تناقضات و حلقۀ مفقوده!

استاندارد

این بنده بنوبۀ خود از جناب آقای شریفی که با چنین دقتی آمار و گزارش مستند فوق را ارائه فرمودند، تشکر میکنم و نکاتی را با توجه به گزارش ایشان، مزید:
۱— سخنگوی ستاد انتخابات خراسان رضوی تعداد شرکت کنندگان را در مشهد و کلات ۱۳۵۰۰۰۰ نفر اعلام کرده است و فرماندار مشهد نیز میزان مشارکت را ۶۰ درصد (۶۰ در صد از ۲۳۰۰۰۰۰ واجد حق رای، میشود ۱۳۸۰۰۰۰ نفر)؛ یعنی با ۳۰۰۰۰ اختلاف ناقابل که چون درصدی اعلام شده، قابل اغماض است، اگر به چشم آسیب نرساند! بعد هم جناب سخنگو، طبق خبر «فارس» در روز شنبه فرموده نسبت به دوره قبل، حضور مردم ۱۲ درصد رشد داشته — نسبت به رای دهندگان دورۀ نهم — که در همانجا خودش شمار آن را ۹۲۳۰۰۰ رای، اعلام نموده است.
این آمار با توجه به حضور مردم تا ساعت ۱۲ شب در پای صندوقهای رای، معقول و قابل پیش بینی بنظر میرسید و میرسد.
۲— اما ناگهان نظر مبارک جناب فرماندار عوض میشود و هم او که خود، حضور را ۶۰ در صد اعلام کرده بود، این میزان را با کاهش و چرخش حدودا ۹ درصدی، اعلام میکند. (۱۱۶۶۰۰۰نفر!)
این از ارائۀ آمار حضرات مسئولان بسیار محترم؛ اما:
۳— طبق گزارش خبرگزاری ایضا بسیار محترم فارس، دبیر ستاد استان، ابتدا قول میدهد که «با توجه به حجم (البته منظور ایشان شمار بالا است) شرکت کنندگان، آراء از ظهر شنبه (۸ اسفند)بتدریج اعلام خواهد شد» و پیش بینی میکند که تا صبح یکشنبه نتیجۀ نهایی اعلام شود. سپس، فرماندار اعلام تدریجی را ناممکن قلمداد فرموده و میفرماید « تا آخرین صندوق ثبت و تایید نشود، جمع بندی در اختیار ما نخواهد بود! (پس در اختیار چه کسی خواهد بود؟) و همین ادعای گهربار را در روز ۹ اسفند، مهدی پور سخنگوی ستاد نیز برغم نظر دبیر ستاد تکرار میفرماید: « تا ثبت در سامانۀ وزارت کشور، امکان رسانه ای شدن آراء وجود ندارد.»
۴— اما و صد اما، در حالیکه امکان خیلی چیزها وجود ندارد، از جمله رسانه ای شدن عروس آرا، صبح روز شنبه یک بار ساعت هشت و پنجاه و هفت و حتی ساعت سه و شانزده(!) خبر گزاری های تابناک (نورانی باد) و فارس (ایرانی باد)، دقیقا عروس آراء ۱۰ نامزد اصولگرا و اصلاح طلب را،عینا رسانه ای فرموده بودند! و این در حالی بود که حضرت فرماندار (ایّده ا…) چنانکه معروض آمد فرموده بودند که تا عصر شنبه ۵۹۴ صندوق ثبت و تایید شده و تازه آمار آن نیز از دست ایشان خارج است و سخنگوی ستاد نیز فرمایش کرده بودند که «تا سامانه اجازه ندهد، امکان مشاهده وجود ندارد»!
بسیار خوب؛ اینکه چطور دو خبرگزاری نورانی و ایرانی، حتی پیش از شمارش آراء، رقم آنرا میدانستند، یحتمل از معجزات هزارۀ سوم نیز آن سو تر است و به همان وعدۀ معروف بهار می برازد و ظهور چاوز در آخرالزمان. و نیز اینکه چرا آمار ۶۰ درصد اعلام شده، بعدا، ۵۰ درصد اعلام میشود (حلقۀ مفقوده) و با افزایش «حجم» رای دهندگان، حجم اصلاح طلبان لاغر میشود؛ یا اینکه آرای همۀ کشور را میشود بتدریج اعلام کرد، بجز آرای مشهد، همه و همه، از کرامات یارِ معتمدِ ماست؛ که قند خورد و گفت: تُرُش است، این ماست.
۵— از ماست که بر ماست؛ و بنده غلط میکنم بگویم تقلّب شده یا تَدَلُّس یا تخلّف؛ و یا هرسه با هم جمیعا (رحمه لِلراست!)؛ فقط مانده ام که این شواهد تابناک در مشهد، — بقول مجازی نویسان — «عایا» موجب ابطال آرای خانم مینو خالقی در اصفهان شده، یا ضعف مفرط ستاد انتخاباتی اصلاح طلبان درمشهد!؟
سائلِ مبهوت، اصلاح طلب فرتوت، ناصر آملی.

۲۹ اردیبهشت ۹۵.

