درباره‌ی ناسیونالیسم ( ۱ )

استاندارد

یک ـ دو سال پیش از طریق رفیقی که خداوند از رفیقی‌اش کم‌ نکناد ( آقای حمید وطنخواه )، به نشستهای منزل آقای سپنتا بر‌خوردم و راه‌یافتم. جلسات خوبی بود و در آنها گفت‌وگو‌های خوبی درگرفت و برای من نیز البته آموزنده بود؛ از آن‌جهت که کمابیش دانستم در گوشه‌هایی از شهر و برغم استبداد دینی که جاری‌است، بر سر اندیشه و اندیشه دینی چه میرود و مقوله دین در میان منکران، یا ناباوران، یا بی‌تفاوتان، یا مثلاً آته‌ایستها، چگونه داوری میشود؛ و نیز مقولات دیگری چون ناسیونالیسم و امثال ذالک.

گفتم، بحثهایی نیز در میگرفت و گاه تند و توفانی و بیشتر میان من و جناب سپنتا و البته با همراهی رفقای اهل فکر از هر دو سو و چون مدتی گذشت، احساس من این بود که کار دارد به مجادله‌ای ناتمام و بی‌فرجام میکشد و تکرار گزاره‌ها وبگو‌مگوهایی که اگر کاری از آنها برمیآمد، آمده و رفته بود، و آن جلسه نیز جلسه سپنتا بود، نه آملی، که دلبسته دین است و اصلاح دینی و سیاسی و فقیر‌ترین شاگرد دکتر سروش. و لذا من که در آن مقام، آردم را بیخته بودم، الک آویخته، عذر خواستم و زحمت کاستم.

بعد اما به همت دوست فرهیخته‌ام جناب فرزاد نیا، چند نشست دیگر در دفتر عزیزم، دکتر آریایی، برگزار شد که آنها نیز خوب و مطلوب بود؛ منتها در یکی ـ دو نشست آخر برنامه‌ای شبه‌آکادمیک درباره موضوعاتی بغایت سنگین و مهم در آن پیشنهاد شد که معلوم بود دست کم فراتر از بضاعت مزجات من است و یحتمل دیگر دوستان را نیز بدین دقیقه راه برد که آن بار،سنگین‌تر از شانه‌های ماست؛ که بر زمین ماند و ماند!

و بالاخره درست پس از چندی که این حقیر از آستان سنت روشنفکری دینی ـ که برخی ممتنع‌اش میشمارند ـ به درگاه سنت نوظهور اهل مجاز و سایت و شبکه افتاد، چشمش بر نمایشگر تبلت ـ که لابد جناب سپنتا باید معادل فارسی سره‌اش را کشف کنند تا آسیبی به زبان عندلیبان عرصه سره نویسی آریایی نرسد ـ افتاد و دید که باز به محفل سره‌گویان و سپنتائیان در‌افتاده است، درافتادنی؛ و با زبانی رو به رو‌ست، زبانی؛ بس محتشم و مطنطن و باستانی؛ که اشک حقیر را در خواندن و در مطالعه گرفتن فرو‌میریزد، اشکانی!

و سپس در چند صفحه دیگر نیز عضو افتادم با همان گرایش باستانی، چنانکه شما نیز هستید و لاجرم افتد و دانی.
باری ابن بار چنین دیدم که پر بد نیست که در این دیگ، که کسانی تلاش میکنند در آن سر هر غیر پارسی را بار بگذارند، نخودی رنگی درافکنم، بویژه که دیگر اینجا جای مجادله و جدال حنجره‌ها و سرخ آوردن چهره‌ها ( فیس اندر فیس! ) نیست ومیتوان از آن گریخت و سخن خود را گفت و به نظّاره گفتِ دیگران نشست و رگ گردن بحجت راست نکرد و نرنجید و خود را نجوید. و دیدم چه بهتر نیز، که از همین « ناسیونالیسم » تیز، شروع کنم که از در و دیوار « پیوج » سپنتائی میتراود و میبارد و اخیراً حضرت سپنتا وعده استمرار بدان دوختند و قدری از آن آموختند. و همینجا و پیش از شروع تعریضاتم مطلوب می‌افتد از جناب سپنتا که معادل فارسی پیوج را که همان صفحات باشد ( و در دستور زبان مداراسا و هردمبیل من مجاز میافتد، جمع مکسّر یک واژه فرنگی، پیج! ) نیز از آستین تتبعات آریایی‌سار درآورند که لااقل در این فقره ظلمی به خواستاران و خواستگاران پارسی سره آریایی، اهورمزدا‌ناکرده، نرواد.

