درباره‌ی ناسیونالیسم (۵)

استاندارد

نه!  صفویه نظام مطلوب ایرانیان نبود؛ با ملاکهای امروزی که اصلاً نیست، ابداً.

اما تشکیل حکومت سلطنتی شیعی در مقابل امپراتوری خلافتی سنّی را شاید بتوان تجلّی خواست تاریخی قومی تلقی کرد که در زیر سیطره خلافت عربی، هیچگاه انگیزه‌ها و غرور استقلال‌طلبی خود را دفن نکرد و بر آن فاتحه نخواند. در عین حال از دین تازه در‌رسیده نیز دست نکشید، بلکه فهم و خوانش خود را از آن بدست داد و بقول « هانری کربن »، اسلام ایرانی را و به تعبیر شیعیان، اسلام واقعی را برگزید.
ایرانیان، چه بلحاظ تمدّنی، و چه از حیث قوّت زبان و فرهنگ، از اعراب توانا‌تر بودند؛ بطوری‌که حتی دستور زبان عربی را این قوم نوشتند. البته اعراب حجازی، قومی زبان‌آور بودند و اهل شعر و اسطوره و شمشیر؛ و در عین حال هماره زیر سایه و در محاق تمدّن شمالی که در آستانه ظهور اسلام، بشدّت اسیر بحرانهای پیاپی شده بود.
ایرانیان قوم غریبی‌اند. به تاریخ آنها که نگاه کنید می‌بینید که همه اقوام مهاجم و نیز مهاجر را خودی کرده و براه آورده‌اند، چه پیش از اسلام و چه بعد از آن، حتی مغولان را!

این قوم غریب، امیران وحشی وخونریز مغولی را نیز ایرانی و « خدابنده » کردند و حتی پیش از آن، در قلب امپراتوری مهاجم، امارت اموی را به نوعی سلطنت واداشتند و سپس در عصر سلطنت ـ و نه خلافت ـ عبّاسی، برمکیان ایرانی بر دستگاه دیوانی عبّاسیان چیره شدند و البته تاوان سنگینی نیز پرداختند.

در روایات اسلامی به گزاره‌هایی منقول از پیامبر و امامان بر‌میخوریم که در آنها وعده چیرگی ایرانیان و احیای ارزشهای اسلامی توسط آنان داده میشود. این روایات، هر نوع نگریسته شود، در واقع در خود حقیقتی را نهفته دارد :
اگر اصیل باشد، حاکی از این است که اولیای دین، خاصیّت و استعداد ویژه ای در ایرانیان یافته بوده‌اند؛ و اگر جعلی باشد، باز هم واجد یک حقیقت است و آن این‌که اهالی پارس، در پی رهایی از قید اعراب بوده‌اند، اولاّ، ونیز در اندیشه ارائه فهم خاص خود از اسلام، ثانیاً.

و این اراده و تصمیم، پیش از شعوبیه شکل‌گرفته بود؛ در جنبش شعوبی به نهادینگی رفت؛ و در صفویّه در هیبت یک نظام سیاسی ـ حکومتی ظاهر شد تا با توسّل به « اسلام ـ بقول کربن ـ ایرانی »، ققنوس‌وار از خاکستر خویش برخیزد و خیمه تاریک عرب را از روی روح و روان زخمی ایرانیان بدرد.

در اینجا، عرایض من معطوف به مباحث کلامی و برهانی شیعی و اسلامی نیست؛ حتی در پی اثبات حقانیت نظام صفوی و چگونگی چیرگی یافتن این صوفیان سنّی بمصلحت شیعه‌شده بر ایران نیز نیستم؛ همه عرض من ـ بتبع برخی تحلیلگران تاریخ ـ این است که اخلاف شیخ صفی سنّی و صوفی اردبیلی بفراست متفطّن به دو نکته شدند :
اول این‌که زمان برای تحقق خواست ملی ایرانیان و رهایی از سیطره خلافت فرارسیده است؛ و دوم اینکه برای فعلیت یافتن این رهایی، باید یک هویّت جدید و مقبول در نظر ایرانیان سامان داد؛ که سلطنت شیعی، در مقابل خلافت عربی و عثمانی، بود.

این سلطنت، البته عین تشیّع نیست و با هزار برهان میتوان گفت که نیست؛ اما کاملاً بیگانه با عرف شیعه‌گری تاریخی نیز نیست. هنوز و در همین اکنون، رسماً امام رضا را « السلطان علی‌بن موسی‌الرضا » میخوانند و در بارگاه آن حضرت طبل و نقّاره میزنند و فرزندان شهید امام حسین را شاهزاده خطاب میکنند!
مگر امام رضا ـ بدلایل خاص خود ـ به نیابت خلافت مجبور نشد؟
پس چرا حتی امروز و در دوران پساسلطنت، هنوز عنوان ولی‌عهد و سلطان برای او بکار برده می‌شود؟!

