خاتمی بمثابه…… – ۶ /خاتمی، محور جبهه فراگیر اصلاح طلبان

استاندارد

در بخش پنجم این نوشتار، ضمن اشاره به نقدهای مشکور تعدادی از دوستان، عرض کردم به سوال نقدگونه برادر عزیزمان، مهندس کفشکنان، نیز خواهم پرداخت.
مضمون نکته ای که آقای کفشکنان اشاره کرده بودند این بود که ضرورت حفظ محوریت خاتمی، به جای خود؛  چرا عده ای با موازی سازی، “مجمع مشورتی” بنا کرده و راه انداخته اند؟
البته، احتمالا اکثر دوستان از فلسفه و چگونگی شکل گیری “مجمع مشورتی” در تهران و پیرامون جناب خاتمی، مطلعند؛ در عین حال من تا آنجا که میدانم، اشاره ای به فلسفه شکل گیری مجمع میکنم تا زمینه برای توضیح چگونگی تشکیل واحدهای غیر رسمی تابعه نیز،  به دست داده شده باشد :
طبعا مخاطبان اصلاح طلب این نوشتار، در چند نکته زیر با بنده همداستانند :
۱- خاتمی برغم همه دسیسه ها و منع و محدودیتها که علیه وی کارسازی و سازماندهی شده و میشود،  مورد وثوق و محور موجه و معتبر کافه اصلاح طلبان، بشمار است.
۲- برغم وثاقت و اعتبار این سرمایه ملی، یعنی خاتمی، تا پیش از شکل گیری مجمع مشورتی مرکز، هیچ سازوکاری برای به منصه ظهور رسیدن ظرفیت و اعتبار ملی و مردمی وی وجود نداشت.
۳- از سوی دیگر، جناب خاتمی، اولا خود کمابیش به موقعیت خود در میان اصلاح طلبان و مردم آگاه بود؛  ثانیا، طبعا نمیتوانست و نمیتواند نسبت به سرنوشت کشور، مردم، و اصلاح طلبان، بی تفاوت باشد،  بویژه در فرازهای ملی و مهم سیاسی و انتخاباتی.
۴- دیگر اینکه، همه دیدیم و اقرار داریم که پس از وقایع ۸۸،  موجودیت شورای هماهنگی گروهها و احزاب اصلاح طلبان کشور، بشدت تحلیل رفته و تضعیف شده بود و عملا از صحنه و عرصه تاثیر و تصمیم،  خارج گردیده بود. احزاب و گروههای تاثیر گذار و شناخته شده آن، یا دچار منع و مشکلات جدی شده بودند و یا بهر دلیل و تحت فشارهایی که برای همه ما شناخته است، عملا تحرکی نداشتند؛ و این تازه، فارغ از احزابی بود که در کوران مواجهات قضایی و شبه قانونی، در واقع زمینگیر شده و امکان فعالیت رسمی و آشکار، از آنها سلب شده بود.
۵- در چنین شرایطی، و تقریبا در وضعیت یاس مطلق، مجمع مشورتی خاتمی، شکل گرفت. چگونه؟
با گزینش شخص خاتمی، جمعی از چهره های شناخته شده، از همه گروهها و اصناف اصلاح طلب به عنوان کانونی برای ارایه مشورت و ایجاد زمینه مساعد برای تصمیم سازی های مهم و رساندن آنها به تایید و امضای خاتمی به وجود آمد. این کار، و این بازی بسیار سنجیده و صحیح، ظرفیت شناخته شده و موید خاتمی را از قاب عکسی نصب شده در بالای سر اصلاح طلبان، به صحنه و عرصه عمل اجتماعی و سیاسی، منتقل نمود و در واقع در مقابل قدرت بی مرز رقیب، مرز آفرید و قدرت لاقید آن را مقید به حضور مردم و اصلاح طلبان در عرصه عمومی و سیاسی کرد؛ و به عبارت دیگر، در مقابل قدرت فایقه و واقعا موجود رقیب، قدرت متجمع مردم و اصلاح طلبان را، احیا نمود و وارد بازی ای کرد که از دل آن پیروزی مردم در سال ۹۲، متولد شد.
این، خلاصه مجملی بود از فلسفه و چگونگی شکل گیری مجمع مشورتی کل، که پیرامون خاتمی شکل گرفت و ثمراتش نیز آشکار گردید. در این مجمع، نمایندگانی از همه گروههای معتبر اصلاح طلبان و نیز اشخاص حقیقی و مشهور اصلاح طلب، به تصمیم شخص خاتمی حضور دارند، بویژه نمایندگان چهار گروه اصلی اصلاح طلبی که جنبش دوم خرداد با تحرک آنان آغاز شد و به نتیجه رسید، یعنی  مجمع روحانیون و مدرسین، کارگزاران، مجاهدین انقلاب، و عناصر شناخته شده دفتر تحکیم؛ از مشارکت و احزاب دیگر نام نمیبرم، چرا که آنها پس از دوم خرداد شکل گرفتند و ضمنا کما و کیفا ترکیبی از عناصر و محتوای چهار گروه یاد شده بودند و هستند، و البته یکی بیشتر و دیگری کمتر.
و اما در مراکز استانها :
در مراکز استانها نیز، پیش از ۹۲ و قبل از شکل گیری مجمع کل، اگر وضعیت اصلاح طلبان بدتر از تهران و مرکز نبود، بهتر نیز نبود!  در همین مشهد، اساسا هیچ تشکل رسمی فعالیتی نداشت، هیچ! چیزی نیز تحت عنوان شورای هماهنگی، وجود خارجی نداشت و تقریبا فعالیت اصلاح طلبان خلاصه شده بود در برخی دید و بازدیدها و یا افطاریهای مشارکت که زیر ضرب و زور و با عناوین شخصی برگزار میشد و این اواخر در خانه ها!
حالا اگر گروهی و جمعی، یواشکی و داخل کمد دیواری و زیر پتو، نشستی دو و نیم نفره برگزار کرده و ناصر آملی و امثال او ندیده و نشنیده اند، چه حرجی بر مردم است اگر فکر کنند اصلاحات یعنی خاتمی و خاتمی یعنی اصلاحات؟
این حقیقت و واقعیتی است که بود و جریان داشت و خود را تا خرداد ۹۲ کشانید.
کدام گروه هاشمی را برای نامزدی و ظهور آن بی آبرویی هولناک برای جریان راست و راس فتنه، مجاب کرد؟
همین طیف مجمع مشورتی، بقیه السیف مشارکت و عناصر دیگر گروهها مثل کارگزاران و دانشجویان – و نه خود گروهها که حضوری نداشتند – و علما و مراجع و صنوف و اهل صنعت و در واقع ظهور بی شکل جمهور.
کدام گروه به خاتمی مشورت داد و او را به این نتیجه رساند که چنان شطرنج ظریفی را پیش ببرد و با حضور چند کاندیدای اصلاح طلب، راست را تا سر چشمه بکشاند و تشنه برگرداند و حلقه و حمله نعل اسبی را در هم بشکند و جلیلی را با آن پشتوانه نجومی از عده و عده(عین مضموم) از همه رقم و  با هزاران پایگاه، آچمز و مسخره کند؟
خاتمی و مجمع مشورتی او.
چه کسی و گروهی تصمیم گرفت در دقیقه ۹۰، یک نامزد را از رقابت بیرون بکشد و در واقع یک معجزه سیاسی رقم بزند؟
خاتمی و منمع مشورتی او.
اکنون حرف و سخن ما این است که این مجمع و این اتوریته معنوی، مشارکت جویانه، نجیب و اخلاقی و شریف و دموکراتیک، همچنان باید بماند و تاثیر گذار باشد، به هر قیمتی، ولو در منع و حتی حبس نا نوشته خاتمی. این راهبرد، دقیقا در مقابل منع اجتماعی و سیاسی اوست و نیز در مقابل خواباندن بدنه فعال اصلاحات.
اما آیا این همه به معنای حذف احزاب و گروههای اصلاح طلب و نهادن یک شخص به نام خاتمی، در جا و به جای آنهاست و نیز حذف شورا و شوراهای هماهنگی در سراسر کشور و از جمله خراسان؟
قطعا و مسلما، نه. خاتمی و امثال او در تاریخ معاصر ایران و جهان، چون گاندی و مصدق و ماندلا، بقدر مراتبهم، محملهای رسیدن به توسعه سیاسی و دموکراسی اند، نه خود آن. بازی شریرانه تخریب چنین شخصیتهایی را بارها در تاریخ مشاهده کرده ایم و چرا نباید عبرت بگیریم؟ مگر توده ایها و حزب زحمتکشان بقایی و حسین مکی و کاشانی، خود را از نهضت ملی جدا میدانستند؟
نهههه! آنها همه خود را بگزاف، مدعی و حتی رهبر جنبش ملی میخواندند و اتفاقا در آن حضور نیز داشتند. آنها مصدق را متهم به تکروی و دیکتاتوری کردند؛ با هیاهو و ابلهانه، یا برعکس و هوشمندانه و هدایت شده، مردم را از حول مصدق پراکندند و لاجرم، مصدق به حصر و حبس رفت و آنها به نکبت و مذلت. در این باره بیشتر توضیح خواهم داد. (ادامه دارد.)

