در باره انقلاب، جنگ، و اصلاحات (۵)

استاندارد

(روی مطلب قبلی شماره ۳ را زده بودم که اشتباه بود و چهارمین نوشتار با این عنوان. بنابراین، این یکی پنجمین شماره است.)

چنانکه آوردم، پیش از انتخابات ۷۶، دکتر یزدی به مشهد آمد و در منزل -بگمانم- حاج علی مومنی در جمع ملی-مذهبیها، سخن گفت. اما او پیش از شروع سخنانش، از جمع خواست تا نظرشان را در باره حضور در انتخابات با بالا بردن دست اعلام کنند. اکثریت نزدیک به اتفاق حاضران، با بالا بردن دست، موافقت خود را با حضور در انتخابات اعلام کردند. پس از آن، تا آنجا که در یاد دارم، خواست تا افراد در باره نامزدهای مورد نظر خود بگویند؛ اما جمع از وی خواستند تا ابتدا تحلیل وی را بشنوند.

و یزدی شروع به سخن کرد. او گفت که مشخص است که فضا قدری تغییر کرده و امیدهایی بوجود آمده است. بعد افزود که روشن است که رقابت اصلی بین ناطق و خاتمی است و به بقیه رای دادن بی فایده است؛ لذا باید دید کدامیک از ایندو میتوانند به توسعه سیاسی و  دموکراسی، کمک کنند، هرچند اندک. آنگاه تحلیل خود را چنین صورت بندی کرد :

۱- توسعه سیاسی بدون توسعه اقتصادی، ابتر، و بلکه ناممکن است.

۲-توسعه اقتصادی سالم و مفید، از بستر رشد فعالیتهای اقتصادی بخش خصوصی میگذرد.

۳-جریان چپ که خاتمی در این انتخابات نماینده آن است، به توسعه فعالیتهای بخش خصوصی، باور ندارد و در عرصه اقتصاد، دولت محور است؛ و دولت محوری، هم بستر ساز استبداد است، و هم مقوم آن.

۴-جریان راست که ناطق نماینده آن است، وابسته به بازار و اقتصاد آزاد است و باورمند به فعالیتهای بخش خصوصی؛ و توسعه بخش خصوصی در اقتصاد نیز، هم بستر ساز توسعه سیاسی است، و هم مقوم دموکراسی؛ هر چند که راستهای ایران، خود، باوری به دموکراسی نداشته باشند. ( تاکید وی بر اثر وضعی اقتصاد سرمایه داری بر توسعه سیاسی بود که سخن بیراهی نیز نبود.)

۵- بنابراین، ما (یعنی نهضتی ها) روی کار ماندن و آمدن راستها را بهداشتی تر میدانیم، تا تسلط چپها بر قوه اجرایی کشور.

پس از ارایه تحلیلی که چارچوب و گزاره های اصلی اش را آوردم، دکتر از جمع خواست تا نظر بدهند.

جمع اما دچار نوعی قفل شده بود. از سویی، موج حمایت ملی از خاتمی، در حال شکلگیری بود و اکثر حضار آنرا حس کرده و با آن همدل شده بودند؛ و از سوی دیگر، تحلیل وی(یزدی) را غیر منطقی نمی یافتند و لذا مانده بودند که چه بگویند! و اگر کسی نیز چیزی گفت، کوتاه بود و رای قاطعی نبود؛ چنانکه در خاطر من نیز نمانده است.

من اما در آن نشست وقت گرفتم و سخن گفتم. چارچوب و گزاره های عرایض من نیز، چنین بود :

۱-اقتصاد دولتی در دوره جنگ، اجتناب ناپذیر بود و اگر موسوی تن به بازار آزاد در دوره جنگ میداد، موتلفه و انجمن اسلامی بازار تهران، کشور را میبلعیدند، و بلکه میفروختند، و جنگ نیز به شکست کامل و حتی تجزیه کشور منجر میشد.

۲-جریان چپ پس از اخراج از دولت و حکومت در دوره هاشمی، بویژه دولت دوم وی، دچار استحاله تیوریک شده است و مثلا نبوی و حجاریان، بلحاظ مسایل نظری، همان عناصر دوره جنگ نیستند. این دست فعالان چپ، پس از اخراج از حاکمیت، اکثرا وارد فضاهای دانشگاهی شدند و نیز به فعالیتهای فرهنگی روی آوردند و در تلایم با دانشگاه و گفت و شنودها و تحصیلات عالی، در دیدگاههایشان، تغییرات جدی بوجود آمده، و دامنه این تغییرات حتی به حوزه دین شناسی نیز کشیده شده است.

۳-خاتمی اما هیچگاه بمعنای متعارف کلمه، “چپ” نبوده؛ گرچه همواره به اردوگاه چپها، نزدیکتر بوده است؛ دلیلش هم اینکه تا راستهای چماقدار ذوبی فشار را به نهایت نرساندند، از دولت راست هاشمی، خارج نشد؛ بعلاوه، دست آوردهای وی در دوره ارشاد معلوم میکند که وی با دادن مجوز به صدها نشریه دگراندیش نسبت به وضع موجود، در اردوگاه دموکراسی و توسعه است، یا اردوگاه استبداد و فاشیسم؟!

۴- آخوندهای همراه با خاتمی نیز اکثرا دچار تغییر دیدگاه سیاسی شده اند، مثلا خویینی ها که در مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری، جا پا برای اندیشه های امثال بشیریه باز میکند، و نیز آخوندهای جوانی مثل کدیور، که اطراف خاتمی کم نیستند.

آنگاه گفتم گرچه چارچوب تحلیلی شما نادرست نیست، لیکن در موضوع و مصداق، دارید خطا میکنید. در موضوع، جریان راست طرفدار اختصاصی سازی است، نه خصوصی سازی؛ و در مصداق نیز، نه خاتمی را درست میشناسید، نه ناطق را!

و باز تا آنجا که به یاد دارم، سرانجام جلسه به رای نرسید و در آنجا، تنها من و مرحوم تیمسار امینیان، مصرانه از خاتمی دفاع کردیم و بقیه، گرچه اکثرا با خاتمی همدلی میکردند، ولی نتوانستند رایی قاطع بدهند؛ لذا تشخیص صلاحیت کاندیدا، به خود افراد واگذار شد و دکتر یزدی نیز در آخر جلسه گفت شرح این جلسه را به تهران میبرم و نتیجه نشستها با دیگر شهرها را نیز بررسی میکنیم و سپس نهضت آزادی، در مورد انتخابات، بیانیه اش را صادر خواهد کرد.

