درباره‌ی دین (۱)

استاندارد

در گفتگوی مکتوبی که با آقای جعفری داشتم، بنایم بر این بود تا نگاه خود را به مقوله “دین، و نیز نسبت سیاست ورزی با دین، و لاجرم اصلاح طلبی و دین”، ارایه کنم؛ متاسفانه آن بحث ادامه نیافت؛ چرا که دست کم من پس از اعتراض برخی دوستان به آن گفتگوی کشدار، به این نتیجه رسیدم که جمع، مایل به پرداختن به اینگونه مباحث نیست. اما اکنون میبینم که دوستان بدین مقولات ورود کرده اند؛ لذا بنده نیز در این زمینه عرایضی را تقدیم میکنم.

۱-در آن نوشتار کوتاه، اجمالا گفتم “دین باید برهان اثبات خود را با خود حمل کند.” در این مورد اما، آقای خجسته فرمودند “برهان عقلانی قانع کننده ای در باب بسیاری از اصول دینی وجود ندارد” و “عقلانیت امروز ما با بسیاری از رهیافتهای متون مقدس قابل جمع نیست” و بالاخره “هیچ برهان عقلانی در اثبات وجود خدا و حیات پس از مرگ دستگیر ما نیست.”
رو به رو با آنچه آقای خجسته آوردند، البته خوب است که من در باب مدعای خود دقیق تر سخن بگویم و آن نیز اینکه “دین واجد برهانهایی عقلانی است که از عهده پاسخ به سوالات و دغدغه های کثیری از آدمیان، و نیز مومنان، بر میاید”؛ در عین حال، آنچه آقا رضا گفتند، چندان دقیق و قابل دفاع نیست؛ چرا؟
چون معنای معکوس عبارت ایشان این است که “پس دینداران، عناصری جاهل (مقابل عاقل) اند که به اصول دینی و خدا و حیات پس از مرگ باور دارند!”
البته میدانم که آقای خجسته دست کم در کامنتهایی که گذاشتند،چنین معنایی را مراد نکرده اند؛ اما چنانکه عرض کردم، معنای معکوس مستفاد از آنچه ایشان آوردند، همین است که عرض کردم و البته که نفس چنین ادعایی، خود، نه علمی است و نه عقلانی! چرا؟
“علمی” نیست، چون “تجربه”، حکم به غیر عقلانی بودن رفتار و گفتار کافه دینداران نمیدهد و شاهد این ادعا نیز مثلا نگاه دینی “اینشتین و ماکس پلانگ و هایزنبرگ” و امثال آنها – الی ماشاالله- است و نیز باورهای دینی اکثر مردم پیشرفته ترین جامعه امروزی جهان، یعنی آمریکا؛ و عقلانی نیست، چرا که چگونه میتوان فحولی از عالمان و فلاسفه دیروز و امروز جهان را جاهل فرض کرد، از آن جهت که به جهان و عالم و آدم، نگاهی دینی دارند؟! چگونه میتوان ادعا کرد که پروفسور حسابی و دکتر سروش جاهلند، و مثلا فریدون فرخزاد، عاقل!
اما این البته درست بنظر میرسد که برهانهای دینی، در مواجهه با ادله غیر یا ضد دینی، هماره در جدل با غیر متدینین، کفایت نمیکنند؛ و نیز بر عکس؛ یعنی برهانهای غیر یا ضد دینی نیز در مواجهه با دلایل دینی، چنین اند؛ و در اصطلاح فلسفی بدین مواجهه دراز دامن کم نتیجه، “تکافوی ادله”، یا “هم زوری براهین”، میگویند.
باری، بهیچ روی نمیتوان گفت که نگاه و باور دینی، از آن جهت که دینی است، غیر عقلانی است؛ بلکه اتفاقا عقلانی ترین دلایل، برای دینداران، دلایل دینی است. در نگاه یک دیندار متوسل به حکمت دینی، که به اندازه درک و فهم خود اوست (البته به تدرج مدارج هوشی و علمی هر یک، از بوعلی تا قربونعلی) اتفاقا فهم جهان با فرض نبود خدا، و هستی نا مستمر و بی معنا، ناشی از عدم درک عقلانی و هوشمندانه جهان و هستی است.
بگذارید برای توضیح بیشتر ادعای فوق، یک مثال امروزی بیاورم. همین چندی پیش کتابی خواندم که روایتهایی از اندیشه “ویتگنشتاین”، حکیم اتریشی- انگلیسی شهیر، ارایه میکرد. (نام کتاب را بعدا میاورم؛ اکنون بخاطر ندارم.)
ویتگنشتاین البته، یک فیلسوف دینی نیست؛ منتها وی همچون “هایدگر و هگل”، گویی گاه بر مرز و آستانه احساس و فکر معنوی، سیر میکرده است. وی در یکی از روایتهای مذکور -نقل به مضمون- میگوید “اگر ندانیم از کجا آمده ایم و به کجا میرویم، لاجرم، حد فاصل بین این دو کجا، نا کجا و بی معنا میشود!” و سپس خود میگوید، بر پایه چنین رهیافتی، بنظر میرسد دارم به درکی از مقوله خدا نزدیک میشوم!
من وقتی روایت مذکور را میخواندم، به یاد آن جمله داستایفسکی افتادم که میگفت “جهان بدون خدا، یک لش متعفن است “؛ چرا که فاقد معنی است و در آن هر کاری مباح!
بله، از منظر دینداران، واقعا زندگی و هستی، بی معنا میشود، آنگاه که هیچ فرضیه ای برای پاسخ به “از کجایی” و “به کجایی” آن، نداشته باشیم!
در این باره بیشتر توضیح خواهم داد.

بازیِ بی مزه!