خشونت و رسانه

استاندارد

چند روز پیش بدعوت «ایسنا» میزی برگزار شد که من نیز گِرد آن نشستم. در دعوت آمده بود که عنوان گفتگو، «آسیب شناسی رسانه، در بازتاب خشونت» است. و از این سو من دعوت بودم و برادرم «جوادی حصار»؛ و از آن سو، «فیّاضی» (مدیر سابق قدس) و «شجاعی» (مدیر سابق خراسان) که هنوز هم در آن قلم میزند. متاسفانه نمیدانم چرا آقای جوادی نیامد و لذا میز، نه گِرد و نه مربّع، که مثلث برگزار شد و دوستان سخنان خود را گفتند و من سخنانم؛ و البته آنچه حضرات آوردند مفید بود و لابد ایسنا انتشار خواهد داد و نقاط مشترک میان فرمایشاتشان و عرایض من نیز بود؛ منتها پس از برگزاری میز، چیزهای دیگری نیز بیاد آوردم که در اینجا مزید میکنم.
کُل عرایضم این بود و هست:
۱- میز باید همان «گرد» میبود و علاوه بر اهالی رسانه، عالمان دانشگاهی مربوطه را نیز در برمیگرفت؛ مثلا جامعه شناسان و روان شناسان اجتماعی و نیز عالمان علوم تربیتی؛ تا بتوان بنحو تخصصی به اصل سوژه که خشونت است و مصادیق آن، پرداخت؛ و سپس بدین رسید که سوژه، یعنی خشونت، را، چگونه بازتاب باید داد تا نه سیخ و میخ بسوزد و خم شود – مثلا –، نه کباب و کتاب! و براستی چگونه میتوان از پدیده ای سخن بقاعده گفت، پیش از آن که همان را بدرستی و قاعده شناخت (؟) که این البته، در تخصص متخصصان و دانشگاهیان است.
۲- اما رسانه، چنانکه از نامش پیداست، رسانه خواهد بود اگر رسانایی را فرو نگذارد؛ درست مانند بلور و پنجره، که اگر نور و هوای تازه را ندمند، از پنجره و بلورینگی میشکنند و فرومیریزند.
رسانه باید رسانا باشد؛ همین و بس؛ و فارغ از آن، ملاحظات «مصلحت» است از سویی، و تحمیلات کاملا محتمل «قدرت» است، از سوی دیگر(!)؛ که اولّی مطلوب است و دوّمی، طبعا، نامطلوب. اوّلی مطلوب است و رسانه باید در قید آن (مصلحت) باشد؛ چرا که کار رسانه معطوف به «صلاح و اصلاح» است و صلاح و اصلاح حاصل نمیشود مگر بسنجش کارشناسی اهل خبره؛ یعنی «متخصصان دانشگاهی علوم اجتماعی و روانی و تربیتی»؛ که راه را بر رسانه باز میکنند و میبندند؛ که تا کجا میتوان خشونت موجود و عارضۀ نامطلوب را منعکس کرد و تا کجا، نه!
بعبارت دیگر، وقتی زنی و مردی و کودکی شکنجه میبیند و آزار میشود؛ یا وقتی تیری جراحت میزند و میمیراند؛ و یا حلقۀ داری و گاه حُقّۀ ماری، جان میگیرد؛ بازتاب و تصویر اینهمه بر روح و روان مخاطب و اجتماع چه خواهد بود و لاجرم کار را به سمت و سوی صلاح و اصلاح میبرد یا به ناکجاآباد؟ و این تخصص البته که باید لباس قرارداد و قانون دوزد و در برکند. بنابراین و در یک کلام، رسانه باید رسانا باشد و هیچ قیدی برندارد، مگر بحکم قانون؛ و قانون، قانونیّت ذاتی و مصلحتی ندارد، مگر بحکم علوم، و خواست و رأی عموم.
اما چنانکه گفتم، قید قدرت بر رسانه، نه معقول است و نه مطلوب و لاجرم، نه مشروع. چرا؟
چون قدرت خود در مظانّ «عاملیّت»، و دست کم «مسببیّتِ» خشونت، است؛ و لذا در مقابل مردم صاحب حق باید پاسخگو باشد، نه تعیین کنندۀ حدود مصلحت! و هیچ مصلحتی بالاتر از این نیست که قدرت را در اتاق شیشه ای رسانه، خود به تماشا بگذاریم؛ برهنه و بی ردا و عریان از هر باید و نباید.
این کلام طلایی را باید بِ زَر نوشت و در دروازۀ هر رسانه و شهر و روستا و کشور آویخت که «قدرت فساد میآورد؛ و قدرت مطلق، فسادِ مطلق»! لذا معلوم و مبرهن است که آنکه برمصدر مصلحتِ «رسانۀ ذاتا رسانا» مینشیند، هر که باشد، قدرت نیست.
۳- این روزها میبینیم و میشنویم که مثلا زنی و کودکانی در خانه حصر و حبس شده بودند و شکنجه و سوخته؛ و میشنویم که قلدرانی قمه کِش، بزرگی و مظلومی را در تهران تهدید و سپس مجروح کرده اند؛ و یا در جایی عنصری مشکوک تیری انداخته و جراحتی به چندی وارد آورده و یا معلّمی پا از گلیم تربیت و تعلیم فرا نهاده، بِ تعذیب پرداخته و حیثیّت شغل انبیا را بر باد داده است؛ و قس علیهذا در خیابان و کوچه و برزن، گاه زخم بر زخم میروید و میفزاید!
باری، رسانه در این ابواب باید چه کند؛ تا رسانایی را فرو نگذارد و به واقعیّت خیانت نکند؟
دو کار:
— در کار گزارشی و تحلیلی، به نقد قدرت بپردازد و بگوید و بلند بگوید که «تا نتوان پرسید چرا کسی بدون حکم در زندان و حبس و حصر است (؟) و چرا برغم اینکه جوانی باتهام نقش زدنِ یک کارتون سالها به حبس میرود، هنوز و پس از سالها، تکلیف متهمان جنایت کهریزک روشن نشده است (؟) و چرا بدون برگزاری هیچ دادگاه و صدور هیچ حکم، بزرگی و معتمد اکثریتی از مردم در حبس و منعِ تصویر و خبر و نظر است»، نه تنها پدیدۀ خشونت در این ملک را نمیتوان حد زد و رسوا نمود و منع کرد، بلکه برخی از رفتار برخی از اهالی قدرت، از آنجا که خود از مصادیق خشونت فرا قانون و وراقرارداد است، خود بمثابه مهمیز کشیدن بر گردۀ قاطر چموش و رم کردۀ خشونت است.

و دیگر اینکه رسانه، باید در کار خبر و تصویر واقعیّتِ خشونت، مطلقا رسانا باشد و بهیچ قید و بندی تن ننهد، مگر بحکم قانون و قرارداد.
اما مگر میشود؟!

 

ناصر آملی. ۲۳ اردیبهشت ۹۵.