باری، تب انتخابات اوج گرفت و در آستانه دوم خرداد ۷۶، نهضت آزادی طی بیانیه ای اعلام کرد در انتخابات شرکت میکند، ولی رای سپید میدهد؛ در حالیکه وجه چپ ملی-مذهبیها، یعنی “عزتی ها” (که پیرامون مهندس سحابی جمع بودند و ایران فردا را در میاوردند) رسما از خاتمی حمایت کردند.

بگذریم. یکی دو سال پس از خرداد ۷۶، یکبار که دکتر یزدی به منزل پدر همسرم آمده بود، سرش را جلو آورد و آهسته گفت : بله، شما درست میگفتی و ما نگاهمان را در مورد موضوع چپ، اصلاح کردیم، چنانکه آنها خود را اصلاح کرده بودند!

درباره انقلاب، جنگ، و اصلاحات (۳)

استاندارد

آقا فرهاد مرا شرمنده کردند و بار دیگر یک جلد “کافه پیانو” از سر لطف هدیه آوردند و از این لطیف تر اینکه در ابتدای کتابشان، این عبارت را آوردند : ” جدل ها تا به این اندازه دوام نمیاوردند، اگر که تنها یک طرف مقصر بود! ”
این آب لطف که بر گفت و گوی پنهان و آشکار ما میافکنند، مرا میبرد به خاطرات توس و جوانتر بودنهایشان، و باعث میشود از خداوند بخواهم که خلق و خوی امروز مرا نزدیک فرماید به روحیات و خلقیات دیروز ایشان.
اما اینهمه، باعث نمیشود که چشم بر ریختن خون حقیقت در پای رفاقت بندیم و بر جنازه واقعیت، رحمی نیاوریم. اصلا مگر روشنفکری چیست؟
در نطر من، و بر پایه آنچه خوانده ام و جسته گریخته میدانم، کار روشنفکر – که روزنامه نگار جماعت نیز علی القاعده در این زمره است – نقد مدام است و گفتگو : نقد پیرامون، و آنچه در آن میگذرد، و نقد خود، و دیگری، حتی شدید، اما اخلاقی! و این با “گفتگو” ممکن است.
بله، “گفت و گو” نیز گاه لازم میافتد، چنانکه سال ۸۸ و در جریان انتخابات افتاد؛ و من و آقا فرهاد و آقای جوادی، در یک روز پر از شور و شرر، به جان مواضع سیاسی هم افتادیم تا از مخاطب، رای بگیریم. آنروز و در چنان روزها، گفتگو بدل شد و میشود به گفت و گو و بگو مگو  و عمل سیاسی برای رسیدن به رای، در فرصتی محدود؛ و آن نیز در موقع و موضعش بجای خود. آن روز من از میر حسین گفتم، آقا فرهاد از احمدی نژاد، و آقای جوادی از کروبی؛ که اکنون دو تن در حبس اند و دیگری از هفت دولت آزاد.
اما آنچه اکنون میخواهم بگویم، در واقع شرح همان است که در پیشانی این مقالات آمده است و من نه فقط در پاسخ به انتقادها و اتهامها، و نیز در رد دروغهای بزرگ “گوبلز”ی، و نه فقط در پاسداشت رهبران بزرگوار محبوس و محصور و ممنوع و شیران بندی و شهدای بزرگوار راه آزادی و اصلاح و عدالت، بلکه برای ثبت و نقش و نقر بر امواج منتشر ابدی است که مینویسم؛ امواجی که “مجازا” بدان “مجاز” میگویند، حال آنکه هیچ چیز از این واقعی تر نیست و این همان است که امروز ایران را از تجزیه و نابودی، و دیروز از جهل و نیرنگ و رمالی و جن گیری، دست کم برای مدتی و تنفسی، نجات داد. من سالها پیش بقول فروغ، “به آغاز فصل سرد، ایمان آوردم” و نیز بدین دقیقه که “تنها صداست که میماند”؛ و هیچ لشکری از سرمایه و سلاح و سین جین و میل داغ نیز، در این “مجازگاه”، دیگر از پس آن ظاهرا مجاز، برنمیاید.
ارتشی مثلا سایبری، تشکیل داده اند با ۶۰ هزار پایگاه در حال ارتزاق از اموال عمومی، تا در عرصه فرهنگ، پشت تانک، سرهنگی کنند و فیلم و کلیپ و خبر جعل کنند و رمالی بفروشند و در عین حال، هر گاه که موج اصلاح بر میخیزد، چون کاهی بر اقیانوس، گم میشوند و چنان بزدل و حقیرند که تاب دیدن و شنیدن صدا و تصویر مردی که جز عقل و مدارا و لبخند، سرمایه ای ندارد را نیز ندارند و من نمیدانم که این کدام جمهور جعلی و منفور است که عرضه و وجود رو به رو شدن با “سید”ی یک لا قبا را ندارد، اگر او نماد واقعی و حقیقی جمهوریت نیمه تمام فعلی ما نیست؟!
و خدا را، خدا را، که این چه وقاحت است که دست “معاویه” را در دروغ، و “ابوهریره” را در جعل، و “شریح” را در مزدوری دستگاه ظلمه، از پشت بسته و آن لشکر منحوسه تاریخی را از رو برده است!
و این اتفاقا چنانکه پیشتر آوردم، وجه کمیک همان قومی است که هزار و اندی پیش نیز بنام دین، بدین ملک هجوم کرد و زد و بست و ویرانید و سوزانید و آنهمه را نیز بنام خلیفه خدا کرد، چنانکه با خاندان پیامبر خدا (ص) هم کرد!
آن عنصر سیه روی روی ناشسته که در پیش خطبه ای علیه اصلاح طلبان فتوای مرگ داد و خبر از چمدانهای دلار برای اصلاح طلبان (چنان که رفیق ما را مجازا به ایستگاه قطار کشاند که شرحش مفصل است!) و برده داری را مباح و مجاز دانست و وقیحانه، هم اکنون نیز میداند، همان است که مهاجمان و ایلغارچیان و ویرانگران معاصر هشت ساله را محصول دعا و نماز شب مومنان میدانست و اکنون در مواجهه با چنین توفانی از دزدی و چپاول و غارت دکل و ملل و نحل، خناق گرفته است و هر از چندی، قیقاج جیغ کبودش، در هیاهوی نفرت و نفرین خلق، محو میشود.
“مهار این شتر مست را که میگیرد     کنون که مرتعی، این گونه خوش چرا دیده ست؟     به سایه سار خوش بید و باد جوباران     دگر نخواهد هرگز، به رفته ها پیوست.
به برکه تلخاب شور و کور کویر     و آفتاب گدازان دشتها، هرگز     دوباره باز نگردد، که آن حریم شکست.
دگر به بار و به خار شتر نخواهد ساخت     نه ساربان شناسد و نه صاحب شناسد این بد مست     نگاه کن که دهانش چگونه کف کرده است!
مهار این شتر مست را که میگیرد؟”  (دکتر کدکنی)
              (ادامه دارد….)