استاندارد

جوانترها یادشان نیست احتمالا، که در این کشور سازمانی بود به نام مجاهدین خلق که مدعی بود راه اسلافش را میرود و گذشتگانش عناصر شریف و شهیدی بودند مثل محمد حنیف و سعید محسن و بدیع زادگان و فاطمه امینی و (……) البته مشی ان سازمان مورد نقد و رد جدی قرار گرفت و اکنون منطقی و پسندیده نیست و معلوم شد که حتی در همان موقع هم نبوده است.

اما پس از شهادت بنیانگذاران اولیه، رفته رفته انحرافات غریبی دامن آنها را گرفت و عنصری که بعدها هزاران نفر از اعضا و هواداران را به مرگ و مهاجرت و ذلت و فلاکت و جاسوسی سوق داد، به رهبری آنها رسید، یعنی “رجوی” که هر از چند به ملاحظات مبارزاتی (!)زنی میگرفت و آخر کار نیز چون همسر رفیقش ابریشمچی، ارتقای تشکیلاتی یافته بود، “ایدیولوژیکمان” لازم آمد طلاق بگیرد و زن او شود و رییس جمهور انقلاب خلق!

باری در باره این گروه حرف و نقل و حدیث بسیار است؛ اما آنهاکارهایی میکردند که امروز مشتی توهم خوار قدرت و پست و عقب مانده های عتیقه، دانسته و ندانسته، در همان روش مشی میکنند؛ با این تفاوت که کار آنها “تراژیک” بود و کار اینها، “کمیک”! و میدانید که حوادث تاریخی، بار اول ظهوری تراژیک دارند؛ و در تکرار، کمدیکمان ظاهر میشوند.

به یاد دارم و همسن های من نیز لابد دارند، که آن جماعت با اینکه حساسیت مردم را نسبت به خود میدانستند، میامدند و گوله به گوله کنار خیابانها بساط کتاب و تبلیغ راه میانداختند و هر روز فیلمی و  سیانسی و شعبده ای کوک میکردند؛ بعض مردم و جوانهای طرفدار امام نیز گاه ندانسته در تله آنها میافتادند و شروع میکردند به کل کل؛  و گاه کار به  دعوا و درگیری میکشید و نیز بعضا، به جاهای باریک؛ و این روند ادامه داشت تا ماجرا به جاهای فوق باریک کشید و زد و خورد و کشت و کشتار؛ که داستانش بلند است و ملالت خیز؛ و جای روایتش اینجا، نه.

باری برخی از هواداران و اعضای آن سازمان، رفقای دانشجوی من بودند و بعدها که آبها از آسیاب و آتشها از کوره افتاد، به شخص من میگفتند خط تشکیلات این بود که حزب اللهی ها را تحریک به درگیری کنیم و بدینوسیله خبر سازی و جلب نظر و توجه. البته سازمانی و نظمی نیز داشتند و نیز تواناییهایی باصطلاح تراژیک؛ و خلاصه اینکه از تکنیکهای جنگ روانی بهره میبردند تا خودی نشان دهند.

حالا اما وقتی میبینم مشتی آدم فانتزی دارند آن بازی شریرانه را – که در پسا تراژدی، کمیک و مسخره میزند – تکرار میکنند، با خود میگویم و دریغ میخورم که “آنجا که عقاب پر بریزد/ از پشه لاغری چه خیزد؟!

بنده خدایی، هر از چند که کسی وقعی بر او نمی نهد، و محلی نه، و هیچ موضع و درک و سابقه تیوریک و راهبردی نیز ندارد و جامعه مدنی را با تیمچه آقاجانش عوض گرفته و نیز هیچ سابقه عملی ندارد، جز کارمندی رانتیر و دم و دستگاهی و عصایی زرین، سرش را میکند در بوقی و تکه ای میپراند و تحریکی میکند تا از کمون چرت و  فراموشی، به ظهور تراووشی (!) نزول اجلال فرماید و کارش نیز مدتهاست  شده بافتن اباطیل و تکذیب نواقیل.

به یاد دارم در دانشکده استادی داشتیم و نیز همکلاسی شرور و جویای نام؛ و هر بار که استاد رقمی جدی بر تخته و کلاس میزد، او  مخالف بود و مخالف خوان. یک روز حوصله دکتر محمدی سر آمد و پرسید انگیزه ات از این مخالف خوانیها چیست، فلانی؟
فلانی گفت بالاخره یکی باید باشد که جور دیگر باشد و بگوید و حرفش شنیده و خودش دیده شود!
دکتر گفت توصیه میکنم بروی از بازار دباغها پوست دباغی نشده ای بگیری و چپه بر سرت بکشی تا بیشتر عطر افشانی کنی و جور دیگر دیده شوی و مورد توجه قوای شامه و باصره مردمان؛ آنگاه از یاد هیچکس نیز نخواهی رفت! بلند شو و برو وقت کلاس را بیش از این مگیر، تا بازار دباغها تعطیل نشده است.

و من در آنجا و از آنجا دریافتم که برای در یادها ماندن، تظاهر به کراهت، معلوم نیست کم اثرتر باشد از، تجلای وجاهت؛  و اخلاق را که پشت سر و در  بگذاری، در بازار مکاره تبلیغ، هر کاری مباح میشود، حتی پوست خلق را دریدن، و در آن خزیدن، و پاره خونینش را بر سر کشیدن، و خاک و خاکستر پاشیدن، در چشم حقیقت.

