خاتمی محور جبههٔ فراگیر اصلاح طلبان (۱۰)

استاندارد

می‌دانستیم چه خبر است!
عدل، همزمان با اعلام اجرایی شدن برجام، رد صلاحیت های گسترده را اعلام میکنند!
چه شرارتی از این شریرانه تر؟! (زمان اعلام را میگویم!)

اما ما این را میدانستیم. ما که میگویم، یعنی هر کس سرش توی حساب و کتاب است و میداند از این دوزخی ها «جنّتی» در نمیاید و تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است!
فکر میکنید روحانی را پس از منع خاتمی و حذف هاشمی، از «دل خوش»  میدان دادند؟!

نه عزیزم، نه جانم؛ هیچ راه دیگر نداشتند و نیز مثقالی آبرو. پس از انداختن هاشمی، زدن روحانی — بقول رفقا — رسوا ضایع بود. همه بصیرتشان را بسیج کردند تا به این نتیجه معوّج برسند که «شیخ حسن» رای ندارد و این را گفتند و میگفتند؛ از این گذشته برآوردشان این بود که روحانی و عارف، سر و رأی هم را خواهند تراشید تا، بابصیرتی «جلیل» را، بار دیگر در آستین مردم بدمند و اینقدر حتی «زیست شناس» نبودند تا دریابند که حتی جانوران از تاراج و ایلغار و اضمحلال تمام، و تورم ۵۰ درصد، میگریزند، چه رسد به آدمیان.

بیچاره «جلیل» ی که تابلو عدالت احمدی را بر داشته بود؛ و همینقدر بصیرت نداشت تا دریابد که طی ۸ سال سیاه و آزگار، «عدالت» در فرهنگستان «حداد عادل»، به «تاراج»، مفرّس (فارسی شده) شده است.

بسیار خوب؛ هر کس سرش در حساب و کتاب اصلاح طلبی است میداند که از آتش راست، آبی برای مردم گرم نمیشود؛ اما مگر قرار است و بوده که بنشینیم تا آنها در باره ما تصمیم بگیرند؟
آنها میخواهند مجلس را ناپلئونی فتح کنند؛ چنانکه تاکنون کرده اند؛ لذا در کوره یأس میدمند؛ آنهم درست همزمان با اجرایی شدن مفاد توافق؛ یعنی میخواهند کام مردم تلخ بماند و امید به آینده نابود شود تا باز بتوانند کریمی قدوسی را با رأی چهار تا محله ببرند به مجلس.

این بار اما نمیتوانند؛ نمیگذاریم ناپلئونی مجلس را بار دیگر صحنه تاخت و تاز ساکتین اختلاس و ایلغار کنند. باید «بقیّهالسّیف» فتنه احمدی را جاروب کنیم ونگذاریم بار دیگر به شعور ما مردم اهانت شود؛  «با رأی.»

من یک بار در مناظره با سخنگوی ستاد احمدی گفتم «امیرعباس هویدا» بر «احمدی» شرف دارد و حالا میگویم هزار بار؛ او «بار» را داد تا ببرند؛  و این یک، «خر را با بار.» نباید بنشینیم و نظّاره گر سرقت خر باشیم و دل خوش بدانکه وی را بسته ایم و آنگاه در جرگه و حلقه «سماع خر برفت و خر برفت و خر برفت»، وارد شویم!

ما میدانستیم چه در انتظارمان است و هیچگاه به این جماعت اعتماد نکردیم؛ و اگر از «محوریّت خاتمی» و شکل گیری «کمیته و پارلمان اصلاح طلبان» سخن گفتیم، بهمین منظور بود و مبتنی بر چنان و چنین دانسته ای؛ اگر به رفقا و دوستان گفتیم و خواهش کردیم تا «انبوه» ثبت نام کنند، بهمین منظور بود و بر پایه چنان و چنین دانسته ای؛ و اکنون نیز بهیچ روی اتفاق غیر منتظره ای نیفتاده است؛ ملتی را که نتوانستند ردّ صلاحیت کنند!

بله، نام و نشان دارها را زده اند؛ اما ما نام و نشان برمیآوریم. ما قلب راست را با رأی سال ۸۸ درنوردیدیم و میمنه و میسره اش را تاراندیم و همین بس که سرمقاله نویس کیهان (نوری زاد) و «مهدی خزعلی» را بُراندیم تا امروز حتی «علی لاریجانی» ناگزیر شود به نعل و میخ توأمان «اصول و اصلاح» بزند؛ این بازی که در مقابل آن یک، به «منچ» میماند در قیاس با «شطرنج»!
ما سالهاست که «ایمان آورده ایم به آغاز فصل سردِ» اصولگرایان بی اصول، که در کف هیچ ندارند جز تمنّای بقا؛ اما ما هیچگاه با بقای کسی مشکلی نداشته ایم؟! آنها در پی حذف مایند و ما در تمنّای رقابتی عادلانه. آنها سالهاست برای ما سفره حبس و منع و حصر و …. چیده اند؛ و ما یکسره آنها را خوانده ایم و نشانده ایم بر خوان عدل و انصاف؛ و زهی بی انصافا کسان که راستانند.

باری. ما سبزیم و از خاکستر خود نیز چون ققنوس برمیخیزیم. ما در حال تولید و تولّدیم. مشاهیر ما را خانه نشین میکنند؛ اما ما «مشاهیرسازندگانیم» و اصلاحات بهمین زندگی و سرزندگیست که زنده است. «سیّد محمد خاتمی» را از وزارت بزیر کشیدند؛ ما او را به ریاست جمهوری رساندیم! «موسوی» را ایزوله کردند؛ اما او سر از تابناکترین فرازهای تاریخ ملی میهن درآورد و «احمد زید» به زندان رفت تا خزعلی و نوریزاد از زندان فصل سرد راست افراطی رها شوند؛ و مشاهیر ما را ردّ میکنند تا بتوانیم بذرهای نهفته در دل این خاک بارور را، از این فصول سرد گذر دهیم:

کرده موج برکه در یخبرف \ دست و پای خویشتن را گُم؛ \ زیر صد فرسنگ برف، اما \ در عبور است از زمستان \ دانه گندم!
فراموش نکنیم؛ ما مردمیم، بسیاران؛ و انتخابات را میبریم، همچون برجام.
بستن در میکده ها  و نشان کردن عیّاران، گره از کار فروبسته راست نمیگشاید:
گمان مبر که به آخر رسید،  کار مغان
هزار بادۀ  ناخورده در رگِ  تاک است!

ناصر آملی. آخر دیماه نود و چهار.

درباره‌ی مباحثات گروه (۲)

استاندارد

علم و دین (۲)

چنانکه عرض کردم، دین و علم، دو مقوله متفاوتند و میان این دو یک فصل و مرز منطقی حائل است و نه از دین میتوان به علم تجربی رسید، نه از علم تجربی به دین.
علوم تجربی علومی اند که باصطلاح معرفت شناختی، «ابطال پذیر»اند؛ یعنی دانسته هایی اند محصول تجربه و آزمایش؛ و اگر از تجربه و آزمایش سربلند بیرون آیند، معتبر میمانند؛ وگرنه، از اعتبار علمی ساقط میشوند. دیگر اینکه موضوعات آنها، محدود به حدود، و قابل تجربه و آزمایش اند و میتوان آنها را بعینه دید و مورد تجربه و آزمایش قرار داد و پذیرفت، یا باطل اعلام کرد؛ چنانکه عالمان و دانشمندان علوم تجربی میکنند و عرصه موضوعات علم تجربی یکسره در معرض حدس (فرضیه)، و اثبات و ابطال است و مثلا پس از سالها سیطره فیزیک نیوتنی، نظریه نسبیت انیشتین جا را بر آن تنگ میکند و بسا گزاره های آنرا از میدان صحت خارج میسازد و همچنین فیزیک کوانتوم و قس علیهذا.

سالها و بلکه قرنها عالمان نجوم قدیم بر آن بودند که خورشید بر گرد زمین میچرخد؛ اما بعد، این نظریه که شکل دینی نیز پیدا کرده بود ابطال شد؛ چرا که معلوم شد و ابتدا اندکی، و سپس همگان دیدند که این زمین است که دور خورشید میچرخد و آنگاه و بعدها معلوم گردید که نه تنها زمین ساکن نیست که خورشید هم نیست و آسمان و افلاک نیز نیستند و کهکشان و کیهان نیز در حرکت و گردش اند و بتعبیر و معنای دینی (نه علمی و تجربی و قابل معاینه و مشاهده) «یسبح لله ما فی السموات و الارض.»

بله، تجربه و علم جدید بسیاری از تجربیات و علوم قدیم را ابطال و از عرصه عِلمیّت خارج کرد و بِرغم قیل و قال مرتجعین و عقب ماندگان و مدعیان تخیّلی علوم، و حتی جنایاتی که علیه عالمان جدید بنام علوم و تکالیف دینی مرتکب شدند، علم جدید جهان شمول شد و امروز هیچ دانشمند علوم جدید از ردِّ فرضیه و دستآورد خود، با ورود یک فرضیه و سپس دستآورد جدید، بر نمیاشوبد؛ بلکه فرضیه و دستاورد و عالم جدید را تشویق و ترغیب میکند و دعوای میان دانشمندان علوم تجربی، از عرصه کلیسا و احکام قتل و سوزاندن و مثله کردن، به آزمایشگاه و عرصه معاینه و مشاهده منتقل شده است و لذا اکنون در میان دانشمندان علوم تجربی، دعوایی بر سر صِحّت و سُقم دستاوردهای علمی جدید نیست.

اما آیا در عرصه دین نیز چنین است؟
نه؛ و قطعا نه. طب قدیم رفت و طب جدید آمد؛ و مهندسی چوب جای خود را به مهندسی آهن داد؛ و فیزیک نیوتنی به فیزیک نسبیت و کوانتوم؛ اما زرتشتی گری برجای ماند و بودیسم و هندوئیسم و یهودیت و مسیحیت و اسلام و اهل سنت و تشیع.
بندرت میتوان یهودی ای را سراغ کرد که به مسیحیت بگرود و نیز مسیحی ای که مسلمان شود و شیعه ای سنی و سنی ای شیعه.

اینجا بحث بر سر حق و باطل نیست؛ بحث بر سر تفاوت میان جنس علم و دین است. آزمایشگاه اصلی دین یک آزمایشگاه درونی است؛ در حالیکه آزمایشگاه علم، بیرونی است. دین، حد و حدود فیزیکی و قابل اندازه گیری ندارد و خدا را و نبوّت را و معاد را نمیتوان به آزمایشگاه برد و اثبات یا ابطال تجربی بمعنی فیزیکال آن کرد؛ اما شیئ محدود و دارای ابعاد را میتوان؛ و چنین است که دعوا بر سر ادیان و عقاید پابرجا مانده است؛ اما در مورد علم، نه.
بگذارید مثالی قابل تأمّل بیاورم:

همین ملا ابوبکر بغدادی را نگاه کنید! او میگوید من از جانب خدا بر شما حق حکومت دارم. چطور میشود در یک آزمون و آزمایشگاه تجربی بعینه اثبات کرد که وی راست میگوید یا دروغ؟!
البته معلوم است که ما شیعیان و اکثر اهل سنت میگوئیم ادعای او چرند است؛ اما برخی ها چطور؟ کافی است به وی اعتماد کنند و باور آورند و میبینید که دست کم دهها هزار نفر کرده اند و آورده اند و در راه منحط او حتی جان میدهند! ادعاهای وی در عرصه اجتماع قابل اثبات یا رد نیست و باصطلاح معرفت شناختی، ابطال ناپذیر است. او میگوید بر روی زمین بهشت درست خواهم کرد و اگر در مسیر موعودش پیشرفتی کند، میگوید وعده های الهی دارند تحقق مییابند؛ و اگر بجای بهشت جهنّم فراهم آورد، و مردمش را به مرگ و فقر و بیچارگی انداخت که انداخته است، میگوید این یک آزمایش الهی است؛ اگر دشمنانش را بکشد، میگوید نصر الهی است؛ و اگر دوستانش کشته و نابود شوند، میگوید خواست الهی است و همه به بهشت رفته اند!

میدانید این مضحکه تاریخی و ملاعمرطالبانی و ملاابوبکربغدادی داعشی و امثال این دو، دست پخت چه نظریه ای اند؟
نظریه «آش شله قلمکار دین و علم»، و درآمیختن این دو با هم، و توقّع دین را از علم کردن، و دین را بجای علم نشاندن، و از دین جامعه شناسی و علم حکومت و روش حکومت طلب کردن، و همه علوم و دانشهای بشری را در ذیل دین تعریف کردن، و سپس اصل دینِ الرحم الرّاحمین را نیز به ظلم و جنایت آغشتن و بانحطاط کشاندن، و دنیا و آخرت را توامان بر باد دادن، و با وعده بهشت زمینی، جهنم در زمین و آخرت فراهم آوردن!

آیا تا کنون دیده اید یک عالم سنّی یا شیعه یا مسیحی یا یهودی، از آنجهت که عالم دین است، و با تکیه بر دانسته های دینی، بگوید من جرّاح و یا خلبان نیز هستم؟!
معلوم است که نه؛ چون حتی همسر و فرزندانش نیز حاضر نیستند خود را بتیغ وی بسپارند، و یا سوار هواپیمایی شوند که وی خلبان آن است(!)؛ مگر اینکه علاوه بر درس دین، درس طب و خلبانی خوانده و آزمایشهای هر دو را داده و دارای مدرک معتبر باشد.

اما ابوبکر بغدادی براحتی مدعی است که میتواند تاریخ را جرّاحی کند و با سرعت، خلافت عراق و شام را پیروز گرداند! و میدانید چرا چنین ادعای گزافی میکند؟
چون محصول آزمایشات تاریخی سریع به دست نمیاید و ملتی و ملتهایی گاه قربانی میشوند تا معلوم شود یک ادعای گزاف ابطال ناپذیر، چه نتایج هولناکی در جامعه و تاریخ، بدست خواهد داد؛ و واعتبروا یا اولی الالباب. (ادامه دارد.)

ناصر آملی. دیماه ۹۴.

در باره‌ی مباحثات گروه (۱)

استاندارد

آن شب قرار بود این بنده نظرم را در باره دموکراسی و دوران خاتمی عرض کنم و سپس به سوالات محتمل پاسخ دهم؛ اما کار به مجادله انجامید و گفتگو ناتمام ماند.
باری، فضای مجازی فرصت خوبی برای گفتگو و نزدیکی اندیشه هاست. میشود در این فضا هر کس دیدگاه خود را بگذارد و اهالی صفحه نیز داوری کنند و سپس خود نیز نظر بدهند. مجادله اما چندان مطلوب نیست. در کار مجادله، معمولا دعوای حنجره ها درمیگیرد و بجای معناها، صداها با هم درمیاویزند و رگهای گردن جای را بر برهان و حُجّت، تنگ میکند و در هیاهوی صدا و فریاد و گرد و غبار نفس و نَفَس، علی الاغلب حقیقت گم میشود.
بهر روی قرار شد در پاسخ به سوالات مصرّانه ای که برخی دوستان کردند، من نظرم را آشکارا در باب وقایع ۸۸ به عرض گروه برسانم؛ منتها هنوز به این مقوله نپرداخته بودم که برادری مرا متهم کرد که تو دین را مانع پیشرفت معرفی کرده ای و بعد نیز معلوم شد که آن دوست عجول، رَجما بِالغیب، اتهامی زده اند؛ و آنچه من در سخنرانی دانشگاه پزشکی بیرجند گفته ام، در باب فصل (جدایی – مرز) منطقی میان علم و دین بوده است و نمیدانم آن برادر از آن فصل چگونه مفهوم ممانعت دین در برابر پیشرفت را برداشت کرده بودند(!) که لابد خود توضیح میدهند. واما وقتی متوجّه خطای اخلاقی خود علیه یک برادر دینی شدند نیز لازم نیست عذر بخواهند؛ اما کافی است مِن بعد انصاف را رعایت کنند و من نمیفهمم طرفداران احمدی نژاد یا دیگر اصولگرایان، چه بهره ای از بی دین معرفی کردن همنوعان خود میبرند!
معمولا پیروان ادیان تلاش میکنند تا تعداد خود را بیشتر نشان دهند؛ در حالیکه در اینجا اصولگرایان در کورس و حرص قدرت، مایل اند همه را بجز خود بی دین معرفی کنند و مثلا وقتی احمدی مادر چاوز را در آغوش میکشد سکوت کنند و در یک تصویر مبهم نشان دهند که در یک لحظه دست خاتمی به دست دخترکی خورده است؛ یا وقتی او دست خود را دراز کرده، خاتمی نیز اجابتی کرده است.
البته من خطاهای احمدی را به بغل کردن مادر چاوز تنزّل نمیدهم و بلکه آنرا اصلا خطا نمیدانم. آن زن در یک لحظه بنا بر فرهنگ خود احمدی را درآغوش گرفت و این یک نیز غافلگیر شد و در واقع نمیتوانست آن زن را هل دهد و از خود دور کند! در آن فیلم نیز که من از خاتمی دیده ام، خاتمی در حال عبور از مقابل صفی از دوستداران خود در ایتالیاست و در این بین، دختری دستش را دراز میکند و دستش به دست خاتمی میخورد، یا خاتمی دستش را کنار نمیکشد.
از این گذشته، اصلا در همین حوزه قم مجتهد بزرگوار و بسیار با سوادی است که متخصص فقه تلفیقی است و حتی در فقه اهل سنت نیز مجتهد است و در فقه شیعه نیز مجتهدی مسلّم، بنام آیت الله ابراهیم جنّاتی، که دست دادن زنان با مردان را بشرط فقدان انگیزه و حس التذاذ، مباح میداند. این عالم بزرگ و فرا ملیتی، مرجع نیز هست و میتوان به وی رجوع کرد و هیچ منع شرعی و فقهی نیز ندارد. من مصاحبه ای از وی خواندم در مجله حوزه که گفته بود پس از یک سخنرانی در جمع زنان غربی در باب حقوق زن در اسلام، خانمی که از محتوای سخنان وی به هیجان آمده بوده به سوی وی خیز برداشته و این عالم روحانی برای اینکه آن زن وی را در آغوش نگیرد – که عادت آنهاست – دست خود را دراز میکند و با وی دست میدهد!
بگذرم. اکنون من ناگزیرم ابتدا به نسبت میان علم و دین اشاره کنم و سپس به وقایع سال ۸۸ بپردازم.
چنانکه گفتم دین و علم از جنس هم نیستند و با یکدیگر بکلی متفاوتند، البته نه متناقض؛ و منظورم از علم نیز علوم تجربی است. علوم تجربی، مثل طب و فیزیک و شیمی و نجوم و امثال ذالک ربطی به دین ندارند؛ نه دین از دل علم بیرون آمده است و نه علم محصول دین است و هکذا فلسفه. البته فلسفه و علم میتوانند به فهم دینی کمک کنند و نیز دین میتواند به انگیزه های توسعه علم و فلسفه کمک کند. نسبت علم و دین به نسبت اتوموبیل و راننده میماند. ما متدینین میتوانیم ادعا کنیم که با رانندگیِ دین، ماشینِ علم به مقصد بهتر و انسانی تری میرسد؛ ولی نمیتوانیم ادعا کنیم که دین ماشین بهتری میسازد؛ چرا که اساسا کار دین تولید علوم تجربی و نیز فراورده های آن نیست.
ظاهرا رفیق منتقد ما به فرق فارق دانش و علم توجه نکرده اند. هر دانستنی و از جمله علم، در زمره دانش بشری است؛ اما هر دانشی لزوما « علم تجربی » نیست؛ مثلا دانش جفر و اسطرلاب نیز دانش است و نیز تعبیر خواب؛ اما اینها لزوما علم تجربی نیستند و همچنین فلسفه و نیز دانش دینی که خود این دانش نیز لاجرم متضمن حصول ایمان نیست؛ که خود باز مقوله ای دراز دامن است.

البته در مثل مناقشه نیست و دانش دینی قابل قیاس با دانشهای دیگر. بنابراین وقتی من در بیرجند از علم سخن میگفتم، باقتضای فضای علمی دانشکده پزشکی، سخنم معطوف به علوم تجربی بود؛ ضمن اینکه بهیچ وجه سخنی از ممانعت دین در برابر پیشرفت نگفتم و نسبت دادن چنین گزاره ای به این حقیر دروغ محض، و دست کم یک خطای فاحش است.
بگذارید مثالی بزنم: وقتی پیامبر میفرمود «علم را حتی در چین بیاموزید»، منظورشان دین نبود؛ دانش دینی نیز نبود؛ بلکه علوم تجربی بود؛ و وقتی از دانش مهندسی سلمان فارسی در حفر خندق بهره بردند، این دانش، همان علم تجربی بود، نه دانش دینی؛ و وقتی هنگام بیماری خود حضرت نزد طبیب میرفتند به علم تجربی طبیب متوسل میشدند، نه به علم دینی او! اگر طب محصول دین میبود، چه ضرورت داشت که پیامبر یا امام علی و دیگر ائمه برای مداوا در هنگام بیماری به اطبا مراجعه کنند؟
و اما و صد اما، وقتی پیامبر میفرمود « من شهر علم ام و علی دروازه آن است»، منظور حضرتش دانش دینی و وحیانی بود، نه علم تجربی. بله؛ بین این دو یک فصل فاصل منطقی و نوعی است؛ این چیزی است و آن چیزی. ( ادامه دارد )

ناصر آملی. دیماه ۹۴.

بثّ الشّکوا

استاندارد

این روزها کمتر توانسته ام صفحه را نگاه کنم؛ چرا که در سفر بودم و فرصت کم. اما چند روز پیش دیدم که برادرم جناب رضایی گله ای کرده بودند از بسیجی های دیروز و منتقدین امروز این سازمان و بعضا اعضای آن؛ و در آن طعنی نیز نهفته بود که همه میگویند « پیش از این بسیجی بودیم » و اینک کذا و هکذا !
اما من ندیدم که همه گفته باشند بسیجی بوده اند، جز اندکی، از جمله این حقیر؛ که در دوره شباب گهگاه سری به جبهه ها زده؛ و قدری مزه خون خود را چشیده؛ و چه سرها و دستها و پاها را بریده دیده؛ و در میان چه حجمی از خاک و خشم و خون دویده؛ و یا للعجب که چگونه تا این روزها رسیده، و تاب آورده، از آنهمه خشم و خوف و خون و خطر، که بر ما رفت؛ و ما را صد البت که بسخت جانی خود این گمان نبود.

بله، من و چه بسا بسیار همچون من، پُریم از آن خاطرات شورین و شرنگین؛ وهمین خود نشان میدهد که جنگ، یعنی « آن روز واقعه »، که اکنون میهنی اش میخوانم، در انحصار هیچکس نیست، بویژه انقلابیان انقلاب ندیده و رزمندگان رزم نادیده، و در خیابان و خیمه چای و نسکافه، قطار فشنگ بسته!
دیگر اینکه برادرم رضایی یک خطا نیز میکنند و آن اینکه بسیجی را چنان تصویر میکنند — خواسته و ناخواسته – که گویی بدون تصوُّر خیمه و بارگاه خیابانی و چای مفت و مجّانی و فریادهای گوش کر کُن راه بندانی و آزار رسانی و اکنون حضور در کنار لشکر بشّار بعثی آنچنانی، هیچگاه معنای دیگری نداشته است!

من با همه احترامی که برای این عزیز « اینک بسیجی » قائلم، و بردباری اش را برغم عادت مألوف هموندانش، ارج مینهم، ناگزیرم به عرضش برسانم که آری « آنچنان » بود برادر؛ نه « اینچنین »!

باری، من نیز در روزگاری طعم بسیجی بودن را چشیده ام؛ اما نه همراه با « تیمسار نقدی »؛ بلکه در پی فرماندهانی همچون « همّت و باکری و امیرخانی »، که عاشقانه به لقای ربّ الجمیل رفتند؛ و شیرانی چون « هادی سعادتی »، که همسنگری میگفت در شب واقعه، از « حُفره تَرکش بُرده کِتف او » در آن شب خونین ماهتابی، ماه را بعینه دیده است؛ آنقدر که جای ترکش گشوده بوده و هادی همچنان ایستاده، گوشی رادیو ( بی سیم ) در دست و فرمان دهنده و دغدغه خون بنا حق ریخته فرزندان خلق را مزیده!
هادی اکنون از نوادر آثار نفیس جنگ است که پاک و دست ناخورده و بهره از جنگ نابُرده، با تنی مجروح و روحی زخمی، دوران بازنشستگی اش — از معلمی — را میگذراند، شیر بیشه آزادگی و زهد.

او درست در غروب جنگ نزد محسن رضایی رفت و گفت: « جنگ تمام و کار ما تمام؛ و اینهم کلید بهشت؛ بار دیگر اما، هر گاه غریو توپ و صیحۀ خمسه خمسه برخاست، ما هستیم برادر؛ و این نیز آدرس من: مشهد مدرسه راهنمایی …. »
او به مدرسه اش باز گشت و گنجینۀ سینه اش را به ایلغار ستاره و قُپّه نداد. من نمیگویم هر که ماند سینه خود را بتاراج داد؛ اما میگویم هادی حتی تن به معامله مشروع با خدا نیز نداد و نعمات وی را به قیمت وجه جمیلش نخرید و از این معامله نیز دست کشید.
و همچون هادی، اما نه در اندازه او، کم نیستند و گناهی ندارند جز اینکه نخواستند و نمیخواهند جنگ و زخم و خون را، دستمایه سلیطه سیاست و سیطرۀ قدرت، و برج سازی بر روی کوخ، و پهلوبرآوردن در کاخ، کنند و همسو و دست در گردن « برادران قاچاقچی »، کمر همت به برپایی مدینۀ فاضله در « ناکجا آباد هزاره سوّم »، بربندند.

خطاب به برادرم رضایی میگویم:
ما نه در انقلاب، مصباح و احمد خاتمی و جنتی و علم الهدی را دیدیم و شناختیم، نه در جنگ امثال نقدی را؛ جز در توزیع هندوانه در ستاد و کمپ های اهواز؛ سر و کله این جماعت، در پسا انقلاب و پسا انحراب پیدا شد.
میدانم و اعتراف میکنم که سادگی ورزیدیم. ما بدنبال آزادی و عدالت راه میامدیم و کی و کجا حتی در خواب میدیدیم که همشاگردی تنبلی که در « تحکیم » راهش نمیدادیم، روزی با کمک همان پهلو برآوردگان، به سازمان ملل برود و خطاب به سنّیان عالم، دعای فرج بخواند و در کوره جنگ فرقه ای بدمد و در واقع با هر نفسش شمعهای تولد اسرائیل را فوت کند و از دست احمد جنّتی تقدیریّه الهام الهی دریافت کند و مصباح یزدی بنجاق دعای شب مؤمنان را زیر بغلش بگذارد و شرف و حیثیّت و ضیاع و عقار تاریخی یک قوم، از این مضحکۀ ابوالعجائب، بر باد رود؟!
من در پی توجیه خطاهای خود و هموندانم نیستم. ما ذلیل جهل خود بوده ایم؛ اما به شما میگویم کریم دانش و حافظه تاریخی خود باش؛ نکند استعداد رستگاری خود را به پلشتی اهالی ریاکار و دین فروش قدرت، تاخت زنی. و از من مرنج برادر؛ که من هر چه را از دست داده ام، اما همین یک در حافظه ام نقش بسته است که « چو میبینی که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است. »
راستی چرا نگاهی به همین تاریخ نزدیک نمی افکنید؟
اصحاب و حواری درجۀ اول حوالی امام و رهبر بلامنازع انقلاب چه کسانی بودند؟
بگذار برایت بشمارم:

منتظری-طالقانی-مطهری-بهشتی-رفسنجانی-بازرگان-خامنه ای-اردبیلی-صانعی-طاهری اصفهانی-دستغیب-اشرفی اصفهانی-صدوقی-میرمفیدی-شیخ ابوالحسن شیرازی-موسوی خوئینی ها- و ….

از این عدّه، بجز رهبر که موضعش معلوم است، آنها که زنده اند، اصلاح طلبند ( و بعبارت ساده، ناراضی ) و آنها که در قید حیات نیستند، خانواده ها و مَن تبعی اصلاح طلب دارند؛ حتی اعضای خانواده امام —کلهم اجمعین— یا اصلاح طلبند و یا در زمره حامیان رفسنجانی؛ و چنین است که شما باید پاسخ دهید که چرا چنین شد و چنین است؛ نه امثال من که بر خوان آشی مهمانم که شوری اش دل آشپزباشیان و حال خلقی را، بر هم زده است.

و من براستی نمیدانم « بر کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندۀ خود را؟ » که لابد شما میدانید و من، نه.

ناصر آملی. دیماه نود و چهار.