برای دغذغه های شرقی دخترم سارا

استاندارد

خوشحالم از اینکه هنوز قلبت با میزانهای اِشراقی می تپد. شرق محل طلوع خورشید است و برای ما، ظاهرا غرب محل غروب آن است و این البته سخنی بیشتر نمادین است تا اصیل؛ چرا که خود غرب نیز پاره ای جغرافیایی است و این پاره نیز طبعا مشرق و مغربی دارد؛ منتها نمیتوان نادیده گرفت که اندیشه ها و مکاتب معنا گرا بیشتر در شرق روئیده اند تا در غرب؛ از جمله همه ادیان بزرگ عالم؛ و حتی ادیان بی خدا مثل بودیسم؛ و این نیز البته مایۀ افتخاری برای ما شرقی ها نیست؛ چرا که گاه میبینم در غرب دارد توجه به معنا و معنویت بیشتر بروز میکند، تا اینجا که ماییم، و اسیر غروب آگین ترین اندیشه های مادی، اما بنام دین!
در بارۀ آنچه دوستت گفته است، البته بسیار میتوان گفت و شنید، اما من میخواهم بنحوی روان، برای توضیح در باره مُرادم، یک مقدمۀ فلسفی ساده بیاورم تا بتوانم بر پایۀ آن، دیدگاهم را مقبول تر بیان کنم:
دخترم؛ برای پاسخ به اینکه اصلا ازدواج چه معنا دارد و همجنس گرایی چه (؟)، از آنجا که این دو مقوله، مقولاتی انسانی و مربوط به بشراند، طبعا لازم است به یک تعریف مشترک در بارۀ انسان برسیم؛ چه اینکه اگر نگاه مشترکی در بارۀ انسان نداشته باشیم، طبعا به مقولات در باره آدمی و نیز نیازها و حقوق او نیز نمیتوانیم بدرستی بیندیشیم؛ درست مثل اینکه بگوییم چون درخت عنصری مادّی است و پرندگان نیز مادّی اند و هر دو از تراکم اتمها تشکیل شده اند، در باره هر دو نوع، میتوان داوری یکسان کرد و احکام یکسان صادر نمود؛ مثلا همانقدر که حقّ داریم درختان را قطع کنیم، میتوانیم به کمر پرندگان نیز تبر بزنیم؛ و چون چنین است، و از آنجا که انسان نیز لاجرم از نوعی چینش اتمی در وجود آمده است، لابد بر کمر وی نیز میتوان تیشه و تبر زد!
اما چرا برخورد ما با درخت و پرنده و آدمی متفاوت است؟
زیرا از آنها تعاریف متفاوت داریم. من کاری به درستی تعاریف ندارم. البته ممکن است تعاریف من با شما و شما با دیگری فرق داشته باشد و ما حق داریم نگاه و تعریف متفاوت به اشیاء و در بارۀ چیزها داشته باشیم؛ اما یک چیز مسلّم است و آن اینکه داوری ما در بارۀ درخت و پرنده و آدمی، لاجرم از تعریف ما از آنها متاثّر است. مثلا من میگویم درخت، یا اعصاب ندارد، یا از اعصاب بسیار غیر حسّاسی برخوردار است و لذا در صورت نیاز میتوان آن را بُرید؛ همچنین حیوانات از سلسله اعصابی بمراتب ضعیفتر از آدمی برخوردارند و لذا اگر بقای آدمی بسته به تغذیه از حیوانات باشد، میتوان برخی از آنها را صرف بقای انسان کرد؛ منتها چون حیوانات از اعصاب حسّاستری نسبت به گیاهان برخوردارند، برای صرف آنها به انگیزۀ بقای آدمی، باید طوری آنها را ذبح کرد که کمترین درد را بکشند و بسرعت از رنج ذبح خلاص شوند؛ اما آدمی را بهیچ وجه نباید کُشت، مگر اینکه فردی نابودگرِ دیگر آدمیان باشد و مرگ وی به بقای نوع بشر کمک کند؛ که تازه در همین باره نیز شبهاتی وجود دارد و مثلا گفته میشود آدمیان شرور بیش از آنکه متاثّر از تصمیم خود به شرّ و بدی باشند، متاثّر از ژن و تاریخ و جغرافیا و خانواده و اجتماعی اند که در آنها بالیده اند و لذا چون تاثیر عوامل بیرونی بر آنها بیشتر از عوامل درونی مثل اراده و تصمیم است، کشتن حتّی اشرار جایز نیست و لذا میبینی که اعدام در بسیاری از کشورها از حوزۀ احکام قضایی حذف شده است.
بسیار خوب؛ پس چگونگی برخورد و مواجهۀ ما با درخت و پرنده و آدمی، علی القاعده متاثّر از تعریفی است که از آنها یا پاره ای از وجود آنها داریم.
اکنون سؤال این است: در باره ازدواج زن و مرد، و یا زندگی همجنسان با هم، چه نظری داریم؟
پاسخ من این است: تا تعریف خود را از انسان روشن نکنیم، پاسخ به سؤال مذکور چندان منطقی بنظر نمیرسد.