در باره انقلاب، جنگ، و اصلاحات – ۸

استاندارد

نه، من اصلا فکر نمیکنم این بحثها به کینه و نقار بکشد. ما روزنامه نگاریم و مثلا اهل فرهنگ و بقول رفیقی ” نباید نگران بار گذاشتن کله هم باشیم!” منتها، باید توجه داشته باشیم – و به آن رفیق هم گفتم- که بار گذاشتن کله فرد، یعنی کاری که حسین شریعتمداری و یار غار احمدی، مرتضوی و امثال ذالک، میکنند، کاری است، و بار گذاشتن کله اندیشه افراد، امری.
بله، اوراقگری اندیشه، لازم است و بلکه هیچ راهی جز این نداریم. ما باید تار و پود فکر هم را بدریم و تجزیه کنیم، اما برای “پرو” دوباره و دوختن و باز دوختن؛ وگرنه همان میشود که احمدی میکند و امثال او : ویرانگری مدام، ناشی از جهل و فقدان تیوری و بیماری توهم آخرالزمانی و سرانجام جهان را به آتش و خون کشیدن.
سال ۸۴، خبرنگار یک روزنامه اروپایی به مشهد آمده بود، بهمراه خانم نجمه بزرگمهر که او هم خبرنگار و مترجم بود. اسم نشریه را الان از خاطر برده ام، ولی پیدا میکنم و میاورم.
باری، من سخنگوی ستاد معین بودم. آنها به همه ستادها رفته بودند، از جمله به ستاد احمدی و معین. پس از مصاحبه با من، ضبط را خاموش کردند و آن خبرنگار به من گفت “من رفتار و سخنان بوش و احمدی نژاد را بطور تطبیقی بررسی کرده ام؛ بوش دچار توهم الکل و توهم ناشی از ایدیولوژی مسیحیان صهیونیست است؛ و احمدی نژاد دچار توهم ارتجاع آخرالزمانی شیعی؛ و این هر دو توهم، اگر مجال پیدا کنند، جهان را به آتش میکشند.”
اتفاقا، توازی مکمل این دو جریان را دقیقا مشاهده کردیم. حقیقتا من بشدتی که او میگفت، در باره احمدی بدبین نبودم؛ کما اینکه در یک مناظره با صفار هرندی که خودش را برای احمدی تکه پاره میکرد نیز گفتم که نباید پس از پیروزی احمدی و رای محرومان به او، آنها را ناامید کرد. صفار هرندی بعدا وزیر احمدی شد و فرهنگ را که در ارشاد نظامی و تکه پاره کرد، به جایگاه اصلی اش که سرهنگی فرهنگی بود و هست، برگشت.
اما چکیده سخن آقای جعفری این است : احمدی نژاد چهره و نماد جمهور مردم، در مقابل نظم الیگارشیک موجود است و ماموریت خود را نیز انجام داده و این نظم را فروپاشانده است. دیگر اینکه، همه جریانهای دیگر، از جمله اصلاح طلبان و حتی مخالفان دیگر احمدی نژاد، یا آخوندند، یا آخوندزاده، یا وابسته به الیگارشی مورد نظر وی، یا آخوند زده؛ و تنها این ماییم، یعنی احمدیان، طاووس علیین شده!”