درباره‌ی مرگ!

استاندارد

مرگ، ایستگاه معنا بخشی به زندگی است. اگر مرگ نمیبود، زندگی در یک ابدیت کور و بهت آور و کسالت خیز، غرق میشد. مرگ به ما چرایی زندگی را گوشزد میکند و از سوی دیگر، امید رفع ظلم را در دل آدمیان، زنده نگاه میدارد. اگر مرگ نبود، اکنون ما باید زیر شلاق چنگیز و تاتار و هیتلر و استالین، چون بید میلرزیدیم. و اگر مرگ نباشد، امید به خلاصی از ظالمین امروز نیز، از میان میرود.
اما مرگ، ظاهرا، یعنی “نیستی” و نیستی، همان “نه هستی” است؛ در حالیکه واقعا، هستی هست و هیچگاه نیستی بر او غلبه نمیکند و ما جزیی از این هستی فنا ناپذیریم. هستی، جبرا، از خاک میمیرد و گیاه میشود و از گیاه میمیرد و جانور میشود و از جانور میمیرد تا انسان شود؛ اما از انسان به بعد، ما باید خود تصمیم بگیریم که از جانور بمیریم و به چه تبدیل شویم! پایین تر از جانور، یا بالاتر از او!؟
در این شبها، خوب است این جمله وحی گونه امام علی را در یاد آوریم که فرمود: “موتوا، قبل ان تموتوا.” یعنی بمیرید، قبل از اینکه مرگ شما را فرا بگیرد!
چگونه؟ مردن از جانور بودن و گام نهادن به مرحله انسانی، و انگاه به قول مولوی، طی راه به سوی “آنچه اندر وهم ناید.”
و سرانجام بقول سهراب : مرگ پایان کبوتر نیست / مرگ وارونه یک زنجره نیست / مرگ در ذهن اقاقی جاری است / مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد / مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید / مرگ با خوشه انگور میاید به دهان / مرگ در حنجره سرخ-گلو میخواند / مرگ مسیول قشنگی پر شاپرک است.
اما برادر جانبازم، کاظم روزانه، از درد و رنجی سی ساله به آغوش حضرت باری، “جان هماره هستنده هستی”، پرکشید. من به او که اکنون از من زنده تر است، تبریک، و به خانواده داغدارش، تعزیت و تسلیت میگویم.

درباره‌ی “راه بی بازگشت”

استاندارد

با سلام مجدد به دوستان اصلاح طلب. در باره مقاله راه بی بازگشت، البته نقدهایی صورت پذیرفت که همه مغتنم است و لذا از منقدین محترم کمال تشکر را دارم. منتها، چون مقاله به برخی صفحات دیگر که بنده در آنها عضو نیستم نیز ارسال شده بود و حقیر از طریق دوستان از متن برخی از آنها مطلع شدم، از عزیز برادری که یکی از نقدهای مذکور را در ص خصوصی به رویت من رساندند تقاضا کردم در صورت امکان، این توضیح را از سوی این بنده، به خوانندگان عزیز تقدیم کنند.

باری، دوست و برادری با نام اختصاری hossein a.s در نقد آن “نتیجه-فرصیه”، به نکاتی اشاره فرموده بودند که پس از مقدمه ای کوتاه، توضیحاتی در باره نقد مغتنم ایشان به عرض میرسانم :

مقدمتا عرض میکنم که نه من مایلم این مباحث جنبه مذهبی و فرقه ای پیدا کند، و نه مطلوب است که اساسا در یک کشور، مقولات مذهبی بر سرنوشت ملت-دولتی تاثیر بگذارد؛ و اگر چنین تاثیری نیز گهگاه وجود دارد، قطعا و طبعا، معقول و مطلوب و مفید نیست؛ کما اینکه آثار ویرانگر چنین تاثیراتی را در منطقه شاهدیم و خداوند را شاکریم که دولت “محمودی”، هر ویرانی و مصیبتی ببار آورد، نتوانست بر امنیت و وحدت ملی ایرانیان آوار شود و پروژه خرافی و جعلی آخرالزمانیش، که هیچ ربط وثیقی به قایمیت نیز نداشت و ندارد، را به ثمر برساند.

و اما در باب نقد جناب حسین به چند نکته اشاره میکنم :

ایشان فرموده اند “اسلام دیگر به عنوان ایدیولوژی مطرح نیست، بلکه بعد سیاسی و جهانی پیدا کرده است.”

در باره این گزاره اولا باید گفت که اسلام ایدیولوژیک، خود نوعی اسلام سیاسی و بلکه افراطا سیاسی است. به عبارت دیگر، آنچه اکنون به نام القاعده و داعش، و بویژه داعش، مطرح است، در واقع استحاله معوج، بنیادگرایانه، و ویرانگر اسلام سنتی، به اسلام ایدیولوزیک در منطقه است. ایدیولوژی، پدیده ای متاخر است و اسلام ایدیولوژیک نیز مولود نامبارک ازدواج نامشروع دین با فاشیسم! و در این زمینه فرقی نیز میان  فهم فاشیستی از دین، میان ادیان مختلف و فرقه های مذهبی متفاوت نیست. ایدیولوژی سنی همانقدر خطرناک است که ایدیولوژی شیعی و فهم فاشیستی از مسیحیت و بودیسم همانقدر ویرانگر است که صهیونیسم مسیحی و عبری، که اختاپوسی چون اسراییل را پس انداخته و جهانی را دچار نا امنی و آشوب ساخته است.