این بقایای رسوب یک خواست استقلال‌خواهانه تاریخی است که همچنان پایدار مانده‌است.
بیاد دارم در کودکی عصرهای جمعه  پدرم بعد از برگشتن از حرم امام رضا، مرا به قهوه‌خانه‌ای می‌برد که نبش چهارراه کلانتر دو، و کنار کلانتری، در خیابان تهران واقع بود. تصاویر زمستانی آن قهوه‌خانه با شیشه‌های بخار‌گرفته و ابری از دود قلیان که فضای آن‌را در بر گرفته بود، نوستالژی کودکی عطرآگین مرا در ذهنم همچنان تر و تازه نگاه‌داشته است. در آن قهوه‌خانه، درویشی نقّالی میکرد و بیشتر از او شرح رستم و سهراب و سیاوش را بخاطر دارم.

یک‌بار درویش پس از نقّالی، اتفاقاً کنار ما نشست تا چای بخورد و چپقی بگیراند؛ و من که گویی « فردین » (!) را در کنار خود یافته بودم از او پرسیدم « رستم از امام علی هم زورمند‌تر بود؟! »
درویش بلافاصله گفت نه؛ او هر بار که به جنگ میرفت از صاحب ذوالفقار، علی‌بن‌ابیطالب، اجازه میگرفت، جز در جنگ با سهراب که موفق به زیارت امام نشد! »

معلوم است که این نیز یک روایت جعلی‌است؛ اما اسطوره است و اسطوره‌ها در نسبت با فولکلور و فرهنگ عامّه و حکایت منویّات فروخفته اقوام و ملل، فراتاریخی، فراواقعی، امّا، « حقیقی‌ »اند و ناسیونالیسم بدون اسطوره، مثل ماست پاستوریزه کم‌چرب و سلطنت بدون فرّه ایزدی‌است!

   ادامه دارد.