واقعا همه اندام حرفهای آقای جعفری را که بتکانید و غربال کنید، جز همینها که گفتم و تکرار و تکرار و تکرار آن، چیز دیگری در غربال نمیماند. این سخنان از جنس تخیل است و اگر بخواهیم اعتبار بیشتری برای آنها قایل شویم، با مسامحه میتوان گفت، یک فرضیه بغایت نامدلل و بسیار ضعیف است که تازه از تجربه نیز ناموفق بیرون آمده است و لذا ابطال شده و طرح آن پس از یک شکست فاحش، اصلا محلی از اعراب ندارد و به ارایه “تیوری مارکس” میماند برای بنای “لاس وگاس”!
اگر به کنه ادعای غریب دوست قصه پردازمان که خوب قصه مینویسد دقت کنیم، میتوانیم قصه ای دیگر نیز سربیندازیم و آن اینکه، “ساواک شاه، بزرگترین دشمن وی و عامل شکست وی بود؛ و بر عکس، آیت ا… خمینی و نهضت آزادی که شاه را نسبت به عملکردش هشدار میدادند، بزرگترین دوستان شاه؛ چرا که نمیخواستند در بادی امر، نظم سلطنتی فرو بریزد.”
ملاحظه کنید! گزاره فوق، نه درست است، نه غلط؛ بلکه یک مغالطه تخیلی ابطال ناپذیر است و گزاره “ابطال ناپذیر” ، غیر علمی و اثبات ناپذیر هم هست.
گزاره های علمی، ابطال پذیرند؛ بدین معنا که میتوان آنها را تجربه، رد، و یا اثبات کرد؛ اما ضد انقلاب بودن احمدی نژاد، مادام که خود وی بدان اقرار نکند، فقط یک توهم ابطال ناپذیر است، و البته اثبات ناپذیر نیز؛ و لذا گفتن و نگفتنش بی معنا؛ چنانکه ضد سلطنت بودن ساواک شاه!
من البته نمیخواستم و نمیخواهم این مباحث را شخصی کنم تا نتوان در جاهای دیگر ارایه داد؛ اما متاسفانه آقای جعفری، بحث را به حواشی مصداقی میکشانند؛ لذا برای احتراز از ذبح حقیقت، ناگزیرم گهگاه به نکات شخصی نیز بپردازم.
من و آقای جعفری، هر دو، هم مطبوعاتی بوده ایم، و هم، سیاسی. آقای جعفری، هم یکبار در انتخابات مجلس تایید صلاحیت شده اند و هم مجوز نشریه گرفته اند؛ یعنی بقول خودشان، این الیگارشی موجود، دست کم دو بار ایشان را تایید کرده است؛ یکبار برای مجلس، یکبار برای نشریه؛ اما حقیر چه؟
بنده چندین بار برای مجلس و شورای شهر،ثبت نام کرده ام ( در باره انگیزه ام از ثبت نامها، بعدا میگویم ) ،اما حتی دریغ از یکبار تایید حداقل فرمانداری، شورای نگهبان که هیچ! از سال ۶۹ نیز برای امتیاز نشریه، دوبار تقاضا داده ام، یکبار در مشهد و همراه آقای جوادی، یکبار در تهران، سال ۷۶، همراه با اکبر گنجی و رضا تهرانی و ماشاالله شمس الواعظین؛ اما دریغ از یک پاسخ ارشاد.
من، از سال ۶۴ تا اکنون، یکسره کار مطبوعاتی کرده ام؛ یا نوشته ام، یا مسیولیت مطبوعاتی داشته ام. از سال ۶۵ تا ۶۹، سردبیر خراسان بودم و از ۷۰ یا ۷۱، تا ۷۸، سردبیر توس، جز گاهی که در سفر بودم یا خسته میشدم و چند ماه تحاشی میکردم. پس از آن نیز در پیام هامون و نشریات دیگر کار کرده ام و هم اکنون نیز اترک را چند سالی است متناوبا، در میاورم.
باری، با این سابقه، الیگارشی مورد نظر آقای جعفری، به من مجوز نشریه نداد و نمیدهد، ولی به آقای جعفری داد و ایشان را برای مجلس نیز یکبار تایید کرد.
اکنون، اگر بنا به ارایه دلیل و برهان باشد، کدام کور و کری، میتواند مرا وابسته به الیگارشی مورد ادعای آقای جعفری بپذیرد، و آقای جعفری را ضد آن؟
جالب است! پس از توقیف توس، من به کار کارگاهی و صنعتی مشغول شدم. پس از چندی، اداره اماکن فشار آورد که حق کار نداری و باید پروانه کسب بگیری. من مقاومت کردم، تا آستانه پلمپ کارگاهم؛ و بالاخره برای گرفتن جواز حمالی و آهنگری اقدام کردم. همه کارها انجام شد تا رسید به خود اماکن و تایید صلاحیت حمالی بنده توسط این اداره انتظامی؛ اما در آنجا گفتند شما نمیتوانید جواز کار بگیرید!
چرا؟
گفتند به اداره ارشاد مراجعه کن!
گفتم ارشاد را چه به آهنگری؟
گفتند حرف مفت نزن و برو ارشاد!
گفتم به ارشاد چه بگویم؟
گفتند بگو تقاضای نشریه ای که دادی را باطل کنند!
گفتم والله بارها رفته ام برای پیگیری؛ مشهد میگوید پرونده تهران است و تهران میگوید در مشهد است!
گفتند ما حرف مفت نمیزنیم مثل تو. برو تقاضای ابطال درخواستت را بده، پرونده پیدا میشود.
رفتم و شد! برای گرفتن پروانه حمالی، تقاضای ابطال درخواست مجوز نشریه که در سال ۶۹ داده بودم را نوشتم تا در سال ۸۵، در دولت کریمه احمدی، به من اجازه آهنگری بدهند.
آقای جعفری! من الیگارچ ام و شما که حامی احمدی هستید نیستید؟
عزیز برادر، این ادعاها که میکنید، به درد بسیجی های سکولار میخورد! نگویید بسیجی که سکولار نمیشود. اگر لیبرال و بقول خودتان ضد انقلاب، احمدیانی شود، سکولار شدن بسیحی نیز ممکن میافتد. آقای خاتمی شخصا دستور داد تا به شما مجوز نشریه بدهند؛ اما رفقای من، احمد بورقانی و عیسی سحر خیز، که هر دو مسیولیتهای مهم در ارشاد مهاجرانی داشتند نیز نتوانستند برای من کاری بکنند و من نیز حاضر نشدم و زیر گیوتین نیز حاضر نمیشوم برای گرفتن نشریه تقاضای سلب تابعیت کنم.
خوب است. این مباحثه جالب است و بهانه برای مرور تاریخ این شهر و حلاجی اندیشه و عمل بازیگران و برزیگران عرصه فرهنگ و سیاست؛ و شب دراز است و قلندر بیدار.
در عین حال این را نیز بگویم که من، قرینه و شاهدی دال بر اثبات وابستگی آقای جعفری به هیچ دم و دستگاه الیگارشیک و غیر آن نیافته ام و آنچه واقعا برایم مهم است، تلاش برای -بقول آن بزرگ- تقریر حقیقت است و تقلیل مرارت. و گرچه ممکن است آقای جعفری بفرمایند ” به تو هیچ مربوط نیست “، اما غیرت صنفی و اندیشگی ام هنوز نمیتواند مصادره آقا فرهاد را توسط طایفه ای که هیچ سنخیتی با وی ندارند، بپذیرد.
ایشان، مثل همه هنرمندان و شایستگان این خاک، در هر سو که باشد، دیندار و سکولار و لاییک و ….، اما شایسته ایستادن کنار حامی درجه اول قاضی مرتضوی نیست. این توازی و تناسب، از نگاه من مجازی و دروغ است و من امید میبرم که این ابراهیم از این آتش، سالم بیرون آید.
بله، این مباحث نباید شخصی شود. من در نوبت آینده، به نگاه اصلاح طلبانه به حکومت، جمهوری اسلامی، امام، و ولایت فقیه میپردازم.
نه مرداد نود و چهار، ناصر آملی.

(*) نام نشریه، فاینشنال تایمز بود.

درباره‌ی انقلاب، جنگ، و اصلاحات – ۷

استاندارد

یکبار مرحوم شیخ انصاری پیاده از یزد به مشهد میامده است. در راه در رباط پشت بادام، بین راه طبس و یزد، اطراق میکند و در مجلس روضه ای نیز شرکت؛ منتها خودش را معرفی نمیکند؛ عبایش را بر سر میکشد تا از روضه ثوابی دشت کند. روضه خوان در مقدمه روضه، شرحی از دین و ایمان میدهد و سپس به عنوان الگوی دینداری به فضایل و مناقب شیخ انصاری میپردازد و خوب که اوج میگیرد میگوید به “شیخ وحی هم میشود!”