اما اسلام سیاسی، الزاما اسلام ایدیولوژیک نیست. (توصیه میکنم کتاب “فربه تر از ایدیولوژی” دکتر سروش، در این زمینه در مطالعه گرفته شود.) اسلام البته وجوه اجتماعی و سیاسی نیز دارد. اساسا هر پدیده اجتماعی، که هر دینی نیز اجتماعی هم هست، ناگزیر، سیاسی نیز هست و ناظر بر سرنوشت مردم؛ یعنی همان موثریت در سرنوشت اقوام و ملل.

اما سیاسی بودن امری است، و مدعی حکومت انحصاری و مبتنی بر دین بودن، امری دیگر؛ بویژه وقتی ادعای موهوم مذکور، تبدیل به طنز زهرخیز  سیطره بر جهان میشود و زخم جنگهای خونبار و شرم آگینی چون صلیبی و نیز کاتولیک-پروتستان، (و از این دست، پیش و پس از آنها) را، در خاطره ها تازه میکند.(ادامه دارد.)

ناقد محترم، (hossein a.s)، همچنین فرموده بودند که “جنبه کنترل تجارت خاورمیانه، مهمتر از نفت است.” این البته ادعای درستی است و منافاتی با عرایض من ندارد. بنده نیز به ویژگی ژیوپلتیک و ژیو استراتژیک ایران که بر سرنوشت کل منطقه موثر است اشاره کرده بودم و اکنون در پی تذکر ناقد محترم، بر جنبه ژیو اکونومیک منطقه و نیز ایران به عنوان ساحتی مهم در خاورمیانه، تاکید میگذارم. اما نکته ای که نباید مغفول بماند این است که به میزانی که از ارزش نفت کاسته میشود، از جنبه ژیو اکونومیک منطقه نیز میکاهد. مگر کشورهای منطقه، حتی ایران، البته فارغ از نیروی انسانی، جز نفت، چه دستاورد تکنیکی و تجاری و اقتصادی به جهان عرضه میکنند و کرده اند؟! لذا، دست کم در نظر این ناظر، و نه صاحب نظر، موقعیت سیاسی و استراتژیک ایران در قلب اضلاع چین و روسیه و پدیده بنیادگرایی و نسبت وثیق آن با خلیج فارس و دریای عمان، مهمتر از موقعیت تجاری ایران و منطقه است.

خرده دیگری که جناب حسین بر آن نوشتار گرفته اند، معطوف به تعبیری است که در باره نظام سلطنتی عربستان بکار برده ام، یعنی “نظام نیمه بدوی.”

نظام سلطنتی عربستان، یک نظام قبیله ای است که تحت کنترل قبیله و خاندان آل سعود است. اینگونه نظامها، هیچ نسبتی با مقوله “دولت”، به معنای “کارگزار منتخب یک ملت متشکل از اقوام مختلف ساکن در یک کشور”، ندارند. اگر صرف تشکیل یک حکومت توسط یک قبیله، به معنای شکل گیری دولت به معنای جامعه شناختی آن باشد، باید نظام قاجاری در ایران یک و اند سده پیش را نیز، یک “دولت-ملت” بشمار آورد. فرق قاجارها و آل سعود، در نظام حکومتی شان نبود، بلکه در درشکه و طیاره‌ای بود و هست که سوار میشدند و میشوند. و یادمان باشد که “تجدد”، فی نفسه بمعنای “تمدن” نیست؛ “نو شدن” امری است، و “مدنی شدن”، امری. و صد البته ایران و مثلا ترکیه، از حیث مدنی شدن، اصلا قابل قیاس با عربستان و کویت و حتی امارات، نیستند و این بدیهه، از نگاه جهان نیز مغفول نمیافتد و نیفتاده است و البته چندان ربطی  به نژاد و قوم و مرام و مذهب نیز ندارد؛ گرچه به نگاه و تلقی عالمان و مردمان به دین، فرهنگ و تمدن، دارد. واقعا، آیا نگاه مصریان و ترکیه ایها به اسلام، همان نگاه عالمان وابسته به سعودی هاست؟ همانقدر که میان خاتمی و احمدی نزاد شیعه، وحدت تلقی از دین و مدنیت هست، میان دستگاه مذهبی الازهر و آل سعود هم هست!

و بالاخره، با برآمدن ایران، از اهمیت اسراییل و آل سعود در منطقه کاسته میشود و این از هم اکنون آشکار است و هیچ قرینه ای چون شلتاقهای این دو حکومت در قبال احتمال توافق میان ایران و ۵+۱، بر کاهش اهمیت این دو نظام ایدیولوژیک در منطقه، دلالت نمیکند؛ گرچه از حیث شکل نظام سیاسی، و نه فلسفه و انگیزه شکل گیری آنها، یکی از دیگری مدنی تر باشد.

راه بی‌بازگشت

استاندارد

پارسال در چنین روزهایی در اترک مقاله ای با این مضمون نوشتم :

۱-اهمیت نفت منطقه ما برای آمریکا و غرب، نسبت به گذشته کاهش یافته است؛ به دو دلیل : اول کشف نفت “شیل” و در واقع دستیابی به تکنیک استحصال آن؛ و دوم، جایگزینی مشتریان قدرتمندی مثل چین و هند و برزیل و ترکیه، برای نفت منطقه به جای غربیها و افت آشکار رشد اقتصادی غرب، در قیاس با قدرتهای نوظهور.

۲- اهمیت استراتژیک اسراییل و عربستان در نگاه غرب، کاهش آشکاری یافته است. وقتی اهمیت نفت برای غربیها کاهش یافته باشد، بتبع، اهمیت اسراییل و عربستان نیز کاهش مییابد؛ بویژه عربستان که یک “ملت – دولت” (nation state ) نیست و نظامی نیمه بدوی است.

۳-خطر جدیدی منطقه و جهان را تهدید میکند و آن، بنیادگرایی سلفی است و اژدهایی است که تازه دارد بیدار میشود و میتواند بیش از یک میلیارد مردم جهان را حتی در غرب تحت تاثیر قرار دهد.