باری از درآمد آمیخته به طیبت رفیقانه که بگذریم، میرسیم به « ناسیونالیسم فیلسوفانه »، که ایدئولوژی و مکتبی‌است بغایت غیر منطقی،و بلکه غیر انسانی، و لذا غیر اخلاقی؛ و پر واضح است که ناسیونالیسم بمثابه یک ایدئولوژی با بنیان فلسفی چیزی‌است، و همین بعنوان یک اصطلاح، معادل خواستن و دوست‌داری میهن و آمادگی برای سر و جان در پای آن باختن، امری.

چرا میگویم ناسیونالیسم بمثابه یک فلسفه و مکتب فلسفی، هذیانی غیرمنطقی‌است؟
چون غیر فلسفی و نامدلّل و بی‌برهان است؛ و چرا غیر اخلاقی‌است؟
چون ضد بشری و خودخواهانه و دیگرکوبانه است، چنانکه در تاریخ، صابونش بسا‌بسیار بر تن مظلومان و بی‌دفاعان و محرومان خورده است و هنوز میخورد، گرچه در پوشش دیگر و پویشهای متناظر.

اما پیش از آنکه نشان دهم ناسیونالیسم فلسفی یک مکتب و ایدئولوژی بی‌برهان و نیز غیر اخلاقی‌است، لازم میدانم نگاهی کوتاه و مجمل و از سر ضرورت به ناسیونالیسم تاریخی و تاریخ ناسیونالیسم، بیافکنیم:
ناسیونالیسم بصورت یک جنبش موجّه، در دو مقطع تاریخی ظهور کرده‌است : یکبار در مقابل امپراتوریهای نژاد‌بنیان و سپس دین‌محور یونانی و رومی و بالاخره عثمانی، و بار دیگر در تاریخ معاصر و عمدتاً در شرق، در مقابل استعمار غربی توسعه‌طلب و مدعی جهان‌شمولی.

در این دو یا چند مقطع، ملل تحت سیطره مقاومتی جانانه صورت دادند و زیر بار سیطره و اولویت یک نژاد، مثلاً یونانی، یا رُمی، یا پارسی؛ و نیز یک دین در قامت یک حکومت جهان‌شمول، مثل مسیحیت یا اسلام، نرفتند و اجازه ندادند هویت و شناسنامه تاریخی و قومی و نژادی‌شان در نژادها و ادیان مدعی اولویت در سیطره، مندرج و منهدم شود؛ چنانکه این اتفاق در تاریخ معاصر جهان نیز در مقابل استعمار غربی روی داد و ملتهایی چون هندوان و ایرانیان و حتی پاره‌ای از اعراب، پرچم و پیکر مجروح هویت و ملیت خود را از زیر پوتین انگلیسی‌ها وفرانسوی‌ها و پرتقالی‌هاو بلژیکی‌ها وروسها بیرون کشیده و به اهتزاز درآوردند و این، انتخاب و مقاومت و رفتاری کاملا عادی و طبیعی و بحق بود و هست و مگر آدمی از مورچه‌ای کم باشد که در مقابل یورش به زمین و سرزمین و خانه و خانمان خود، تسلیم و دست بسته بنشیند و خفت و خواری و بردگی خود و هموندان خود را نظاره کند! این مقاومت نیاز به فلسفه و مکتب ندارد و بلکه محتاج درک و حسّ زندگی و آزادگی، در قبال مردگی و بردگی است و چیزی است مطلوب و ضرور و در استمرار و استکمال غریزه؛ و میتوان گفت چنین مقاومت‌هایی باقتضای طبع بود و اگر جز این بود، عجب بود!

و چنین بود که در تاریخ دور، ملتها و ملیت‌ها بوجود آمدند و یا باز تعریف شدند؛ و در تاریخ نزدیک، « دولت ـ ملت‌ها »، یعنی national states.

چرا جک و جیلی و لیفان….(۳)

استاندارد

این آخری را بنویسم و بروم دنبال کارم که گفتگو و گاه مجادله است در باره دین و روشنفکری دینی که ظاهراً ناف نسل مرا با آن بریدند و با عطر تربت حسین به دنیا آمدیم و بار آمدیم و با مشی میر‌حسین‌ ی ( سمت طالقانی در نقد آموزه‌های باستانی مصباحی )مشق و مشی کردیم ( گرچه من از رفوزه‌های این مشی سالمِ صالحِ سالار بودم و هستم ) و امید میبرم و وصیت میکنم که با عطر همان تربت شریف سر بر خاک بگذارم و در گذرم تا بعد!

اما چه ربط دارد آن با این، یعنی صنعت با دین و مشی و مشق روشنفکری و میرحسینی!؟
ربط دارد و محکم دارد؛ اما ارزشی، نه روشی؛ یعنی اخلاقی، نه فقهی و ساختاری.

و خلاصه کنم که عنصر موحّد، چه شیعه، چه سنّی، چه گاتهایی و پارس‌کیشانی، چه یهودی عهد عتیقی و چه مسیحی عهد جدیدی و چه هندوی گاندی صفت، و حتی چه عنصر آته‌ئیست، نمیتواند نسبت به آنچه در پیرامونش میگذرد بی‌تفاوت باشد و بماند و این باتفاوتی را اخلاق حکم میدهد که فراتر از دین و مقدم بر آن است و لذا در این میانه، رعایت اخلاق در امر عمومی و مصالح ملی امری پلورالیستیک و همگانی است و دین و مشی میر‌حسینی آنرا تقویت و تأیید و تصدیق میکند، نه تولید؛ و شرح و بسط این مبحث را میگذارم تا وقت آن.

بله اخلاق – چنانکه بعضی و از جمله آقای پور یعقوب فرمودند – حکم میکند که نسبت به تصادفات جاده‌ای و مرگهای فجیع در میان آهن‌پاره‌ها و غیر آن، بی‌تفاوت نباشیم؛ اما کار برهانی و استدلالی کردن نیز یک ضرورت اخلاقی‌است؛ یعنی از آنجهت که انجام هر عمل، بدون محاسبه سود و زیان خصوصی و عمومی، مستوجب ضرر و زیان است، انجام هر تصمیم منجر به عمل محاسبه ناشده، غیر اخلاقی تلقی میشود، و از دیدگاه من، غیر دینی نیز.

بسیار خوب. من چنین میفهمم که گرچه خودرو ایرانی از آمریکایی و ژاپنی و کره‌ای بدتر است؛ گرچه ممکن است قیمت آن نسبت به مشابهش در غرب گرانتر باشد؛ گرچه در سیستم دولتی و از جمله تولید دولتی فساد هست؛ گرچه میگویند و نمیدانم درست است، که بخشی از درآمد فروش انحصاری خودرو ایرانی و وارداتی صرف اموری دیگر میشود؛ گرچه مردم حق دارند به قیمت و کیفیت کالایی که میخرند انتقاد و اعتراض کنند و نیز حق دارند آنرا نخرند و نفروشند؛ گرچه و گرچه و گرچه؛ با این‌همه، از آنجا که تحریم خرید از بزرگترین بنگاه تولیدی کشور، به کل اقتصاد ملی، ایران، و بویژه دولت منتخب پر‌مصیبت ما آسیب میزند، – با عرض پوزش از تحریمیون عرض میکنم – این عمل اخلاقی نبود و نیست.

مگر ما به نیروی انتظامی و نظامی کشور انتقاد نداریم و مگر این سیستم را دارای نقص و قابل انتقاد و اعتراض نمیدانیم؟ آیا درست است که – حتی اگر بتوانیم – در قبال خطراتی که کشور را تهدید میکند، طوری عمل کنیم که این سیستم از حیّز انتفاع بیفتد؟ آنگاه پاسخ تهدید اجنبی و جانوران داعشی را کمپین خواهد داد؟

چند روز پیش در تلوزیون دیدم کشاورزان فرانسوی با تراکتور به خیابان‌ها آمده بودند. قصد آنها ایجاد فشار مدنی در سطح، و گفتگو و چانه زنی در بالا بود. لابد رئیس اتحادیه کشاورزان با این برگ قدرت، نشسته است رو‌به‌روی وزیر کشاورزی تا امتیازی بگیرد؛ همین.