اما تعریف ما از آدمی چیست؟
البته کار مشکلی است. یکی از بهترین کارها که در این زمینه دیده ام، «انسان موجود ناشناخته»، اثر گرانسنگ دکتر «آلکسیس کارل» است.
براستی انسان جانوری ناشناخته است. فرضیه های علمی معتبر به ما میگویند آدمی محصول تکامل دیگر جانوران است؛ اما این جانور موجودی بغایت غریب است و فی الواقع مجهول! در میان ما مسیح و گاندی و علی هست تا هیتلر و آتیلا و ملا ابوبکر بغدادی و فلان ملای ایرانی که گاه به هم باجی نمیدهند، اگر موقعیتی پیدا کنند؛ و حالا چکمه پوشانی آمده اند که گاه میبینی ملاها در مقابل آنها قدّیس میزنند!
و خلاصه اینکه البته نمیتوان ادعای شناخت آدمی و آدمیت را بکمال و تمام کرد؛ اما میتوانیم بر پایۀ همین شناخت محدود که از انسان داریم، تعریف یا تعاریفی از او بدست دهیم. میدانیم که آدمی طبیعت و واقعیتی فیزیکال دارد و بر پایۀ آن، نیازهایی، که پاسخ به آنها ضامن بقای ماست: مثلا باید بخوریم و بیاشامیم و تولید مثل کنیم و اینهمه را نیز با رضایت انجام دهیم تا بمانیم.
میدانیم که که وجه تمایز و بلکه امتیاز ما بر دیگر جانوران، ظرفیتهای بیشتر ذهنی و عقلانی ماست و نیز قوّۀ تجزیه و تحلیل و استنباط؛ میدانیم که بر خلاف اکثر جانوران، رضایت آدمی از زندگی تنها با تأمین خورد و خوراک و برآورده شدن نیاز های جسمی و جنسی اش، به دست نمیآید و لذا گاه افرادی را میبینیم که با وجود تأمین مالی و دیگر نیازهایشان، دست به خودکشی میزنند و …..
بسار خوب؛ مجموعۀ این ویژگی ها نشان میدهد که ما آدمیان زندگی میکنیم؛ در حالی که جانوران دیگر، فقط زنده اند؛ و فرق است میان زنده بودن و زندگی کردن!
در زندگی، معنا و عقل و عقلانیت و قوّۀ تجزیۀ و تحلیل و عشق، که فراتر است از دوست داشتن، وجود دارد؛ اما جانوران در زنده بودن با ما وجه اشتراک دارند بدون اینکه مشخصّات زندگی کردن را – که برشمردم – داشته باشند.
باری؛ یکی از مهمترین تفاوتهای ما با دیگر جانوران – چنانکه اشاره کردم – این است که در زندگی باید معنایی وجود داشته باشد و زندگی بدون معنا، در واقع زندگی نیست؛ و نه تنها زندگی باید دارای معنا باشد، بلکه باید عنصر انسانی زنده، آن معنا را خود فهم کند؛ بعبارت دیگر، البته زندگی جانوران نیز دارای معناست؛ اما آن را ما میفهمیم، نه خودشان!
اکنون این را میپرسم که معنای زندگی ما چیست؟ ما در چه صورت معنادار زندگی میکنیم و در چه صورت بی معنا؟
فرض کن در یک ترمینال هوایی با دوستی برخورد کنی و از وی بپرسی «از کجا میاید و به کجا میرود؟» او طبعا خواهد گفت از شهر مثلا «ت» حرکت کرده و بنا دارد به شهر «م» برود؛ لابد به وی خسته نباشیدی خواهی گفت. اما اگر پاسخ دهد «نمیدانم از کجا میآیم و به کجا میروم»، احتمالا به امدادگران ایستگاه رجوع کرده و از آنها برای کمک و درمان وی درخواست خواهی کرد!
چرا؟ چون احتمال میدهی طرف مشاعرش را از دست داه باشد؛ زیرا «معنا» ندارد کسی بی حساب و بی معنا و بی هدف، از جایی به جایی برود!
دخترم؛ ما آدمیان روزی متولّد میشویم و روزی میمیریم و «سفر تولّد تا مرگ»، همین زندگی است که با آن مواجهیم؛ و در واقع اگر ندانیم از کجا آمده و به کجا میرویم (؟)، این سفر، یعنی زندگی، بی معنا میشود؛ و زندگی، تبدیل به زنده بودن؛ و حیات انسانی، تبدیل به حیات جانوری!
میدانی دخترم؟ تاریخ دین و فلسفه را اگر خلاصه کنی، تاریخ پاسخ دادن به همین سؤال است: از کجا آمده ایم؟ به کجا میرویم؟ و معنی این آمد و شد، چیست؟
پیامبران مدّعی اند که ما دیده ایم آدمی از کجا آمده و به کجا میرود؛ اما فلاسفه با تلاش و صرف شدّت و حدّت ذهنی، در پی کشف معنای زندگی اند؛ البته برخی فلاسفه، رؤیاهای پیامبرانه را عقلانی نیز تعریف میکنند؛ و برخی غیر عقلانی.
برای اینکه بدانیم از کجا آمده ایم و به کجا میرویم، باید بتوانیم «بیرون از این زندگی» بایستیم؛ یعنی باید بتوانیم قبل از تولد و بعد از مرگ را ببینیم! و پیامبران مدّعی اند که در یک سفر روحانی و گاه در سفرهایی روحانی و رازآلود، پیش و پس از حیات را دیده اند؛ و در قبال آنها، پاره ای فیلسوفان بر آنند که این نوع رؤیت امری است ممکن و معقول؛ و عده ای دیگر میگویند ناممکن است و نا معقول.