خاتمی، بمثابه حزب فراگیر – ۵

استاندارد

قدری که پیش رفتیم و با ملاحظه نقدهایی که صورت بست، به این دقیقه راه بردم که چه بسا عنوان اصلی این نوشتار، ظرفیت پاره ای برداشتهای ناصواب و نامراد داشته باشد؛ لذا با تشکر از تذکر دوستان، از این پس، عنوان را تغییر میدهم به “خاتمی، بمثابه محور جبهه فراگیر.”
و اما، پیش از این عرض کرده بودم که از مجادله، نمی  نمیتراود، حال آنکه، در بستر نقد و نقاد و نقادی، بذر اصلاح و تنذیر و تبشیر، میروید. عیب دیگر مجادله آن است که مانند “خواب نوشین رحیل” که سعدی علیه الرحمه میگفت، نفس را میجنباند و شخص را در خواب میخواباند و از کار و کاروان باز مینشاند. من عرایضی دارم و دوستان فرمایشاتی، و خوانندگان چشمان باز و ذهنهای تیز؛ دیگر مجادله چرا؟
اما چنانکه گفتم، جدا و صمیمانه نقد را پاس میدارم. منتها، من جز آنچه بر قلم برادرم “کفشکنان” رفت، نقدی نیافتم، یا ندیدم؛ که فرصت ورق زدن همه صفحات را نیز ندارم؛ لذا از دوستان همراه و نقاد درخواست میکنم اگر رد و نقدی مینویسند، نسخه ای در خصوصی من نیز بگذارند.
البته آقایان ملایجردی و حسین پور و رحمتی، نکاتی را یادآورشدند و گوشزد کردند که به گوش و هوش میگیرم. سخن آقای رحمتی نیز، از جنس دغدغه های من بود، به زبان دیگر. اما آنچه جناب mh گفته اند و نوشته اند و مینویسند، از لونی دیگر است و من درنمی یابم که پاره ای حرفهای خوبشان، اما در پاسخ به عرایض من، چه محلی از اعراب دارد؟ بله، میتوان و باید در ترجیح اصلاح اصولی بر اصول ناصالح، حتی کتابها نوشت؛ اما سخن و عرایض من معطوف به چگونگی از کار درآوردن و ساختمان یک روش درست، برای تحقق گام به گام استراتژی اصلاحات است.
ضمن اینکه نه من قاضی مرتضوی ام و نه ایشان مصطفی تاجزاده؛ گرچه مصطفای عزیز اصلاح طلبان، مطالبش را از زندان نیز با امضا بیرون میدهد! لذا فلسفه نام مستعار مخفف و محفوف به حروف انگلیسی ( mh )را نیز نمیفهمم! 
اما من به تاریخ اصلاحات نپرداختم و اگر بپردازم نیز لاجرم، متناسب و در محدوده همین موضوع خواهد افتاد که “بنیانگذاران جنبش اصلاحی اخیر، احزابی و گروههایی نیستند جز مجمع روحانیون و مجاهدین انقلاب و دفتر تحکیم و کارگزاران. “( البته به ملی-مذهبی ها و نقش و شان شریفشان، در جای دیگر خواهم پرداخت.)
بله، من بعدا بنا داشتم بدین دقیقه اشاره کنم که همه گروههای بنیانگذار جنبش اخیر، یعنی چهار گروه فوق و عناصر ارشد و مطرحشان، اینک  و البته هماره، در کنار خاتمی و در زمره “مشاوران و یاران” وی بوده و هستند. لذا در نمییابم چرا در قبال طرحی برای وحدت عملی، جناب mh، تسبیح تاریخ را دارند دانه میکنند؛ چنانکه حضرت “اعلمی”، در مقابل حجت موجه اصلاحات، یعنی خاتمی، دارد حلقه های مفقوده یک حکم قلابی  را پیدا میکند و چسب میزند؛ یعنی اگر حلقه معوج راست افراطی، از بیرون نمیتواند زخم کاری وارد کند، این یکی هر از چندی، هم پنالتی میدهد و هم پنالتی را خود گل میکند و هم شادمانی!
بگذریم. جناب mh میفرمایند جواب وی، یعنی من، را، داده اند؛ در حالیکه من نه در نوشتار اولی و نه در ثانوی، جوابی ندیدم. حاصل عرایض من چهار سخن بیش نیست :
۱- خاتمی محور اصلاحات و شناسنامه و حجت موجه آن است.
۲- اصلاح طلبان، اعم از احزاب و گروهها و صنوف و شخصیتها و نهادهای مدنی، باید متحد شوند.
۳- لازمه چنین اتحادی، وجود یک ساختار جبهه ای است، مثل کنگره، شورا، پارلمان،……، علیه یک آپارتاید بسیار قدرتمند و ثروتمند و “مند”های دیگر، چنانکه سالهاست میدانیم و میبینیم.
۴- خاتمی و تنها خاتمی است که میتواند سیمان و چسب و وصل چنین اجزای گسترده و گاه غیر قابل انعطافی باشد.
بسیار خوب. آقای mh، به کدام سخن از این چهار، جواب گفته اند که حقیر را مشاهده نیفتاده است؟
در باره ان قلتی که عزیز برادر، کفشکنان، در کار شورای مشورتی نیز کرده اند، در نوبت بعد آنچه میدانم، خواهم آورد.

