وحدت بر سر حدّاقل‌ها

استاندارد

داریم بسرعت به انتخابات مجلس نزدیک میشویم و گمان میکنم اکثر مردم ایران در یک نقطه نظر مشترک اند و آن اینکه نباید به دوره هشت ساله معجزه هزاره سوّم (!) برگشت.

امّا برگشت به آن دوره سیاه ویرانگر، چندان نیز نامحتمل نیست! راستش نمیخواهم تشویش اذهان عمومی و ایجاد دلهره کنم! امّا مگر آش معجزه را پس از دوره اصلاحات نپختند؟

میگویم پختند و نمیگویم اصلاح طلبان پختند. آن آش که همه چیز در آن بود، بجز هیچ (!) بی سبب از دیگ سیاست سر نرفت. در عالم سیاست و اجتماع و بلکه در جهان، هیچ پدیده ای بی علت خلق نمیشود، حتّی علف هرز. علف هرز نیز تخم و ترکه ای دارد  و حتی اگر از زیر بوته بعمل آمده باشد، محتاج بذری است و رطوبتی و خاکی، و دست پنهان نوازشگری، و خار آشکار بوته ای، که نمیگذارد سر زدن آن را از خاک ببینی، تا بتوانی بموقع از رشدش بکاهی و نگذاری کشتت را نابود کند.

باغبان و کشاورز و صاحب زمین اگر زمین را به امان خدا رها کنند و بروند دنبال صفاسیتی و بی خیالیتی، علف هرز، باغچه و باغ و کشت را فرا میگیرد و آنگاه علف قد میکشد و گاه مزرعه را درمی نوردد و از ساقه گندم در میگذرد و پوک میکند حبّه های گندم را؛ و طرفه اینکه خشک هم نمیشود براحتی. اگر کشت مثمر ات را بموقع آب ندهی و آفت نزدایی، بسرعت خشک میشود؛ ولی علف هرز، نه!  پررو و وقیح و دریده و مقاوم است؛ مثل میش نازا و درخت نامثمر که چون برّه و میوه نمیدهد، هیچ مرگش نمیزند و هی پهن میشود و بالا میرود و ریشه جان قوچ و زمین را میکشد و نم و حاصلی نیز پس نمیدهد.

بله، ناگزیریم از تحمل علف هرز؛ امّا ناگزیر از تحمّل خشکیدن زمین و میوه و گندم نیستیم. باغ و زمین را باید رسید و هرس کرد و خاک را بحال آورد تا سبزی و آب و میوه و محصول را بدمد در جان گیاه. اگر علف هرز خودرُو، و بی عار است، میوه و گل آفتاب گردان و انگور چنین نیست و « گمان مبر که به آخر رسید کار مغان —— هزار باده ناخورده در رگ تاک است.»
امّا چنان که معروض افتاد، باید این باده ناخورده را کشف کرد و مراقبت و هرس و میرآبی، در شب و روز و سرما و گرما و زیر آفتاب تموز، و حتی سرمای دیماهی.

گفتم که ما مردم، از چپ و راست و مستقیم، اکثرا در یک تصمیم مشترکیم و آن اینکه نباید همچون آن دوره سیاه، تورم به پنجاه درصد برسد و جهان، ما را ایزوله کند و سرمایه هامان در چین و روسیّه و کاستاریکا بیغما رود و « ب. ز » و « س. م » و حروف جعلی و نجس دیگری که همه می شناسیم، به ریشمان بخندند و گردنهاشان را مثل غاز راست بگیرند و در چشمهامان زُل بزنند!
باری، اگر مجلس به دست علفهای هرز افتاد، کلاهمان پس معرکه است؛ چون مجلس معجزه نخواهد گذاشت این دولت نفسی تازه و کمری راست کند؛ و اگر چنین شد، در دور بعد هم معلوم نیست رأی بیاورد و بدین ترتیب تشویش اذهان (!) تبدیل به یک واقعیّت لزج و چسبنده و ویرانگر دیگر میشود.
این بنده طی هفته های اخیر، بالاخره با هزار یا علی مدد، در چند مناظره دانشگاهی با اصولگرایان شرکت داشتم. جالب است:
هیچ اصولگرای معقولی حاضر به حمایت از دولت قبل نیست، حتّی همانها که شدیدا از او پیش از آن دفاع میکردند.

جز اعضای جبهه پایداری که خود درواقع مسبب اصلی آن دوره بودند، و اکنون نیز پنهانکارانه از وی بهره میبرند، هیچ اصولگرایی حاضر به پذیرش مسئولیّت دولت قبل نیست ؛ چرا که بهر حال نوعی نفی محترمانه خود محسوب میشود؛ بعلاوه حضرات میخواهند نامزد انتخابات شوند و حاضر نیستند شرف خود را در گروی دوره انفجار اختلاسها در تاریخ ایران بگذارند.

بسیار خوب؛ امّا ما اصلاح طلبان باید چه کنیم؟
ما راهی و چاره ای جز وحدت بر سر خواستهای حداقلی نداریم. برای درنیفتادن به ورطه اختلاف سلایق و میدان را به حریف وانهادن، هیچ راهی جز وحدت با توسل به کوتاه آمدن از بخشی از خواستهامان نداریم. حتی میتوان گفت که این دوره، دوره و زمین بازی مغز استخوانهای اصلاحات نیست و تنها کفایت میکند که از این مرحله، مردم و میهن جان بسلامت در برند. بقول حجّاریان در این دوره باید تلاش کنیم تا شرایط کشور عادّی و نرمال و نرمالتر شود و این یعنی طرّاحی و عمل هوشمندانه برای نباختن بازی به ضدّ اصلاحات؛ نه اینکه الّا و لابد، فقط اصلاح طلبان به مجلس بروند؛ که نه ممکن است و نه حتی مطلوب!

دولت روحانی دولت اصلاحات نیست و مسئولیت آن نیز با ما نیست؛ امّا ما باید این دولت و همین شرایط آرام را که بستر توسعه است، حفظ کنیم و کمک کنیم تا بتواند به وعده هایش عمل کند و کشور را از تنگناهای موجود عبور دهد و برای رسیدن به این هدف، نباید مجلس به تیول راست افراطی درآید و در باتلاق جهل و فساد غرق شود؛ این هدف نزدیک و قابل حصول ماست و برای رسیدن بدین هدف، رئیس دولت اصلاحات و مشاوران وی یک ساختار دموکراتیک و شورایی و فراگیر طرّاحی کرده اند تا در سطح ملّی و مناطق، راه رسیدن به وحدت رویّه و وحدت در تصمیمگیری هموار شود. این ساختار منطقی و عادلانه در اکثر استانها و مناطق شکل گرفته و در حال شکل گیری است و دست پخت آن برای انتخابات، هر چه باشد، بهتر و مفیدتر است از بازی برای هیچ و  رقابت بی حاصل و فرساینده نامزدهای بسیاری که ممکن است ندانسته رأی خود را بخورند تا رقیب ویرانگر دوباره باز گردد.

      ناصر آملی. آذر ۹۴

زن، فلسفه، و دموکراسی

استاندارد

هانا آرنت  یکی از برجسته ترین فلاسفه معاصر جهان است که بنحوی تعمیق فلسفی اومانیسم مدیون تلاشهای نظری اوست. آرنت یک فیلسوف « زن » آلمانی و از شاگردان و شیفتگان هایدگر بود و در عین حال بشدّت دموکراسی خواه و متفکری بسیار یرجسته در باب مقوله اصالت انسان. از وی کارهای بسیار عمیق و مهمی منتشر شده است، از جمله  درسگفتارهای فلسفه سیاسی کانت   و کتاب مستطاب   حیات ذهن   که اخیرا به فارسی نیز در آمده است. حیات ذهن در واقع یک تریلوژی فلسفی است مشتمل بر   تفکر،  اراده،  و  داوری، که بدان   جمهور ذهن   نیز گفته اند. اثر مهم دیگر وی   وضع بشر   نام دارد که از پژواک آن در میان متفکران میتوان دریافت که این یک نیز اثری تاثیر گذار در حوزه فکر فلسفی مدرن جهان امروز است.
اما میدانید مسئله قابل تأمّل در باره او چیست؟

او در آثارش حتی یک صفحه در باب مسئله و مقوله و حقوق زنان سخن نگفته است! در حالیکه اولا وی در گریز از چنگ فاشیسم در آمریکا بسر میبرد و در همانجا نیز معتبر ترین کرسی های فلسفی اش را برپا داشته بود و طرفه اینکه حدود سی سال پیش از مرگش هنوز در آمریکا زنان حق رای نداشتند! او در سال ۱۹۷۵ بدروذ حیات گفت. ثانیا او و موجودیّت و هویّت نظری اش، اثبات کننده برابری و موجودیّت همتراز زنان و مردان و اصالت انسان، فارغ از جنسیت دو  وجهی و در عین حال واحد آدمی بود.

اما چرا با وجود نکات پیش گفته، وی از مقوله زن و زنان در عین زن بودن، و بلکه در حالی که خود  انسانی در اوج بود، سخن نگفت؟!

