خاتمی، بمثابه حزب فراگیر – ۳

استاندارد

مدتی این مثنوی تاخیر شد؛ علتش هم اینکه هر دو هفته یک شماره اترک را در میاوریم، آنهم به شیوه سرخپوستی، بدون زین و ابزار و یراق و آب و علف و علیق، چنانکه روش ۳۰ سال روزنامه نگاری من بوده است،  در دیاری که سبورجیان ۱۱ ساله لیسانس میگیرد و در حالیکه استاندار اردبیل بوده، غیابا دکتر میشود و سپس غیابا رییس جمهور؛ و چرا در همین دیار عده ای را “هو” ورندارد که به همین مسخرگی میتوان به همه چیز و همه جا رسید؟ دور دور علی گلابی است و جنتلمنها در صف تقدیر سبورجیان صباغ. القصه، درگیر درآوردن اترک بودم و این مثنوی افتاد به عهده تعویق چند روزه.
پیش از این، اینجا و آنجا عرض کرده بودم که مایل به جدال حنجره با حنجره و پینگ پنگ لفظی و لفاظی “نان آورانه و کباب بردارانه”، نیستم؛ دردی داریم و فریادی میکشیم و هر که خواست میشنود، و هر که نخواست، نه! جز حرف و برهان نیز هیچ ابزاری نداریم، نه پستی، نه سمتی، نه برد برنده ای؛ مانده ایم با رهبرانی در حبس و منع، و دوستان و رفقایی، بهتر از آب روان، در زندان؛ و رنجی که به عنف از آزادی میبریم! و اگر نبود احساس درد جانکاهی که این مردم میبرند و سنگینی بختک بیداد، و تعهد در محضر “باری” برای فریاد، سر به کوه و بیابان گذاشتن، هزار بار شرف داشت به چنین زندگی ننگین، و حضور در چنین بازی چرکین. بقول “فرهاد مهراد”، که خدایش بیامرزاد، گاه وقتی جلو آینه میایستم، خودم را باز نمیشناسم؛ و چون آینه را با مشت درمیشکنم، و آینه هزار تکه میشود، میبینم که در هر تکه، باز تصویر باژگونه ای است که تکرار میشود و چه میدانند این جنتلمنهای ندویده، رسیده، که در این ملک، چه ها که بر سر “داد”، از “بیداد”، نرفته است. طلبکار عالم و آدم شده اند که بر سر سهم ما چه رفته است و نمیدانند و نمیفهمند که ما، در این آوردگاههای هولناک چند دهه، با آرزوهایی اقیانوس وش، و همتهای سترگ “همت”ها و “باکری”ها و “موسوی”ها و “کروبی”ها، از طعم قدرت و سیاست، جز مزه خون خویش، نچشیده ایم. و میدانم که این سوغات و کالایی نیست که هوس، در کاسه سر جنتلمنی بیندازد؛ لذا چه سود از جدال حنجره های زخمی با آوای تخیلات و موهومات کوچه باغی!
لذا، من روایت خود را میگذارم و میروم؛ نه با کسی جری دارم، و نه، بحثی. فقط با برادرم “جوادی”، که روزگاری با او نان در خون زده و جریده، جویده ایم، چند کلمه گفت دارم، در برابر گفت او، که لطف کرد و پیامی در چند صفحه نهاد و مرا مدیون گذارد. ماجرای من و برادرم جوادی، ماجرای دور و دیری است از دوستیها و رنجهای مشترک و تحملها و اختلاف سلایقی که پیش آمد و میاید؛ اما ما را در مقابل هم قرار نمیدهد و علیه هم بکار نمیزند. من به تبع اساتید و الگوهایم میگویم و عمل میکنم و ایشان نیز. اما مهم این است که در بزنگاههای عمل جمعی، رای جمعی و دموکراتیک، حکم کند و حکومت راند که کمابیش چنین بوده است و ان شاالله باشد.
بله، ما با هم عرض و تعریض عریضی نداریم و آنچه هست، اختلافی است در مشی، که مرا به “مشارکت” کشید و او را به “اعتماد ملی”؛ مرا در دو انتخابات به معین و موسوی کشانید و او را به کروبی؛ و مرا با بشیریه و سروش در فلسفه سیاسی و اندیشه دینی، و با حجاریان در راهبرد شناسی سیاسی، به خوانش خوش آنها برد و جوادی را به قرایت لابد مطبوع فرضیه پردازان مختار خود و شاید کسانی چون عباس عبدی؛ و شاید اساسا، اندیشه های شخص خودش، چه میدانم.
البته اکنون، کروبی از آنسو، بدین سو آمده است. او در ۸۸، طرف اصلی دعوا نبود؛ شرف شیعی اش لابد حصر را در این سن و سال، توجیه میکند. هرگاه به یاد موسوی و کروبی میافتم، سنت سبز امامان معصوم و مظلوممان از دل تاریخ، در تصورم جلوه میکند. جای شیر، زندان است و حصر و حبس؛ و جای شغالهایی چون من، به یللی دللی گذراندن و ادعاهای چرند و گزاف کردن. به خاتمی هم که فکر میکنم، اضطراب وجودم را پر میکند که چه در انتظار اوست که به سنت صادق و رضای آل محمد(ع) مشی و مشق میگزارد. ( و یحتمل میدانید که منظورم سنت اخلاقی مواجهه با امر قدرت و سیاست است، نه گرته برداری سلفی و روشی از تاریخ، که لغزشگاه هولناک و خونریزی است؛  و فعلا به آن نمیپردازم.)
چه میدانم! هرچه هست، این کروبی، رییسی که حکم حکومتی را برداشت و قانون مطبوعات را فرو گذاشت، نیست. او اکنون شیخ شهیری است که سباحت در دریای دلها را بر صدارت مجلس و جمهور و شورای نگهبان و فلان مقام قضا و منصب دیوانی، ترجیح داده و امثال عباس عبدی را انگشت به دهان نهاده که میگویند :” ما را از او جدا کردند؛ اگر نزد او مانده بودیم، او را از اشتباه در میاوردیم!”
چه کسی؟ چه کسی عباس عبدی را از ستاد کروبی جدا کرد؟ لابد مشارکتی های فتنه گر، که با حمایت از موسوی، دور کروبی را نیز گرفته بودند و او را که در مناظره از موسوی میپرسید “آیا تا آخرش هستی (؟)”، به ورطه حبس کشیدند! آدم خوشمزه و قابل تاملی است این حضرت عبدی؛ بنده خدا از غیض، چون نیما یوشیج، دشمنان فرضی اش را چون مگس، دار میزند(۱)و از جهاد با نقش، به جای نفس، پیروز برمیگردد. بقول الکسیس کارل، براستی ” انسان موجود ناشناخته ” ایست!
باری،  پس از آن پیام صوتی دوستانه، آقای جوادی در پاسخ به سوال برادری، توضیحاتی داده بودند که دریغم میاید در باره آنها هیچ نگویم.
فرموده بودند کاش خاتمی در سال ۸۴ نیز چون ۸۸ عمل میکرد. من با همه احترامی که برای سابقه ارجمند دوست و برادرم قایلم، برای چنین دریغ ایشان، در تعجب محض ام. چرا؟
چون در انتخابات ۸۴، خاتمی رییس جمهور بود و آقای جوادی نخواستند یا فراموش کردند بپذیرند که رییس جمهوری مثل خاتمی، نه میخواست و نه میتوانست از نامزدی حمایت کند، یا از طریق شورایی، وساطت و توصیه نماید؛ مگر اینکه  به احمدی نژاد تبدیل میشد که در ریاستش دست مشایی را به نامزدی بلند کرد! بدون این دریغها، هزار حرف و حدیث جعلی برای سید ساختند و در دهان قوچانی و عبدی و امثالهم نهادند؛ وای اگر چنین خطایی را نیز مرتکب میشد!
بعد هم گفته اند که نزدیکان خاتمی برای آوردن مهرعلیزاده نیز تلاش کردند!  واقعا اگر این سخن منسوب به آقای جوادی بود و من از قلم ایشان ندیده بودم، تنسیب آن را به وی نمیپذیرفتم و هنوز سر در نمیاورم که این ادعا یعنی چه، و چرا و با کدام شاهد و قرینه ای توسط ایشان ارایه میشود و همینجا از وی میپرسم که فقط نام یک تن از نزدیکان خاتمی را در ستاد و یا نزدیکی مهرعلیزاده، ذکر کنند. و نیز اینکه رادیکالها، شورای دوم را تحریم کردند و ما (یعنی مشارکتیها)  قبل از نظر شورای مشورتی در سال ۹۲ به انتخابات ورود نکردیم، چه ربطی به گفتگوهای امروز دارد و به ما چه مربوط است؟!
در انتخابات شورای دوم، آقای جوادی نامزد بودند و من مشارکتی، مسیول ستاد، و بسیاری نزدیکان خاتمی نیز نامزد شورا، مثل تاجزاده و …. این وقایع و تحریم رادیکالهایی که حالا برای کانال زدن به قلب قدرت حزب علم میکنند و فرضیه بقای بالقدره  میدهند، چه ربطی دارد به ما و فرضیه محوریت خاتمی برای اصلاح طلبان؟
ایلغاری برخاسته بود و من نمیخواهم به زمینه سازیهای آن بپردازم که امروز سودی در بر ندارد؛ و باد کلاه ما را ربوده بود؛ آقای جوادی میفرمایند رستم دستانی که شمایید (!) چرا تخت و تاج را حفظ نکردید؟!
اما من اکنون چه میگویم؟  عرض من این است که پس از آن ایلغار، ما تا حدی کمر راست کرده ایم؛ چرا از راز همین پیروزی نیم بند غفلت یا تغافل میکنیم؟ چرا علم تکنیک شکست را باید بلند کرد، به جای بر سر دست بردن روش آزموده و سربلند پیروزی؟ مسیله این است.
ادامه دارد….

( ۱ ) در خاطرات نیما میخواندم که چون زورش به مخالفانش نمیرسید، روی میز کارش داری درست کرده بود، مگسی میگرفت و به جای مخالفانش، دار میزد!

خاتمی بمثابه حزب فراگیر – ۲

استاندارد

بسیار خوب. از دوستان و رفقایی که بخش نخست این نوشتار را تایید، رد، یا نقد کردند، متشکرم، بویژه از منتقدین؛ گرچه یک تن از منتقدین محترم، نقد بر نوشته من را در صفحه ای گذاشته بودند که در آن، نوشته من درج نشده بود! از ایشان نیز زیر سبیلی متشکرم.
باری، در این نوبت تلاش میکنم فرضیه مختار خود را بسط دهم و در ضمن آن، به انتقادات نیز حتی المقدور پاسخ عرض کنم.
اما در ابتدا -صرفا از باب یادآوری- عرض میکنم که دوستان توجه داشته باشند این نوشتار توسط حقیری در میاید که خود عضو مشارکت است و مبتهی و مفتخر به آن، تا هم الان. بنابراین، کار این بنده را بر سرشاخ نشستن و بن بریدن، لابد تلقی نمیفرمایید.
بله، بنده به عنوان عضو یک حزب شناخته شده، کاملا واقفم که برای عنصر سیاسی دموکراسی خواه، عضویت و عمل حزبی، از نان شب واجب تر، و دموکراسی بدون حزب نیز، در واقع، بقالی متروکی است، بدون قفسه!
اما و صد اما، دوستان عزیز باید به مقام “هدف، استراتژی، و تاکتیک”، هر یک در شان و به ترتیب خود، توجه فرمایند و این سه را در جا و به جای هم قرار ندهند. معلوم است و پر واضح، که دموکراسی بدون جامعه مدنی، و جامعه مدنی بدون احزاب، از پایه اوراق است. اما رفقا توجه کنند که ما در کجا زندگی میکنیم و در چه مقطع جامعه شناختی!
بله، ما در دموکراسی مستقر سوییس زندگی نمیکنیم. ما در اینجاییم و “در تکاپویی نفسگیر، مجروح، و پر آب چشم، برای استقرار قانون اساسی جمهوری اسلامی.” این نکته بسیار مهمی است که غفلت از آن، بارها و بارها در همین تاریخ نزدیک، به جنبش آزادیخواهی ضرباتی هولناک وارد آورده است.
دیگر اینکه باید توجه داشت که بقول “ریچارد رورتی”، (تعبیر از من) دموکراسی خود مقدم بر فرهنگ آرشیوی و لوازم آن است! یعنی احزاب، دموکراسی نمیاورند؛ بلکه مولود دموکراسی اند؛ آنگاه در دیالکتیک میان حکومت مردم و جامعه مدنی، که احزاب بخش موثر و مقوم آنند، حکومت مردم که همان دموکراسی است، تعمیق میشود. در غیر اینصورت، کثرت بدون گفتمان و فلسفه دموکراسی، ناقص الخلقه داعش را در لیبی و سوریه، سزارین میکند : ” دیو متکثر و متکسر هزار سر!” (تقدم دموکراسی بر لوازم آن، تقدمی رتبه ای و جامه شناختی است، نه مرتبتی و ارزشی؛ که اگر لازم شد، بعدا به آن خواهم پرداخت و میدانم که محل برخی نقض و ابرامها نیز هست.)
مسیله مغفول این است که ما در دوران گذار هستیم و این دقیقه باید دیده شود. گذران موفق از دوران گذار، مستلزم “تمرکز -البته- دموکراتیک”، در رهبری جنبش، و ایجاد انرژی کافی برای تحقق دموکراسی( و در اینجا، قانون) است. وقتی هنوز قدرتی، در مقابل قدرت رانتیر و بسیار سازمان یافته، وجود ندارد و موجی میاید و میرود، چه چیز را میخواهیم سازمان بدهیم؟!
مردم باید دولت را به دست آورند و زیر سایه امن آن، خود را سازمان بدهند. راستی، اگر به جای دروغگو، راستگویی به ریاست جمهوری رسیده بود، آیا میشد رجمابالغیب مشارکت را زنجیر، دبیر کلش را محبوس، اعضایش را تار و مار(هکذا مجاهدین انقلاب)و بقیه گروههای اصلاح طلب را سالها زمینگیر کرد؟! (این را نیز خلاصه آوردم و محتاج تفصیل است، البته.)
اگر امروز شما میتوانید گردن افراشته-مثلا-، از تحزب سخن بگویید و هر روز گروهی و حزبی را از آستین تلاش و تدبیر و بردباری و مقاومت، درآورید، این محصول همین دولت نصفه نیمه ای است که با هزار خون جگر، برآمده است؛ یعنی گامی کوچک در مسیر، و به سوی هدف.
بسیار خوب! اکنون میخواهید همین دستمایه اندکک را رها کرده، به عوامل اصلی آن کم توجهی فرموده، کار را فقط به احزاب بسپارید؟ کدام حزب، با کدام پشتوانه قدرت سازمان یافته مردمی، آنهم در رقابت ناعادلانه با شبکه ای که دهها هزار پایگاه -در واقع- حزبی و ثروتمند و …. دارد؟
باری، من البته صد در صد، موافق کار حزبی ام؛ منتها “کار حزبی مندرج در یک جبهه ملی”، مثل جبهه ملی و کنگره ملی افریقا، یا جبهه ای که گاندی آن را رهبری میکرد و در آن هندو و ترک و فارس و مسلمان و نامسلمان، “حزبی و غیر حزبی”، در کنار هم و پر قدرت عمل میکردند. (البته در مثل مناقشه نیست و شکل نباید عینا به محتوا ترجمه شود. در ایران، جمهوری اسلامی، حقوقا مردمی، و متناسب با وضعیت و فرهنگ کنونی، دموکراتیک است؛ اما چهره حقیقی قدرت، متاسفانه نقصانهایی دارد، چنانکه میدانیم.)
همه عرض من این است که خاتمی، “تقدیر”، و سرمایه ایست بی نظیر، که میتواند در جایگاهی چون “ماندلا” قرار گیرد و ظرفیت چسب و وصل و سیمان اصلاح طلبان را به منصه ظهور برساند. در این مدل، رهبری جنبش، هووی احزاب نیست، دوست، همراه، و مایه وحدت عملی آنهاست. و اتفاقا، این حرف تازه ای نیز نیست، کما اینکه احزاب و گروههای اصلاح طلب یکسره ترجیع آنرا میبندند و سر در نمیاورم که چرا فقط برخی از آنها در هنگامه های عمل، دبه درمیاورند! ادامه دارد… مخلص.

خاتمی بمثابه حزب فراگیر – ۱

استاندارد

۱- در اینکه اختلاف سلیقه و نظر در میان اصلاح طلبان وجود دارد، تردیدی نیست و بلکه امری طبیعی و عادی نیز هست.

۲- ما به دنبال تحقق دموکراسی هستیم و از جمله ملزومات بدیهی دموکراسی، وجود احزاب است.

۳- در ایران اما، فعلا تا تحقق دموکراسی و حتی قانون اساسی که تحزب را به رسمیت شناخته است، راه درازی در پیش داریم.

۴- یکی از مهمترین موانع اجرای قانون اساسی و در نتیجه تحقق حداقلهایی از دموکراسی، وجود نهادهای بسیار قدرتمندی است -چنانکه افتد و دانید- که با سازماندهی ملی و به هزینه اموال عمومی، در جهت یک خط سیاسی خاص، از سازماندهی ملی به نفع اهداف جناحی، غاصبانه بهره برده اند و هم اکنون نیز میبرند.

۵- مردم و اصلاح طلبان در مقابل سازماندهی رانتی فوق، راهی جز سازمان یافتگی مدنی و ملی و فراگیر، برای حضور در بزنگاههای انتخاباتی، ندارند.

۶- حتی با اقرار به صحت گزاره های فوق، امکان سازمانیابی حزبی و تشکیلاتی برای حضور در فرازهای انتخاباتی، به دلایل بسیار وجود ندارد؛ از جمله اینکه جامعه اصلاح طلبی فعلا فاقد احزابی با پوشش فراگیر ملی است. دیگر اینکه اصلاح طلبان فاقد پایگاههای اقتصادی مطمین برای کار و عمل حزبی اند. و بالاخره تکثر احزاب و گروههای سیاسی اصلاح طلب، نه تنها به آرای هواداران جهت واحد نمیبخشد و ذرات را به قدرت تبدیل نمیکند، بلکه میتواند موجب تفرقه و تشتت شود، کمااینکه در سال ۸۴شد!

۷- در عین حال اصلاح طلبان فعلا از سه سرمایه عظیم برخوردارند : خاتمی؛ اقبال عمومی در میان طبقه متوسط و حتی بخشی از طبقات آگاه فرودست؛ و بالاخره همراهی بخش قابل توجهی از ظرفیت بخش خصوصی و نیز بدنه تکنوکراسی و بوروکراسی کشور، با تکیه بر نماد هاشمی رفسنجانی که طیف قابل توجه میانه را بر توان توسعه سیاسی میافزاید.

با توجه به گزاره های فوق، به نظر میرسد برای حضور موفق در عرصه سیاسی، باید به تقویت احزاب اصلاح طلب موجود، با تمام وجود همت گماشت که امری زمانبر است؛ اما برای حضور در انتخابات آخر امسال، راهی جز توسل به مدل ۹۲ ، بصورت بالفعل، وجود ندارد.
بله، خاتمی یک فرد است، مثل دکتر مصدق که یک فرد بود؛ اما خاتمی نیز فراتر از فردیت خود، اکنون به نماد توسعه ملی سیاسی تبدیل شده است و تنها بیرق و علامت اوست که میتواند از ذرات اصلاح-اعتدال و در هم تنیدن احزاب اصلاح طلب، سیمان پیروزی را فراهم آورد.
دیگر اینکه، تقدیر مبارک حضور خاتمی و هاشمی، همیشگی نیست و از این فرصت نباید مسرفانه و با خیالات واهی درگذشت. مجلس آینده میتواند به فرصت بسیار مساعدی برای توسعه مقوله و واقعیت کار حزبی تبدیل شود و لذا باید پذیرفت که شوربای نقد، صد البته مرجح است بر حلوای نسیه!
میگویم شوربا، چرا که ترکیبی است از حبوبات و البته کالری ناب!