اما هر چه هست و نیست، نکتۀ مهم این است که یا باید معنای زندگی را به روایت پیامبران باور کرد؛ یا برای زندگی لاجرم معنایی تراشید تا قابل تحمل شود. زندگی بی معنا، واقعا غیر قابل تحمل است و دست کم، تحمل آن بسیار مشکل!
…. گمان میکنم بر سر ضرورت زندگی و حیات معنا دار، کمتر کسی مخالفتی داشته باشد و معلوم است که زندگی بی معنا، واقعا بی معناست!
و گفتم که یا این معنا هست و موجود است و ما آن را کشف میکنیم (باور متدینین) و یا نیست؛ اما لاجرم باید معنایی برای آن تراشید و درست کرد. در جای دیگر نیز گفته ام که محمدرضا پهلوی در کتاب «گفتگو با تاریخ»، وقتی با تعجّب «اوریانا فالاچی» از ادعای مذهبی بودن خود رو به رو میشود، میگوید «من مذهبی ام و به قدّیسین باور دارم. جهان دارای خداست و اگر نبود، باید خدایی برای آن میساختیم»! (نقل بمضمون)
شاه و یا هر عقل ناقص و کامل دیگر، علی القاعده باید در پی کشف یا ساختن معنایی برای جهان و زندگی باشد؛ در نگاه دینی به جهان نیز، «خدا» معنا و توجیه و بلکه محکمترین توجیه وجود و معناداری عالم و آدم است؛ یعنی با حذف او، جهان بی آغاز و بی انجام، و لذا بی معنا میشود.
بسیار خوب؛ آدمیان برای توجیه جهان و معنای زندگی، به خدا نیاز دارند، یا تفسیر و تعریفی از وجود که برای زندگی شان تصویری معقول به دست دهد؛ بعلاوه، بقای انسان و حیوان و گیاه، وابسته به توالد و تناسل است و با عنایت به آنچه آمد، اولا همجنسگرایی متعارض و متناقض با ادامه حیات آدمی و بلکه جانوران و گیاهان است و در میان گونه های جانوری، تنها در میان بخشی از جانوران – انسانها —، و آنهم فقط توسط اقلیتی از آنها، به مقوله ای مطرح بدل شده است؛ ثانیا، دست کم، با نیاز حیاتی به معناداری زندگی در میان اهالی دین تعارض دارد؛ چرا که هرچه ادیان در پی تعالی آدمی از مادّه به سوی معنا و تعالی اند، این فرقۀ جنسی، به دنبال تخفیف و تنازل حیات بشری به — حتی — مادون ماده است؛ یعنی رفتن به سوی لذتی مادون لذایذ جانوری!
در اندیشۀ دینی، ما از خاک برمیخیزیم و به گیاه بدل میشویم و آنگاه سر از حیوان در میآوریم و سپس قامت راست نموده و آدم میگردیم و پیامبران آمده اند تا سیر از آدم تا خاتم، و پس از آن را نیز، ولایت کنند؛ در حالیکه فرقۀ همجنسگرایی از خاک را نشان میکند و – با عرض پوزش – تا بیش از ماتحت انسان، توضیح و دلالتی ندارد. و بهر روی این فرقه باید ابتدا در باب معنای زندگی تصویر و توجیه خود را ارائه کند و سپس در منظومۀ معناشناختی مفروض خود، همجنسگرایی را تبیین نماید.
و اما در جامعۀ مدنی، حقوق این طایفۀ غریب، دائر مدار قراردادهای اجتماعی (قانون) است و بدیهی است که اگر گفتمانهای دینی و یا معنوی غلبۀ خود را از دست بنهند، اینان نیز در پی توسعۀ حقوق مدنی و اجتماعی خود خواهند افتاد و خدا میداند که بر سر ادامۀ نسل بشر چه خواهند آورد و فقط فرض کنیم که متمدنان راه قوم لوط را در پیش گیرند؛ و در مقابل آنها، داعش در اروپا و آمریکا رو به تکثیر نسل و حرث بیاورد و جمعیت پیرو امثال ابوبکر بغدادی در جهان فزونی گیرد!
و سرانجام، البته همجنسگرایی به عنوان «توهّم یک هنجار»، امری است، و همین، به عنوان «یک بیماری» ناهنجار و عارضه ای نامطلوب و تحمیلی و زخمی که بر پیکرۀ بخشی از مردمان چنگ انداخته، امری؛ چنانکه این محتاج درمان است؛ و آن یک البته نیازمند یک مبارزۀ نظری و اجتماعی و لاجرم قانونی.
باری، باید از روزگاری هراسید که که خواندن چنین سرودی اجتناب ناپذیر گردد:
کو دامن مهربانِ مادر
کو دامن مهربانت ای دوست
کو دامن مهربانت ای مرگ؟!
دخترم سارا؛ امیدوارم در این حوصلۀ تنگ، توانسته باشم در پاسخ به سوالات آن همشاگردی کمکت کرده باششم و از اینکه این مثنوی تأخیر شد نیز پوزش میخواهم. از خداوند برایت توفیق کسب معنای بیشتر در زندگی، طلب میکنم.