در اینجا قرار است چه کسی گفتگو کند و از ناحیه چه کسی نمایندگی کند و چه بگوید و چه بخواهد و چند درصد و چقدر؟!

عزیزان! این کار مدنی نیست، حزبی نیست، اتحادیه‌ای و صنفی نیست و حتی اگر عقل و طرح منفصلی پشتش نباشد، حرکتی ناشی از یک حس و ناراحتی البته بحق، اما پوپولیستی‌است که یا قطعا به کشور و دولت منتخب آسیب میزند و یا اصلا معلوم نیست از این کوزه دربسته چه‌ برتراود! آب، شیره انگور، یا شیره تریاک؟!

طرف‌داران شریف دکتر عارف حق داشتند و حق مسلم، که به نامزد خود رأی دهند و عارف نیز حق داشت تا آخر کار بماند؛ اما چرا کنار کشیدند؟  جز بمصلحت و اخلاق؟

زندگی ما هماره دایر بر مدار حق و حقوق نیست. در زندگی جمعی، اگر اخلاق و مصلحت جمعی و عمومی ملحوظ نیفتد، کلاه کلنی‌های مدنی پس معرکه‌هاست و عرض من این است که این حق‌طلبی کلاه ما را به باد خواهد داد، در پس این معرکه مشکوک.

ما باید تصمیم جمعی بگیریم و تصمیم و عمل جمعی آئین و روشی تجربه و تدوین شده دارد. خارج و فارغ از جامعه مدنی به معنای دقیق کلمه، هر حرکت جمعی متصف به صفت پوپولیسم است و پوپولیسم یعنی جنبیدن و خیزش تعریف نشده و فارغ از آئین و آداب مدنی و شبکه‌ای و بی آغاز و بی‌انجامِ انبوهی از مردم، حتی گاه بحق. و تاکید ما بر تحزّب و جامعه مدنی و ائتلاف و جنبشهای جبهه‌ای، بر همین سیاق است و طرفه اینکه در این مدت، حتی یک حزب نیمدار اصلاح طلب و هیچ شخصیت شناخته‌ ملی نیز، از تصمیم تحریم دفاع نکرد و کوتاه کنم، والسلام، مجادله تمام.

  ناصر آملی. بامداد ۱۹ شهریور ۹۴.

چرا جک و جیلی و لیفان …….. (۲)

استاندارد

میدانستم ورود به این بحث عوارضی خواهد داشت و بسا رفقا را خواهد رنجاند، آنها که رفیقند و از سر رفاقت و شفقت با مردم، با آن موج همراه شده‌اند و اصلاح‌طلبانه هم شده‌اند و مگر یکی از شاخصه‌های اصلاح و اصلاح‌طلبی همدردی و همراهی با مردمی نیست که از چیزی و چیزهایی دلگیرند و رنج میبرند؟

بله این هست. هر نوع مقاومت و اعتراض مدنی و قانونی حق ما مردم است. نه کسی حق دارد ما را مجبور به خرید چیزی کند، نه به فروش آن. من نیز مدعی نیستم که هر چه میگویم ثواب است و صواب؛ معاذا…!

و قطعا دست کم رفقای اصلاح‌طلب ما که با این موج اینترنتی همراه شده‌اند، با قصد و نیت خیر و همدردی و اصلاح بوده‌است و اصلاً گیرم عرایض من هیچ تأثیر نداشته باشد؛ بقول ایرانشهری‌های یزدی شیرین بیان‌مان « باکی‌ش نی »؛ حرفی میزنیم و میشنویم و من از دوستان چیز یاد میگیرم و آنها نیز عرایض من به گوششان میرسد؛ دلخراش‌تر از دیدن و شنیدن صحنه تصادف تریلی هجده‌چرخ با پراید که نیست این عرایض من!
عرض کردم هر حرکت انتقادی و اعتراضی قانونی و مدنی میتواند اصلاح‌طلبانه تلقی شود؛ اما و صد اما حرکت اصلاح‌طلبانه ملاکها و شاخصهای دیگر نیز دارد، از جمله محاسبه‌گری و آغاز و فرجام هر کار را دیدن و اسیر پوپولیسم نشدن و اسب چوبی « تروا» را به جای توسن راهوار زیر ران نکشیدن و در زمین دیگری بازی نکردن و منافع ملی را بقدر طاقت لحاظ کردن و برای دستمالی، قیصریه را به آتش نکشیدن و به نام خاتمی و موسوی بکام احمدی ندویدن و تصمیم مدنی و شبکه‌ای گرفتن و در مسیر، ضرورت گاز و ترمز و کلاج و گاه دور زدن و گرد کردن را دریافتن و مشروط و محتاط عمل کردن و از اطلاق تن‌زدن و فشار آوردن در سطح، و چانه در بالا جنباندن و زدن و ……!