درباره‌ی روشنفکری و کثرت‌گرایی دینی

استاندارد

شاید بی‌فایده نباشد که در مورد اظهار نظرات جناب سپنتا در مورد جریان روشنفکری دینی نکاتی را بعرض رفقا برسانم.
۱ـ آقای سپنتا متأسفانه گاه اظهار نظراتی میکنند که با شأن پژوهشگری ایشان منافات تام دارد. ما نه دایرهالمعارفیم و نه علامه دهر مدعی همه‌چیزدانی. توصیه رفیقانه من به ایشان این است که در باره آنچه میدانند و خوب نیز میدانند،چنان اظهارنظرات متقن کنند، نه در باره همه چیز و همه کس.
۲ـ حال گیریم ایشان در باره روشنفکری دینی نیز اطلاعات کافی دارند؛ اما اگر دارند، چرا اولا سخنان بکلی نادرست در این‌باره میفرمایند؛ ثانیا چرا تحلیلهای آشکارا نادرست ارایه میکنند؟
اما سخن نادرستشان اینکه مدعی‌اند روشنفکران دینی از جمله، متوسل به « پوپر» هم میشوند!
آخر پوپر چه شأن و مرتبه دینی دارد که متدینین به وی متوسل شوند؟ اتفاقا وی نه تنها شأن دینی ندارد، که اگر نگوییم ضد دین است، دست کم یک عنصر غیر دینی‌است. خوب است جناب سپنتا فقط یک نمونه از توسل روشنفکران دینی به پوپر را برای طرح یا اثبات فرضیه‌های دینی‌، ارایه کنند و قطعاً نمیتوانند؛ چرا که « اینچنین شیری خدا نی‌آفرید! »
بله، روشنفکران دینی به دانش بشری ارج مینهند، فارغ از اینکه دانشوران و دانشمندان آن دیندار باشند یا غیر آن. و پوپر یکی از چهره‌های درخشان ضد فاشیسم و حامی و بلکه واضع برخی وجوه دموکراسی‌است و دموکراسی نیز یک منطق و روش بشری برای تسهیل و اعمال حاکمیت مردم بر سرنوشت خود است و نسبت وی ( پوپر ) با دینداران و غیر‌متدینین و بلکه عناصر ضد دین، اما دموکرات، نسبتی یکسان است.
منتها، در زمینه معرفی دموکراسی به جامعه ایران، البته فضل تقدم با دینداران است، یعنی دانشوران متدین بودند که برای اولین بار دموکراسی و نیز پوپر را به جامعه فکری و فرهنگی ایران معرفی کردند و از جمله اولین مترجم کتاب مستطاب « جامعه باز » مرحوم احمد آرام بود.
چنانکه عرض کردم جناب سپنتا در مورد روشفکری‌دینی که اکنون در همه ادیان موجود جاری‌ست، تحلیل‌های نادرست نیز ارایه میکنند و فهم‌های متنوع و متکثر از دین را همچون دینداران ارتدکس، انحراف از اصل دین و برداشتهای مثلا من‌درآوردی معرفی میکنند!
در این زمینه سوال من از ایشان این است که فارغ از کفر و ایمان و باور و ناباوری، ایشان آیا شکل‌گیری نحله‌های مختلف در میان یهودیان و نیز مسیحیان و مسلمانان در تاریخ را چگونه ارزیابی میکنند؟ آیا وجود یهودیان سنتی و یهودیان صهیونیست، وجود کاتولیکها و فرق مختلف کاتولیسیستی، وجود پروتستانها و فرق متنوع در آن، وجود سنیان و شیعیان و هفتاد و دو فرقه منشعب یا باز‌تعریف‌شده از آنها ( مذاهب اربعه سنی و تکثر مرجعیت شیعی از مجلسی تا ملا‌علی کنی در عصر صفوی، و شریعتمداری تا خمینی در وضعیت معاصر و فهمهایی اینهمه متفاوت و متنوع از مقوله دین و مذهب را در همه ادیان و مذاهب، همگی بازی روشنفکران دینی و انحراف از اصل و متن تلقی فرموده و تنها فهم خود از متن را منطبق بر اصل میدانند؟!
واقعا بی‌باکی ایشان از ورود به چنین بازار پرازدحامی از نحله‌ها و اندیشه‌ها و ادیان و فرق و آنگاه داوری‌های دم‌دستی در باره آنها رشک‌برانگیز مینماید!
اگر شکل گیری دو مذهب کاتولیک و پروتستان در مسیحیت و سنی و شیعه در اسلام اموری تاریخی‌اند که هستند، معلوم نیست چرا حضرت سپنتا همین تنوع و بلکه استمرار این کثرت‌پذیری و کثرت‌گرایی را امری نشدنی یا یک بازی سیاسی و امثال‌ذالک تلقی میکنند.
جالب است که خود متدینان عمدتا این تنوع فهم را پذیرفته‌اند و حالا گویا باید به مصاف غیر‌متدینان در این باب بروند!!