خاتمی بمثابه حزب فراگیر – ۴

استاندارد

بار دیگر خدمت دوستان و همفکران کرام، عرض سلام و درود دارم. سعی میکنم به عنوان یک سهم اصلاح طلبی از این باب گشوده، این گفتار را ادامه دهم، با این امید که در تاریکی برخی اختلاف سلایق در باب چگونگی وحدت عملی اصلاح طلبان، شمعی روشن کرده باشم. ادامه بحث را در بندهای زیر تقدیم میکنم :

۱- به نوبه خود، فقط به عنوان یک عنصر اصلاح طلب، این سلسله نوشتار را به سه منظور ارایه نمودم : ایضاح محل اختلاف در اعمال مشی اصلاح طلبی – رسیدن به روشی برای وحدت عملی – ان شاالله، دستیابی به نوعی تضمین، برای استمرار موفقیت آمیز جنبش.

در زمینه اول پر واضح است که دست کم دو راهبرد وجود دارد : اول اینکه احزاب و گروههای منسوب به جریان اصلاح طلبی، کل جریان را نمایندگی کنند؛ و دوم -در مقابل یا نقطه بدیل راهبرد اول- اینکه، مجموعه اصلاح طلبان، اعم از احزاب و گروهها و صنوف و انجمنها و شخصیتها و نخبگان و خبرگان اصلاح طلب، با محوریت و وساطت و حکمیت شخص خاتمی، در پیشانی جریان و جنبش قرار گیرند.

ما، یعنی طیف “مشورتی”، راهبرد دوم را میپسندد، که در کل متکی است به “شورای ملی مشورتی خاتمی”؛ اما، علی الظاهر، دوستان دیگرمان که به طیف “شورای هماهنگی” شهره اند، موافق و خرسند با راهبرد اول اند، یعنی محوریت و عاملیت راهبرانه شورای هماهنگی در کشور و سپس استانها.