شیخ، به شخصی که کنارش نشسته بوده میگوید به این روضه خوان بگو  “آن که نسبت وحی به او میدهی خودش اینجاست. من خود شیخ هستم. از قول من بگو این دروغها را بر من مبند.”

آن شخص سر در گوش واعظ میکند که شیخ اینجاست و چنین میگوید. واعظ به پیام آور میگوید به شیخ بگو تو غلط میکنی، من خود میدانم که به تو وحی میشود!

والا، نسبتهایی که آقا فرهاد به احمدی نژاد میدهند، کم از استعداد وحیانی شیخ انصاری نیست و گمان نمیکنم حتی تکذیبهای خود معجزه نیز موثر افتد؛ از جمله مثلا تکذیب ضد انقلاب بودن احمدی، یا ضد الیگارشی بودن وی و البته قدری شک دارم که حضرت معجزه اصلا بداند الیگارچ و الیگارچی ( oligarch,, oligarchi ) یعنی چه و آیا نسبتی با تولید انرژی هسته ای در زیر زمین دارد یا نه و ربط و وصلش با فرضیه های زبانشناختی که کودک سه ساله اسپانیولی را وادار به تایید حضرت احمدی میکند چیست و میتواند کجای آدم را بسوزاند، تا فیها خالدون!

حقیر وعده کردم تا ثابت کنم ضد انقلابها خود انقلابی اند و تلویحا نیز عرض کردم که ضد انقلابیگری انقلابی، در واقع وجه کمیک تراژدی انقلاب است و اصلا بلحاط جامعه شناختی، همه انقلابیون پسا انقلاب، عناصری کمیک و فانتزی اند؛ چون انقلابها، درست یا غلط، ماموریتی دارند برای انهدام نظمی، و ایجاد نظمی دیگر؛ لذا آنکه ضد انقلاب است، در واقع در پی انقلابی علیه انقلاب است و این انقلاب در انقلاب، هیچ نام و عنوانی در فرهنگ بشری ندارد جز “ویرانگری مدام”؛ یعنی ماموریت جناب معجزه که الحق والانصاف، در این اوراقگری ( دیکانسترکشن) فوق العاده موفق بود.

بله، در میان متمدنین و چنانکه تاریخ نشان میدهد، چه در حوزه نظر، چه در عرصه عمل، چیزی را اوراق و تجزیه میکنند، البته برای ترکیب پس از تجزیه. یک فکر را تجزیه میکنند تا آن را بپالایند و در ترکیب، فکری نو  پدید آورند؛ کما اینکه انقلاب و اوراقگری فرانسه و انگلیس و آمریکا، برای رسیدن به ترکیبی بود که الان داریم میبینیم. اگر قرار بود پس از انقلاب فرانسه، یکسره عناصری مثل “روبسپیر نژاد” سر کار بیایند، امروز چیزی از تمدن جدید باقی نبود!

اوراقگری، کار انقلاب است، اما ترکیب و جمع آوری، کار اصلاحات و این منافاتی با پذیرش یا عدم پذیرش ضرورت اصل انقلاب ندارد؛ یعنی چه انقلاب را امری مفید بدانیم و چه مضر، انقلاب در انقلاب را نمیتوان تایید عقلانی کرد و برای همین است که من میگویم پسر شاه از این دلواپسان دایما اوراقگر، دست کم در ظاهر با شرف تر است و احتمالا در باطن نیز؛ چرا که وقتی میبیند توافقی حاصل شد و شبح جنگ تا حدی رفع، آن را تایید کرد. این نشان میدهد که او فارغ از اینکه چه کسی حاکم است، نمیخواهد این خانه ویران شود و همین را میگوید؛ حال یا مومنانه میگوید، یا بدروغ؛ و احتمالا چهار تا آدم عاقل به او مشورت میدهند که نکند احمقی کنی و از یک مصالحه بین المللی اظهار نارضایتی کنی و کنار شیخ سعودی و نتانیاهو و مریم “ابریشم-رجوی-چی” قرار بگیری.

من در مناظره با آقا فرهاد در دانشگاه مهندسی در سال ۸۸ گفتم هویدا را به احمدی نژاد ترجیح میدهم؛ الان هم میگویم زن شاه را با شرف تر از احمدی میدانم. میدانید چرا؟

چون فرح از احمدی نژاد مردتر و زن تر، یعنی انسان تر بود و من در موزه کاخ گلستان دیدم که او حتی دست دوزیهای هدیه گرفته اش را با خود نبرده  و برای ایران و فرهنگ ایران باقی گذاشته است؛ در حالیکه آن لباسهای نفیس را خود از زنان کرد و بلوچ و ترکمن خریده بوده؛ ولی احمدی با کامیون هدایای ریاست جمهوری را – که متعلق به مردم ایران است، برد و نمیدانم توانسته اند از وی پس بگیرند یا نه. او اتوموبیلهای نهاد ریاست جمهوری را برده است و الیگارشی (!) نمیتواند از وی پس بگیرد؛ چرا که حالا معلوم شده اسنادی که از جاهای امن برده، بر خلاف دروغهایی که میگفت، نه علیه اصلاح طلبان، بلکه علیه حامیان دیروز خودش بوده و هست.