ناصر آملی. اردیبهشت ۹۵.

در بارۀ خبر و نظر، در باب شریعتی

استاندارد

نویسنده پیام فوق اولا خوب است بپذیرند و اعلام کنند که آنچه در باره دروغگویی شریعتی در باب مدرک تحصیلی اش در صفحه گفته شد، خود، دروغ، یا شبهۀ دروغ، یا اغفال شدگی، و یا اطمینان به یک خبر دروغ، بیش نبوده است؛ ثانیا روشن کنند که میخواهند در باره دیدگاههای شریعتی بحث شود، یا خبرهایی در بارۀ او؟
این روزها مُد شده که در بارۀ آن مرحوم میگویند که «میگویند (!) وی با ساواک همکاری میکرده و در عین حال رهبر عقیدتی انقلاب علیه شاه و ساواک شاه بوده و مردم را تحریک به شورش میکرده و در عین حال تریاکی هم بوده و مدرک نداشته و با این همه در دانشگاه شاهی درس میداده و موهای پرپُشتی داشته و در عین حال بخاطر طاسی، کلاه گیس هم میگذاشته»!
بسیار خوب؛ اینها خبرهای زرد و خوشمزه ای است که میشود شب چهارشنبه سوری در مراسم ملاقه زنی آنها را گوش به گوش رساند و یا روز سیزده فروردین هر سال به نشر آنها پرداخت و بنابراین بر عهدۀ اهالی با کمالات رسانه و تاریخ است تا راست و دروغ آنها را برملا کنند و میدانید که دلیل نیز بر عهدۀ مدّعی است؛ نمیشود که کسی مثل بنده بگویم مثلا شجاع الدین شفا بقچه کش شاه بانو بوده و در عین حال کریستال و شیشه و گاهی ماری جو وانا هم مصرف میکرده، اما توضیح ندهم و اثبات نکنم که آیا اصلا در آن دوره، شاهبانو به حمام قصرش میرفته یا عمومی؟ بعد هم آیا بقچه داشته یا ساک حمام و از همۀ اینها گذشته اصلا آیا در آن دوره کریستال و شیشه بوده یا نه؟ ماری جو وانا تازه پیش کش. بنابراین همان که عرض کردم: البیّنه علی المُدّعی!
اما در بارۀ عقاید و مکتب شریعتی نیز نقل و البته نقد و ردّ و اثبات بسیار شده است و کار درستی هم هست و هر اهل فکری باید چه در زمانۀ خودش و چه بعد از آن مورد بیرحمانه ترین انتقادات منطقی قرار گیرد. آنچه از شریعتی در بالا نقل شده نیز مشمول همان قاعدۀ و ضرورت نقد و انتقاد است و باید دید چقدر درست میگوید و چقدر نادرست.
شریعتی ظاهرا طبق نقل فوق دو ادعا کرده:
— ملیّت ایرانی پس از حملۀ عرب بوجود آمد.
— حتی یک چهرۀ برجسته تاریخی بجز امثال بوعلی و خوارزمی و …. که مسبوق به پس از اسلام هستند، در پیش از آن وجود ندارد.
باری، سخن اوّل شریعتی درست است و نادرست! درست است، چون مقولۀ ملیّت یک مقولۀ مدرن است و متعلّق به جهان جدید و دوران شکل گیری «دولت – ملتها»، که در واقع شکل بارز آن پس از مشروطیت و بویژه در دوره پهلوی اول، تا حدّی در ایران نمود یافت. و نادرست است، چون پس از اسلام نیز ما تا دوران اخیر با مقوله ای بنام و اصطلاح ملیّت رو به رو نبوده ایم؛ و نیز نادرست است اگر بپذیریم که «سلطه یک حکومت و نظم سیاسی در یک ساحت سرزمینی را نیز شکل گیری ملّت و ملیت تلقّی کنیم»؛ که گرچه تلقی درستی نیست، اما رایج است؛ کما اینکه ما با سهل گیری، مادها و هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان و حتی پس از آن دولتهای پدر سالار (پاتریمونیال)ِ زیر سیطرۀ خلافت اموی و عباسی و سپس دولتهای تا دورۀ صفوی را نیز « دولت – ملت» ایرانی مینامیم؛ که ایرادی نیز ندارد، اما بیشتر محصول جمع زدگی مورّخان دوران اخیر است و البته همۀ حکومتهای مذکور نیز هریک، چه با ریشۀ پارسی و چه عرب و ترک و غز و قز و مغول و تاتار و صوف و صوفی و کرد و افغان (کم از دست این جانوران مهاجم نکشیده ایم؛ تا زماننا هذا و همین ۳ سال پیش، از سلطان محمود سمنانی، یار غار عیسی مسیح و هوگوچاوز)، بهر حال بی نسبت با ایران و ایرانیّت نبوده اند؛ منها محدود و مقیّد به خاک، نه نژاد و خون.
جالب است بدانید که در دورۀ رضا شاه است که کلمۀ «ایران» وارد ادبیات سیاسی و ژئوپولوتیک جهان میشود و اتفاقا مرحوم فروغی به این کار رضا خان خُرده گرفت و میگفت جهان با واژه «پرس»، «پرش»، و «پرسین و پرشین» خو کرده بود و وقتی ما به جای آن واژه های همریشه و معهود و مأنوس، «ایران» را نهادیم و آن واژه ها را حذف کردیم، در ادبیات جغرافیایی جهان نسبت به خودمان نوعی سردرگمی ایجاد کردیم! و این اعتراض فروغی واقعا بیراه نیست؛ چون الان نیز مردم سرزمینهای دیگر بر روی نقشه های قدیمی تر، بیشتر پرس و پارس را میشناسند، تا با تلفظ غربی، «ایرِن و ایرِینیِن». حالا بگذریم که یک بچه نابغه در بغل مامانش پیدا میشود و در آمریکا به زبان اسپانیولی میگوید : محمود محمود، و منظورش هم رئیس جمهور خُل و چِل قبلی همان ایرِن بوده است. بالاخره بقول شیرازیها «تا نباشد چیزکو —— دروغ نمیگو، پینوکیو»!

اما در بارۀ ادعای دیگر دکتر شریعتی لازم نیست دعوا راه بیندازیم و «رگهای گردن بحُجّت قوی» کنیم؛ بلکه خوب است بقول شیخ اجل «دلایل قوی و معنوی» بیاوریم و یک دانشمند پیشا اسلام را معرّفی کنیم و یک اثر مهم و ماندگار و بدرد خورِ وی را نام ببریم تا شریعتی سیه روی شود و شجاع الدین شفا و جناب پورداوود و احمد کسروی، سپید روی.
البته منظور تلویحی من — زبانم لال — این نیست که ایرانیان استعداد دانشمند پروری نداشته اند؛ که اگر چنین بود مولوی و حافظ و ابوریحان و خوارزمی و رازی و بوعلی و … نیز از میان این قوم برنمیخاست؛ منظور این است که باید تامل کرد که چرا قبلا چنین چهره هایی بوجود نیامده اند؛ و حتی پس از اسلام نیز در میان عربها یا بوجود نیامده اند و یا بسیار کم آمده اند؛ و اکثر دانشمندان دوران پسا اسلام یا ایرانی بوده اند، یا افریقایی و اندلسی؛ و طرفه اینکه دستور زبان عربی را نیز یک دانشمند ایرانی نوشته است و خود عربها یا نتوانسته اند و یا لازم نمیدانسته اند! اما و صد اما که:
چه جای گُل، که درخت کهن، زِ ریشه بسوخت
از این سموم نَفَس کُش که در جوانه گرفت
زهی پسند کماندار فتنه، کَز بُنِ تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا، نشانه گرفت! (سایه)

مرگ و زندگی اصلاح طلبی (۳)

استاندارد

(طپانچه ای بر خود؛ شاید مرهمی نیز بر یک زخم!)
… برای تشکیل کمیته رنج بسیار برده شد و بردیم؛ کنار هم نشستن این ایل متکثّر و گاه متکسّر، وقت و اعصاب بسیار را گرفت و در هم فشرد؛ و چه تدبیرها که نرفت تا سرانجام «روش کار»، به نتیجه رسید و براستی که پیروزی بزرگی بود، نفس وحدتی که شکل گرفت: همین که همه در کنار هم نشستند و دست در دست و رأیها پنهان، تن به بازی دموکراسی سپردند؛ و مطابق با یک تعریف تقریبا جامع و مانع از دموکراسی : «روش معیّن برای رسیدن به نتایج نامعیّن.»
ما باید این مدل را دست کم در میان خود تمرین و اجرا میکردیم و شد؛ و هیچکس نیز معترض نبود و همه، حتی برخی «معترضان روزهای سخت، در آن روزهای ۳۹ نفرۀ نَرم»، لام تا کام نگشودند؛ جز یک تن که گرچه صاحب نظر بود، اتفاقا صاحب کرسی و رأی نبود و نمیدانم چرا با زبانی آنچنان تند و آتشین، کمیته و اعضای آنرا نواخت و متهم فرمود؛ از جمله به اختلاس و دزدی رأی(!)، بدون اشاره ای حتی، به اینکه حقّ و رأی چه کسی ایلغار شده است و اخلاص کدام بوده و اختلاس کدام؟
نقل است از امیرالمؤمنین، سلام ا… بر او، که «درهنگام خشم، نه تصمیم و نه تنبیه و نه … »؛ و طبعا و قطعا در این توصیۀ بغایت حکیمانه و معطّر به عطرِ وحیِ، حکمتهایی است آسمانی؛ و من این دقیقه را به چشم سر و وجدان بَصَر، و در ورطۀ عذابی مستَتَر، دیدم و نیوشیدم؛ و این را نیز بگویم، که از عذاب آن هنوز، نرهیده ام.
باری، آن اعتراض عصبی بود؛ و من نیز پاسخی دادم با عصبانیّت، و بیهوش؛ و در آن بیخودی مذموم، در چاهی از رنج فروشُدم، گویی، چاه شغاد؛ حُفرۀ تباهی اخلاق!
امّا چندی پیش، در روزهای پس از عید، به خصوصی آن دوست نادیده و از وی البته شنیده، و او را کمابیش شناخته، سر زدم و سر به دیوار صفحه اش؛ تا «غلط کردم نامه»ای بدهم و عذر بخواهم از اینکه در «عصبانیّت»، دچار خطا، بل گناهی ژرف، در آن وانفسای تحمل سوز شده ام؛ که همانا، سخن گفتن از امری مبهم و خصوصی، در حوزه ای عمومی، بود!
من نمیبایست به تلکسِ – در روزگاری — آمده از ناحیه ای نامعتمَد اعتماد میکردم که از آن دست اتهامات، بکرّات، به دیگران و حتی عزیزترین عزیزان نیز، وارد آورده است و میآورد و من خود بارها بدین و بدان شیوۀ سخیفِ غیر اخلاقیِ نامردانه، خرده گرفته بوده ام و ماست شان را سیاه، و شب شان را روز، تلقّی کرده ام.
«غلط کرده بودم»؛ همین، بی کم و کاست؛ و رنجی و عذابی که از این فقره در آن روزهای کذا بردم، اگر بیشتر از دست درازی دست درازان بی باک و بی مهابا به حق النّاس در آخر سال نبود، کمتر نیز نبود! و عیدم را بر آشفت و ناخن به روحم کشید تا همان شب که گفتم: سر زدن به صفحۀ آن «سیّد»؛ که سکوتش از هزار پاسخ و طپانچه بر صورت عصب و عصبیّت من دردناکتر می نمود و بود.
آن شب ابتدا بنا داشتم برایش بنویسم « آخر سیّد خدا! چرا چنان کردی و چنان نوشتی و بر روی و چشمِ بهترین و عادلانه ترین تصمیم و کار این طایفه، خاک انکار پاشیدی؛ تا ضعیفی را چون من، چنان از کوره برانگیزی، که در آینه، بر چهرۀ خود، آب دهان بیفکند؟!»
اما از پس این، در آن شب برنیامدم؛ و تنها کوتاه قَد، و خمیده قامَت، از ایشان پوزش و حلالیّت طلبیدم؛ چرا که نمیبایست با اشاره به خطای او، گناه و ظلم خود را می پوشانیدم؛ و بر ننگِ ارتکابی، رنگِ توجیه، می پاشیدم!
دکتر حسینی اما، پس از یکی – دو شب، درآمد که مرا بخشیده است و لازم نمیداند در عمومی بدان بپردازم؛ که نپذیرفتم. من در عمومی «غلطی» کرده بودم و در همانجا بایدش جبران، و بایدم پاک، میکردم؛ که «حقّ الناس» است و حقّ الناس همین است: «آبرو و عرض و مال و نام و ناموس، و البته، رأی مردم»؛ که بایدش چنانکه در حاشیه، در متن نیز محترم داشت!
اما آن واقعۀ درناک، بی فایدتی عبرت آلود نیز نبود؛ و آن اینکه این بار بر عصبیّت و خشم و رنج، فائق آیم و بر بی وفایی و زخمها که بر جگر، پس از انتخابات و اعلام آن نتایج غریب، دوستان و دوست نمایان زدند، دندان بگذارم و بگذرم و سکوت پیشه کنم تا این نیز بگذرد و عیارها سنجیده آید؛ که:
در طواف شمع میگفت این سخن پروانه ای
سوختم زین آشنایان، ای خوشا بیگانه ای!
متاسّفانه پس از انتخابات، و در روزهای عذاب آگینی که همه از زخم «نارقیبان»، خونِ دل میخوردیم، چه ناتیمارگران که چه ناپرستاریها کردند، از زخم زبان و حتی نسبت دروغ گرفته تا نسبت کج دستی به تیمی که زیر نگاه مبهوت مردم، در خاک می غلطید و بمصلحت، جز بنجوا، نمی مویید!
روزگار غریبی است نازنین!
به بازیگری ماند این چرخ مست | که بازی برآرد به هفتاد دست
زمانی به باد و زمانی به میغ | زمانی به خنجر، زمانی به تیغ.
و داد و بیداد از زمانه ای که در آن، فریاد علیه «بیداد»، گاه تنها حنجرۀ «داد» را زخم میزند؛ و شیشۀ پنجرۀ آزاد را میشکند.

گرچه من هنوز از هیأت رئیسه کمیته گلایه دارم که چرا دست کم، آن چند منتقد بی انصاف یا کم انصاف را گرد نیاورد و نه در عمومی، که خصوصا، توجیهشان نکرد که چه شد و نشد؛ اما کم انصافان را فعلا دلالت بر همین چند بیت سعدی بس، تا پس :
شبی دود خلق آتشی برفروخت | شنیدم که بغداد، نیمی بسوخت
یکی شُکر گفت اندر آن خاک و دود | که دُکّان ما را گزندی نبود
جهان دیده ای گفتش ای بوالهوس | تو را خود غم خویشتن بود و بس
پسندی که شهری بسوزد بِ نار | وگرچه سرایت بود بر کنار؟!
(ادامه دارد) ناصر آملی. ۷ اردیبهشت ۹۵.

