برای دغذغه های شرقی دخترم سارا

استاندارد

خوشحالم از اینکه هنوز قلبت با میزانهای اِشراقی می تپد. شرق محل طلوع خورشید است و برای ما، ظاهرا غرب محل غروب آن است و این البته سخنی بیشتر نمادین است تا اصیل؛ چرا که خود غرب نیز پاره ای جغرافیایی است و این پاره نیز طبعا مشرق و مغربی دارد؛ منتها نمیتوان نادیده گرفت که اندیشه ها و مکاتب معنا گرا بیشتر در شرق روئیده اند تا در غرب؛ از جمله همه ادیان بزرگ عالم؛ و حتی ادیان بی خدا مثل بودیسم؛ و این نیز البته مایۀ افتخاری برای ما شرقی ها نیست؛ چرا که گاه میبینم در غرب دارد توجه به معنا و معنویت بیشتر بروز میکند، تا اینجا که ماییم، و اسیر غروب آگین ترین اندیشه های مادی، اما بنام دین!
در بارۀ آنچه دوستت گفته است، البته بسیار میتوان گفت و شنید، اما من میخواهم بنحوی روان، برای توضیح در باره مُرادم، یک مقدمۀ فلسفی ساده بیاورم تا بتوانم بر پایۀ آن، دیدگاهم را مقبول تر بیان کنم:
دخترم؛ برای پاسخ به اینکه اصلا ازدواج چه معنا دارد و همجنس گرایی چه (؟)، از آنجا که این دو مقوله، مقولاتی انسانی و مربوط به بشراند، طبعا لازم است به یک تعریف مشترک در بارۀ انسان برسیم؛ چه اینکه اگر نگاه مشترکی در بارۀ انسان نداشته باشیم، طبعا به مقولات در باره آدمی و نیز نیازها و حقوق او نیز نمیتوانیم بدرستی بیندیشیم؛ درست مثل اینکه بگوییم چون درخت عنصری مادّی است و پرندگان نیز مادّی اند و هر دو از تراکم اتمها تشکیل شده اند، در باره هر دو نوع، میتوان داوری یکسان کرد و احکام یکسان صادر نمود؛ مثلا همانقدر که حقّ داریم درختان را قطع کنیم، میتوانیم به کمر پرندگان نیز تبر بزنیم؛ و چون چنین است، و از آنجا که انسان نیز لاجرم از نوعی چینش اتمی در وجود آمده است، لابد بر کمر وی نیز میتوان تیشه و تبر زد!
اما چرا برخورد ما با درخت و پرنده و آدمی متفاوت است؟
زیرا از آنها تعاریف متفاوت داریم. من کاری به درستی تعاریف ندارم. البته ممکن است تعاریف من با شما و شما با دیگری فرق داشته باشد و ما حق داریم نگاه و تعریف متفاوت به اشیاء و در بارۀ چیزها داشته باشیم؛ اما یک چیز مسلّم است و آن اینکه داوری ما در بارۀ درخت و پرنده و آدمی، لاجرم از تعریف ما از آنها متاثّر است. مثلا من میگویم درخت، یا اعصاب ندارد، یا از اعصاب بسیار غیر حسّاسی برخوردار است و لذا در صورت نیاز میتوان آن را بُرید؛ همچنین حیوانات از سلسله اعصابی بمراتب ضعیفتر از آدمی برخوردارند و لذا اگر بقای آدمی بسته به تغذیه از حیوانات باشد، میتوان برخی از آنها را صرف بقای انسان کرد؛ منتها چون حیوانات از اعصاب حسّاستری نسبت به گیاهان برخوردارند، برای صرف آنها به انگیزۀ بقای آدمی، باید طوری آنها را ذبح کرد که کمترین درد را بکشند و بسرعت از رنج ذبح خلاص شوند؛ اما آدمی را بهیچ وجه نباید کُشت، مگر اینکه فردی نابودگرِ دیگر آدمیان باشد و مرگ وی به بقای نوع بشر کمک کند؛ که تازه در همین باره نیز شبهاتی وجود دارد و مثلا گفته میشود آدمیان شرور بیش از آنکه متاثّر از تصمیم خود به شرّ و بدی باشند، متاثّر از ژن و تاریخ و جغرافیا و خانواده و اجتماعی اند که در آنها بالیده اند و لذا چون تاثیر عوامل بیرونی بر آنها بیشتر از عوامل درونی مثل اراده و تصمیم است، کشتن حتّی اشرار جایز نیست و لذا میبینی که اعدام در بسیاری از کشورها از حوزۀ احکام قضایی حذف شده است.