۴- نظام جمهوری اسلامی ایران، با انعطاف پذیری غریبی، در نظر غربیها تثبیت شده است و لذا ایده سرنگونی این رژیم از روی میزها پریده است. این نظام چند ویژگی دارد : اولا شیعه است (مقابل داعش) و دوران پسا انقلاب را سپری میکند؛ ثانیا تا حد قابل توجهی به استانداردهای ملت- دولت، نزدیک شده است؛ ثالثا پس از ترکیه بیشترین نیروی انسانی تحصیلکرده متمایل به غرب را دارد، بعلاوه سابقه چند سده بده بستان با غرب، از صفویه تا امروز؛ رابعا خود یک منبع انرژی جایگزین است؛ و بالاخره خامسا، در یکی از استراتژیکترین مناطق جهان، یعنی “چهارراه غرب، چین، روسیه و بنیاد گرایی ” واقع است.

باری، چهار گزاره بالا را که کنار هم میگذاریم، فرضیه-نتیجه ای خودنمایی میکند مبنی بر اینکه، ایران، حتی فارغ از نظام سیاسی مستقر در آن، بلحاظ ژیو پلتیک و ژیو استراتژیک، شریک اجتناب ناپذیر غرب خواهد شد، چنانکه ایران صفوی در مقابل عثمانیها؛ و ایران پهلوی در مقابل سوسیال ناسیونالیسم عربی و کمونیسم روسی.

یک سال پس از آن تحلیل، به نظر میرسد این نگاه به آینده منطقه، پر بیراه نیست؛ اگر فربهی رانتی فاشیستی راست افراطی بازی را به هم نزند!

دغدغه‌ی معنا… – ۲

استاندارد

عزیزم و برادر آزاده، آقای تیموری، اشارات بحق و نیکویی ارایه فرمودند، بویژه به کارکرد دین زدای پاره ای از احبار و رهبان و کاسبان رسمی دین. قران این جماعت را احبار و رهبان و آفت دین میشناسد.

اما عرض بنده معطوف به نکات دیگری نیز هست که فارغ از امر قدرت و سیاست باید بدان نگریست و آن “جستجوی ازلی و ابدی آدمی برای کشف معنا در زندگی” است که چنانکه باشارت رفت، تکاپویی همزاد بشر است، از دست تراشیده های اولین “تبارهای راست قامت ما” در اولین غارهای مسکون، تا آخرین دست نوشته ها و اشاره گفته های بزرگانی مثل جان کین و اینشتین و حتی، هاوکینگ، که اخیرا به مقوله خدا طعنه زده است، نه پیش از آن، آنهم به حجتی در فلسفه فیزیک تحت عنوان “ذره خدا”!

میدانید عزیز برادر، ما دچار مشکلی جدی در این حوزه شده ایم و آن سزارین قدرت از رحم دین است. این شتاب نامعقول، تصویر و واقعیتی معوج از دین ارایه کرده است که بهیچ رو، کم و کاست و اعوجاج آن، راست و پرداخت پذیر نیست؛ و از سوی دیگر در میان عامه نیز دین چیزی نمودار نشده، جز همین:  دین یعنی اسلام و اسلام یعنی شیعه و شیعه یعنی دوازده امامی و این یعنی مرجعیت و مرجعیت یعنی ولایت مطلقه فقیه، آنهم بقرایت فرقه ناجیه و ذات الفلاح راست افراطی و مداحان قدرت و ثروت و اطلاعات، که در دوره محمودیه چون اژدهای یخزده به آفتاب عراق عجم افتاد و کلاه و لباده و عبا از سر و پیکر مردم برداشت و حتی به نوامیسشان، رحم نکرد، چه رسد به ثروت و مکنت و امنیت آنها.

من البته خود شیعه ام و مفتخر به علوی گری در معنا، و حسین پویی در اخلاق، که دین را جز اتمام و اکمال اخلاق نمیدانم و نیز میدانم که در این راه، بسی نوسفرم و چرک رو؛ اما در پی معنا و امید، بدین دقایق، دخیل دل، بسته، و قفل آرزو، آویخته ام.

باری، همه حرف و عرض و عرایضم این است که زندگه تهی از معنا، پر است از تاریکی نا امید، در دهلیزی که گرفتار و پرتاب شده در آنیم، بی هیچ پنجره ای و کور سوی نوری. و به کافکا و هدایت حق میدهم که خود را چون “پرما” (مته)، در خود پیچاندند تا در این دهلیز سوراخی درآورند و نوری و روشنایی ای فراچنگ؛ گرچه راهشان را بر نمیتابم، که تیرگی بر تیرگی افزود و نوری و هوایی بر این دهلیز ابدی نیفزود.

بیاد دارم که روزگاری گفت و گوی شاه را میخواندم با اوریانا فالاچی. محمد رضا پهلوی در پاسخ به یک سوال فالاچی گفت “من البته فردی مذهبی ام.” فالاچی گفت ” مذهبی اعلیحضرت؟!” شاه گفت ” نه تنها مذهبی ام که به قدیسین نیز باور دارم. چند سال پیش خواب دیدم که یکی از قدیسین مانع از افتادن من از اسب شد و پس از آن از یک ترور جان سالم بدر بردم.” و منظور او از قدیس نیز، حضرت اباالفضل بود.

اما فارغ از صحت و سقم آن روایت شاهانه، او حرف جدی دیگری نیز در همان مصاحبه گفت و آن این بود:

“خدا هست و اگر نمیبود، باید خدایی میساختیم!”

من در همان روزها که مصاحبه مذکور را میخواندم، با خود گفتم چنین سخنی نمیتواند از محمدرضا پهلوی باشد، چرا که بغایت فیلسوفانه است؛ و او حاکم بود، نه حکیم. بعدها فهمیدم که بله، آن سخن از یکی از فلاسفه بزرگ است که اکنون نامش را بیاد ندارم.

داستایقسکی نیز میگفت “خدا را که از جهان برداری، آن را به یک لش متعفن تبدیل کرده ای.” جهان بی خدا، بی معنا و راکد است، نمیپاید و میپوسد، از حرکت جوهری باز میماند و در خود میگندد.

البته ادیان و مذاهب، تفسیر یا تصویر، و یا کشف این نیازند و چون به بیراهه اغلب میروند، گاه خطرشان بیشتر است تا منافع و معانی شان، چنانکه ما داریم با پوست و گوشت و استخوان عوارض چنین بیراهه ای را حس میکنیم و دست کم یکی از عوارض اخیر آن دزدیدن میلیاردها دلار به نام مهدویت و گروکشی امنیت یک ملت در داخل، و تحریک قوم یاجوج و ماجوج سلفی، و قصابان دینی، برای مقابله در برابر مهدویت جعلی در خارج؛  که از مخ بیماری چون آن مردک بیسواد و متوهم چالوسی تراویده و در سازمان ملل به عنوان دعای فرج، به صهیونیستها و وهابیها هدیه میشود تا منطقه را ببرد زیر تیع ملا عمر و ملا ابوبکر بغدادی و اسلاف و اخلاف اینوری آنها!

عرض من این است و فقط این است که باید برای عالم و آدم، معنایی دست و پا کرد. این معنا یا کشفی است، یا خلقی؛ یا باید جست و پیدا کرد، یا نشست و تراشید؛ و مردم همه، چنین میکنند و از میان مردم، من برای کشف محمد و موسی و عیسی و علی و حسین (علیهم السلام) اعتبار تام قایلم؛ بدون آنکه بخواهم برای کشف و شهود یا تصویر و تراش صادقانه دیگران، حرمت نگذارم، یا بر این باور ابلهانه اصرار کنم که “حقیقت، این است و جز این نیست، و صد البته در جیب ساعتی ما” ؛ یعنی همین “خودمون اینا” !

اندیشه در‌باره‌ی معنای عالم و آدم – ۱

استاندارد

سلام و عرض ادب خدمت دوستان توسی.

من البته چنانکه پیدا بوده و هست، باورهای دینی دارم، گرچه این باورها دستخوش تغییراتی نیز شده است و بویژه اکنون به این نکته در کلام دینی راه برده ام که یک گسست منطقی و لازم میان امر دین از یک سو ، و امر حکومت از سوی دیگر، وجود دارد. لذا اکنون کارکرد و کارویژه دین در نظرم نسبت به گذشته تغییر کرده است.

در عین حال در این صفحه میبینم که برخی دوستان به مسایلی در مورد اصل دین اشاره میکنند که چندان سنجیده نیست. البته من سودا و رسالت متدین ساختن کسی را ندارم؛ منتها فقط میخواهم عرض کنم موضوع دین، همراه با بسیاری موضوعات دیگر، دچار تحولات و خوانشهای بسیار جدی و عمیقی شده است و همچنان یک مشغولیت ذهنی بسیار جدی برای همگان است، چه موافقان، و چه مخالفان.

اکنون برای اینکه گوشه ای از حساسیت قضیه را یادآور شوم، از دوستانی که مدعی این مقوله اند و نیز مدعی اندیشه و تجزیه تحلیل علمی اند، چند سوال میکنم و استدعا دارم به آنها پاسخ دهند :

۱-چنانکه میدانید و میدانیم، کار علم تجربه و تجزیه تحلیل واقعیت موجود است؛ واقعیت موجودی که بر آن اشراف و احاطه داریم؛ بنابراین، علم تا آنجا که دستش میرسد و چشمش میبیند و حسش لمس میکند، توان بحث در باره “چگونگی” اشیا و جهان را دارد. اما اندیشه، تنها از فهم چگونگی جهان قانع نمیشود. مسیله مهم دیگر، “چرایی” جهان و عالم و آدم است. اشیا  و عالم و آدم چراست؟ چرا جهان هست و ما هستیم؟

پاسخ به چرایی جهان کار علم نیست؛ چرا که علم باید بتواند هستی را بکلی تجربه و تجزیه تحلیل کند و آن را بگیرد و در بر بگیرد و به آزمایشگاه ببرد و معلوم است که نمیتواند و این سودا، ممکن و برآمدنی نیست؛ چرا که جهان کهکشانی ما فوق العاده بزرگتر از ماست و به چنگ ما و آزمایش و آزمایشگاه و تجربه، نمیاید.

پس سوال اول این است که گیریم، به چگونگی جهان و عالم و آدم دست یافتیم؛ با چرایی اش چه کنیم و از چه راهی برای رسیدن به چرایی خودمان و جهان، استفاده کنیم؟

۲- اما سوال دوم که مرتبط با سوال اول است را با یک مثال طرح میکنم. فرض کنید در یک سفر به آشنایی بر میخورید و از او میپرسید از کجا میایی و به کجا میروی؟ راستی، اگر پاسخ دهد نمیدانم از کجا میایم و نمیدانم به کجا میروم (!)، آیا در باره هوش و اندیشه ورزی وی دچار سوال و تردید نمیشوید؟ اگر در سفری مفروض، ندانیم از کجا میاییم و به کجا میرویم، آیا حرکت و سفرمان بی معنا نمیشود؟

و زندگی، در واقع یک سفر است، از تولد تا مرگ! اگر ندانیم از کجا آمده ایم و به کجا میرویم، آیا فاصله میان آغاز و انجاممان بی معنی نمیگردد؟ همین بی معنی گری صادق هدایت را -بقول بیهقی- میژکید و میجوید و گاز میگرفت و لاجرم گاز نیز او را گرفت!

بنابراین سوال دوم این است که معنی زندگی چیست و هستی چراست و در ارتباط با سوال اول، پاسخ به چرایی جهان کار چه دستگاهی از دانشهاست؟!

چند خاطره برای رفقای توسی – ۱

استاندارد

سالهاست که میخواسته ام خاطرات، یا بخشی از خاطراتم را بنویسم؛ شب نوشتهایی نیز دارم که بیش از هزار صفحه است و در خانه اقوام و ملل(!) پراکنده ام، از بیم عسس و بر باد رفتن حاصل عمر.

اما برخی از آن خاطرات اکنون گفتنی و نوشتنی است و قابل درج در این صفحه، که خودی و خانوادگی است، با وجود همه اختلاف سلایق گاه شدید. چند خاطره ای که میاورم، در خود پاسخ به برخی شبهات مندرج در نوشته های آقای جعفری را نیز دارد و لذا میتوان آن را نوعی گفت و گوی استعاری نیز قلمداد کرد، بویژه با رفقایی که خود اهل قبیله قلم اند و با “به در بگو و دیوار را مراد کن”، آموخته.