این جماعت، پستان مادرشان را نیز گاز میگیرند و بلکه میبرند. من پس از انتخابات ۸۸، نامه ای برای رهبری نوشتم و گفتم حمایت از احمدی نژاد خطای بزرگی است و او که به یک ملت دروغهایی چنین آشکار میگوید، به شما نیز رحم نخواهد کرد. از آن نامه نسخه ای برای آقای طبسی و نسخه ای برای اطلاعات نیز فرستادم. پس از آن، اهل خفیه زنگ زدند و تهدید کردند که داری پرونده ات را قطور میکنی و سراغت میاییم و از این قبیل. اما این اواخر که برای بازجویی دعوت شدم به بازجو گفتم آیا مرا برای پیش بینی درستم مواخذه میکنید؟

بله، من نه ضد انقلابم، و نه امروز انقلابی. من یک عنصر اصلاحگرم که تلاش میکنم در چارچوبهای حقوقی، وضع موجود را از آنچه هست، بهتر کنم و گرچه همچنان ضد سلطنت ام، اما اگر آنچه را امروز میدانم و تجربه کرده ام را سال ۵۷ میدانستم، فرضیه اصلاح طلبانه بازرگان را به انقلاب ترجیح میدادم و این را ناشی از فرایند منطقی نقد انقلابیون میدانم، نه انقلاب؛ که در این باره نیز توضیح خواهم داد و وجوه تاریخی و تیوریک آن را باز خواهم کاوید، در همینجا.

درباره‌ی انقلاب، جنگ، و اصلاحات – ۶

استاندارد

امشب (۹۴/۵/۶) “کافه پیانو” را تمام کردم، همین نسخه که آقا فرهاد اخیرا لطف کرده اند. دفعه پیش هم رمان را محبت کرده بودند؛ اما نتوانستم تمامش کنم؛ و پیش از این گفتم چرا، و نمیخواهم ملال بر ملال بیفزایم.

من نه رمان شناس خوبی هستم، نه رمان خوان خوب؛ اما از خواندن این کار، بهره و لذت بردم. بهره بردم، چرا که آقای جعفری را بیشتر شناختم؛ با اینکه قبلا نیز کمابیش میشناختم؛ و لذت بردم، چرا که در آن لحظه هایی ناب یافتم. آقا فرهاد در کافه پیانو، بدل به زبان یک نسل سرخورده و عصبانی شده است و این را در همان لحظات ناب نیز بازتاب میدهد و البته این حق اوست که جور دیگر ببیند و جور دیگر بیندیشد و اظهار کند.چیزهای دیگری نیز در این کتاب ایشان به نظرم میرسد که باید خصوصا به خودشان بگویم که در خصوصی خواهم گفت.

مخصوصا، مقدمه اول را آوردم تا قبل از گفتن عیب “می”، پیشاپیش هنرش را نیز گفته باشم. البته نفی و اثبات هنر این “می” که آقای جعفری باشد، بسته و وابسته به نظر من در باره هنر ارجمند قصه نویسی ایشان و  کافه پیانو نیست. ایشان قصه نویسی هنرمند است که تیراژ وسیع کتابش وی را بی نیاز از داوری رمان ناشناسی چون من میکند.

اما مقدمه دوم. چند روز پیش آقا رضا خجسته خطاب به آقا فرهاد توصیه کرد تا از پوستین احمدی نژادی درآید! آقا فرهاد نیز -دیدم – که پس از آن در کامنتی گفت که به سوال کننده ای گفته که نه چپ است و نه راست و نه کارگزار؛ بلکه “سرکار گزار”!

البته این هم حرفی است و ظن سالهای مرا تقویت میکند که چنین فرد زیبا شناس زیبا نویسی، نمیتواند واقعا، حامی زشتخویی و ناشسته رویی باشد و مومنانه سخنان نا مدلل بگوید؛ مثلا اینکه “رحیمی دزد جاعل و سارق آرای مردم” که طشت رسوایی اش از بام افتاده است، نسبتش با احمدی نژاد کمتر است تا با الیگارشی ادعایی آقا فرهاد!

حالا فرض کنیم این عنصر کلاهبردار، به الیگارشی وابسته باشد؛ چطور معاون اول احمدی شد و چگونه احمدی، و چرا، تا داخل زندان حتی، از وی حمایت کرد؛ و چرا از اکثر عوامل حلقه نزدیک خودش، مثل کردان و مرتضوی و این یکی که تازه به جرم ایلغار مایملک مردم به حبس افتاده، حمید بقایی، تا آخر حمایت میکند و از رو نمیرود؟

آقا فرهاد میگوید اینها همه جزو دستکاه الیگارشی اند؛ سلمنا؛ چرا خود احمدی نباشد که کارگزار شورای نگهبان در تقلب آرا و احوال بوده است و حامی سعید امامی قاتل تا آخرین لحظه، و شاکی روزنامه سلام پس از افشای سعید امامی، و مورد حمایت آشکار روح ا… حسینیان در همین اکنون، که همه میدانند چه موجودی است و رسما خود تایید میکند و کرده است که در زمره قاتلان است و لذا از قتل روشنفکران با وقاحت تمام در برنامه کثیف “چراغ” دفاع کرد و هم اکنون نیز میکند، چنانکه از احمدی، هم اکنون؟!

آقا فرهاد میگوید موسوی بار اتهام اعدامهای ۶۷ را بر دوش دارد- که دروغ است و من شاهد استعفاهای پی در پی وی در آن سالها بوده ام و متن اعتراضهای وی به مثلا انتقال فلان ماده منفجره به فلان جا؛ و دستنوشته چنین اعتراضهایی موجود است- و در عین حال چشم عین و وجدان خود را بر روی حمایت مصرانه و وقیحانه احمدی نژاد از مرتضوی میبندد؛ مرتضوی که فقط یکی از اتهاماتش، ماجرای هولناک کهریزک است؛ کهریزکی که در آن به فرزندان مردم تجاوز میشود و آنها را تحت شکنجه میکشند و حتی به پزشک قانونی موید شکنجه و قتل نیز، رحم نمیاورند!