۳ـ  فکر دینی و حس دینی و ایمان متعالی، امری‌است در کشاکش و در سیلان. نسبت میان زمین و آسمان، محدود و نامحدود، وجود و موجود، عاقل و معقول، معنا و معنوی، و در یک کلام خالق و مخلوق، تنها یک خبر یا یک پکیج خبری نیست که وظیفه اهل ادیان به زیر بغل کشیدن و حمل آن از مرحله‌ای به مرحله دیگر تاریخ باشد. نفس فکر دینی و نیاز به معنوی زیستن، یک نیاز اصیل، وجودی و تاریخی‌است و زرتشتی‌گری و یهودیت و مسیحیت و اسلام و بودیزم فرازها و قلل معنوی آنند. پیامبران الگوهای دین‌ورزی‌اند، نه فقط دین‌فهمی تاریخی. ما خوانندگان تاریخ دین نیستیم؛ ما مسیح و بودا و زرتشت و محمد را و حس و درک دینی و معنوی آنها را هم‌اکنون و متناسب با این لحظه، زندگی میکنیم و طبیعی و بسیار عادی‌ست که یک زرتشتی امروز آتش را معنای باطنی کند، نه فقط حرارتی که از اشتعال چوب برمیخیزد؛ و قس علیهذا در مورد دیگر مؤمنان ادیان دیگر.
۴ـ و جالب و تامل بر‌انگیز است که این سیلان فکر دینی ( معطوف به معنای زندگی و حیات؛ معطوف به امید به زندگی و هدفمندی فرجامین آن؛ و معطوف به زیست اخلاقی در پرتو دین و تحت انرژی آن ) در همه ادیان قابل ملاحظه است و طبعا اختصاص به اسلام و فهم روشنفکران دینی معاصر و مسلمان نیز ندارد و ا
ز ابن عربی در سده‌های میانی شمال افریقا بگیرید تا پل تیلیش پروتستان آلمانی تبار، در سال ۱۹۱۲ براندنبورگ.
تیلیش دکتر فلسفه از دانشگاه برسلاو بود و کشیش لوتری در براندنبورگ. او از وحشت و سبعیت ناسیونالیسم رایش گریخت و به آمریکا پناه برد. او علاوه بر تخصص دینی، به هنر نیز علاقه‌مند بود و « این علاقه به هنر عمیقاً در تفکر تیلیش در جهات گوناگون اثر گذاشته است و از تأمّل در‌باره تجربه‌اش از هنر و تفسیر آن بود که مقولات اساسی فلسفه دینش را استخراج کرد و نیز همین امر بود که ابتدا او را به تفکر در باره الهیات فرهنگ کشاند. »( جان هیوود توماس. در باره تیلیش. نشر هرمس. چ ۱۳۹۳.)
لابد اگر قرار باشد جناب سپنتا نقدی بر این کشیش نو‌اندیش بنویسند، به او توصیه میکنند اصل انجیل را رها نکند و هنر را در آن نیامیزد و اساساً چه ربطی است میان هنر و دین و این چه دین اصیلی است که از یک تجربه هنری متاثر میشود؟!
اما تیلیش نه به اعتراض کاتولیکها وقعی مینهاد، نه کاتولیک‌تر از پاپ‌ها. او در باره خدا میگوید « تنها حکم غیر رمزی در باره خدا که بیانات رمزی نیازمند آن‌‌اند، این حکم است که هر‌آنچه درباره خدا میگوییم، رمزی‌است! »
وی سپس در باره تجربه دینی و معنوی میگوید « حاقّ عقل، بیان چیزی‌است که عقل نیست، اما از عقل پیشی میگیرد و ( اما ) از طریق ( هم ) آن، ظاهر میشود. » و این برگردان اروپایی تعریف مولوی از عشق است که او آن‌را، عقل عقل ( حاقّ عقل در زبان تیلیش ) تعریف وسپس تصویر میکند و همه مثنوی و دیوان شمس در واقع منظومه‌ایست که حول هسته همین عقل عقل، یا حاقّ عقل، یعنی عشق، سامان گرفته‌است. این برداشتها و رهیافتها، از نفس نصّ برنخاستنی‌است، که اگر بود باید در اورشلیم و حجاز میروئید. تجربه هماره زنده و دینامیک دین، ضرب در تمدن ایرانی و اروپایی‌است که چنین فهمی را دیالکتیکمان، از دین و متن ( نصّ ) و تجربه دینی معاصر، رقم میزند.
و بالاخره وی میگوید « انکشاف الهی، وقوع حادثه‌ایست که باعث حیرت معنوی میشود. این تجربه حالت وجد است، حالتی عقلی که در آن عقل از ساختار معمول ذهن ـ عین خود، فراتر میرود. عقل مجذوب، جنبه ذهنی یک موقعیت است که در آن واقعه‌ای رخ میدهد که آن‌را برمی‌انگیزد و آنگاه ما میتوانیم آن را یک   واقعه نشانه‌ای   ( سیمبولیک )  بخوانیم. وقوع کل این موقعیت، انکشاف الهی‌است. » ( همان ص ۲۴ )
و همین نشانه‌ای فهمیدن متن و وحی است که آن را تفسیر‌پذیر و نیز تاویل پذیر میکند و تاریخ دین خواه‌ناخواه، تفصیل آن موقعیت کانونی و اصیل و اصلی‌است و طبعا نگاه بدوی و در یک بستر بدوی، راه به چاه میبرد، اما نگاه متقیانه و متمدنانه، راه به ماه! و چنین بود که مولوی چنین میگفت:
ریسمان را نیست جُرمی ای‌ عنود
چون تو را سودای سر بالا نبود.
با سودای سربالا میتوان با ریسمان وحی از چاه جهید؛ و بر عکس با سودای سرپایین میتوان بدرون چاه خزید؛ و داستان این سوداهای متدرّج، در فضاها و ساحتهای رنگارنگ، در جمع و ضرب با تجربه اصلی و کانونی، داستان پلورالیزم ( کثرت‌گرایی ) دینی‌است.