سال ۶۱ بود و دو سال از ازدواجم گذشته، که با یک وانت بار که بر روی آن کار میکردم (دانشگاهها تعطیل بود به علت مثلا انقلاب فرهنگی) با همسرم زدیم به جاده، به سوی شمال.

پیش از پلمپ دانشگاه، که البته ملقمه ای از تصمیمات درست و غلط بود، دوستان دانشجوی بسیار خوبی داشتم، از جمله یک رفیق شمالی، اهل فریدونکنار، که شکارچی مرغابی در فصلش بود و ماهیگیر و کشاورز و کشاورز زاده و دانشجوی بسیار مستعد ریاضی در دانشگاه تربیت معلم که من نیز در آن بودم، اما محصل ادبیات و بعدا،انتقالی گرفته به فردوسی مشهد.

رفتیم و شهرهای کوچک و بزرگ را رد کردیم تا فریدونکنار. میدانستم که خانه “علی مظلومی” پشت مسجد شهر است، ولی آدرس دقیقش را نداشتم. ماشین را جلو مسجد پارک کردم و از فردی که سرکوچه مجاور مسجد ایستاده بود، پرسیدم منزل مظلومی کجاست؟

بنده خدا مثل اینکه برقش بگیرد، یکه ای خورد و چون یک روح از برابرم گریخت! روستایی بود؛ با خود گفتم شاید سوالم را بد فهمید، که روستایی و لهجه و گوش و گویشش، مازنی است. صبر کردم تا دیگری سر رسید، اما از او که پرسیدم، نگاه غریبی به من و ریش کم پشتم انداخت و گفت “ما خانه این آدمها را نمیدانیم”!

عجیب بود. علی بچه همان مسجد و در شهرشان شهره بود؛ این را میدانستم؛ اما چرا کسی آدرسش را نمیدانست یا نمیداد؟

کم کم، داشتم متوجه چیزی میشدم. علی از بچه های مسجد و بشدت انجمن حجتیه ای بود؛ اما سال ۵۸ که من در تک و تای انتقال به فردوسی بودم، او رفته رفته به سوی مجاهدین گرایش یافت، اما نه آنچنانکه احتمال عضویتش برود. پسر آزاده و با سوادی بود و خیلی متدین و حتی گاه بسیار سنت زده و طرفدار شیخ محمود حلبی مشهدی که قطب انجمن بود. وقتی به سوی مجاهدین گرایش پیدا کرد – که داستان چگونگی اش بلند است – من که خود از موسسین انجمن اسلامی دانشجویان بودم، با او مواجهه سیاسی و ایدیولوژیک – مثلا – پیدا کرده بودم؛ منتها او رفیق شفیق و آزاده ای بود و گرچه از ما جدا شده بود، ولی رفاقت و آمد و شد و چای و نمازمان برقرار بود؛ با هم به کوه میرفتیم و گاه در روزهای تعطیل، عملگی برای خود سازی! بارها هنگام کار، وقتی خسته میشدیم، به امثال من میخندید و میگفت هر روز کار در شالیزار، به قدر چند روز عملگی انرژی میبرد و خود سازی شما بچه بورژواها را باید سر کوزه گذاشت؛ و آبش را خورد را، نمیگفت؛ چون مازنی بود و بخش دوم ضرب المثل را نمیدانست یا به یاد نمیاورد.

باری، از کوچه شان بیرون آمدم و وارد یک خواربارفروشی کوچک شدم و به بغال میانسالش موضوع رفاقت و هم دانشگاه بودن با علی را گفتم و اینکه میخواهم بیینمش.

مرد در چشمانم خیره شد و گفت ” تنهایی؟”

گفتم نه، و همسر و دختر یکساله ام را که در وانت نشسته بودند،  نشانش دادم. از مغازه بیرون آمد، نگاهی به اطراف کرد و برگشت داخل؛ آنگاه آدرس را تند و شفاهی داد و گفت برو!

رفتم داخل کوچه، پشت مسجد، و روبه روی خانه ای با سقف سیخی- سفالی ایستادم و درب حلبی موجدارش را کوبیدم. صدای پیرزنی، گویی از ته چاهی، با لهجه غلیظ مازنی دعوت به درونم کرد. پیرزن روی لبه پله یک تراس نشسته و تا خورده بود و پیرمردی روی همان تراس، دراز کشیده و به سقف چوبی، خیره، نگران. بوی نم و نا، همه جا را پر کرده بود و چند مرغابی و مرغ، با جوجه هایشان سلانه سلانه در حیاط کوچک شنی، هراسان از حضور یک غریبه، به آسمان و زمین، تک میزدند، اطراف را نیز رصد کنان…….

بسختی روی پاهایم بند بودم. گویی سرم باد کرده، بر روی گردنم سنگینی میکرد و دو گام تا ماشین را فرمان نمیداد. بی نگاه و تفاوت به کسانی که مثل یک جزامی شاید، به من مینگریستند، خودم را تا وانت کشیدم و نفهمیدم چگونه از خیابان گذشتم و روی صندلی، پشت فرمان، فرو ریختم، منهدم، ویران؛ و همسرم حیران و نگران و دختر یکساله ام مریم گریان از گرما و سرسام شرجی تابستان شمال، و من زار زار زنان، سرم بر روی فرمان، و فرمان لیچ اشک، زیر هق هق من، بی امان……

علی مظلومی، اعدام شده بود و برادر کم سالترش ، اسلحه برداشته و برای انتقام، مخفی شده بود و سپس در یک درگیری، کشته؛ و مانده بودند پیرزنی و پیرمردی هر د

و خمیده و دوتا، چون کمان

 شکسته، تنها.

این اما همه داستان رنج من و نسل من نیست.

نمیدانم قانون تداعی یا آزمایش پاولف را خوانده اید؟

 او برای آزمایش، مستطیلی را به سگی، بارها نشان میداد، و همزمان به وی گوشت ؛ بطوریکه پس از تکرار این تداول مستطیل و گوشت، تا مستطیل را به سگ نشان میداد، بزاق دهان سگ شروع به ترشح میکرد. آنگاه و نیز در میانه، دایره ای به همان سگ مینمود و سپس حیوان را با زنجیر میزد و این تداول را نیز تکرار و تکرار میکرد؛ چنانکه حیوان، تا دایره را میدید، زوزه کشان دمش را لای پاهایش برده و در گوشه ای کز میکرد و میلرزید.