این نکته مهمی است؛ چرا که مربوط به یک انسان بسیار مهم است که تا حد زیادی فلسفه مدرن جهان وامدار اوست و اتفاقا همین فلسفه است که بندها و حصارهای زندان زنان را فروریخته است؛ و نیز زندانهای ذهنی و واقعی پیرامون همه انسانها را.
او از زنان سخن نگفت؛ اما به زن بودن و بلکه انسان بودن خود ظهور بخشید. او به اثبات حقیقت و اصالت آدمی فراتر از جنس و جنسیّت پرداخت و چون   « صَد » آمد، « نَوَد » را نیز با خود آورد   و این حاصل تلاش نظری ابر زن و مردانی است چون   آرنت، در حوزه انسان شناسی فلسفی.
اما در عرصه عمومی و سیاسی چه؟

مدل   هانا آرنت   قابل تعمیم است؛ یعنی این مدل را باید در عرصه فکر و عمل سیاسی نیز مدّ نظر داشت. اصالت حق تعیین سرنوشت در عرصه عمومی، فارغ از اینکه هر کس از چه جایگاه و طبقه و صنف و جنس میاید، در واقع بمثابه اصالت ذهن و موجودیت بشری فارغ از رنگ و نژاد و جنس و حتی فرهنگ است؛ یعنی همان که   آرنت   میگوید و اثبات میکند.

حق تعیین سرنوشت همان ترجمان دموکراسی و ضرورت اعمال حق حاکمیت ملی است و تنها در چنین فضایی است که امکان دسترسی و ظهور ظرفیتها و قابلیتهای نوع بشر، فارغ از رنگ و جنس فراهم میاید و آنگاه در یک فضای دموکراتیک است که رقابت میان انواع، معنا پیدا میکند و محل اعراب. در جهان مدرن ابتدا این حق واقعی و اصیل، بخورد حاکمان و قدرتهای موجود داده شد و آنگاه در یک فضای امن و خودی شده، امکان رقابت انواع و صنوف و اجناس فراهم آمد.
ما در مکانی امن زندگی نمیکنیم. در طول تاریخ این منطقه استبداد زده، سند آن را روزی سلطان بیغما برده است و روزی خان و ملوک الطوایف و روزی مدعیان جانشینی و خلافت خدا و پیامبر و روزی طبقات برگزیده و سپس چکمه پوشیده.

باری، باید آنها را مجبور کنیم تا در محضر تاریخ به حق حاکمیّت ملی ما اقرار و التزام و امضا بدهند؛ وگرنه، مادام که مستاجر وجود و نیز خانه خودیم، و بلکه معلّق میان زمین و آسمان و زائده و برده و بنده قدرت، دعوا و جدال در باره حقمان بر طول و عرض اتاقها و رنگ و نقش باغچه و آشپزخانه، تراشیدن سر بی صاحب است؛ و اولویّت بخشیدن به جزء مجهول، در قبال کُلّ معلوم!

                                        ناصر آملی. آذر نود و چهار.

جهان و دانش جدید و دانشگاه

استاندارد

پس از کودتای بیست و هشت مرداد هزار و سیصد و سی و دو، هنگامیکه بقول مهدی اخوان ثالث « دارها را برچیده، خونها را شسته بودند »، نیکسون که معاون رئیس جمهور وقت آمریکا بود به ایران سفری پر هیاهو کرد. رژیم شاه با دعوت از نیکسون در پی ارائه یک نمایش قدرت و ثبات بود. او میخواست به غرب و جهانیان اعلام کند که جزیره ثبات در منطقه است و مخالفان سیاسی خود را بچیزی نمیگیرد.

از سوی دیگر مخالفان و سرکوب شدگان کودتا، برآن بودند تا دقیقا خلاف آن را وانمود کنند و به غرب و جهانیان اعلام کنند که رژیم کودتاگر، مشروعیت و وجاهت ملی ندارد و حکایت درد و رنج مردم از استبداد مطلقه همچنان باقیست.

اما همه نهادهای مدنی و شبه مدنی و احزاب و گروهها و جبهه ها بشدت سرکوب شده بودند و « در مزار آباد شهر بی تپش، نای جغدی هم نمیآمد بگوش. » شهر در زیر داغ و درفش، تن به کودتا داده بود و در بُغضی گلوگیر و خوفناک غنوده بود و در این میانه ظلمت و تباهی، تنها و تنها از یک پنجره گهگاه کور سوی نوری و امیدی جلوه مینمود و آن سر در و پنجره دانشگاه بود.

دانشجویان دانشکده فنّی دانشگاه تهران که کانون آگاهی و مقاومت بود، در روز حضور نیکسون در تهران اعلام اعتصاب کردند و از حضور در کلاسها خود داری ورزیدند و چنین بود که عمله ظلم و جور برغم مخالفت شدید و استعفای رئیس شریف و شجاع دانشگاه، به این کانون درک و درد و داغ حمله بردند و تعداد زیادی از دانشجویان را مجروح و زندانی و سه تن از آنان را با سبعیت بشهادت رساندند.