اینها همه و نیز شاخصه‌هایی دیگر، از ملزومات عمل رفرمیستی و اصلاح‌طلبانه است.
اما من کی و کجا گفتم پژوی دوره تحریم « کالسکه عروس‌کشان شاه پریان »، و پراید، « سیندرلا»ی ماست و قطعه‌سازان دارند کفشی را میسازند که آن عجوزه پیر پنهانش کرده بود؟!

من خود از طایفه « بنی‌هندل‌» ام و یحتمل جز رفیق دیر و دورم جوادی ( میگویم جوادی، و پسوند آقایش را نمیاورم تا گفته باشم او بی‌پسوند، آقایی میکند و ببینید چه جوانمردانه از اتحادی که نیامده زیر ضرب و زور تمرین مقاومت میکند، رفیقانه دفاع میکند )کمتر کسی میداند که گواهینامه پایه یک دارم و آموخته و مأنوس روغن و بنزین و گازوئیل‌ام. از سوی دیگر، والله، بالله، هیچ صنمی نه با قطعه سازان دارم و نه با ایران خودرو و سایپا شریکم (!) ، و نه حتی آبدارچی آنها، که اگر میبودم نیز حرجی بر من و هویت صنفی و مدنی‌‌ام نبود.

همه عرض من این است که ویرانگری هیچ نسبتی با اصلاح‌طلبی، نه در سیاست دارد و نه در فرهنگ و اقتصاد و صنعت‌؛ و این قهر نوعی ویرانگری است و نه حتی اوراقگری.
چیزی را اوراق میکنند تا جمع کنند، نه تقدیم به ازرائیل. مشتری را در این بازار نکبت از کارخانه‌ای در مرز ورشکستگی بر حذر داشتن، بمثابه صدور حکم مرگ اوست، نه اصلاح؛ و مگر کارخانه‌جات ایرانی مایملک ما نیست؟
به رفیق خطاکار که بر لب بام ایستاده‌است نهیب میزنند، و حتی دزد را به کلانتری تحویل میدهند، اعدام صحرایی که نمیکنند!

فردا باید دولت مجروح، و تأمین اجتماعی غارت زده، برای ده‌ها هزار کارگر و کارمند بیکار مقرری بیکاری بپردازد و نمیتواند و اینها عائله‌مندند، حقوق میخواهند و به خیابان میایند و قس‌علیهذا!
گوش خطاکار را میکشند و دزد را محاکمه میکنند. کندن گوش و خاموش کردن آتش فساد با بیل (!) کار و قرار و شأن ما نیست.
باری، این کار ما نیست و حسن نیت وحق‌طلبی اصلاح‌طلبانه عوارض ناخواسته یک موج مشکوک را توجیه نمیکند.

در خبر‌ها داریم که بنز و پژو و رنو دارند میایند برای مذاکره و یحتمل قرارداد و حتی خرید کارخانه‌ها یا مشارکت؛ و در همین اثنا واردکنندگان « چینی مینی جیلی پو » قیمتها را کاهش میدهند وسپس نمایش قهر نیز آغاز میشود و آنگاه کدام سرمایه‌گذار عاقلی جرئت میکند در میانه این آشوب، ارز و تکنولوژی مدرن به این ورطه توفانی بیاورد؟
مگر نمیخواهیم کیفیت بالا برود و قیمت کاهش پیدا کند؟ آیا راهش فراری دادن سرمایه و سرمایه‌گذاری خارجی است، آنهم در خدمت بنجول سازهای چینی؟ اصلا یکی از دلایل افت کیفیت ماشین داخلی قطعات چینی است که در دوره تحریم به خودروسازها تحمیل شده‌است؛ ضعف مدیریت و فساد که بر منکرش لعنت و در باره‌اش خواهم عرض کرد، جای خود.
آقا، در دوره محمود سمنان من دسته‌بیل و سنگ قبر چینی در این کشور دیدم، و کشمش چینی در کاشمر، و بقول « سید مظلوم محصور اهل سلامت» ، سیر چینی در همدان!