ایراد ما اما به راهبردی که “شورای هماهنگی” اش مینامیم، این است که، گرچه اصل شوراهای هماهنگی معتبر است و مفید و واجد ارزش، و خود به صفت حزبی یا “مشورتی”، اعضایی از آنیم، اما این شورا دست کم در استان ما، در کنار کمالات و فوایدش، از نواقصی  نیز برخوردار است؛ از جمله اینکه احزاب و گروههای عضو این شورا، اولا با اینکه از حیث مرتبه و وزن، برابر نیستند، در عین حال اکثرا واجد حق     رای و تاثیرگذاری برابر در تصمیم گیریهای ملی و استانی اند!  مثلا، مجمع روحانیون، یا حزب کارگزاران، یا اعتماد ملی، یا انجمن اسلامی معلمان که هر یک دهها و بلکه صدها عضو و نیز دفتر و محل و کنگره و ضوابط در حال اجرای تشکیلاتی دارند و سازمان یاب و سازمان دهنده اند، در شورای مذکور همان قدر صاحب رای اند، که فلان گروه کوچک، که نه عضوی دارد و نه سازمان و تشکیلات و دفتر و دستک و ….! براستی بر چه پایه استدلالی و معقول، میتوان سهم نمایندگی از عنوان اصلاح طلبی را برای مثلا مجمع روحانیون، با انجمن فارغ التحصیلان فلان مجتمع عالی که کلا دو نفر عضو واقعی و فعال دارد، یکی دانست؟! در حالیکه، چنان که گفتم، این سهم در تصمیم گیری، فعلا بشکلی غیر منطقی و ناعادلانه، برابر است.

ثانیا مشکل جدی تر در این شورا این است که برخی از گروههای عضو شورای مذکور، اساسا هویت حقوقی مشخصا ثبت شده ای ندارند؛ فردی یا افرادی، تقاضایی به مراجع قانونی داده، و سالهاست با کاغذی در دست، عضو این شورا شده اند و طرفه اینکه رایی هم وزن اعتماد ملی و یا انجمن اسلامی معلمان یا انجمن ادوار تحکیم نیز دارند! حسب اطلاع دوستان عرض میکنم که بنده خود بارها شاهد بودم که در نشستهای شورا به این نقیصه اعتراض شد و نهایتا ترتیب اثری نیز داده نشد؛ در حالیکه در آیین نامه شورا برای رفع چنین نواقص، تدابیری نیز اندیشیده شده که متاسفانه مغفول و مقفل افتاده است. براستی آیا این صحیح است که فردی یا چند نفر، با داشتن کاغدی دلالت کننده به فقط یک ثبت نام، رایی معادل مثلا یک بیستم یک جریان تاثیر گذار ملی در کشور، یا استان، داشته باشد؟! کدام منطق و روش عادلانه و دموکراتیک، چنین روالی را توجیه میکند؟

بگذارید مثالی بیاورم. مرحوم آیت الله منتظری که به لقای حق رفتند، میلیونها نفر در کشور عزادار شدند و پر واضح است که نقش و شان ایشان در تغذیه تیوریک و فقهی اصلاح طلبی بی نظیر و بی بدیل بوده است. حتی شاگرد ایشان، آیت الله مرحوم، احمد قابل، در کشور و خراسان و در میان اصلاح طلبان نقشی بی بدیل داشت. اکنون سوال این است که آیا میتوان در شورایی که برای استمرار و تصمیم سازی در جریان اصلاح طلبی باید نقش ایفا کند، اندیشه و بیت آیت الله منتظری را نادیده گرفت، یا هم اکنون نقش تاثیر گذار دفتر آیت ا… صانعی و  همچنین ملی مذهبیها که اولین اصلاح طلبان کشور، حتی پیش از دوم خرداد هستند؟

بله، این طیفها و شخصیتهای مهم و تاثیر گذار، در شورای هماهنگی حضور ندارند و طرفه اینکه  بفرض حضور این جریانات و عناصر موثر آنها، رای آنها با برخی گروههای یک نفره و دو نفره برابر است و نیز با برخی نمایندگیها که واقعا رسمیت و جدیت مستمر و عملی ندارند و در هیچ فراز انتخاباتی نیز هیچ نقشی را نه خواسته اند و نه توانسته اند ایفا کنند.