مرگ و زندگی اصلاح طلبی (۲)

استاندارد

(در انتهای سال ۹۴، بار دیگر ما، گام در رودخانه نهادیم؛ و رود خروشان بود و کف بر لب؛ و گل آلود؛ و کرانه، لغزنده!)
چند شب پیش در محفلی، کنار دوستی نشستم از منتقدین. از جمله نقدهایی که بویژه به این کوچک –ِ بی ربط وثیق به ستاد، و هماره بی ستاد! —داشت، تأکید بسیاری است که ما بر محوریّت خاتمی میکنیم و من میدانستم که تأکیدات بسیار این قلم بر آن «لوح نیالوده و سخنگو»، البته میتواند سوال انگیز باشد و شبهه ناک: این سوال که چرا اینهمه تأکید و تکرار(!)؛ و این شبهه که لابد این طیف میخواهد «نماد اصلاح طلبی» را مصادره کند بمطلوب خویش؛ که «تمام خواهی» است و کذا.
همانجا خدمت وی توضیحاتی عرض کردم که البته تازگی نداشت و همه در مقالاتِ « خاتمی بمثابه … »، تقریبا بتفصیل درآمده؛ و گفتگو ادامه داشت که غذا آوردند و بر پایه «هرم مازلو»، لازم آمد مقدمات حصول معنا را فراهم کنیم(!) و لذا در اینجا تنها به یک نکتۀ چه بسا مغفول میپردازم و آن اینکه:
خاتمی مصادره بردار نیست و این را همه میدانند؛ او با ناطق نوری و هاشمی مینشیند، تا صادق خرّازی و تاجزاده و میر حسین؛ و تازه زیرک تر از اینهاست که از ظاهر محجوبش برمیآید؛ چنانکه گاه با مخالفان و منتقدینش بیشتر گرم میآید، تا حتّی با برادرِ نسَبیِ متحَزِّبش! بعلاوه، طیف ما، هر چه در مصادره گرفته بود را، یا به زنجیر خورده بر درب «مشارکت و مجاهدین انقلاب» داد؛ یا در زندان و حبس و حصر، از دست نهاد؛ — جز گربه مرتضی علی ای چون من، در آن میان؛ و …..
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ یاسمنی
بصبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی، به دست اهرمنی.
و بگذرم و بپردازم به ماجرای رودخانه و انتخابات و آنچه گذشت:
در مرکز کشور، «مجمعی» فراهم آمده است «مشورتی» نام؛ که در آن نمایندگان همۀ گروهها و احزاب اصلاح طلب کشور، گرد آمده اند؛ و نیز شخصیتهای اصلاح طلب غیر حزبی، اما، ملّی. این مجمع همان است که در سال ۹۲، به خاتمی مشورت میداد و آن نظر سنجی معروف را سامان داد تا رأیِ به روحانی به قطعیّت و اعلام برسد؛ و رسید. در سطح ملّی اما، و با هماهنگی رهبران اعتدالی و اصلاحی، همچنان بنا بر این گذاشته شد که مجمع، از کار شایسته و نیکوی خویش باز نماند؛ و بدین ترتیب آن جمعِ ملّی، در تدارک توسعه دست و بال و بازوی خویش برآمد و ذیل آن ساختاری فراهم آمد: «شورای راهبردی اصلاح طلبان»؛ که این نیز مشتمل بر کافّۀ گرایشها و سلایق اصلاحی و اعتدالی بود و هست و دو سرِ گاه از هم دور شوندۀ سلایق اصلاحی و اعتدالی را، گِرد آورد تا ذائقه تاجزاده را بنشاند در کنار کرسی طعم خرّازی.
بگذارید مرور کنم: شورای راهبردی بدین ترتیب در تدارک انتخابات برآمد و کمیته انتخابات کشور تشکیل شد و سپس این توصیّۀ راهبردی زاده شد که «کمیته های انتخابات اصلاحی – اعتدالی، در سراسر مناطق تشکیل شود؛ البته بالاستقلال»؛ یعنی کمیته کشوری حق دخالت در گزینش نامزدها را ندارد؛ و تنها، نهادی است توصیه کننده و در شرایط اضطرار، داوری کننده در امر سازمان دهی و ساختاربخشی.
و چنین نیز شد؛ و از شورای راهبردی، به نقل از خاتمی پیام آمد که نه تنها همه گروههای اصلاح طلب – چه عضو شورای هماهنگی، و چه غیر عضو و هنوز به عضویّت وی در نیامده – و بلکه حتّی شخصیّتهای مشهور اصلاح طلب مناطق و نیز نهادهایی همچون دفاتر برخی مراجع، خوب است و نیکو و شایسته و بایسته که در کمیته، کرسی و حقّ رأی داشته باشند، تا چرخه اجماع در متن کمیته فراهم آید؛ که این نیز البته شد.
و بدین ترتیب کمیتۀ گزینش نامزدها در مشهد شکل گرفت؛ چنانکه در دیگر شهرها و مناطق کشور؛ و فی الواقع بنحوی بی نظیر و مشتمل بر همۀ احزاب و گروهها و شخصیّتهای اصلاح طلب؛ و البته بتوصیّه و بر راهبرد شورای راهبردی، که ذیل شورای مشاوران خاتمی عمل میکرد و میکند.
پس از آن نیز هیأت رئیسه کمیتۀ انتخابات خراسان رضوی، با رأی آشکار و شفّاف ۳۹ عضو، برگزیده شدند:
سادات از کارگزاران: رئیس؛ گندمی از مجمع مشورتی خراسان: نایب رئیس؛ انصاری از انجمن اسلامی مدرسین دانشگاه: خزانه دار؛ علیزاده از مجمع خط امام: سخنگو؛ عباسی از انجمن اسلامی فارغ التحصیلان دانشگاه آزاد: دبیر.
می بینید؟ اعضا، آراء را، بنحوی سنجیده و متوازن در گلدان کمیته ریختند و همۀ اعضای هیأت رئیسه، در زمرۀ اعضای پُر سابقه و مورد وثوق شورای هماهنگی نیز بودند و هستند. (ادامه دارد.)
ناصر آملی. ۲ اردیبهشت ۹۵.