درباره‌ی ناسیونالیسم (۴)

ویدیو

فردوسی « شعوبی »، و به احتمال زیاد شیعه بود. دست کم در ابیاتی که در نوبت قبل از وی آوردم میتوان نتیجه گرفت که وی سُنّی به معنای تاریخی و متعارف آن نبوده است. بعبارت دیگر، شاید بتوان حدس زد که تمجید وی از خلفای ثلاثه، میتوانسته مصلحت‌آمیز باشد، آنهم در دوره محمود غزنوی که بقول بیهقی « انگشت در جهان در‌کرده، قرمطی می‌جست » (!) اما نمیتوان حدس زد که در دوره همین محمود، تمجید شدید وی از امام علی و تأکیدش بر « وصایت » که مقوله‌ای کاملاً شیعی است، و توسل وی به حدیث « سفینه »، آنهم چنان بی‌نظیر و بی‌بدیل، از سر مصلحت و تقیّه بوده باشد. ( خوشبختانه حکیم ما در دوره قضاوت امثال مصباح یزدی و محسنی اژه‌ای نمی‌زیسته است! )
منظورم از توسّل بی‌نظیر وی به حدیث سفینه، آنجاست که کشتی خاندان پیامبر را از حیث زیبایی به « چشم خروس » تشبیه میکند:
یکی پهن کشتی بسان عروس /  بیاراسته همچو چشم خروس / محمد بدو اندرون با علی ……..
فقط کسی میتواند ارزش غنایی این تصویر را درک کند که واقعاً در چشم خروس باصطلاح رسمی محلی ایران و خراسان، نگریسته باشد: غوغایی از زیبایی و لایه‌های تو بر توی رنگ، پر از راز و رمز و زیبایی و بهت و حیرت؛ کهکشانی از رنگ‌های متالیک و ژلاتینی.
آیا تا کنون در چشم خروس نگاه کرده‌اید؟
فردوسی دهقان بود، و دارای ضیاء و عقار؛ و چشم خروس را لابد خوب و دقیق دیده بود، چنانکه عدالت و آزادگی را در مکتب علی؛ لذا شعوبی و شیعه بود، برغم حکومت و حاکمیت شدیداً خلافتی غزنوی؛ و خود را خاک پی حیدر معرفی میکرد، بی‌بیم و بی‌هراس؛ و میگفت بر این عقیده زاده‌ام و بر همین، خواهم مُرد.
اما وجه تسمیه و نامگذاری شعوبیه چه بود؟
در قرآن، سوره حجرات، آیه ۱۳ چنین آمده است:
« ای کسانی که ایمان آورده‌اید! همانا شما را از مرد و زن آفریدیم و شما را شعبه‌هایی ( شعوباً ) و قبایلی قرار دادیم تا شناخته شوید. همانا گرامی‌ترین شما در نزد خدا، پرهیزکارترین شماست ….»
شعوبیان نام خود را از این آیه گرفته بودند که خود بر نوعی کثرت‌گرایی ( پلورالیسم ) ذاتی دلالت میکند و تفاوت میان آدمیان را بر مبنای ضرورت شناخت و لزوم شناسایی، توجیه میکند و زن و مرد و شعبه‌ها و قبایل را، هیچیک، برتر از دیگری نمیشناسد و تنها ملاک برتری را، آنهم در نزد خداوند، تقوا میشناسد و میشناساند و همین بود راز گرویدن خاندان دهقان توس به شعوبی‌گری و تشیّع و پایداری این عقیده در میان ایرانیان، برغم حتی مظالم صفویان و دیگر سلاطین شیعه یا ظاهراً شیعه.
تشیّع، تصوّف، و تقریباً کافّه ادبیات ایران که مایه فخر و مباهات ما، و مبنای هویّت و حتی ملیت ماست، از حیث جهان‌بینی، باطنی‌نگر است، حتی اگر از زبان یک شاعر سنّی تراویده باشد.
این‌که مولوی میگوید « ما ز قرآن مغز را برداشتیم / پوست را پیش خران بگذاشتیم » ، البته در دفاع از تشیع متعارف نیست؛ امّا مبتنی بر یک نگاه باطنی به دین است؛ همان نگاه صوفیانه و انسان محور و زایل کننده برتری خاک و ژن و شعبه و قبیله. و تقریباً تمام فرق صوفیه، خرقه خود را به علی‌ابن‌ابیطالب میرسانند، چه شیعه و چه سنّی. و همین تصوّف است که از شیخ‌صفی صوفی سنّی، حکومت شیعه صفوی را میزاید تا در مقابل نظام خلافت و تئوری‌سازی برتری عرب بر عجم و انهدام و اندراج ایران در دل نظام عربی ـ خلافتی، بایستد و می‌ایستد و ایران میانه را به دنیا می‌آورد و همین ایران میانه است که امروز یکی از منابع اصلی هویّت ماست.
امّا آیا این تحلیل میخواهد یک تصویر ایده‌آل و مطلوب از نظام صفوی و صفویان ارایه دهد؟
معلوم است که نه! حاشا و کلّا!     

      ( ادامه دارد. ) ناصر آملی.   ۵ مهر ۹۴.

در باره ناسیونالیسم (۳)

استاندارد

پس از متلاشی شدن خلافت عثمانی، انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها بر حوزه سابقاً زیر سلطه عثمانی‌ها مسلط شدند؛ یعنی بر همه کشورهای مسلمان منطقه؛ بجز دو کشور، یعنی ایران و ترکیه؛ حتی در برخی مناطق امیر اروپایی نصب کردند، مثل فلسطین و برخی مناطق دیگر عربی؛ و سپس نقشه امروز موجود کشورهای عربی را طراحی و اجرا نمودند و بدین ترتیب کشورهای لقمه لقمه عربی را شکل بخشیدند و اسرائیل را نیز مثل یک خنجر، فرو نهادند در قلب زیباترین و آبادترین و نیز یکی از راهبردی‌ترین نقاط منطقه،  تا هم عرق شرم‌شان را در قبال آنچه خود با این قوم کرده‌بودند، متظاهراً پاک کنند؛ هم آنها را از سر باز کرده باشند؛ و نیز در دعوا و کشمکش و جنگهایی که مفروض بود، منطقه و منافع سنتی و مستمرشان تأمین باقی بماند؛ بعبارت دیگر درست مثل کاسبی که بعلت گرفتاری‌های دیگر و منافع بیشتر در جاهای دیگر، مباشر به اتحادیه‌صنفی متبوع خود و بجای خود معرفی میکند، مباشر دردانه و سپس مباشران یدکی خود را به سازمان ملل معرفی کردند و رفتند تا از دور بر امپراتوری خود پیروزمندانه نظر کنند و نیز سهامشان را با شرکا، چک‌بالانس!