مرحوم دکتر علی شریعتی از این واقعه تلخ و دردناک تصویری سوکناک بدست داده است. او میگوید پس از آن واقعه، چندین نسل آمدند و رفتند و کوپن نام و نان خود را گرفتند؛ اما آن سه شهید همچون سه قطره خون همچنان بر چهره دانشگاه تر و تازه مانده اند!
و بدین ترتیب روز شانزده آذر در تاریخ ایران و دانشگاه ثبت و ضبط شد و بلکه جاودانه میماند.

اما مسئله این است که چرا دانشگاه و دانشجویان؟ و چرا در جهان توسعه نایافته و در حال توسعه؟
بعبارت دیگر سوال این است که چرا دانشگاه در جهان در حال توسعه به کانون مقاومت در مقابل ظلم و نابرابری اجتماعی و سیاسی تبدیل میشود؟ دانشگاه فضای علم آموزی و مدرسه عالی دانش است و کارکرد ذاتی آن آموزش و کسب علم است؛ اما چرا در جهان توسعه نایافته، کانون علم به کانون مقاومت سیاسی تبدیل میشود؟

زیرا در جهان توسعه نایافته، هیچ چیز در جای خود نیست؛ از جمله دانشگاه! در جهان توسعه نایافته و در پی انقلاب ارتباطات، ذهنیت دنیای جدید و فلسفه و چرایی آن وارد میشود، پیش از آنکه بستر و زمینه ظهور دنیای جدید در این مناطق فراهم آید.
از جمله پیش فرضهای ورود به دنیای جدید این است که بر خلاف جهان کهن، آدمیان در این جهان نسبت به حکومتها دارای حق اند و بر عکس این حاکمان اند که در قبال مردم بدهکار و مکلّفند. این آموزه کانونی و مهم جهان جدید در جریان انقلاب ارتباطات به اقصی نقاط جهان میرود و در مقابل این موج آگاهی دو اتفاق روی میدهد:

مقاومت حاکمان در مقابل آن و مطالبه آگاهان نسبت بدان؛ و از آنجا که دانشگاه مرکز ثقل همین آگاهی حیاتبخش است، زودتر و بیشتر از این روند متاثر میگردد.

دانش و دانشگاه در دست حاکمان مستبد به ماهی لذیذ و پر ویتامینی میماند که همانقدر که لذیذ است، بشدت لغزنده و فرّار است. دانش، البته ابزار قدرت است؛ اما در دانشگاه و در جهان مدرن، از حوزه اختصاصی حاکمان، به حوزه عمومی مردمان، منتقل میشود و بلکه بیش از حاکمان، به مردمان قدرت میبخشد و بحران از آنجا آغاز میشود که حاکمان جلو قدرت منتشر و از بند رسته مردم، سد و منع بند ایجاد میکنند و چالش بدین ترتیب سر میگیرد؛ و تا قدرت عمومی مردم به استقرار نرسد و حق و حقوق عمومی در جای خود قرار نگیرد، دانش و دانشگاه آرام و قرار نمیگیرد.
رضا شاه پهلوی با یک پارادکس که قطعا برای وی ناشناخته بود رو به رو بود. او دریافته بود که دانش جدید و دانشگاه معتبر ترین ابزار قدرت است و لذا دست بکار تاسیس آن شد. او این را دریافته بود که بدون دانش جدید و دانشگاه، تاسیس حکومت و قدرت مدرن ممکن نیست؛ منتها این را نمیدانست که دانش جدید همچون کتابهای خطی قدیم، تنها در دست دیوانسالاران وی نخواهد ماند؛ بلکه علم جدید ذاتا مستعد مالکیت عمومی است و از چنگ و چنگال قدرت میگریزد و ذاتا عمومی و مردمی است.
فرزند رضا شاه نیز این عبرت را نیندوخت. او در آخرین سالهای عمرش یکسره میپرسید که چرا دانشگاهی که بدان پر و بال و پول بخشیده بود، از فرمان وی سر می پیچد و علیه وی می شورد؟!

باری او نیز همچون پدرش و نیز همچون همه دیکتاتورها متوجه و متفطن بدین دقیقه نبود که در جهان و دانش جدید، هرم قدرت باژگونه تعریف میشود و آنکه باید ببخشد، مالکان واقعی و ذاتی، یعنی مردم، اند؛ و آنکه باید بستاند تا خدمت بگزارد، حاکم و حکومت است و این مردم اند که بر حکومت حق دارند و این حکومت است که در قبال مردمان موظف و مکلّف است؛ درست بر خلاف جهان قدیم که رعیّت طفیلی حکومت و موظّف و مکلّف در مقابل آن بود.
باری جهان جدید را دانش جدید ساخت و خانه این دانش، دانشگاه، و حاملان آن، اساتید و دانشجویانند.