اما، پس از تکرار و تکرار این تداولها، ناگهان یک روز، به حیوان یک بیضی، شکلی میان مستطیل و دایره، نشان میداد. آنطور که خوانده ام، اکثر سگها پس از طی این آزمایش چند مرحله ای، با دیدن بیضی، سنکوب میکردند و میمردند.

 اما من نمردم و تاب آوردم، سخت جان تر از سگ!

من بشدت از رجوی و باند تبهکارش متنفر بودم و از طرفی، به اقتضای دوران جوانی و تحصیل و خوابگاه دانشجویی و آن محیطهای مالوف، دوست با بسیاری از بچه های مجاهدین. من  در جبهه امام و انقلاب و شیفته پیرمرد بودم، اما نمیتوانستم گام بر روی قلبم و رفاقتم بگذارم. بسیاری از آن رفقا، بسیار پاک و متدین و فداکار و اخلاقی بودند، مثل علی مظلومی. اما میان ما جنگ افتاد، یک تراژدی غیر قابل توصیف.

در خانه کوچک و ماسه ای علی، با آن سقف سیخی- سفالی، مادر و پدر علی، شکسته و متلاشی، با چشمهایی خشک از اشک و بیرون زده از حدقه، به من یک بیضی نشان دادند؛ اما من سخت جان تر از سگ پاولف، تاب آوردم و جنازه ام را تا امروز بر دوش میکشم، در آرزوی ذوق طعم عشق، همان که سایه گفت:

گر خون دلی بیهده خوردم، خوردم

چندان که شب و روز شمردم، مردم

آری همه باخت بود سرتا سر عمر

دستی که به گیسوی تو بردم، بردم!

خاتمی بمثابه….. – ۷ / محور جبهه فراگیر اصلاح طلبان

استاندارد

خوشبختانه این مقوله مورد تامل و نیز نقد دوستان اصلاح طلب واقع شده است. از سوی دیگر، برادر پیشکسوت و بزرگوارم، آقای عبایی، نیز پرداختن به وجوه دیگر این بحث را آغاز کرده اند که همانا تامل در مفهوم اصلاح و اصلاح طلبی است و بدیهی است که رفقای دیگر، از جمله آقای mh، نیز میتوانند در این زمینه ارایه نظر کنند و بهره برسانند.
اما پرداخت من، پرداختی تاکتیکی و ناظر به دقیقه اکنون است.
این را نیز بگویم که در زمینه ای که بدان پرداخته ام، گاه شاهد از غیب میرسد، چنانکه قبلا نیز رسیده بود. راستی، چه دستی و اراده ای است که جریانی را  به ورطه ممنوعیت خاتمی میافکند و او را از سطح چشمها و متن قابهای عکس، به درون وجدان بیدار اصلاح طلبان و ملت، سوق و عمق میدهد؟!
به نظر میرسد که این دست غیبی، یعنی نه چندان تحلیل پذیر، همان است که جریان پر طول و عرض رقیب را از سر استیصال، به حمایت از احمدی نژاد فرو انداخت و چنان بی آبرو کرد و “تردامن”، که نه از یاد تاریخ خواهد شد، و نه با هیچ زمزمی، شسته!
لکه احمدی نژاد، حتی اگر هزار بار دیگر به شهرداری و ریاست رسانده شود، پاک شدنی نیست، چنانکه محصوریتها و ممنوعیتها. میگویند و علنی نیز نمیتوانند گفت که او ممنوع است؛ چرا که چیزهایی را میداند و نمیگوید؟!
براستی کدام نهاد قضایی را در تاریخ بشر میتوان بررسید که مدعی کسی شود برای کار نکرده و سخن نگفته!
بر کجای این شب تیره
بیاویزم قبای ژنده خود را؟
اما این عیب غیبی، هماره در کمون نمیماند؛ کما اینکه دم خروس نیز :
“غلامرضا مصباحی مقدم، سخنگوی جامعه روحانیت مبارز، به تاثیر حذف لیدر در جریان اصلاحات اذعان و بر نتیجه آن در رقابتهای سیاسی تاکید کرد”!
این خبر را در آخرین شماره اترک آورده ایم.
بله، حضرت مصباحی، که سخنگوی روحانیت “مبارز” است و حقیر با این ریش سپید و عمر دراز، در ناصیه و سابقه وی مثقالی “مبارزه” در ظهور و بروز نیافته است، میگوید حذف لیدر اصلاح طلبان در رقابتهای انتخاباتی، موثر است!  و ما را بگو که توقع محاکمه علنی محصورین و ارایه دلیل قضایی علیه ممنوعین را میپروریم!
اما این امر غریبی نیست: اینکه مبارزان مبارزه ندیده، لیدر ما را برای کسب پیروزی در خیال خود حذف کنند؛ امر غریب اما، برآشفتگی دوستانی است که میگویند تاکید بر محوریت خاتمی و در عرصه وجدان عمومی نگاه داشتن وی، ضد دموکراسی و نظام حزبی است!
پیگیری امر دموکراسی و تلاش در چارچوب نظام حزبی و شبکه سازی مدنی، چه ربطی و تضادی دارد با حفظ و بر سر دست نگاه داشتن یک سرمایه بزرگ ملی برای رسیدن به دموکراسی و حقوق ملی و مدنی؟
ربط و تضاد آن کجاست؟

چندی پیش و در نشستی، برادری در واکنش به طرح محوریت خاتمی گفت “این که همان طلب اطلاق در قدرت است”!
آنجا البته فرصت نیامد تا عرض کنم که ما نه با قدرت مشکلی داریم، نه با اطلاق “عرفی” قدرت، چه در حکومت و چه در رعیت. قدرت عرفی، فی نفسه امر مذمومی نیست؛ “امر مذموم آن است که قدرت، ذاتی تلقی شود، نه عرضی و وکالتی.” در امر حکومت، مگر میشود بدون قدرت، قدم از قدم برداشت؛ و نیز در امر رعیت، مگر میتوان جز با قدرت مردم، قدرت حکومت را در حصار منافع عمومی نگاه داشت؟