آقا فرهاد در حالی برای زندانیان سیاسی دیروز دل میسوزاند و علیه منتظری و موسوی، دروغهای شبکه قتلهای زنجیره ای را پژواک میدهد، که منتظری خود اولین افشاگر آن اعدامها بود و سپس بهمین اتهام به حبس و حصر افتاد و موسوی نیز اکنون در حبس است و باز بهمین دست اتهامات مسخره. این دو بزرگ، از عالیترین مناصب حکومتی برای دفاع از حقوق مردم چشم پوشیدند و در رنج و حبس و حصر، شکیب ورزیدند؛ و من از آقا فرهاد میپرسم چرا زندانیان مجاهد قابل دفاعند، ولی آنکه برغم مخالفتش با آنها، بر سر حقوق انسانی همانها به رنج و حصر افتاد، قابل تهاجم و اتهام خوردن؟

این دیگر چه منطقی است که در قوطی هیچ بغالی یافت نمیشود، چه رسد که بر قلم یک داستان نویس مدرن بروید؟

آیا حمله بی مهابا و دروغ بافی علیه مظلومان بندی که امکان دفاع از خود ندارند، از اخلاقیات لیبرالیستی است؟ دست کم بگذارید آن مظلومان محاکمه و زندانی شوند؛ آنگاه علیه آنها ادعانامه بنویسید. والله طپانچه زدن بر گونه مظلومان و محبوسان، تحت هر شرایطی، اخلاقی نیست و با هیچ ایسمی جز ماکیاولیسم، سازگار نیست.

آقا فرهاد از من میخواهند بگویم اصلاح طلبان قبلا چه و چگونه بوده اند که حالا اصلاح شده اند؟

برادر عزیز! آنها چنان بوده اند که من و شما، در خراسان و قدس. من همانقدر در انقلاب و جنگ متهمم، که شما با حضور در قدس و عملیات رمضان. البته من خود را متهم نمیشمارم؛ اما اگر من متهم باشم، چرا شما نباشید؟ در همان روزها که من و سید ابوالفضل موسویان در خراسان چون بید بر سر ایمان خویش لرزیدیم و او به حبس و تبعید رفت و اتهامش نیز حمایت از منتظری افشاگر اعدامهای ۶۷ بود، شمای متهم کننده منتظری، در روزنامه قدسی قلم میزدید، که برای زندان و تبعید موسویان برای حمایت او از منتظری، سناریو نوشت، بقلم حسین انتظامی، که میدانم میشناسیدش. هر گاه قدس علیه ما چیزی مینوشت، در انتظار وقوع یک فاجعه میلرزیدیم و این نقشی است که بعد از اخراج چپها از کیهان، این جارچی کثیف و متعفن ظلم بر عهده گرفته است و ادامه دارد.

چرا مرا وام

یدارید تا مباحث را شخصی کنیم؟ چرا با شیوه و حتی ادبیات مجاهدین خلق -که میدانم یک سلولتان با آنها سازگار نیست- با مخالفان و متفاوتان، مواجه میشوید؟

“الیگارسی، شبکه خویشاوندی آخوندی، مزدوران دستگاه، جیره خواران فلان…….”؛ اینها همه ادبیات و اجزای دستگاه تبلیغی همانهاست که میدانم از بیخ و بن برنمیتابیدشان؛ پس چرا ناخواسته بدانها تشبه میجویید؟

ممکن است خیلیها ندانند که این دستگاه تبلیغ و ضد تبلیغ از کجا میاید؛ اما من که میدانم اینها ادبیات جدید توابان مجاهد خلق، در کیهان و رجا نیوز است. چرا شرافت عفیف خود را بدین بازی ناشریف آغشته میکنید؟

از احمدی نژاد دفاع کنید؛ اما نه ایستاده بر روی پیکر بیجان ندا و سهراب و نه شلاق زننده به دستهای در زنجیر شیرهای در بند.

نمیگویم از موسوی و منتظری و کروبی دفاع کنید. میدانم که هیچ نسبتی با مزاج و مذاق آنها ندارید. اما شلاق زدن به روح زندانی و گره دستبند او را فشردن و زمینه طول حبس وی را فراهم آوردن، برازنده دست کم فرهادی که من میشناختم و بر صداقت و شرفش رشک میبردم، نیست و من صمیمانه میگویم که در این حیص و بیص، این فرهاد را نمیشناسم و هر چه میکوشم درک نمیکنم. شما چه نیازی به فراهم آوردن تدارکات دستگاه ظلم دارید، نمیفمم!

در باره انقلاب، جنگ، و اصلاحات (۵)

استاندارد

(روی مطلب قبلی شماره ۳ را زده بودم که اشتباه بود و چهارمین نوشتار با این عنوان. بنابراین، این یکی پنجمین شماره است.)

چنانکه آوردم، پیش از انتخابات ۷۶، دکتر یزدی به مشهد آمد و در منزل -بگمانم- حاج علی مومنی در جمع ملی-مذهبیها، سخن گفت. اما او پیش از شروع سخنانش، از جمع خواست تا نظرشان را در باره حضور در انتخابات با بالا بردن دست اعلام کنند. اکثریت نزدیک به اتفاق حاضران، با بالا بردن دست، موافقت خود را با حضور در انتخابات اعلام کردند. پس از آن، تا آنجا که در یاد دارم، خواست تا افراد در باره نامزدهای مورد نظر خود بگویند؛ اما جمع از وی خواستند تا ابتدا تحلیل وی را بشنوند.

و یزدی شروع به سخن کرد. او گفت که مشخص است که فضا قدری تغییر کرده و امیدهایی بوجود آمده است. بعد افزود که روشن است که رقابت اصلی بین ناطق و خاتمی است و به بقیه رای دادن بی فایده است؛ لذا باید دید کدامیک از ایندو میتوانند به توسعه سیاسی و  دموکراسی، کمک کنند، هرچند اندک. آنگاه تحلیل خود را چنین صورت بندی کرد :

۱- توسعه سیاسی بدون توسعه اقتصادی، ابتر، و بلکه ناممکن است.