بسیار خوب؛ پس چگونگی برخورد و مواجهۀ ما با درخت و پرنده و آدمی، علی القاعده متاثّر از تعریفی است که از آنها یا پاره ای از وجود آنها داریم.
اکنون سؤال این است: در باره ازدواج زن و مرد، و یا زندگی همجنسان با هم، چه نظری داریم؟
پاسخ من این است: تا تعریف خود را از انسان روشن نکنیم، پاسخ به سؤال مذکور چندان منطقی بنظر نمیرسد.

اما تعریف ما از آدمی چیست؟
البته کار مشکلی است. یکی از بهترین کارها که در این زمینه دیده ام، «انسان موجود ناشناخته»، اثر گرانسنگ دکتر «آلکسیس کارل» است.
براستی انسان جانوری ناشناخته است. فرضیه های علمی معتبر به ما میگویند آدمی محصول تکامل دیگر جانوران است؛ اما این جانور موجودی بغایت غریب است و فی الواقع مجهول! در میان ما مسیح و گاندی و علی هست تا هیتلر و آتیلا و ملا ابوبکر بغدادی و فلان ملای ایرانی که گاه به هم باجی نمیدهند، اگر موقعیتی پیدا کنند؛ و حالا چکمه پوشانی آمده اند که گاه میبینی ملاها در مقابل آنها قدّیس میزنند!
و خلاصه اینکه البته نمیتوان ادعای شناخت آدمی و آدمیت را بکمال و تمام کرد؛ اما میتوانیم بر پایۀ همین شناخت محدود که از انسان داریم، تعریف یا تعاریفی از او بدست دهیم. میدانیم که آدمی طبیعت و واقعیتی فیزیکال دارد و بر پایۀ آن، نیازهایی، که پاسخ به آنها ضامن بقای ماست: مثلا باید بخوریم و بیاشامیم و تولید مثل کنیم و اینهمه را نیز با رضایت انجام دهیم تا بمانیم.
میدانیم که که وجه تمایز و بلکه امتیاز ما بر دیگر جانوران، ظرفیتهای بیشتر ذهنی و عقلانی ماست و نیز قوّۀ تجزیه و تحلیل و استنباط؛ میدانیم که بر خلاف اکثر جانوران، رضایت آدمی از زندگی تنها با تأمین خورد و خوراک و برآورده شدن نیاز های جسمی و جنسی اش، به دست نمیآید و لذا گاه افرادی را میبینیم که با وجود تأمین مالی و دیگر نیازهایشان، دست به خودکشی میزنند و …..
بسار خوب؛ مجموعۀ این ویژگی ها نشان میدهد که ما آدمیان زندگی میکنیم؛ در حالی که جانوران دیگر، فقط زنده اند؛ و فرق است میان زنده بودن و زندگی کردن!
در زندگی، معنا و عقل و عقلانیت و قوّۀ تجزیۀ و تحلیل و عشق، که فراتر است از دوست داشتن، وجود دارد؛ اما جانوران در زنده بودن با ما وجه اشتراک دارند بدون اینکه مشخصّات زندگی کردن را – که برشمردم – داشته باشند.
باری؛ یکی از مهمترین تفاوتهای ما با دیگر جانوران – چنانکه اشاره کردم – این است که در زندگی باید معنایی وجود داشته باشد و زندگی بدون معنا، در واقع زندگی نیست؛ و نه تنها زندگی باید دارای معنا باشد، بلکه باید عنصر انسانی زنده، آن معنا را خود فهم کند؛ بعبارت دیگر، البته زندگی جانوران نیز دارای معناست؛ اما آن را ما میفهمیم، نه خودشان!