امّا من نمیگویم این از خبث طینت غربی‌ها بود و این ما ایرانی‌ها و اهالی منطقه‌ایم که سمبل اخلاق قدرت و طاووس علیین شده‌ایم؛ نه، ما نیز چه در تاریخ دور و چه میانه و چه دیروز و امروز، نشان داده‌ایم که به مناسبات و ملاحظات و اقتضائات قدرت و سلطه، و حکمت ماکیاولیسم، حسابی مؤمن و پابندیم؛ روزی به عنوان مثلاً امپراتوری، و سپس جوجه امپراتوری متوهّم!

آن از نادر افشار، و این از دخالت نیابتی در ظفّار، و اکنون اصالتی در سوریه ویمن و لبنان.
اینها چنانکه گفتم همگی معطوف به ملاحظات قدرت است و من فعلاً به خوب و بد و علل و دلایلش کار ندارم و میدانید که میان علت و دلیل، فرق است و فرق فارقی هم هست که فعلاً از این نیز درمیگذریم.
امّا چرا پس از فروپاشی عثمانی، ایران و ترکیه تکه‌پاره نشدند، در حالیکه عربها و افریقایی‌ها شدند؟

چون ایران و ترکیه « ملت » بودند و دارای هویت جمعی و تاریخی، و ایرانی‌ها حتی بیشتر از ترک‌ها.
منظورم البته تحقیر اعراب نیست و صد البته که نیست. هیچ انسانی از آن‌جهت که انسان است، بر دیگری برتری ذاتی ندارد. امّا ایرانی‌ها بعنوان بقیهالسّف یک تمدن تاریخی و در یک فراز مهم تاریخ میانه، یعنی ظهور صفویه، راه خود را از اعراب جدا کردند و از خیمه خلافت و سلطه آن تن زدند و بلکه با وی جنگیدند!

عربها و برادران سنّی ما پُر بی‌راه نمیگویند که شیعیان، همان ایرانیان‌اند و رَفَضه؛ امّا پُر  بی‌راه میگویند که رفض را، در این فقره، خروج از دین تلقی میکنند، یا پراکنده شدن از حول کتاب و سنّت نبی؛ حتی فردوسی نیز از کتاب و رسول تن نزد، بلکه خلافت و ظلم را از ذهنیت پارسیان تراشید و عروبت و خلافت را خراشید. لذا این راست است که ایرانیان رافض‌اند، اما بر، و از، خلافت؛ و دروغ است که رافضی‌اند؛ اما بر، و از، کتاب و رسول(ص). و این را در شاهنامه و تبار نظری و سیاسی حکیم توس که شعوبی‌گری است، میتوان بعینه دید:

تو را دانش و دین رهاند درست     ره رستگاری ببایدت جست  
بگفتار پیغمبرت راه جوی       دل از تیرگی‌ها بدین آب شوی  
چه گفت آن خداوند تنزیل وحی     خداوند امر و خداوند نهی
که خورشید بعد از رسولان مه       نتابید بر کس ز‌ بوبکر به  
عمر کرد اسلام را آشکار        بیاراست گیتی چو باغ بهار  
پس از هردوان بود عثمان گزین   خداوند شرم و خداوند دین   
چهارم علی بود جفت بتول      که او را بخوبی ستاید رسول  
که‌من شهرعلم‌ام علی‌ام دراست   درست‌این سخن قول پیغمبراست  
گواهی دهم کین سخن رازاوست   تو گویی که گوشم‌ برآواز اوست  
منم  بنده  اهل بیت  نبی        ستاینده  خاک  پای  وصی  
حکیم این جهان را چو دریا نهاد    برانگیخته موج از او تند‌باد  
چو هفتاد کشتی بر‌او ساخته       همه بادبانها برافراخته
یکی پهن کشتی بسان عروس   بیاراسته همچو چشم خروس  
محمد بدو اندرون با علی      همان اهل بیت نبی و وصی  
اگر چشم داری بدیگر سرای    بنزد نبی و وصی گیر جای  
گرت زین بد‌آید گناه من‌است   چنین است آیین و راه من است  
براین زادم و هم بر‌این بگذرم   چنان دان که خاک پی حیدرم.

         ( ادامه دارد. )
                        

درباره‌ی ناسیونالیسم (۲)

استاندارد

مقدمه‌ی واجب

من با جناب سپنتا دوستم و از ایشان بهره برده‌ام و می‌برم. ایشان مطالعات و حافظه شگرفی دارند و اهل دانش و پژوهش‌اند؛ سپنتای پدر را میگویم؛ و شاید بتوان گفت که در حوزه‌هایی منحصر بفرد‌اند، دست‌کم آن‌قدر که من میدانم. اما در حوزه‌هایی با ایشان زاویه دارم، شدید! از جمله در نگاه به دین و تفسیر آن و تاریخ دین، و تفسیر آن، هر دینی؛ و نیز در نوع نگاه به ناسیونالیسم که موضوع این نوشتار است. این یک.

دوم اینکه، « بخود نامدم اینجا که بخود باز روم. » روزی نمایشگر تبلت را که نگاه میکردم، دیدم عضو افتاده‌ام؛ یحتمل جناب سپنتا رضایت داده‌اند که این مؤمن بدین جمع درآید و نخودی هفت‌رنگ، بل هفتاد، در این مجمعه عمدتاً یک‌رنگ بیفکند؛ وگرنه والله بالله آن‌قدر گرفتارم که نگو؛ و بسا گره ناگشوده با دوستان همرنگ دارم، که نپرس.

با دشمن‌تراشی و ستیزه‌گری ایدئولوژیک نیز از جوانی به پس، وداع کرده‌ام، وداع؛ چرا که خیال میکنم و مفروض میگیرم که « فربه‌تر از ایدئولوژی » را سالهاست مزیده‌ام و « لب لعلی گزیده‌ام، که مپرس.»
بنا‌براین نه از نیش و سقلمه برخی کاتولیک‌تر از پاپ‌ها می‌رنجم، که اهل این بازارم و این گوی و این میدان؛ و نه از روی می‌روم؛ که بی‌روی‌ام؛ « نه از روم‌ام، نه از زنگ‌ام، همان بی‌رنگ بی‌رنگ‌ام! »

و چنانکه معروض افتاد، با آقای سپنتا نیز دوست‌ام؛ می‌رفتم گاه به دفتر ایشان و نیز به محفلشان بیشتر؛ و داد و بیداد هم سر می‌انداختیم و در‌می‌گرفت و بعد نیز بساط چای و شیرینی هم برقرار بود و شهد بحث‌های جدلی سنگین، و لب‌سوزتر و لب‌دوزتر از داغی و قند دیشلمه!
منتها، بقول آن شاعر شریف و خواننده‌ای که صدایش را دوست میدارم، در آن نشستها، تنها نبودم و نیستم؛ « خدا با ما بود و با ما چای میخورد » گرچه بعضی او را نمی‌دیدند و نمی‌بینند.

زندگی همین است؛ یکی می‌بیند و یکی نه؛ و من نیز مبلّغ نگاه نیستم، و میدانم که لابد و حتماً چیزهایی هست که من نابینایم.
امّا « من هواخواه گندمزار موهایم ». مگر شما نیستید؟
من هستم و میگویم:
« میتوان چشمها را شست، و جور دیگر هم دید. » لذا یکسره میگویم، با خودم و به او میگویم، « خودت را به من نشان بده » که « ما هیچ، ما نگاه! »
بنابراین دعوایی با کسی در کار نیست؛ همین‌قدر که رعایت هم را و ادب را بکنیم، کافیست و حقیقت در جیب هیچ‌کس نیست؛ بلکه تضارب آراء، حقیقت بازی‌است و اگر در این بازی در پی آواز حقیقت بدویم، در باور من، « او » هم راضی‌است!

امّا برگردیم به گفت و گوهای داغ و شیرین لب‌سوز و لب‌دوز!
چنانکه پیشتر معروض افتاد، من با ناسیونالیسم فلسفی و « چرایی » جستن از ذات آن، و بلکه با هر نوع « ذات‌گرایی » در عرصه عمومی و سیاسی، مخالفم؛ و بر عکس در پی « چگونگی » آن‌ام، و هواخواه و دل‌داده او، یعنی ناسیونالیسم « غیر ذات‌انگارانه » ایرانی، بعنوان شاگردی از کوچکترین شاگردان مکتب ملی مصدّق، نه مثلاً سلطنتی پهلوی، یا هر سلطه و سلطنت دیگری.