۲-توسعه اقتصادی سالم و مفید، از بستر رشد فعالیتهای اقتصادی بخش خصوصی میگذرد.

۳-جریان چپ که خاتمی در این انتخابات نماینده آن است، به توسعه فعالیتهای بخش خصوصی، باور ندارد و در عرصه اقتصاد، دولت محور است؛ و دولت محوری، هم بستر ساز استبداد است، و هم مقوم آن.

۴-جریان راست که ناطق نماینده آن است، وابسته به بازار و اقتصاد آزاد است و باورمند به فعالیتهای بخش خصوصی؛ و توسعه بخش خصوصی در اقتصاد نیز، هم بستر ساز توسعه سیاسی است، و هم مقوم دموکراسی؛ هر چند که راستهای ایران، خود، باوری به دموکراسی نداشته باشند. ( تاکید وی بر اثر وضعی اقتصاد سرمایه داری بر توسعه سیاسی بود که سخن بیراهی نیز نبود.)

۵- بنابراین، ما (یعنی نهضتی ها) روی کار ماندن و آمدن راستها را بهداشتی تر میدانیم، تا تسلط چپها بر قوه اجرایی کشور.

پس از ارایه تحلیلی که چارچوب و گزاره های اصلی اش را آوردم، دکتر از جمع خواست تا نظر بدهند.

جمع اما دچار نوعی قفل شده بود. از سویی، موج حمایت ملی از خاتمی، در حال شکلگیری بود و اکثر حضار آنرا حس کرده و با آن همدل شده بودند؛ و از سوی دیگر، تحلیل وی(یزدی) را غیر منطقی نمی یافتند و لذا مانده بودند که چه بگویند! و اگر کسی نیز چیزی گفت، کوتاه بود و رای قاطعی نبود؛ چنانکه در خاطر من نیز نمانده است.

من اما در آن نشست وقت گرفتم و سخن گفتم. چارچوب و گزاره های عرایض من نیز، چنین بود :

۱-اقتصاد دولتی در دوره جنگ، اجتناب ناپذیر بود و اگر موسوی تن به بازار آزاد در دوره جنگ میداد، موتلفه و انجمن اسلامی بازار تهران، کشور را میبلعیدند، و بلکه میفروختند، و جنگ نیز به شکست کامل و حتی تجزیه کشور منجر میشد.

۲-جریان چپ پس از اخراج از دولت و حکومت در دوره هاشمی، بویژه دولت دوم وی، دچار استحاله تیوریک شده است و مثلا نبوی و حجاریان، بلحاظ مسایل نظری، همان عناصر دوره جنگ نیستند. این دست فعالان چپ، پس از اخراج از حاکمیت، اکثرا وارد فضاهای دانشگاهی شدند و نیز به فعالیتهای فرهنگی روی آوردند و در تلایم با دانشگاه و گفت و شنودها و تحصیلات عالی، در دیدگاههایشان، تغییرات جدی بوجود آمده، و دامنه این تغییرات حتی به حوزه دین شناسی نیز کشیده شده است.

۳-خاتمی اما هیچگاه بمعنای متعارف کلمه، “چپ” نبوده؛ گرچه همواره به اردوگاه چپها، نزدیکتر بوده است؛ دلیلش هم اینکه تا راستهای چماقدار ذوبی فشار را به نهایت نرساندند، از دولت راست هاشمی، خارج نشد؛ بعلاوه، دست آوردهای وی در دوره ارشاد معلوم میکند که وی با دادن مجوز به صدها نشریه دگراندیش نسبت به وضع موجود، در اردوگاه دموکراسی و توسعه است، یا اردوگاه استبداد و فاشیسم؟!

۴- آخوندهای همراه با خاتمی نیز اکثرا دچار تغییر دیدگاه سیاسی شده اند، مثلا خویینی ها که در مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری، جا پا برای اندیشه های امثال بشیریه باز میکند، و نیز آخوندهای جوانی مثل کدیور، که اطراف خاتمی کم نیستند.

آنگاه گفتم گرچه چارچوب تحلیلی شما نادرست نیست، لیکن در موضوع و مصداق، دارید خطا میکنید. در موضوع، جریان راست طرفدار اختصاصی سازی است، نه خصوصی سازی؛ و در مصداق نیز، نه خاتمی را درست میشناسید، نه ناطق را!

و باز تا آنجا که به یاد دارم، سرانجام جلسه به رای نرسید و در آنجا، تنها من و مرحوم تیمسار امینیان، مصرانه از خاتمی دفاع کردیم و بقیه، گرچه اکثرا با خاتمی همدلی میکردند، ولی نتوانستند رایی قاطع بدهند؛ لذا تشخیص صلاحیت کاندیدا، به خود افراد واگذار شد و دکتر یزدی نیز در آخر جلسه گفت شرح این جلسه را به تهران میبرم و نتیجه نشستها با دیگر شهرها را نیز بررسی میکنیم و سپس نهضت آزادی، در مورد انتخابات، بیانیه اش را صادر خواهد کرد.

باری، تب انتخابات اوج گرفت و در آستانه دوم خرداد ۷۶، نهضت آزادی طی بیانیه ای اعلام کرد در انتخابات شرکت میکند، ولی رای سپید میدهد؛ در حالیکه وجه چپ ملی-مذهبیها، یعنی “عزتی ها” (که پیرامون مهندس سحابی جمع بودند و ایران فردا را در میاوردند) رسما از خاتمی حمایت کردند.

بگذریم. یکی دو سال پس از خرداد ۷۶، یکبار که دکتر یزدی به منزل پدر همسرم آمده بود، سرش را جلو آورد و آهسته گفت : بله، شما درست میگفتی و ما نگاهمان را در مورد موضوع چپ، اصلاح کردیم، چنانکه آنها خود را اصلاح کرده بودند!