در دوره مصدق رحمه ا…، Mi6 و چماقداران مزدور سپهبد زاهدی دخلش را آوردند، نه عده‌ای از مردم!
اما آیا من میگویم اعتراض و انتقاد و حتی تحریم و قهر و اعتصاب بکلی نباشد؟
حاشا و کلا.

در نوبت بعد عرض میکنم که در نظر این شاگرد درگاه اصلاحات و اصلاح‌طلبی، چگونه میشود و لازم است و مطلوب، که گاه گوش نوکر و وکیل را کشید، اما از بیخ نبرید!

 

چرا جک و جیلی و لیفان و بند تنبان را تحریم نمیکنند؟

استاندارد

دقیقا بخاطر ندارم در « خراسان» بودم یا« توس» که شبی در تلوزیون دیدم جناب قراأتی دارد فضیلت میفروشد که « چرا اسم بهترین ماه کشور را بر روی بدترین کالای ممکن نهاده‌اید که سیگار باشد! »

بله، منظور حضرت علامه، نام « بهمن » بود که بر روی بهترین سیگار تولیدی کشور نهاده بودند که توتونش سوییسی بود و مونتاژش ایرانی. بعد هم طرحی نو درافکند تا هم به ریه ایرانیان مرهم نهد و هم به اقتصاد ملی درهم؛ و آن طرح مسیحایی که لابد با اقتصاد« اخباری » نیز میانه داشت، این بود که اولاً اسمی کریه بر بهترین سیگار ایرانی بگذارند و هم تصویری جانخراش و روح‌گداز بر آن نقش کنند و چنین بود که نام سیگار بهمن، « تیر » گردید و طراحان بارگاه مرهم و درهم سیاست و حکمت اخباری، طرحی بر روی سیگار تیر زدند که عبارت بود از « قلب تیره و تیره روزی که تیری کج و معوج آن را دریده بود، با دریدگی تمام »، لعنه‌ا… علی ذالک، که همان دخان باشد و دخانیات که مصرف آن در پمپ بنزین نیز میدانید ممنوع است!

باری، چندی گذشت و این میرزاقلمدان در توس یا خراسان ( محدوده سالهای ۶۸ تا ۷۲. من از حدود سال ۶۴ تا ۶۹ خراسان بودم و ۷۰ را در خراسان فرهنگی، که سر « زا » با یک کودتای مطبوعاتی همراه با مدیر مسؤولش به زندان رفت و تبعید قم؛ و سپس با جوادی حصار رفتیم توی نخ یک روزنامه که شد « توس » و در این یک بودم تا ۶۸ که البته در غیاب من به تیر قاضی مرتضوی رفت جایی که عرب نی‌‌ انداخت و جوادی را نیز چندی در زندان، همراه با شمس و جلایی‌پور و قس علی‌هذا و حرکت روی لبه تیغ تا اکنون که جریده میرویم همچون لویی‌دوفونس در افتادن از پله و نگاه داشتن فنجان قهوه در همان‌حال! )

و میگفتم که در توس یا خراسان بودم که متنی نوشتم در باب دخانیات علیه ما علیه، و نقدی بر حکمت درهم و مرهم اخباریون که « جناب قراأتی! میدانی حاصل دلسوزی‌ات چه شد؟ بر قلب اهل دخان مرهمی ننهادی که هیچ، از کیسه اهل ایران درهم‌ها به باد دادی که واویلا؛ و حکمتت منجر به فتح بازار دخانیات ایران توسط شیطان بزرگ و کوچک شد و سیگار وینستون اصل آمریکایی و فرع پاکستانی – که مرکز فساد و قاچاق و نظامیگری و کودتاست – جای سیگار وطنی را گرفت! »
و الحق و والانصاف چه سودی کردند سیگار فروشان عالم شیطانی و قاچاق فروشان بین‌المللی دودزای آنچنانی!

پس از آن بود که یکبار نمیدانم و فراموش کرده‌ام کجا بود که شنیدم آن حکیم خستگی‌ناپذیر در جایی فرموده بودند « اگر حرف من غلط بود، ایکاش در خلوت تذکر میدادند، نه در جلوت »؛ که من نیز به محضرشان پیام فرستادم که جناب‌عالی، مگر حضرت‌عالی در خلوت، حکمت و طرح ترمیم ریه و کیسه ملت را صادر فرمودید؟ بعلاوه، روزنامه‌نگار لاغر عینکی که با سایه خودش دوپینگ میورزد را چه رسد به جسارت تحلیل برای اهل‌الحکمه و تحذیر ایشان از صدور سخن و حکم ناصواب؟!

باری، اکنون اما الحمد ل… رب‌العالمین میتوانم با رفقای شریف هم‌قد و اندازه خود بگویم آخر با انصافها! مرگ خوب است برای نه دختر همسایه، که خواهر و خواهر زده خودمان؟!
خب چرا ماشین « جک و جیلی لیفان و تنبان و بند تنبان چینی » را تحریم نمیکنید؟ چرا افتاده‌اید به جان این پراید مادر‌مرده که رفیق گرمابه و گلستان مسافر‌کش جماعت است و از دم و دنباله‌اش میلیونها نفر نان میخورند، از قطعه‌ساز و تعمیر‌کار بگیر، تا دولت غارت زده وارث مواهب و ماترک « محمود سمنان.»
و کسی نیست بگوید در این میانه که منم (!) سر گردنه را ول نهاده، جیب برها را فلک میکنید، عزیز برادر؟

سر گردنه، مجلس است؛ آن را بچسبید تا مدیر خودرو را عوض کنید و جلو پاداش و کوفت و زهر مار را بگیرید؛ و یادتان باشد وقتی سیکلت ژاپنی میکند به عبارت دوازده میلیون تومان، میخواهید با هجده یا نوزده میلیون به شما « آلفا‌رومؤو » تقدیم کنند؟

چار تا تکه تخته و روکش را در « ویرانی » میگویند سی میلیون؛ زمینها را پهلوانان خورده‌اند و دلارها را بابکان برده‌اند و دکلها را بالا‌کشیده و راستهای اصولگرا اصولا به ریش ما و جد و آبادمان خندیده‌اند و ما چسبیده‌ایم به یقه صنعت مادر مرده رو به موت خودرو خودمان که ان‌شاالله در یک مجلس اصولاً غیر اصولگرا بشود او را از شرّ هر‌چه دولت است به دامان مردم و بخش خصوصی‌ افکند و خدا رحمت کند به مادری که پستان در دهان محمود خیّامی نهاد و لا حول و لا قوّه الا با… العلی العظیم.

درباره‌ی بازداشت دکتر شکوری، دبیر کل اتحاد

استاندارد

ما با این رنجها آموخته ایم. زندان، اضطراب، روزهای ملاقات و دغدغه عزیزانمان، عادت ثانوی طایفه ماست و یک وجه پر‌رنگ اصلاح طلبی نیز همین است: اینکه ظرفیت تحمل ممنوعیت خاتمی و حصر موسوی و کروبی و رهنورد و حبس آقا مصطفی و رفقا و دیگر عزیزانمان را داشته باشیم و از جاده اصلاح و روش اعتدال خارج نشویم. من تا مغز استخوان دلیل بازداشت دکتر شکوری را درک میکنم، و نیز هدف از آن را!
اما اگر خاتمی را نیز به زندان ببرند و همچنین همه بچه‌های اتحاد را، در زندان و بیرون از زندان، دست از اجماع اصلاح‌طلبان بر پایه محوریت خاتمی بر نمیداریم و از حمایت از دولتی که خود بر سر کار آورده‌ایم، تن نمیزنیم. بگذار حبس و منع اصلاح‌طلبان مقدمه پیروزیهای دیگر مردم شود.
این راه دراز است و پر پیچ و تاب و سنگلاخ و طاقت سوز؛ اما آن قله قاف و سپید، در چشم‌انداز ماست، قانون و عدالت و آزادی.