اکنون این را میپرسم که معنای زندگی ما چیست؟ ما در چه صورت معنادار زندگی میکنیم و در چه صورت بی معنا؟
فرض کن در یک ترمینال هوایی با دوستی برخورد کنی و از وی بپرسی «از کجا میاید و به کجا میرود؟» او طبعا خواهد گفت از شهر مثلا «ت» حرکت کرده و بنا دارد به شهر «م» برود؛ لابد به وی خسته نباشیدی خواهی گفت. اما اگر پاسخ دهد «نمیدانم از کجا میآیم و به کجا میروم»، احتمالا به امدادگران ایستگاه رجوع کرده و از آنها برای کمک و درمان وی درخواست خواهی کرد!
چرا؟ چون احتمال میدهی طرف مشاعرش را از دست داه باشد؛ زیرا «معنا» ندارد کسی بی حساب و بی معنا و بی هدف، از جایی به جایی برود!
دخترم؛ ما آدمیان روزی متولّد میشویم و روزی میمیریم و «سفر تولّد تا مرگ»، همین زندگی است که با آن مواجهیم؛ و در واقع اگر ندانیم از کجا آمده و به کجا میرویم (؟)، این سفر، یعنی زندگی، بی معنا میشود؛ و زندگی، تبدیل به زنده بودن؛ و حیات انسانی، تبدیل به حیات جانوری!
میدانی دخترم؟ تاریخ دین و فلسفه را اگر خلاصه کنی، تاریخ پاسخ دادن به همین سؤال است: از کجا آمده ایم؟ به کجا میرویم؟ و معنی این آمد و شد، چیست؟
پیامبران مدّعی اند که ما دیده ایم آدمی از کجا آمده و به کجا میرود؛ اما فلاسفه با تلاش و صرف شدّت و حدّت ذهنی، در پی کشف معنای زندگی اند؛ البته برخی فلاسفه، رؤیاهای پیامبرانه را عقلانی نیز تعریف میکنند؛ و برخی غیر عقلانی.
برای اینکه بدانیم از کجا آمده ایم و به کجا میرویم، باید بتوانیم «بیرون از این زندگی» بایستیم؛ یعنی باید بتوانیم قبل از تولد و بعد از مرگ را ببینیم! و پیامبران مدّعی اند که در یک سفر روحانی و گاه در سفرهایی روحانی و رازآلود، پیش و پس از حیات را دیده اند؛ و در قبال آنها، پاره ای فیلسوفان بر آنند که این نوع رؤیت امری است ممکن و معقول؛ و عده ای دیگر میگویند ناممکن است و نا معقول.
اما هر چه هست و نیست، نکتۀ مهم این است که یا باید معنای زندگی را به روایت پیامبران باور کرد؛ یا برای زندگی لاجرم معنایی تراشید تا قابل تحمل شود. زندگی بی معنا، واقعا غیر قابل تحمل است و دست کم، تحمل آن بسیار مشکل!
…. گمان میکنم بر سر ضرورت زندگی و حیات معنا دار، کمتر کسی مخالفتی داشته باشد و معلوم است که زندگی بی معنا، واقعا بی معناست!
و گفتم که یا این معنا هست و موجود است و ما آن را کشف میکنیم (باور متدینین) و یا نیست؛ اما لاجرم باید معنایی برای آن تراشید و درست کرد. در جای دیگر نیز گفته ام که محمدرضا پهلوی در کتاب «گفتگو با تاریخ»، وقتی با تعجّب «اوریانا فالاچی» از ادعای مذهبی بودن خود رو به رو میشود، میگوید «من مذهبی ام و به قدّیسین باور دارم. جهان دارای خداست و اگر نبود، باید خدایی برای آن میساختیم»! (نقل بمضمون)
شاه و یا هر عقل ناقص و کامل دیگر، علی القاعده باید در پی کشف یا ساختن معنایی برای جهان و زندگی باشد؛ در نگاه دینی به جهان نیز، «خدا» معنا و توجیه و بلکه محکمترین توجیه وجود و معناداری عالم و آدم است؛ یعنی با حذف او، جهان بی آغاز و بی انجام، و لذا بی معنا میشود.