براستی، آیا این روال و روند، منطبق با دموکراسی و اعمال عدالت است؟ وقتی ما نتوانیم در میان خودمان عدالت را رعایت کنیم، چگونه میتوان به اجرای عدالت در ساحت ملی امیدوار بود؟

بسیار خوب. برای تضمین استمرار دموکراتیک جنبش، چه در سطح ایتلاف اصلاح طلبان و چه در ساحت ملی، چه باید کرد؟

پاسخ ما این است :  تلاش برای تاسیس سفینه ای، به مثابه “پارلمان اصلاح طلبان”، که همه عناصر و واحدهای محق و ذی نفوذ را در بر گیرد و ابتدا دموکراسی را در میان خودمان محقق کند و سپس به فرایند آن در سطح  و ساحت ملی کمک نماید. در تسمیه نیز مناقشه نیست و مهم نیست چه نامی داشته باشد: پارلمان، کنگره، شورای هماهنگی، شورای مشورتی، شورای…….؛ مهم، مضمون، محتوا، و بویژه کاربست روشهای دموکراتیک برای استحصال رای و خواست کافه اصلاح طلبان است و بس؛ و همین است که باید تضمین شود و اگر نشود، کلاهمان یکسره در پس معرکه هاست؛ و در گرانیگاه تحقق همین خواست و فرض عادلانه است که وجود سیمان حریری خاتمی، بسیار ضرور است و به نظر میرسد بی او و حکمیت و وساطتش، تشکیل کنگره اصلاح طلبان یا هر ساز و کار وحدت بخش و دموکراتیکی، غیر ممکن، یا نامحتمل است.

چنانکه پیشتر آوردم، ما پیشنهاد نمیکنیم که خاتمی، جای هیچ حزب و گروه و حتی یک فرد را، پر و یا تنگ کند و تازه نمیدانم همین پیشنهاد را نیز میپذیرد یا نه! بنا بر فرض ما، او و فقط او در شرایط فعلی میتواند “وتد” و عامل و کاتالیزور مطبوع و مرضی الطرفین اصلاحات و اصلاح طلبان باشد و هست؛ همین، و نه چیز دیگر.

در نوبت بعد، چگونگی پیشنهاد خود را برای رسیدن به پارلمان اصلاح طلبان، به نقد دوستان میگذارم.

   (ادامه دارد.)

خاتمی، بمثابه حزب فراگیر – ۳

استاندارد

مدتی این مثنوی تاخیر شد؛ علتش هم اینکه هر دو هفته یک شماره اترک را در میاوریم، آنهم به شیوه سرخپوستی، بدون زین و ابزار و یراق و آب و علف و علیق، چنانکه روش ۳۰ سال روزنامه نگاری من بوده است،  در دیاری که سبورجیان ۱۱ ساله لیسانس میگیرد و در حالیکه استاندار اردبیل بوده، غیابا دکتر میشود و سپس غیابا رییس جمهور؛ و چرا در همین دیار عده ای را “هو” ورندارد که به همین مسخرگی میتوان به همه چیز و همه جا رسید؟ دور دور علی گلابی است و جنتلمنها در صف تقدیر سبورجیان صباغ. القصه، درگیر درآوردن اترک بودم و این مثنوی افتاد به عهده تعویق چند روزه.
پیش از این، اینجا و آنجا عرض کرده بودم که مایل به جدال حنجره با حنجره و پینگ پنگ لفظی و لفاظی “نان آورانه و کباب بردارانه”، نیستم؛ دردی داریم و فریادی میکشیم و هر که خواست میشنود، و هر که نخواست، نه! جز حرف و برهان نیز هیچ ابزاری نداریم، نه پستی، نه سمتی، نه برد برنده ای؛ مانده ایم با رهبرانی در حبس و منع، و دوستان و رفقایی، بهتر از آب روان، در زندان؛ و رنجی که به عنف از آزادی میبریم! و اگر نبود احساس درد جانکاهی که این مردم میبرند و سنگینی بختک بیداد، و تعهد در محضر “باری” برای فریاد، سر به کوه و بیابان گذاشتن، هزار بار شرف داشت به چنین زندگی ننگین، و حضور در چنین بازی چرکین. بقول “فرهاد مهراد”، که خدایش بیامرزاد، گاه وقتی جلو آینه میایستم، خودم را باز نمیشناسم؛ و چون آینه را با مشت درمیشکنم، و آینه هزار تکه میشود، میبینم که در هر تکه، باز تصویر باژگونه ای است که تکرار میشود و چه میدانند این جنتلمنهای ندویده، رسیده، که در این ملک، چه ها که بر سر “داد”، از “بیداد”، نرفته است. طلبکار عالم و آدم شده اند که بر سر سهم ما چه رفته است و نمیدانند و نمیفهمند که ما، در این آوردگاههای هولناک چند دهه، با آرزوهایی اقیانوس وش، و همتهای سترگ “همت”ها و “باکری”ها و “موسوی”ها و “کروبی”ها، از طعم قدرت و سیاست، جز مزه خون خویش، نچشیده ایم. و میدانم که این سوغات و کالایی نیست که هوس، در کاسه سر جنتلمنی بیندازد؛ لذا چه سود از جدال حنجره های زخمی با آوای تخیلات و موهومات کوچه باغی!
لذا، من روایت خود را میگذارم و میروم؛ نه با کسی جری دارم، و نه، بحثی. فقط با برادرم “جوادی”، که روزگاری با او نان در خون زده و جریده، جویده ایم، چند کلمه گفت دارم، در برابر گفت او، که لطف کرد و پیامی در چند صفحه نهاد و مرا مدیون گذارد. ماجرای من و برادرم جوادی، ماجرای دور و دیری است از دوستیها و رنجهای مشترک و تحملها و اختلاف سلایقی که پیش آمد و میاید؛ اما ما را در مقابل هم قرار نمیدهد و علیه هم بکار نمیزند. من به تبع اساتید و الگوهایم میگویم و عمل میکنم و ایشان نیز. اما مهم این است که در بزنگاههای عمل جمعی، رای جمعی و دموکراتیک، حکم کند و حکومت راند که کمابیش چنین بوده است و ان شاالله باشد.
بله، ما با هم عرض و تعریض عریضی نداریم و آنچه هست، اختلافی است در مشی، که مرا به “مشارکت” کشید و او را به “اعتماد ملی”؛ مرا در دو انتخابات به معین و موسوی کشانید و او را به کروبی؛ و مرا با بشیریه و سروش در فلسفه سیاسی و اندیشه دینی، و با حجاریان در راهبرد شناسی سیاسی، به خوانش خوش آنها برد و جوادی را به قرایت لابد مطبوع فرضیه پردازان مختار خود و شاید کسانی چون عباس عبدی؛ و شاید اساسا، اندیشه های شخص خودش، چه میدانم.
البته اکنون، کروبی از آنسو، بدین سو آمده است. او در ۸۸، طرف اصلی دعوا نبود؛ شرف شیعی اش لابد حصر را در این سن و سال، توجیه میکند. هرگاه به یاد موسوی و کروبی میافتم، سنت سبز امامان معصوم و مظلوممان از دل تاریخ، در تصورم جلوه میکند. جای شیر، زندان است و حصر و حبس؛ و جای شغالهایی چون من، به یللی دللی گذراندن و ادعاهای چرند و گزاف کردن. به خاتمی هم که فکر میکنم، اضطراب وجودم را پر میکند که چه در انتظار اوست که به سنت صادق و رضای آل محمد(ع) مشی و مشق میگزارد. ( و یحتمل میدانید که منظورم سنت اخلاقی مواجهه با امر قدرت و سیاست است، نه گرته برداری سلفی و روشی از تاریخ، که لغزشگاه هولناک و خونریزی است؛  و فعلا به آن نمیپردازم.)
چه میدانم! هرچه هست، این کروبی، رییسی که حکم حکومتی را برداشت و قانون مطبوعات را فرو گذاشت، نیست. او اکنون شیخ شهیری است که سباحت در دریای دلها را بر صدارت مجلس و جمهور و شورای نگهبان و فلان مقام قضا و منصب دیوانی، ترجیح داده و امثال عباس عبدی را انگشت به دهان نهاده که میگویند :” ما را از او جدا کردند؛ اگر نزد او مانده بودیم، او را از اشتباه در میاوردیم!”
چه کسی؟ چه کسی عباس عبدی را از ستاد کروبی جدا کرد؟ لابد مشارکتی های فتنه گر، که با حمایت از موسوی، دور کروبی را نیز گرفته بودند و او را که در مناظره از موسوی میپرسید “آیا تا آخرش هستی (؟)”، به ورطه حبس کشیدند! آدم خوشمزه و قابل تاملی است این حضرت عبدی؛ بنده خدا از غیض، چون نیما یوشیج، دشمنان فرضی اش را چون مگس، دار میزند(۱)و از جهاد با نقش، به جای نفس، پیروز برمیگردد. بقول الکسیس کارل، براستی ” انسان موجود ناشناخته ” ایست!
باری،  پس از آن پیام صوتی دوستانه، آقای جوادی در پاسخ به سوال برادری، توضیحاتی داده بودند که دریغم میاید در باره آنها هیچ نگویم.
فرموده بودند کاش خاتمی در سال ۸۴ نیز چون ۸۸ عمل میکرد. من با همه احترامی که برای سابقه ارجمند دوست و برادرم قایلم، برای چنین دریغ ایشان، در تعجب محض ام. چرا؟
چون در انتخابات ۸۴، خاتمی رییس جمهور بود و آقای جوادی نخواستند یا فراموش کردند بپذیرند که رییس جمهوری مثل خاتمی، نه میخواست و نه میتوانست از نامزدی حمایت کند، یا از طریق شورایی، وساطت و توصیه نماید؛ مگر اینکه  به احمدی نژاد تبدیل میشد که در ریاستش دست مشایی را به نامزدی بلند کرد! بدون این دریغها، هزار حرف و حدیث جعلی برای سید ساختند و در دهان قوچانی و عبدی و امثالهم نهادند؛ وای اگر چنین خطایی را نیز مرتکب میشد!
بعد هم گفته اند که نزدیکان خاتمی برای آوردن مهرعلیزاده نیز تلاش کردند!  واقعا اگر این سخن منسوب به آقای جوادی بود و من از قلم ایشان ندیده بودم، تنسیب آن را به وی نمیپذیرفتم و هنوز سر در نمیاورم که این ادعا یعنی چه، و چرا و با کدام شاهد و قرینه ای توسط ایشان ارایه میشود و همینجا از وی میپرسم که فقط نام یک تن از نزدیکان خاتمی را در ستاد و یا نزدیکی مهرعلیزاده، ذکر کنند. و نیز اینکه رادیکالها، شورای دوم را تحریم کردند و ما (یعنی مشارکتیها)  قبل از نظر شورای مشورتی در سال ۹۲ به انتخابات ورود نکردیم، چه ربطی به گفتگوهای امروز دارد و به ما چه مربوط است؟!
در انتخابات شورای دوم، آقای جوادی نامزد بودند و من مشارکتی، مسیول ستاد، و بسیاری نزدیکان خاتمی نیز نامزد شورا، مثل تاجزاده و …. این وقایع و تحریم رادیکالهایی که حالا برای کانال زدن به قلب قدرت حزب علم میکنند و فرضیه بقای بالقدره  میدهند، چه ربطی دارد به ما و فرضیه محوریت خاتمی برای اصلاح طلبان؟
ایلغاری برخاسته بود و من نمیخواهم به زمینه سازیهای آن بپردازم که امروز سودی در بر ندارد؛ و باد کلاه ما را ربوده بود؛ آقای جوادی میفرمایند رستم دستانی که شمایید (!) چرا تخت و تاج را حفظ نکردید؟!
اما من اکنون چه میگویم؟  عرض من این است که پس از آن ایلغار، ما تا حدی کمر راست کرده ایم؛ چرا از راز همین پیروزی نیم بند غفلت یا تغافل میکنیم؟ چرا علم تکنیک شکست را باید بلند کرد، به جای بر سر دست بردن روش آزموده و سربلند پیروزی؟ مسیله این است.
ادامه دارد….

( ۱ ) در خاطرات نیما میخواندم که چون زورش به مخالفانش نمیرسید، روی میز کارش داری درست کرده بود، مگسی میگرفت و به جای مخالفانش، دار میزد!