بگذارید بقول اهل سیاست مثالی روی میز بگذارم که متضمّن توضیح روشنتری در باره اندیشه این روده‌دراز پر‌گو هم باشد.
نام و شناسه خانوادگی من این است: ناصر آملی مقدّم ترشیز!
تریلی لازم است تا این جنازه مفهوم را بکشد! از شوخی گذشته، چه نسبتی است میان ترشیز و آمل ، که چنین تنگِ هم در یک شناسه فامیلی گرد آمده‌اند؟!
همان نسبت که ناسیونالیسم مختار من را سامان نظری و برهانی داده‌است! توضیح عرض میکنم:

ناصر یک نام عربی است. آمل، نه نام همسایه ساحت بابل، که یحتمل نام شهری‌است در ازبکستان کنونی که دیروز دور، جزوی از ایران بوده و من نمیدانم چگونه گذارش به ترشیز دیروز و کاشمر امروز افتاده‌است؟ شاید اعقاب من از هجوم مغول و تاتار و تیمور، به امنیت این نقطه کویری میهن بزرگ گریخته و مأوا گزیده‌اند. من خود به این آمل که هم‌جوار سمرقند است رفته‌ام و شیرین، خاک استخوان تبارم را بوییده‌ام.
و « سمرقند، ما ادرایک ما‌السمرقند! »
نمیدانید و شاید آری، که چه شهری‌است این سمرقند؛ قندِ قند است این شهر پارسی باستانی، با خانه‌هایی همواره « در‌باز » ، نماد سنت مهمان‌نوازی اعقاب ما ایرانیان.

باور نمیکنید که شب همه شب، وقتی گشتی در بخش تاریخی و در امان از حمله مدرنیسم سوسیال میزدم، درب و دروازه حیاط‌ها همه باز بود؛ باز و منتظر میهمان؛ و همسرم به یکی از این خانه‌ها رفته بود با دوستش، و در مراسم دعا و نیاز و موسیقی‌شان شریک شده بود و پذیرایی گرم؛ که از توس و سناباد و مشهد رضا میهمان رسیده!
و چه درها و پنجره‌ها و چه منبّت‌ها و مقرنس‌ها و قوسها و رنگ‌ها و حیاط‌های دلباز و پر دار و درخت و ایرانیان مهربان مهمان‌نواز، در بخش قدیمی و سنّتی شهر.

و مادرم امّا تبار هراتی دارد، از افغانستان امروز و ایران دیروز، و ظاهراً از نژاد ازبک آمده است و جدّ اندر جدّ نخ‌ریس و قالی‌باف و قالی‌فروش و اکنون آرمیده در بهشت جواد. او، یعنی آن هراتی ازبک‌تبار، مهربانی را با شیره وجودش آمیخت و در کام من ریخت و هنگامی که میرفت، یک چشم مرا با خود برد تا با آن، در ملکوت، از فاطمه زهراعکس بگیرد و برای دل من فوروارد کند.

و تحصیلات من ادب فارسی‌است در دانشگاهی که بنیانش را غرب‌گرایی چون رضاخان نهاد و فرزندش بدان پر و بال بخشید و کسی چون مرا، با این هیبت و شمایل نظری و بصری، وامدار خود نهاد که علی فرمود « آنکه به تو چیزی بیاموزد، تو را بنده خود ساخته‌است » و میدانید که این بندگی در ادب اجتماعی و گفتمانی دوران صدر، همان وامداری و در گرومانی، معنا میدهد.

بسیار خوب! قصدم تصدیع و شرح بیوگرافی نبود؛ شما در این شهر، بویژه در مشهد، تبار هر کس را بکاوید می‌بینید رگ و ریشه‌ای از ترک و تاتار و مغول و روس و اروپایی و عرب را درآمیخته با ژن پارسی با خود دارد و به زبانی سخن میگوید که سر رشته و ریسمانش در کام و قلمدان زرنگار و تابناک حکیم توس است، اما آمیخته با واژه‌ها و ترکیبات عربی و روس و انگلیسی و ترک و تاتار و مغول؛ و چه خوب، و چه از این بهتر که این سرزمین مهد و مهدواره و گاهواره و میزبان ماهپاره این‌همه نژاد و زبان و تبار است!

این، ناسیونالیسم مختار و انسانی و بسیار طبیعی و آسمانی من است:
« ایرانشهر، سرزمینی که میزبان نژادها و زبانها و زبان‌آورهاست و مردمانی که بر سیاق یک مقصد و هدف کلی و مشترک، اینجا گرد هم آمده‌اند و در یک و نیم قرن اخیر، یک « دولت ـ ملت » به معنای مدرن، امّا هنوز فی‌الواقع نامدرن، شکل داده‌اند و با وجود چنین شخصیت رنگارنگ و موزاییکی، ریسمان و رشته را از دست حکیم توس و سناباد نکشیده‌اند، حتی اگر محمود غزی و عرب حجزی و چرچیل انگریزی، خود را هفتاد و هفت تکه کنند.

ناسیونالیسم من، ایرانی‌است و میهنی‌است، نه نژادی و شووینیستی و شبه نازیستی.
حتی همان پادشاه مثلاً عالیجاه مختار و مطلوب برخی « هم‌نتی »‌ها در این صفحه نیز، ایرانی بود و نام پدرش، رضا، و خودش محمد‌رضا، و پسرانش رضا و علیرضا، و برادرانش غلامرضا (!) و حمید‌رضا.

( ادامه دارد. )