بسیار خوب؛ آدمیان برای توجیه جهان و معنای زندگی، به خدا نیاز دارند، یا تفسیر و تعریفی از وجود که برای زندگی شان تصویری معقول به دست دهد؛ بعلاوه، بقای انسان و حیوان و گیاه، وابسته به توالد و تناسل است و با عنایت به آنچه آمد، اولا همجنسگرایی متعارض و متناقض با ادامه حیات آدمی و بلکه جانوران و گیاهان است و در میان گونه های جانوری، تنها در میان بخشی از جانوران – انسانها —، و آنهم فقط توسط اقلیتی از آنها، به مقوله ای مطرح بدل شده است؛ ثانیا، دست کم، با نیاز حیاتی به معناداری زندگی در میان اهالی دین تعارض دارد؛ چرا که هرچه ادیان در پی تعالی آدمی از مادّه به سوی معنا و تعالی اند، این فرقۀ جنسی، به دنبال تخفیف و تنازل حیات بشری به — حتی — مادون ماده است؛ یعنی رفتن به سوی لذتی مادون لذایذ جانوری!
در اندیشۀ دینی، ما از خاک برمیخیزیم و به گیاه بدل میشویم و آنگاه سر از حیوان در میآوریم و سپس قامت راست نموده و آدم میگردیم و پیامبران آمده اند تا سیر از آدم تا خاتم، و پس از آن را نیز، ولایت کنند؛ در حالیکه فرقۀ همجنسگرایی از خاک را نشان میکند و – با عرض پوزش – تا بیش از ماتحت انسان، توضیح و دلالتی ندارد. و بهر روی این فرقه باید ابتدا در باب معنای زندگی تصویر و توجیه خود را ارائه کند و سپس در منظومۀ معناشناختی مفروض خود، همجنسگرایی را تبیین نماید.
و اما در جامعۀ مدنی، حقوق این طایفۀ غریب، دائر مدار قراردادهای اجتماعی (قانون) است و بدیهی است که اگر گفتمانهای دینی و یا معنوی غلبۀ خود را از دست بنهند، اینان نیز در پی توسعۀ حقوق مدنی و اجتماعی خود خواهند افتاد و خدا میداند که بر سر ادامۀ نسل بشر چه خواهند آورد و فقط فرض کنیم که متمدنان راه قوم لوط را در پیش گیرند؛ و در مقابل آنها، داعش در اروپا و آمریکا رو به تکثیر نسل و حرث بیاورد و جمعیت پیرو امثال ابوبکر بغدادی در جهان فزونی گیرد!
و سرانجام، البته همجنسگرایی به عنوان «توهّم یک هنجار»، امری است، و همین، به عنوان «یک بیماری» ناهنجار و عارضه ای نامطلوب و تحمیلی و زخمی که بر پیکرۀ بخشی از مردمان چنگ انداخته، امری؛ چنانکه این محتاج درمان است؛ و آن یک البته نیازمند یک مبارزۀ نظری و اجتماعی و لاجرم قانونی.
باری، باید از روزگاری هراسید که که خواندن چنین سرودی اجتناب ناپذیر گردد:
کو دامن مهربانِ مادر
کو دامن مهربانت ای دوست
کو دامن مهربانت ای مرگ؟!
دخترم سارا؛ امیدوارم در این حوصلۀ تنگ، توانسته باشم در پاسخ به سوالات آن همشاگردی کمکت کرده باششم و از اینکه این مثنوی تأخیر شد نیز پوزش میخواهم. از خداوند برایت توفیق کسب معنای بیشتر در زندگی، طلب میکنم.

ناصر آملی. اردیبهشت ۹۵.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *