خشونت و رسانه

استاندارد

چند روز پیش بدعوت «ایسنا» میزی برگزار شد که من نیز گِرد آن نشستم. در دعوت آمده بود که عنوان گفتگو، «آسیب شناسی رسانه، در بازتاب خشونت» است. و از این سو من دعوت بودم و برادرم «جوادی حصار»؛ و از آن سو، «فیّاضی» (مدیر سابق قدس) و «شجاعی» (مدیر سابق خراسان) که هنوز هم در آن قلم میزند. متاسفانه نمیدانم چرا آقای جوادی نیامد و لذا میز، نه گِرد و نه مربّع، که مثلث برگزار شد و دوستان سخنان خود را گفتند و من سخنانم؛ و البته آنچه حضرات آوردند مفید بود و لابد ایسنا انتشار خواهد داد و نقاط مشترک میان فرمایشاتشان و عرایض من نیز بود؛ منتها پس از برگزاری میز، چیزهای دیگری نیز بیاد آوردم که در اینجا مزید میکنم.
کُل عرایضم این بود و هست:
۱- میز باید همان «گرد» میبود و علاوه بر اهالی رسانه، عالمان دانشگاهی مربوطه را نیز در برمیگرفت؛ مثلا جامعه شناسان و روان شناسان اجتماعی و نیز عالمان علوم تربیتی؛ تا بتوان بنحو تخصصی به اصل سوژه که خشونت است و مصادیق آن، پرداخت؛ و سپس بدین رسید که سوژه، یعنی خشونت، را، چگونه بازتاب باید داد تا نه سیخ و میخ بسوزد و خم شود – مثلا –، نه کباب و کتاب! و براستی چگونه میتوان از پدیده ای سخن بقاعده گفت، پیش از آن که همان را بدرستی و قاعده شناخت (؟) که این البته، در تخصص متخصصان و دانشگاهیان است.
۲- اما رسانه، چنانکه از نامش پیداست، رسانه خواهد بود اگر رسانایی را فرو نگذارد؛ درست مانند بلور و پنجره، که اگر نور و هوای تازه را ندمند، از پنجره و بلورینگی میشکنند و فرومیریزند.
رسانه باید رسانا باشد؛ همین و بس؛ و فارغ از آن، ملاحظات «مصلحت» است از سویی، و تحمیلات کاملا محتمل «قدرت» است، از سوی دیگر(!)؛ که اولّی مطلوب است و دوّمی، طبعا، نامطلوب. اوّلی مطلوب است و رسانه باید در قید آن (مصلحت) باشد؛ چرا که کار رسانه معطوف به «صلاح و اصلاح» است و صلاح و اصلاح حاصل نمیشود مگر بسنجش کارشناسی اهل خبره؛ یعنی «متخصصان دانشگاهی علوم اجتماعی و روانی و تربیتی»؛ که راه را بر رسانه باز میکنند و میبندند؛ که تا کجا میتوان خشونت موجود و عارضۀ نامطلوب را منعکس کرد و تا کجا، نه!
بعبارت دیگر، وقتی زنی و مردی و کودکی شکنجه میبیند و آزار میشود؛ یا وقتی تیری جراحت میزند و میمیراند؛ و یا حلقۀ داری و گاه حُقّۀ ماری، جان میگیرد؛ بازتاب و تصویر اینهمه بر روح و روان مخاطب و اجتماع چه خواهد بود و لاجرم کار را به سمت و سوی صلاح و اصلاح میبرد یا به ناکجاآباد؟ و این تخصص البته که باید لباس قرارداد و قانون دوزد و در برکند. بنابراین و در یک کلام، رسانه باید رسانا باشد و هیچ قیدی برندارد، مگر بحکم قانون؛ و قانون، قانونیّت ذاتی و مصلحتی ندارد، مگر بحکم علوم، و خواست و رأی عموم.
اما چنانکه گفتم، قید قدرت بر رسانه، نه معقول است و نه مطلوب و لاجرم، نه مشروع. چرا؟
چون قدرت خود در مظانّ «عاملیّت»، و دست کم «مسببیّتِ» خشونت، است؛ و لذا در مقابل مردم صاحب حق باید پاسخگو باشد، نه تعیین کنندۀ حدود مصلحت! و هیچ مصلحتی بالاتر از این نیست که قدرت را در اتاق شیشه ای رسانه، خود به تماشا بگذاریم؛ برهنه و بی ردا و عریان از هر باید و نباید.
این کلام طلایی را باید بِ زَر نوشت و در دروازۀ هر رسانه و شهر و روستا و کشور آویخت که «قدرت فساد میآورد؛ و قدرت مطلق، فسادِ مطلق»! لذا معلوم و مبرهن است که آنکه برمصدر مصلحتِ «رسانۀ ذاتا رسانا» مینشیند، هر که باشد، قدرت نیست.
۳- این روزها میبینیم و میشنویم که مثلا زنی و کودکانی در خانه حصر و حبس شده بودند و شکنجه و سوخته؛ و میشنویم که قلدرانی قمه کِش، بزرگی و مظلومی را در تهران تهدید و سپس مجروح کرده اند؛ و یا در جایی عنصری مشکوک تیری انداخته و جراحتی به چندی وارد آورده و یا معلّمی پا از گلیم تربیت و تعلیم فرا نهاده، بِ تعذیب پرداخته و حیثیّت شغل انبیا را بر باد داده است؛ و قس علیهذا در خیابان و کوچه و برزن، گاه زخم بر زخم میروید و میفزاید!
باری، رسانه در این ابواب باید چه کند؛ تا رسانایی را فرو نگذارد و به واقعیّت خیانت نکند؟
دو کار:
— در کار گزارشی و تحلیلی، به نقد قدرت بپردازد و بگوید و بلند بگوید که «تا نتوان پرسید چرا کسی بدون حکم در زندان و حبس و حصر است (؟) و چرا برغم اینکه جوانی باتهام نقش زدنِ یک کارتون سالها به حبس میرود، هنوز و پس از سالها، تکلیف متهمان جنایت کهریزک روشن نشده است (؟) و چرا بدون برگزاری هیچ دادگاه و صدور هیچ حکم، بزرگی و معتمد اکثریتی از مردم در حبس و منعِ تصویر و خبر و نظر است»، نه تنها پدیدۀ خشونت در این ملک را نمیتوان حد زد و رسوا نمود و منع کرد، بلکه برخی از رفتار برخی از اهالی قدرت، از آنجا که خود از مصادیق خشونت فرا قانون و وراقرارداد است، خود بمثابه مهمیز کشیدن بر گردۀ قاطر چموش و رم کردۀ خشونت است.

و دیگر اینکه رسانه، باید در کار خبر و تصویر واقعیّتِ خشونت، مطلقا رسانا باشد و بهیچ قید و بندی تن ننهد، مگر بحکم قانون و قرارداد.
اما مگر میشود؟!

 

ناصر آملی. ۲۳ اردیبهشت ۹۵.

برای دغذغه های شرقی دخترم سارا

استاندارد

خوشحالم از اینکه هنوز قلبت با میزانهای اِشراقی می تپد. شرق محل طلوع خورشید است و برای ما، ظاهرا غرب محل غروب آن است و این البته سخنی بیشتر نمادین است تا اصیل؛ چرا که خود غرب نیز پاره ای جغرافیایی است و این پاره نیز طبعا مشرق و مغربی دارد؛ منتها نمیتوان نادیده گرفت که اندیشه ها و مکاتب معنا گرا بیشتر در شرق روئیده اند تا در غرب؛ از جمله همه ادیان بزرگ عالم؛ و حتی ادیان بی خدا مثل بودیسم؛ و این نیز البته مایۀ افتخاری برای ما شرقی ها نیست؛ چرا که گاه میبینم در غرب دارد توجه به معنا و معنویت بیشتر بروز میکند، تا اینجا که ماییم، و اسیر غروب آگین ترین اندیشه های مادی، اما بنام دین!
در بارۀ آنچه دوستت گفته است، البته بسیار میتوان گفت و شنید، اما من میخواهم بنحوی روان، برای توضیح در باره مُرادم، یک مقدمۀ فلسفی ساده بیاورم تا بتوانم بر پایۀ آن، دیدگاهم را مقبول تر بیان کنم:
دخترم؛ برای پاسخ به اینکه اصلا ازدواج چه معنا دارد و همجنس گرایی چه (؟)، از آنجا که این دو مقوله، مقولاتی انسانی و مربوط به بشراند، طبعا لازم است به یک تعریف مشترک در بارۀ انسان برسیم؛ چه اینکه اگر نگاه مشترکی در بارۀ انسان نداشته باشیم، طبعا به مقولات در باره آدمی و نیز نیازها و حقوق او نیز نمیتوانیم بدرستی بیندیشیم؛ درست مثل اینکه بگوییم چون درخت عنصری مادّی است و پرندگان نیز مادّی اند و هر دو از تراکم اتمها تشکیل شده اند، در باره هر دو نوع، میتوان داوری یکسان کرد و احکام یکسان صادر نمود؛ مثلا همانقدر که حقّ داریم درختان را قطع کنیم، میتوانیم به کمر پرندگان نیز تبر بزنیم؛ و چون چنین است، و از آنجا که انسان نیز لاجرم از نوعی چینش اتمی در وجود آمده است، لابد بر کمر وی نیز میتوان تیشه و تبر زد!
اما چرا برخورد ما با درخت و پرنده و آدمی متفاوت است؟
زیرا از آنها تعاریف متفاوت داریم. من کاری به درستی تعاریف ندارم. البته ممکن است تعاریف من با شما و شما با دیگری فرق داشته باشد و ما حق داریم نگاه و تعریف متفاوت به اشیاء و در بارۀ چیزها داشته باشیم؛ اما یک چیز مسلّم است و آن اینکه داوری ما در بارۀ درخت و پرنده و آدمی، لاجرم از تعریف ما از آنها متاثّر است. مثلا من میگویم درخت، یا اعصاب ندارد، یا از اعصاب بسیار غیر حسّاسی برخوردار است و لذا در صورت نیاز میتوان آن را بُرید؛ همچنین حیوانات از سلسله اعصابی بمراتب ضعیفتر از آدمی برخوردارند و لذا اگر بقای آدمی بسته به تغذیه از حیوانات باشد، میتوان برخی از آنها را صرف بقای انسان کرد؛ منتها چون حیوانات از اعصاب حسّاستری نسبت به گیاهان برخوردارند، برای صرف آنها به انگیزۀ بقای آدمی، باید طوری آنها را ذبح کرد که کمترین درد را بکشند و بسرعت از رنج ذبح خلاص شوند؛ اما آدمی را بهیچ وجه نباید کُشت، مگر اینکه فردی نابودگرِ دیگر آدمیان باشد و مرگ وی به بقای نوع بشر کمک کند؛ که تازه در همین باره نیز شبهاتی وجود دارد و مثلا گفته میشود آدمیان شرور بیش از آنکه متاثّر از تصمیم خود به شرّ و بدی باشند، متاثّر از ژن و تاریخ و جغرافیا و خانواده و اجتماعی اند که در آنها بالیده اند و لذا چون تاثیر عوامل بیرونی بر آنها بیشتر از عوامل درونی مثل اراده و تصمیم است، کشتن حتّی اشرار جایز نیست و لذا میبینی که اعدام در بسیاری از کشورها از حوزۀ احکام قضایی حذف شده است.
بسیار خوب؛ پس چگونگی برخورد و مواجهۀ ما با درخت و پرنده و آدمی، علی القاعده متاثّر از تعریفی است که از آنها یا پاره ای از وجود آنها داریم.
اکنون سؤال این است: در باره ازدواج زن و مرد، و یا زندگی همجنسان با هم، چه نظری داریم؟
پاسخ من این است: تا تعریف خود را از انسان روشن نکنیم، پاسخ به سؤال مذکور چندان منطقی بنظر نمیرسد.

اما تعریف ما از آدمی چیست؟
البته کار مشکلی است. یکی از بهترین کارها که در این زمینه دیده ام، «انسان موجود ناشناخته»، اثر گرانسنگ دکتر «آلکسیس کارل» است.
براستی انسان جانوری ناشناخته است. فرضیه های علمی معتبر به ما میگویند آدمی محصول تکامل دیگر جانوران است؛ اما این جانور موجودی بغایت غریب است و فی الواقع مجهول! در میان ما مسیح و گاندی و علی هست تا هیتلر و آتیلا و ملا ابوبکر بغدادی و فلان ملای ایرانی که گاه به هم باجی نمیدهند، اگر موقعیتی پیدا کنند؛ و حالا چکمه پوشانی آمده اند که گاه میبینی ملاها در مقابل آنها قدّیس میزنند!
و خلاصه اینکه البته نمیتوان ادعای شناخت آدمی و آدمیت را بکمال و تمام کرد؛ اما میتوانیم بر پایۀ همین شناخت محدود که از انسان داریم، تعریف یا تعاریفی از او بدست دهیم. میدانیم که آدمی طبیعت و واقعیتی فیزیکال دارد و بر پایۀ آن، نیازهایی، که پاسخ به آنها ضامن بقای ماست: مثلا باید بخوریم و بیاشامیم و تولید مثل کنیم و اینهمه را نیز با رضایت انجام دهیم تا بمانیم.
میدانیم که که وجه تمایز و بلکه امتیاز ما بر دیگر جانوران، ظرفیتهای بیشتر ذهنی و عقلانی ماست و نیز قوّۀ تجزیه و تحلیل و استنباط؛ میدانیم که بر خلاف اکثر جانوران، رضایت آدمی از زندگی تنها با تأمین خورد و خوراک و برآورده شدن نیاز های جسمی و جنسی اش، به دست نمیآید و لذا گاه افرادی را میبینیم که با وجود تأمین مالی و دیگر نیازهایشان، دست به خودکشی میزنند و …..
بسار خوب؛ مجموعۀ این ویژگی ها نشان میدهد که ما آدمیان زندگی میکنیم؛ در حالی که جانوران دیگر، فقط زنده اند؛ و فرق است میان زنده بودن و زندگی کردن!
در زندگی، معنا و عقل و عقلانیت و قوّۀ تجزیۀ و تحلیل و عشق، که فراتر است از دوست داشتن، وجود دارد؛ اما جانوران در زنده بودن با ما وجه اشتراک دارند بدون اینکه مشخصّات زندگی کردن را – که برشمردم – داشته باشند.
باری؛ یکی از مهمترین تفاوتهای ما با دیگر جانوران – چنانکه اشاره کردم – این است که در زندگی باید معنایی وجود داشته باشد و زندگی بدون معنا، در واقع زندگی نیست؛ و نه تنها زندگی باید دارای معنا باشد، بلکه باید عنصر انسانی زنده، آن معنا را خود فهم کند؛ بعبارت دیگر، البته زندگی جانوران نیز دارای معناست؛ اما آن را ما میفهمیم، نه خودشان!
اکنون این را میپرسم که معنای زندگی ما چیست؟ ما در چه صورت معنادار زندگی میکنیم و در چه صورت بی معنا؟
فرض کن در یک ترمینال هوایی با دوستی برخورد کنی و از وی بپرسی «از کجا میاید و به کجا میرود؟» او طبعا خواهد گفت از شهر مثلا «ت» حرکت کرده و بنا دارد به شهر «م» برود؛ لابد به وی خسته نباشیدی خواهی گفت. اما اگر پاسخ دهد «نمیدانم از کجا میآیم و به کجا میروم»، احتمالا به امدادگران ایستگاه رجوع کرده و از آنها برای کمک و درمان وی درخواست خواهی کرد!
چرا؟ چون احتمال میدهی طرف مشاعرش را از دست داه باشد؛ زیرا «معنا» ندارد کسی بی حساب و بی معنا و بی هدف، از جایی به جایی برود!
دخترم؛ ما آدمیان روزی متولّد میشویم و روزی میمیریم و «سفر تولّد تا مرگ»، همین زندگی است که با آن مواجهیم؛ و در واقع اگر ندانیم از کجا آمده و به کجا میرویم (؟)، این سفر، یعنی زندگی، بی معنا میشود؛ و زندگی، تبدیل به زنده بودن؛ و حیات انسانی، تبدیل به حیات جانوری!
میدانی دخترم؟ تاریخ دین و فلسفه را اگر خلاصه کنی، تاریخ پاسخ دادن به همین سؤال است: از کجا آمده ایم؟ به کجا میرویم؟ و معنی این آمد و شد، چیست؟
پیامبران مدّعی اند که ما دیده ایم آدمی از کجا آمده و به کجا میرود؛ اما فلاسفه با تلاش و صرف شدّت و حدّت ذهنی، در پی کشف معنای زندگی اند؛ البته برخی فلاسفه، رؤیاهای پیامبرانه را عقلانی نیز تعریف میکنند؛ و برخی غیر عقلانی.
برای اینکه بدانیم از کجا آمده ایم و به کجا میرویم، باید بتوانیم «بیرون از این زندگی» بایستیم؛ یعنی باید بتوانیم قبل از تولد و بعد از مرگ را ببینیم! و پیامبران مدّعی اند که در یک سفر روحانی و گاه در سفرهایی روحانی و رازآلود، پیش و پس از حیات را دیده اند؛ و در قبال آنها، پاره ای فیلسوفان بر آنند که این نوع رؤیت امری است ممکن و معقول؛ و عده ای دیگر میگویند ناممکن است و نا معقول.
اما هر چه هست و نیست، نکتۀ مهم این است که یا باید معنای زندگی را به روایت پیامبران باور کرد؛ یا برای زندگی لاجرم معنایی تراشید تا قابل تحمل شود. زندگی بی معنا، واقعا غیر قابل تحمل است و دست کم، تحمل آن بسیار مشکل!
…. گمان میکنم بر سر ضرورت زندگی و حیات معنا دار، کمتر کسی مخالفتی داشته باشد و معلوم است که زندگی بی معنا، واقعا بی معناست!
و گفتم که یا این معنا هست و موجود است و ما آن را کشف میکنیم (باور متدینین) و یا نیست؛ اما لاجرم باید معنایی برای آن تراشید و درست کرد. در جای دیگر نیز گفته ام که محمدرضا پهلوی در کتاب «گفتگو با تاریخ»، وقتی با تعجّب «اوریانا فالاچی» از ادعای مذهبی بودن خود رو به رو میشود، میگوید «من مذهبی ام و به قدّیسین باور دارم. جهان دارای خداست و اگر نبود، باید خدایی برای آن میساختیم»! (نقل بمضمون)
شاه و یا هر عقل ناقص و کامل دیگر، علی القاعده باید در پی کشف یا ساختن معنایی برای جهان و زندگی باشد؛ در نگاه دینی به جهان نیز، «خدا» معنا و توجیه و بلکه محکمترین توجیه وجود و معناداری عالم و آدم است؛ یعنی با حذف او، جهان بی آغاز و بی انجام، و لذا بی معنا میشود.
بسیار خوب؛ آدمیان برای توجیه جهان و معنای زندگی، به خدا نیاز دارند، یا تفسیر و تعریفی از وجود که برای زندگی شان تصویری معقول به دست دهد؛ بعلاوه، بقای انسان و حیوان و گیاه، وابسته به توالد و تناسل است و با عنایت به آنچه آمد، اولا همجنسگرایی متعارض و متناقض با ادامه حیات آدمی و بلکه جانوران و گیاهان است و در میان گونه های جانوری، تنها در میان بخشی از جانوران – انسانها —، و آنهم فقط توسط اقلیتی از آنها، به مقوله ای مطرح بدل شده است؛ ثانیا، دست کم، با نیاز حیاتی به معناداری زندگی در میان اهالی دین تعارض دارد؛ چرا که هرچه ادیان در پی تعالی آدمی از مادّه به سوی معنا و تعالی اند، این فرقۀ جنسی، به دنبال تخفیف و تنازل حیات بشری به — حتی — مادون ماده است؛ یعنی رفتن به سوی لذتی مادون لذایذ جانوری!
در اندیشۀ دینی، ما از خاک برمیخیزیم و به گیاه بدل میشویم و آنگاه سر از حیوان در میآوریم و سپس قامت راست نموده و آدم میگردیم و پیامبران آمده اند تا سیر از آدم تا خاتم، و پس از آن را نیز، ولایت کنند؛ در حالیکه فرقۀ همجنسگرایی از خاک را نشان میکند و – با عرض پوزش – تا بیش از ماتحت انسان، توضیح و دلالتی ندارد. و بهر روی این فرقه باید ابتدا در باب معنای زندگی تصویر و توجیه خود را ارائه کند و سپس در منظومۀ معناشناختی مفروض خود، همجنسگرایی را تبیین نماید.
و اما در جامعۀ مدنی، حقوق این طایفۀ غریب، دائر مدار قراردادهای اجتماعی (قانون) است و بدیهی است که اگر گفتمانهای دینی و یا معنوی غلبۀ خود را از دست بنهند، اینان نیز در پی توسعۀ حقوق مدنی و اجتماعی خود خواهند افتاد و خدا میداند که بر سر ادامۀ نسل بشر چه خواهند آورد و فقط فرض کنیم که متمدنان راه قوم لوط را در پیش گیرند؛ و در مقابل آنها، داعش در اروپا و آمریکا رو به تکثیر نسل و حرث بیاورد و جمعیت پیرو امثال ابوبکر بغدادی در جهان فزونی گیرد!
و سرانجام، البته همجنسگرایی به عنوان «توهّم یک هنجار»، امری است، و همین، به عنوان «یک بیماری» ناهنجار و عارضه ای نامطلوب و تحمیلی و زخمی که بر پیکرۀ بخشی از مردمان چنگ انداخته، امری؛ چنانکه این محتاج درمان است؛ و آن یک البته نیازمند یک مبارزۀ نظری و اجتماعی و لاجرم قانونی.
باری، باید از روزگاری هراسید که که خواندن چنین سرودی اجتناب ناپذیر گردد:
کو دامن مهربانِ مادر
کو دامن مهربانت ای دوست
کو دامن مهربانت ای مرگ؟!
دخترم سارا؛ امیدوارم در این حوصلۀ تنگ، توانسته باشم در پاسخ به سوالات آن همشاگردی کمکت کرده باششم و از اینکه این مثنوی تأخیر شد نیز پوزش میخواهم. از خداوند برایت توفیق کسب معنای بیشتر در زندگی، طلب میکنم.

ناصر آملی. اردیبهشت ۹۵.

در بارۀ خبر و نظر، در باب شریعتی

استاندارد

نویسنده پیام فوق اولا خوب است بپذیرند و اعلام کنند که آنچه در باره دروغگویی شریعتی در باب مدرک تحصیلی اش در صفحه گفته شد، خود، دروغ، یا شبهۀ دروغ، یا اغفال شدگی، و یا اطمینان به یک خبر دروغ، بیش نبوده است؛ ثانیا روشن کنند که میخواهند در باره دیدگاههای شریعتی بحث شود، یا خبرهایی در بارۀ او؟
این روزها مُد شده که در بارۀ آن مرحوم میگویند که «میگویند (!) وی با ساواک همکاری میکرده و در عین حال رهبر عقیدتی انقلاب علیه شاه و ساواک شاه بوده و مردم را تحریک به شورش میکرده و در عین حال تریاکی هم بوده و مدرک نداشته و با این همه در دانشگاه شاهی درس میداده و موهای پرپُشتی داشته و در عین حال بخاطر طاسی، کلاه گیس هم میگذاشته»!
بسیار خوب؛ اینها خبرهای زرد و خوشمزه ای است که میشود شب چهارشنبه سوری در مراسم ملاقه زنی آنها را گوش به گوش رساند و یا روز سیزده فروردین هر سال به نشر آنها پرداخت و بنابراین بر عهدۀ اهالی با کمالات رسانه و تاریخ است تا راست و دروغ آنها را برملا کنند و میدانید که دلیل نیز بر عهدۀ مدّعی است؛ نمیشود که کسی مثل بنده بگویم مثلا شجاع الدین شفا بقچه کش شاه بانو بوده و در عین حال کریستال و شیشه و گاهی ماری جو وانا هم مصرف میکرده، اما توضیح ندهم و اثبات نکنم که آیا اصلا در آن دوره، شاهبانو به حمام قصرش میرفته یا عمومی؟ بعد هم آیا بقچه داشته یا ساک حمام و از همۀ اینها گذشته اصلا آیا در آن دوره کریستال و شیشه بوده یا نه؟ ماری جو وانا تازه پیش کش. بنابراین همان که عرض کردم: البیّنه علی المُدّعی!
اما در بارۀ عقاید و مکتب شریعتی نیز نقل و البته نقد و ردّ و اثبات بسیار شده است و کار درستی هم هست و هر اهل فکری باید چه در زمانۀ خودش و چه بعد از آن مورد بیرحمانه ترین انتقادات منطقی قرار گیرد. آنچه از شریعتی در بالا نقل شده نیز مشمول همان قاعدۀ و ضرورت نقد و انتقاد است و باید دید چقدر درست میگوید و چقدر نادرست.
شریعتی ظاهرا طبق نقل فوق دو ادعا کرده:
— ملیّت ایرانی پس از حملۀ عرب بوجود آمد.
— حتی یک چهرۀ برجسته تاریخی بجز امثال بوعلی و خوارزمی و …. که مسبوق به پس از اسلام هستند، در پیش از آن وجود ندارد.
باری، سخن اوّل شریعتی درست است و نادرست! درست است، چون مقولۀ ملیّت یک مقولۀ مدرن است و متعلّق به جهان جدید و دوران شکل گیری «دولت – ملتها»، که در واقع شکل بارز آن پس از مشروطیت و بویژه در دوره پهلوی اول، تا حدّی در ایران نمود یافت. و نادرست است، چون پس از اسلام نیز ما تا دوران اخیر با مقوله ای بنام و اصطلاح ملیّت رو به رو نبوده ایم؛ و نیز نادرست است اگر بپذیریم که «سلطه یک حکومت و نظم سیاسی در یک ساحت سرزمینی را نیز شکل گیری ملّت و ملیت تلقّی کنیم»؛ که گرچه تلقی درستی نیست، اما رایج است؛ کما اینکه ما با سهل گیری، مادها و هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان و حتی پس از آن دولتهای پدر سالار (پاتریمونیال)ِ زیر سیطرۀ خلافت اموی و عباسی و سپس دولتهای تا دورۀ صفوی را نیز « دولت – ملت» ایرانی مینامیم؛ که ایرادی نیز ندارد، اما بیشتر محصول جمع زدگی مورّخان دوران اخیر است و البته همۀ حکومتهای مذکور نیز هریک، چه با ریشۀ پارسی و چه عرب و ترک و غز و قز و مغول و تاتار و صوف و صوفی و کرد و افغان (کم از دست این جانوران مهاجم نکشیده ایم؛ تا زماننا هذا و همین ۳ سال پیش، از سلطان محمود سمنانی، یار غار عیسی مسیح و هوگوچاوز)، بهر حال بی نسبت با ایران و ایرانیّت نبوده اند؛ منها محدود و مقیّد به خاک، نه نژاد و خون.
جالب است بدانید که در دورۀ رضا شاه است که کلمۀ «ایران» وارد ادبیات سیاسی و ژئوپولوتیک جهان میشود و اتفاقا مرحوم فروغی به این کار رضا خان خُرده گرفت و میگفت جهان با واژه «پرس»، «پرش»، و «پرسین و پرشین» خو کرده بود و وقتی ما به جای آن واژه های همریشه و معهود و مأنوس، «ایران» را نهادیم و آن واژه ها را حذف کردیم، در ادبیات جغرافیایی جهان نسبت به خودمان نوعی سردرگمی ایجاد کردیم! و این اعتراض فروغی واقعا بیراه نیست؛ چون الان نیز مردم سرزمینهای دیگر بر روی نقشه های قدیمی تر، بیشتر پرس و پارس را میشناسند، تا با تلفظ غربی، «ایرِن و ایرِینیِن». حالا بگذریم که یک بچه نابغه در بغل مامانش پیدا میشود و در آمریکا به زبان اسپانیولی میگوید : محمود محمود، و منظورش هم رئیس جمهور خُل و چِل قبلی همان ایرِن بوده است. بالاخره بقول شیرازیها «تا نباشد چیزکو —— دروغ نمیگو، پینوکیو»!

اما در بارۀ ادعای دیگر دکتر شریعتی لازم نیست دعوا راه بیندازیم و «رگهای گردن بحُجّت قوی» کنیم؛ بلکه خوب است بقول شیخ اجل «دلایل قوی و معنوی» بیاوریم و یک دانشمند پیشا اسلام را معرّفی کنیم و یک اثر مهم و ماندگار و بدرد خورِ وی را نام ببریم تا شریعتی سیه روی شود و شجاع الدین شفا و جناب پورداوود و احمد کسروی، سپید روی.
البته منظور تلویحی من — زبانم لال — این نیست که ایرانیان استعداد دانشمند پروری نداشته اند؛ که اگر چنین بود مولوی و حافظ و ابوریحان و خوارزمی و رازی و بوعلی و … نیز از میان این قوم برنمیخاست؛ منظور این است که باید تامل کرد که چرا قبلا چنین چهره هایی بوجود نیامده اند؛ و حتی پس از اسلام نیز در میان عربها یا بوجود نیامده اند و یا بسیار کم آمده اند؛ و اکثر دانشمندان دوران پسا اسلام یا ایرانی بوده اند، یا افریقایی و اندلسی؛ و طرفه اینکه دستور زبان عربی را نیز یک دانشمند ایرانی نوشته است و خود عربها یا نتوانسته اند و یا لازم نمیدانسته اند! اما و صد اما که:
چه جای گُل، که درخت کهن، زِ ریشه بسوخت
از این سموم نَفَس کُش که در جوانه گرفت
زهی پسند کماندار فتنه، کَز بُنِ تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا، نشانه گرفت! (سایه)

در بارۀ «حقّ» و «تکلیف» و «حدِّ» اخلاق بر دستانِ «شرع»

استاندارد

یکی از مهمترین، و بلکه کانونی ترین اصلِ «آدمی شمولِ» اخلاق، «رواداری» است؛ همان که «آنچه بر خود نمی پسندی، بر دیگری نیز مپسند»؛ و بر عکس، «آنچه بر خود روا میداری، بر دیگری نیز بدار.»

«رواداری»، به عنوان یک اصلِ اصیل و «فرادینی و ورادینی و بلکه فرا و وراایدئولوژیک» و در واقع «پیشاعقیدتی»، مقدمه و میزان و محک و ملاکِ سنجشِ «خوب و بد، و شایستۀ پذیرش بودنِ» هر عقیده ای است؛ چه دینی، و چه غیر دینی.
بعبارت دیگر، دین و عقیده نمیتواند بگوید چه چیز خوب است، و چه، بد؛ بلکه میزان و ملاکهای اخلاقیِ سنجشگرِ خوبی و بدی اند که میتوانند گفت کدام عقیده – حتّی دین – خوب است، یا بد؛ شایستۀ پذیرش است، یا نه! ( شاید لازم بتوضیح نباشد که البته برای فردی که دینی را برمیگزیند، گزاره ها و توصیه های مختار آن دین، البته اخلاقی تلقّی میشوند؛ برای خود وی، نه نامؤمنان به دینِ وی.)
بنابراین، «اخلاق، میزان سنجش عقیده است؛ نه برعکس»؛ و بر پایه همین گزاره – بفرض پذیرش صِدق آن — «ما حق داریم هر عقیده ای را مورد سنجش و پذیرش قرار دهیم و حقّ داریم و باید این حق را برای دیگران – هر که – نیز روا بداریم.»
همینجا میتوان به داستان «حقّ» و «تکلیف»، ورود کرد: ما «حقّ» داریم هر عقیده ای را مورد سنجش و پذیرش قرار دهیم؛ و لذا، «تکلیف» داریم همین حقّ را برای دیگران نیز منظور کنیم و برسمیت بشناسیم؛ این همان نسبت برابر و «دیالکتیکی» میان حقّ و تکلیف است که بر پایه نگاه خوشبینانه و «درون دینی – پساعقیدتیِ» امثال من، «سنتز» آن باید علی القاعده، «غنای زیست اخلاقیِ» بشر باشد که انبیاء، بدان مبعوث شده اند؛ و البته میدانم این تعریف از فلسفه و نقش دین، موجب رویش سؤالات بسیار میشود و شده است و تدارکاتی نیز برای پاسخ بدانها صورت گرفته و میگیرد.
اکنون بنحو خلاصه، اشاره ای عرض میکنم به مبحث این چند روز در صفحه:
آیا فلان مثلا عالم دینی در ایران، و ابوبکر بغدادی در بغداد و شام و وزیرستان پاکستان، «حقّ» دارند بغدادی صفت، با همه ویژگیها و مشخٌصات عقیدتی خود باشند و بمانند؟
بله؛ پاسخ مثبت است؛ امّا بشرطها و شروطها؛ منوط به اینکه به «تکلیفِ» پذیرشِ «حقِّ حضورِ» دیگرباشان و دیگربودگان و دیگرآیندگان، پابند باشند! امّا نیستند؛ و چه باید کرد؟
اخلاق فردی در عرصه عمومی و در تاریخ مدرن، تبدیل به قاعده و قراردادِ سَیّال شده و میشود و در واقع، قانون همان ادامه و استمرار اخلاق ذاتی و فردی، در عرصه عمومی است؛ لذا ما باید، و بنحو اجتناب ناپذیر، به سوی نهادهای «فصل مخاصمه» برویم؛ و میرویم؛ و این اجتناب ناپذیر است.
آدمیان از تناقضِ ویرانگرِ نهفته در ذاتِ «ناسیونالیسم»ی که تبدیل به ایدئولوژی شد، سر از «نهاد فصل مخاصمه سازمان ملل» درآوردند؛ و همین آدمیان ناگزیرند از تناقضِ آدمی سوزِ نهفته در ذات ایدئولوژی ها – چه دینی، چه غیر دینی —، تن به «نهاد فصل مخاصمه سازمان نِحَل» (فرقه ها) بدهند؛ کما اینکه داستان حقوق بشر از همین نقطه عزیمت برخاسته و باید عرض و طول و سازمان و کارآمدی ضمانت شده بیشتری پیدا کند و ان شاالله خواهد کرد و بنظر نمیرسد چشم انداز دیگری متصوَّر باشد.
باری، تنها چنین قرار دادهای قابل اجرا و متکّی به الزامات و سازوکارهای عملی و حتی تنبیهی جدّی است که میتواند بر دست و پا و چنگالهای خونین این «اژدهای دیروز یخزده از فراق قدرت، و امروز خزیده به وصال گرمای قدرت در عراق و شام، خودی و غیر خودی»، قید زند و «حدّ» جاری کند. در واقع باید «حدود اخلاق» را بر «شرعِ غیر اخلاقی* و فرا اخلاق»، جاری کرد؛ در حالیکه مأخذ این حدود، قرارداد ناشی از اجماع وجدانی آدمیان است، نه «نمایندگیهای خود خواندۀ بِرَندهای الهی»!
ناصر آملی. نوروز ۹۵. پس از انفجارهای بروکسل.
*— شرع ذاتا باید اخلاقی باشد؛ اما چنانکه میبینیم جان آدمیان بیگناه را دارند بحکم شرع میگیرند و اخلاق «بود» را فدای جامعۀ «موعود» میکنند!

در باره‌ی مباحثات گروه (۱)

استاندارد

آن شب قرار بود این بنده نظرم را در باره دموکراسی و دوران خاتمی عرض کنم و سپس به سوالات محتمل پاسخ دهم؛ اما کار به مجادله انجامید و گفتگو ناتمام ماند.
باری، فضای مجازی فرصت خوبی برای گفتگو و نزدیکی اندیشه هاست. میشود در این فضا هر کس دیدگاه خود را بگذارد و اهالی صفحه نیز داوری کنند و سپس خود نیز نظر بدهند. مجادله اما چندان مطلوب نیست. در کار مجادله، معمولا دعوای حنجره ها درمیگیرد و بجای معناها، صداها با هم درمیاویزند و رگهای گردن جای را بر برهان و حُجّت، تنگ میکند و در هیاهوی صدا و فریاد و گرد و غبار نفس و نَفَس، علی الاغلب حقیقت گم میشود.
بهر روی قرار شد در پاسخ به سوالات مصرّانه ای که برخی دوستان کردند، من نظرم را آشکارا در باب وقایع ۸۸ به عرض گروه برسانم؛ منتها هنوز به این مقوله نپرداخته بودم که برادری مرا متهم کرد که تو دین را مانع پیشرفت معرفی کرده ای و بعد نیز معلوم شد که آن دوست عجول، رَجما بِالغیب، اتهامی زده اند؛ و آنچه من در سخنرانی دانشگاه پزشکی بیرجند گفته ام، در باب فصل (جدایی – مرز) منطقی میان علم و دین بوده است و نمیدانم آن برادر از آن فصل چگونه مفهوم ممانعت دین در برابر پیشرفت را برداشت کرده بودند(!) که لابد خود توضیح میدهند. واما وقتی متوجّه خطای اخلاقی خود علیه یک برادر دینی شدند نیز لازم نیست عذر بخواهند؛ اما کافی است مِن بعد انصاف را رعایت کنند و من نمیفهمم طرفداران احمدی نژاد یا دیگر اصولگرایان، چه بهره ای از بی دین معرفی کردن همنوعان خود میبرند!
معمولا پیروان ادیان تلاش میکنند تا تعداد خود را بیشتر نشان دهند؛ در حالیکه در اینجا اصولگرایان در کورس و حرص قدرت، مایل اند همه را بجز خود بی دین معرفی کنند و مثلا وقتی احمدی مادر چاوز را در آغوش میکشد سکوت کنند و در یک تصویر مبهم نشان دهند که در یک لحظه دست خاتمی به دست دخترکی خورده است؛ یا وقتی او دست خود را دراز کرده، خاتمی نیز اجابتی کرده است.
البته من خطاهای احمدی را به بغل کردن مادر چاوز تنزّل نمیدهم و بلکه آنرا اصلا خطا نمیدانم. آن زن در یک لحظه بنا بر فرهنگ خود احمدی را درآغوش گرفت و این یک نیز غافلگیر شد و در واقع نمیتوانست آن زن را هل دهد و از خود دور کند! در آن فیلم نیز که من از خاتمی دیده ام، خاتمی در حال عبور از مقابل صفی از دوستداران خود در ایتالیاست و در این بین، دختری دستش را دراز میکند و دستش به دست خاتمی میخورد، یا خاتمی دستش را کنار نمیکشد.
از این گذشته، اصلا در همین حوزه قم مجتهد بزرگوار و بسیار با سوادی است که متخصص فقه تلفیقی است و حتی در فقه اهل سنت نیز مجتهد است و در فقه شیعه نیز مجتهدی مسلّم، بنام آیت الله ابراهیم جنّاتی، که دست دادن زنان با مردان را بشرط فقدان انگیزه و حس التذاذ، مباح میداند. این عالم بزرگ و فرا ملیتی، مرجع نیز هست و میتوان به وی رجوع کرد و هیچ منع شرعی و فقهی نیز ندارد. من مصاحبه ای از وی خواندم در مجله حوزه که گفته بود پس از یک سخنرانی در جمع زنان غربی در باب حقوق زن در اسلام، خانمی که از محتوای سخنان وی به هیجان آمده بوده به سوی وی خیز برداشته و این عالم روحانی برای اینکه آن زن وی را در آغوش نگیرد – که عادت آنهاست – دست خود را دراز میکند و با وی دست میدهد!
بگذرم. اکنون من ناگزیرم ابتدا به نسبت میان علم و دین اشاره کنم و سپس به وقایع سال ۸۸ بپردازم.
چنانکه گفتم دین و علم از جنس هم نیستند و با یکدیگر بکلی متفاوتند، البته نه متناقض؛ و منظورم از علم نیز علوم تجربی است. علوم تجربی، مثل طب و فیزیک و شیمی و نجوم و امثال ذالک ربطی به دین ندارند؛ نه دین از دل علم بیرون آمده است و نه علم محصول دین است و هکذا فلسفه. البته فلسفه و علم میتوانند به فهم دینی کمک کنند و نیز دین میتواند به انگیزه های توسعه علم و فلسفه کمک کند. نسبت علم و دین به نسبت اتوموبیل و راننده میماند. ما متدینین میتوانیم ادعا کنیم که با رانندگیِ دین، ماشینِ علم به مقصد بهتر و انسانی تری میرسد؛ ولی نمیتوانیم ادعا کنیم که دین ماشین بهتری میسازد؛ چرا که اساسا کار دین تولید علوم تجربی و نیز فراورده های آن نیست.
ظاهرا رفیق منتقد ما به فرق فارق دانش و علم توجه نکرده اند. هر دانستنی و از جمله علم، در زمره دانش بشری است؛ اما هر دانشی لزوما « علم تجربی » نیست؛ مثلا دانش جفر و اسطرلاب نیز دانش است و نیز تعبیر خواب؛ اما اینها لزوما علم تجربی نیستند و همچنین فلسفه و نیز دانش دینی که خود این دانش نیز لاجرم متضمن حصول ایمان نیست؛ که خود باز مقوله ای دراز دامن است.

البته در مثل مناقشه نیست و دانش دینی قابل قیاس با دانشهای دیگر. بنابراین وقتی من در بیرجند از علم سخن میگفتم، باقتضای فضای علمی دانشکده پزشکی، سخنم معطوف به علوم تجربی بود؛ ضمن اینکه بهیچ وجه سخنی از ممانعت دین در برابر پیشرفت نگفتم و نسبت دادن چنین گزاره ای به این حقیر دروغ محض، و دست کم یک خطای فاحش است.
بگذارید مثالی بزنم: وقتی پیامبر میفرمود «علم را حتی در چین بیاموزید»، منظورشان دین نبود؛ دانش دینی نیز نبود؛ بلکه علوم تجربی بود؛ و وقتی از دانش مهندسی سلمان فارسی در حفر خندق بهره بردند، این دانش، همان علم تجربی بود، نه دانش دینی؛ و وقتی هنگام بیماری خود حضرت نزد طبیب میرفتند به علم تجربی طبیب متوسل میشدند، نه به علم دینی او! اگر طب محصول دین میبود، چه ضرورت داشت که پیامبر یا امام علی و دیگر ائمه برای مداوا در هنگام بیماری به اطبا مراجعه کنند؟
و اما و صد اما، وقتی پیامبر میفرمود « من شهر علم ام و علی دروازه آن است»، منظور حضرتش دانش دینی و وحیانی بود، نه علم تجربی. بله؛ بین این دو یک فصل فاصل منطقی و نوعی است؛ این چیزی است و آن چیزی. ( ادامه دارد )

ناصر آملی. دیماه ۹۴.

بثّ الشّکوا

استاندارد

این روزها کمتر توانسته ام صفحه را نگاه کنم؛ چرا که در سفر بودم و فرصت کم. اما چند روز پیش دیدم که برادرم جناب رضایی گله ای کرده بودند از بسیجی های دیروز و منتقدین امروز این سازمان و بعضا اعضای آن؛ و در آن طعنی نیز نهفته بود که همه میگویند « پیش از این بسیجی بودیم » و اینک کذا و هکذا !
اما من ندیدم که همه گفته باشند بسیجی بوده اند، جز اندکی، از جمله این حقیر؛ که در دوره شباب گهگاه سری به جبهه ها زده؛ و قدری مزه خون خود را چشیده؛ و چه سرها و دستها و پاها را بریده دیده؛ و در میان چه حجمی از خاک و خشم و خون دویده؛ و یا للعجب که چگونه تا این روزها رسیده، و تاب آورده، از آنهمه خشم و خوف و خون و خطر، که بر ما رفت؛ و ما را صد البت که بسخت جانی خود این گمان نبود.

بله، من و چه بسا بسیار همچون من، پُریم از آن خاطرات شورین و شرنگین؛ وهمین خود نشان میدهد که جنگ، یعنی « آن روز واقعه »، که اکنون میهنی اش میخوانم، در انحصار هیچکس نیست، بویژه انقلابیان انقلاب ندیده و رزمندگان رزم نادیده، و در خیابان و خیمه چای و نسکافه، قطار فشنگ بسته!
دیگر اینکه برادرم رضایی یک خطا نیز میکنند و آن اینکه بسیجی را چنان تصویر میکنند — خواسته و ناخواسته – که گویی بدون تصوُّر خیمه و بارگاه خیابانی و چای مفت و مجّانی و فریادهای گوش کر کُن راه بندانی و آزار رسانی و اکنون حضور در کنار لشکر بشّار بعثی آنچنانی، هیچگاه معنای دیگری نداشته است!

من با همه احترامی که برای این عزیز « اینک بسیجی » قائلم، و بردباری اش را برغم عادت مألوف هموندانش، ارج مینهم، ناگزیرم به عرضش برسانم که آری « آنچنان » بود برادر؛ نه « اینچنین »!

باری، من نیز در روزگاری طعم بسیجی بودن را چشیده ام؛ اما نه همراه با « تیمسار نقدی »؛ بلکه در پی فرماندهانی همچون « همّت و باکری و امیرخانی »، که عاشقانه به لقای ربّ الجمیل رفتند؛ و شیرانی چون « هادی سعادتی »، که همسنگری میگفت در شب واقعه، از « حُفره تَرکش بُرده کِتف او » در آن شب خونین ماهتابی، ماه را بعینه دیده است؛ آنقدر که جای ترکش گشوده بوده و هادی همچنان ایستاده، گوشی رادیو ( بی سیم ) در دست و فرمان دهنده و دغدغه خون بنا حق ریخته فرزندان خلق را مزیده!
هادی اکنون از نوادر آثار نفیس جنگ است که پاک و دست ناخورده و بهره از جنگ نابُرده، با تنی مجروح و روحی زخمی، دوران بازنشستگی اش — از معلمی — را میگذراند، شیر بیشه آزادگی و زهد.

او درست در غروب جنگ نزد محسن رضایی رفت و گفت: « جنگ تمام و کار ما تمام؛ و اینهم کلید بهشت؛ بار دیگر اما، هر گاه غریو توپ و صیحۀ خمسه خمسه برخاست، ما هستیم برادر؛ و این نیز آدرس من: مشهد مدرسه راهنمایی …. »
او به مدرسه اش باز گشت و گنجینۀ سینه اش را به ایلغار ستاره و قُپّه نداد. من نمیگویم هر که ماند سینه خود را بتاراج داد؛ اما میگویم هادی حتی تن به معامله مشروع با خدا نیز نداد و نعمات وی را به قیمت وجه جمیلش نخرید و از این معامله نیز دست کشید.
و همچون هادی، اما نه در اندازه او، کم نیستند و گناهی ندارند جز اینکه نخواستند و نمیخواهند جنگ و زخم و خون را، دستمایه سلیطه سیاست و سیطرۀ قدرت، و برج سازی بر روی کوخ، و پهلوبرآوردن در کاخ، کنند و همسو و دست در گردن « برادران قاچاقچی »، کمر همت به برپایی مدینۀ فاضله در « ناکجا آباد هزاره سوّم »، بربندند.

خطاب به برادرم رضایی میگویم:
ما نه در انقلاب، مصباح و احمد خاتمی و جنتی و علم الهدی را دیدیم و شناختیم، نه در جنگ امثال نقدی را؛ جز در توزیع هندوانه در ستاد و کمپ های اهواز؛ سر و کله این جماعت، در پسا انقلاب و پسا انحراب پیدا شد.
میدانم و اعتراف میکنم که سادگی ورزیدیم. ما بدنبال آزادی و عدالت راه میامدیم و کی و کجا حتی در خواب میدیدیم که همشاگردی تنبلی که در « تحکیم » راهش نمیدادیم، روزی با کمک همان پهلو برآوردگان، به سازمان ملل برود و خطاب به سنّیان عالم، دعای فرج بخواند و در کوره جنگ فرقه ای بدمد و در واقع با هر نفسش شمعهای تولد اسرائیل را فوت کند و از دست احمد جنّتی تقدیریّه الهام الهی دریافت کند و مصباح یزدی بنجاق دعای شب مؤمنان را زیر بغلش بگذارد و شرف و حیثیّت و ضیاع و عقار تاریخی یک قوم، از این مضحکۀ ابوالعجائب، بر باد رود؟!
من در پی توجیه خطاهای خود و هموندانم نیستم. ما ذلیل جهل خود بوده ایم؛ اما به شما میگویم کریم دانش و حافظه تاریخی خود باش؛ نکند استعداد رستگاری خود را به پلشتی اهالی ریاکار و دین فروش قدرت، تاخت زنی. و از من مرنج برادر؛ که من هر چه را از دست داده ام، اما همین یک در حافظه ام نقش بسته است که « چو میبینی که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است. »
راستی چرا نگاهی به همین تاریخ نزدیک نمی افکنید؟
اصحاب و حواری درجۀ اول حوالی امام و رهبر بلامنازع انقلاب چه کسانی بودند؟
بگذار برایت بشمارم:

منتظری-طالقانی-مطهری-بهشتی-رفسنجانی-بازرگان-خامنه ای-اردبیلی-صانعی-طاهری اصفهانی-دستغیب-اشرفی اصفهانی-صدوقی-میرمفیدی-شیخ ابوالحسن شیرازی-موسوی خوئینی ها- و ….

از این عدّه، بجز رهبر که موضعش معلوم است، آنها که زنده اند، اصلاح طلبند ( و بعبارت ساده، ناراضی ) و آنها که در قید حیات نیستند، خانواده ها و مَن تبعی اصلاح طلب دارند؛ حتی اعضای خانواده امام —کلهم اجمعین— یا اصلاح طلبند و یا در زمره حامیان رفسنجانی؛ و چنین است که شما باید پاسخ دهید که چرا چنین شد و چنین است؛ نه امثال من که بر خوان آشی مهمانم که شوری اش دل آشپزباشیان و حال خلقی را، بر هم زده است.

و من براستی نمیدانم « بر کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندۀ خود را؟ » که لابد شما میدانید و من، نه.

ناصر آملی. دیماه نود و چهار.

زن، فلسفه، و دموکراسی

استاندارد

هانا آرنت  یکی از برجسته ترین فلاسفه معاصر جهان است که بنحوی تعمیق فلسفی اومانیسم مدیون تلاشهای نظری اوست. آرنت یک فیلسوف « زن » آلمانی و از شاگردان و شیفتگان هایدگر بود و در عین حال بشدّت دموکراسی خواه و متفکری بسیار یرجسته در باب مقوله اصالت انسان. از وی کارهای بسیار عمیق و مهمی منتشر شده است، از جمله  درسگفتارهای فلسفه سیاسی کانت   و کتاب مستطاب   حیات ذهن   که اخیرا به فارسی نیز در آمده است. حیات ذهن در واقع یک تریلوژی فلسفی است مشتمل بر   تفکر،  اراده،  و  داوری، که بدان   جمهور ذهن   نیز گفته اند. اثر مهم دیگر وی   وضع بشر   نام دارد که از پژواک آن در میان متفکران میتوان دریافت که این یک نیز اثری تاثیر گذار در حوزه فکر فلسفی مدرن جهان امروز است.
اما میدانید مسئله قابل تأمّل در باره او چیست؟

او در آثارش حتی یک صفحه در باب مسئله و مقوله و حقوق زنان سخن نگفته است! در حالیکه اولا وی در گریز از چنگ فاشیسم در آمریکا بسر میبرد و در همانجا نیز معتبر ترین کرسی های فلسفی اش را برپا داشته بود و طرفه اینکه حدود سی سال پیش از مرگش هنوز در آمریکا زنان حق رای نداشتند! او در سال ۱۹۷۵ بدروذ حیات گفت. ثانیا او و موجودیّت و هویّت نظری اش، اثبات کننده برابری و موجودیّت همتراز زنان و مردان و اصالت انسان، فارغ از جنسیت دو  وجهی و در عین حال واحد آدمی بود.

اما چرا با وجود نکات پیش گفته، وی از مقوله زن و زنان در عین زن بودن، و بلکه در حالی که خود  انسانی در اوج بود، سخن نگفت؟!

این نکته مهمی است؛ چرا که مربوط به یک انسان بسیار مهم است که تا حد زیادی فلسفه مدرن جهان وامدار اوست و اتفاقا همین فلسفه است که بندها و حصارهای زندان زنان را فروریخته است؛ و نیز زندانهای ذهنی و واقعی پیرامون همه انسانها را.
او از زنان سخن نگفت؛ اما به زن بودن و بلکه انسان بودن خود ظهور بخشید. او به اثبات حقیقت و اصالت آدمی فراتر از جنس و جنسیّت پرداخت و چون   « صَد » آمد، « نَوَد » را نیز با خود آورد   و این حاصل تلاش نظری ابر زن و مردانی است چون   آرنت، در حوزه انسان شناسی فلسفی.
اما در عرصه عمومی و سیاسی چه؟

مدل   هانا آرنت   قابل تعمیم است؛ یعنی این مدل را باید در عرصه فکر و عمل سیاسی نیز مدّ نظر داشت. اصالت حق تعیین سرنوشت در عرصه عمومی، فارغ از اینکه هر کس از چه جایگاه و طبقه و صنف و جنس میاید، در واقع بمثابه اصالت ذهن و موجودیت بشری فارغ از رنگ و نژاد و جنس و حتی فرهنگ است؛ یعنی همان که   آرنت   میگوید و اثبات میکند.

حق تعیین سرنوشت همان ترجمان دموکراسی و ضرورت اعمال حق حاکمیت ملی است و تنها در چنین فضایی است که امکان دسترسی و ظهور ظرفیتها و قابلیتهای نوع بشر، فارغ از رنگ و جنس فراهم میاید و آنگاه در یک فضای دموکراتیک است که رقابت میان انواع، معنا پیدا میکند و محل اعراب. در جهان مدرن ابتدا این حق واقعی و اصیل، بخورد حاکمان و قدرتهای موجود داده شد و آنگاه در یک فضای امن و خودی شده، امکان رقابت انواع و صنوف و اجناس فراهم آمد.
ما در مکانی امن زندگی نمیکنیم. در طول تاریخ این منطقه استبداد زده، سند آن را روزی سلطان بیغما برده است و روزی خان و ملوک الطوایف و روزی مدعیان جانشینی و خلافت خدا و پیامبر و روزی طبقات برگزیده و سپس چکمه پوشیده.

باری، باید آنها را مجبور کنیم تا در محضر تاریخ به حق حاکمیّت ملی ما اقرار و التزام و امضا بدهند؛ وگرنه، مادام که مستاجر وجود و نیز خانه خودیم، و بلکه معلّق میان زمین و آسمان و زائده و برده و بنده قدرت، دعوا و جدال در باره حقمان بر طول و عرض اتاقها و رنگ و نقش باغچه و آشپزخانه، تراشیدن سر بی صاحب است؛ و اولویّت بخشیدن به جزء مجهول، در قبال کُلّ معلوم!

                                        ناصر آملی. آذر نود و چهار.

جهان و دانش جدید و دانشگاه

استاندارد

پس از کودتای بیست و هشت مرداد هزار و سیصد و سی و دو، هنگامیکه بقول مهدی اخوان ثالث « دارها را برچیده، خونها را شسته بودند »، نیکسون که معاون رئیس جمهور وقت آمریکا بود به ایران سفری پر هیاهو کرد. رژیم شاه با دعوت از نیکسون در پی ارائه یک نمایش قدرت و ثبات بود. او میخواست به غرب و جهانیان اعلام کند که جزیره ثبات در منطقه است و مخالفان سیاسی خود را بچیزی نمیگیرد.

از سوی دیگر مخالفان و سرکوب شدگان کودتا، برآن بودند تا دقیقا خلاف آن را وانمود کنند و به غرب و جهانیان اعلام کنند که رژیم کودتاگر، مشروعیت و وجاهت ملی ندارد و حکایت درد و رنج مردم از استبداد مطلقه همچنان باقیست.

اما همه نهادهای مدنی و شبه مدنی و احزاب و گروهها و جبهه ها بشدت سرکوب شده بودند و « در مزار آباد شهر بی تپش، نای جغدی هم نمیآمد بگوش. » شهر در زیر داغ و درفش، تن به کودتا داده بود و در بُغضی گلوگیر و خوفناک غنوده بود و در این میانه ظلمت و تباهی، تنها و تنها از یک پنجره گهگاه کور سوی نوری و امیدی جلوه مینمود و آن سر در و پنجره دانشگاه بود.

دانشجویان دانشکده فنّی دانشگاه تهران که کانون آگاهی و مقاومت بود، در روز حضور نیکسون در تهران اعلام اعتصاب کردند و از حضور در کلاسها خود داری ورزیدند و چنین بود که عمله ظلم و جور برغم مخالفت شدید و استعفای رئیس شریف و شجاع دانشگاه، به این کانون درک و درد و داغ حمله بردند و تعداد زیادی از دانشجویان را مجروح و زندانی و سه تن از آنان را با سبعیت بشهادت رساندند.

مرحوم دکتر علی شریعتی از این واقعه تلخ و دردناک تصویری سوکناک بدست داده است. او میگوید پس از آن واقعه، چندین نسل آمدند و رفتند و کوپن نام و نان خود را گرفتند؛ اما آن سه شهید همچون سه قطره خون همچنان بر چهره دانشگاه تر و تازه مانده اند!
و بدین ترتیب روز شانزده آذر در تاریخ ایران و دانشگاه ثبت و ضبط شد و بلکه جاودانه میماند.

اما مسئله این است که چرا دانشگاه و دانشجویان؟ و چرا در جهان توسعه نایافته و در حال توسعه؟
بعبارت دیگر سوال این است که چرا دانشگاه در جهان در حال توسعه به کانون مقاومت در مقابل ظلم و نابرابری اجتماعی و سیاسی تبدیل میشود؟ دانشگاه فضای علم آموزی و مدرسه عالی دانش است و کارکرد ذاتی آن آموزش و کسب علم است؛ اما چرا در جهان توسعه نایافته، کانون علم به کانون مقاومت سیاسی تبدیل میشود؟

زیرا در جهان توسعه نایافته، هیچ چیز در جای خود نیست؛ از جمله دانشگاه! در جهان توسعه نایافته و در پی انقلاب ارتباطات، ذهنیت دنیای جدید و فلسفه و چرایی آن وارد میشود، پیش از آنکه بستر و زمینه ظهور دنیای جدید در این مناطق فراهم آید.
از جمله پیش فرضهای ورود به دنیای جدید این است که بر خلاف جهان کهن، آدمیان در این جهان نسبت به حکومتها دارای حق اند و بر عکس این حاکمان اند که در قبال مردم بدهکار و مکلّفند. این آموزه کانونی و مهم جهان جدید در جریان انقلاب ارتباطات به اقصی نقاط جهان میرود و در مقابل این موج آگاهی دو اتفاق روی میدهد:

مقاومت حاکمان در مقابل آن و مطالبه آگاهان نسبت بدان؛ و از آنجا که دانشگاه مرکز ثقل همین آگاهی حیاتبخش است، زودتر و بیشتر از این روند متاثر میگردد.

دانش و دانشگاه در دست حاکمان مستبد به ماهی لذیذ و پر ویتامینی میماند که همانقدر که لذیذ است، بشدت لغزنده و فرّار است. دانش، البته ابزار قدرت است؛ اما در دانشگاه و در جهان مدرن، از حوزه اختصاصی حاکمان، به حوزه عمومی مردمان، منتقل میشود و بلکه بیش از حاکمان، به مردمان قدرت میبخشد و بحران از آنجا آغاز میشود که حاکمان جلو قدرت منتشر و از بند رسته مردم، سد و منع بند ایجاد میکنند و چالش بدین ترتیب سر میگیرد؛ و تا قدرت عمومی مردم به استقرار نرسد و حق و حقوق عمومی در جای خود قرار نگیرد، دانش و دانشگاه آرام و قرار نمیگیرد.
رضا شاه پهلوی با یک پارادکس که قطعا برای وی ناشناخته بود رو به رو بود. او دریافته بود که دانش جدید و دانشگاه معتبر ترین ابزار قدرت است و لذا دست بکار تاسیس آن شد. او این را دریافته بود که بدون دانش جدید و دانشگاه، تاسیس حکومت و قدرت مدرن ممکن نیست؛ منتها این را نمیدانست که دانش جدید همچون کتابهای خطی قدیم، تنها در دست دیوانسالاران وی نخواهد ماند؛ بلکه علم جدید ذاتا مستعد مالکیت عمومی است و از چنگ و چنگال قدرت میگریزد و ذاتا عمومی و مردمی است.
فرزند رضا شاه نیز این عبرت را نیندوخت. او در آخرین سالهای عمرش یکسره میپرسید که چرا دانشگاهی که بدان پر و بال و پول بخشیده بود، از فرمان وی سر می پیچد و علیه وی می شورد؟!

باری او نیز همچون پدرش و نیز همچون همه دیکتاتورها متوجه و متفطن بدین دقیقه نبود که در جهان و دانش جدید، هرم قدرت باژگونه تعریف میشود و آنکه باید ببخشد، مالکان واقعی و ذاتی، یعنی مردم، اند؛ و آنکه باید بستاند تا خدمت بگزارد، حاکم و حکومت است و این مردم اند که بر حکومت حق دارند و این حکومت است که در قبال مردمان موظف و مکلّف است؛ درست بر خلاف جهان قدیم که رعیّت طفیلی حکومت و موظّف و مکلّف در مقابل آن بود.
باری جهان جدید را دانش جدید ساخت و خانه این دانش، دانشگاه، و حاملان آن، اساتید و دانشجویانند.

فضیلت‌های فراموش شده!

wpid-wp-1448019806417.jpg
استاندارد

دو ضلع شمالی و جنوبی بیمارستان امام رضا [مشهد] را نرده هایی است بقدمت ۸۲ سال؛ و زیر این نرده ها را پایه ای است طولی و هِرَمی شکل در بلندی، از آجر، و نمیدانم چه ملاطی، که تا اکنون، یعنی ۸۲ سال، در باد و باران و توفان و سرماها و گرماهای شدید مشهد و در نوسانهایی حدود ۶۰ درجه، دوام آورده؛ آجر و ملاط!

از مسجد گوهرشاد خاتون مشهد و عالی قاپوی اصفهان و منار جنبان آن دیار چیزی نمیگویم که با خاک و گل و سفیده تخم مرغ و نمیدانم چه معجونی برآمده و تا کنون پا بر جا ایستاده اند؛ اما میتوانم از جدول های خیابانهای امروز مشهد و دیگر شهرهای امروز میهن بگویم که از ملاط امروزی برآمده اند، یعنی سیمان؛ و هر کدام چند سال دوام میآورند و سپس کنده میشوند و دور انداخته، با رنگ و رویی زرد و نزار و ترک خورده و آبله برداشته چون سپاه ابرهه!

میگویند و در محاسبات مهندسی آمده که سیمان نمیدانم یکی – دو هزار سال در حال سفت و سخت شدن است؛ و آنگاه تازه شروع میکند بفرسودن؛ و در اینجا عمرش رسیده است به حداکثر ده سال، اگر از زیر بار رنگ کریهی بیرون بیاید که شهرداری هر شب عید بر چهره این سمندهای بلوکه شده و ترک خورده و قلوه کن میمالد، مالیدنی؛ چنان که مسخره وار بر چهره عموسام نقش میزند به دیوارهای شهر:
با پول عوارض مردم مشت میزند به دهان استکبار و فکَّش را پایین میاورد، پایین آوردنی!

دست مریزاد و بوسه باد بر دست و بازوی آن عمله و بنّا و معمار که قاعده نرده های مریضخانه امام رضا و ساختمان عالی عالی قاپو و منار جنبان را برآورد و مُرده شوی ببرد این دانش و تکنیک و فنّ را که در دستهای ما، حتی ده سال نمی پاید .
و میدانید چرا؟

آنها کار میکردند و به تبع آن روزی و درآمد سرازیر میشد و اینها پول از گرده مردم میکشند و به تبع آن بلوکه سیمانی درست میکنند و نرده هایی برای خراب شدن و تعویض و دوباره پول از پوست و گوشت و استخوان مردم واکندن. آنجا کار مقدم بر درآمد بود و اینجا درآمد مقدم بر کار و این و آن شهردار و شهرساز هم ندارد. همه سر و ته یک کرباسیم؛ گرچه این قوم پوسیده تر و وقیح تر و بیسوادتر و حتی بیگانه ترند با تکنیک جدول سازی در هزاره سوم؛ و هلاک اند در رانت نفت.

واقعا داریم چه میکنیم؟ گویی آیه « لیس للانسان الّا ما سعی » را تحریف کرده، میخوانیم « لیس للانسان الّا ما کَسَب »!

کمتر کسی برای کار حرص میزند و بیشتر کسان در به در به دنبال کسب درآمدند و  نسل «حبیبان خدا » را موریانه حرص پول جویده و تفاله اش، خود « پدیده »ای است دیدنی و شنیدنی، لُکّه لُکّه، اینجا و آنجا و هر کجا.

و سیاست هم در این مُلک دچار همین بلیّه است.
و دست مریزاد و بوسه باد بر ذهن و زبان و دست و بازوی میرزای فراهانی و میرزا تقی خان و مصدّق و بازرگان و موسوی و خاتمی؛ و « مُرده شوی ببرد این تکنولوژی امروز در بازی سیاست را که به صغیر و کبیر و رفیق رحم نمیکند »، چه رسد به رقیب!

خانه ما در نزدیکی بیمارستان امام رضاست. هر از چند که دلم میگیرد میروم به « انتشارات امام »در چهارراه دکترا و نگاه میکنم به « سیمای کتابها » که برق میزنند و « سیمای محجوب » و پر نور استادم، آقا « رضا رجب زاده »؛ و جان میگیرم برای باز گشتن از کنار نرده های بیمارستان امام رضا در همان ضلع شمالی؛ و دلم میخواهد بنشینم و ساعتها و ساعتها دستم را بر روی قاعده طولی و هِرَمی زیر نردها بگذارم و بر گور همه « فضیلتهای فراموش شده »، فاتحه بخوانم و بگریم.

            ناصر آملی. آبان نود و چهار.

درباره‌ی ناسیونالیسم (۵)

استاندارد

نه!  صفویه نظام مطلوب ایرانیان نبود؛ با ملاکهای امروزی که اصلاً نیست، ابداً.

اما تشکیل حکومت سلطنتی شیعی در مقابل امپراتوری خلافتی سنّی را شاید بتوان تجلّی خواست تاریخی قومی تلقی کرد که در زیر سیطره خلافت عربی، هیچگاه انگیزه‌ها و غرور استقلال‌طلبی خود را دفن نکرد و بر آن فاتحه نخواند. در عین حال از دین تازه در‌رسیده نیز دست نکشید، بلکه فهم و خوانش خود را از آن بدست داد و بقول « هانری کربن »، اسلام ایرانی را و به تعبیر شیعیان، اسلام واقعی را برگزید.
ایرانیان، چه بلحاظ تمدّنی، و چه از حیث قوّت زبان و فرهنگ، از اعراب توانا‌تر بودند؛ بطوری‌که حتی دستور زبان عربی را این قوم نوشتند. البته اعراب حجازی، قومی زبان‌آور بودند و اهل شعر و اسطوره و شمشیر؛ و در عین حال هماره زیر سایه و در محاق تمدّن شمالی که در آستانه ظهور اسلام، بشدّت اسیر بحرانهای پیاپی شده بود.
ایرانیان قوم غریبی‌اند. به تاریخ آنها که نگاه کنید می‌بینید که همه اقوام مهاجم و نیز مهاجر را خودی کرده و براه آورده‌اند، چه پیش از اسلام و چه بعد از آن، حتی مغولان را!

این قوم غریب، امیران وحشی وخونریز مغولی را نیز ایرانی و « خدابنده » کردند و حتی پیش از آن، در قلب امپراتوری مهاجم، امارت اموی را به نوعی سلطنت واداشتند و سپس در عصر سلطنت ـ و نه خلافت ـ عبّاسی، برمکیان ایرانی بر دستگاه دیوانی عبّاسیان چیره شدند و البته تاوان سنگینی نیز پرداختند.

در روایات اسلامی به گزاره‌هایی منقول از پیامبر و امامان بر‌میخوریم که در آنها وعده چیرگی ایرانیان و احیای ارزشهای اسلامی توسط آنان داده میشود. این روایات، هر نوع نگریسته شود، در واقع در خود حقیقتی را نهفته دارد :
اگر اصیل باشد، حاکی از این است که اولیای دین، خاصیّت و استعداد ویژه ای در ایرانیان یافته بوده‌اند؛ و اگر جعلی باشد، باز هم واجد یک حقیقت است و آن این‌که اهالی پارس، در پی رهایی از قید اعراب بوده‌اند، اولاّ، ونیز در اندیشه ارائه فهم خاص خود از اسلام، ثانیاً.

و این اراده و تصمیم، پیش از شعوبیه شکل‌گرفته بود؛ در جنبش شعوبی به نهادینگی رفت؛ و در صفویّه در هیبت یک نظام سیاسی ـ حکومتی ظاهر شد تا با توسّل به « اسلام ـ بقول کربن ـ ایرانی »، ققنوس‌وار از خاکستر خویش برخیزد و خیمه تاریک عرب را از روی روح و روان زخمی ایرانیان بدرد.

در اینجا، عرایض من معطوف به مباحث کلامی و برهانی شیعی و اسلامی نیست؛ حتی در پی اثبات حقانیت نظام صفوی و چگونگی چیرگی یافتن این صوفیان سنّی بمصلحت شیعه‌شده بر ایران نیز نیستم؛ همه عرض من ـ بتبع برخی تحلیلگران تاریخ ـ این است که اخلاف شیخ صفی سنّی و صوفی اردبیلی بفراست متفطّن به دو نکته شدند :
اول این‌که زمان برای تحقق خواست ملی ایرانیان و رهایی از سیطره خلافت فرارسیده است؛ و دوم اینکه برای فعلیت یافتن این رهایی، باید یک هویّت جدید و مقبول در نظر ایرانیان سامان داد؛ که سلطنت شیعی، در مقابل خلافت عربی و عثمانی، بود.

این سلطنت، البته عین تشیّع نیست و با هزار برهان میتوان گفت که نیست؛ اما کاملاً بیگانه با عرف شیعه‌گری تاریخی نیز نیست. هنوز و در همین اکنون، رسماً امام رضا را « السلطان علی‌بن موسی‌الرضا » میخوانند و در بارگاه آن حضرت طبل و نقّاره میزنند و فرزندان شهید امام حسین را شاهزاده خطاب میکنند!
مگر امام رضا ـ بدلایل خاص خود ـ به نیابت خلافت مجبور نشد؟
پس چرا حتی امروز و در دوران پساسلطنت، هنوز عنوان ولی‌عهد و سلطان برای او بکار برده می‌شود؟!

این بقایای رسوب یک خواست استقلال‌خواهانه تاریخی است که همچنان پایدار مانده‌است.
بیاد دارم در کودکی عصرهای جمعه  پدرم بعد از برگشتن از حرم امام رضا، مرا به قهوه‌خانه‌ای می‌برد که نبش چهارراه کلانتر دو، و کنار کلانتری، در خیابان تهران واقع بود. تصاویر زمستانی آن قهوه‌خانه با شیشه‌های بخار‌گرفته و ابری از دود قلیان که فضای آن‌را در بر گرفته بود، نوستالژی کودکی عطرآگین مرا در ذهنم همچنان تر و تازه نگاه‌داشته است. در آن قهوه‌خانه، درویشی نقّالی میکرد و بیشتر از او شرح رستم و سهراب و سیاوش را بخاطر دارم.

یک‌بار درویش پس از نقّالی، اتفاقاً کنار ما نشست تا چای بخورد و چپقی بگیراند؛ و من که گویی « فردین » (!) را در کنار خود یافته بودم از او پرسیدم « رستم از امام علی هم زورمند‌تر بود؟! »
درویش بلافاصله گفت نه؛ او هر بار که به جنگ میرفت از صاحب ذوالفقار، علی‌بن‌ابیطالب، اجازه میگرفت، جز در جنگ با سهراب که موفق به زیارت امام نشد! »

معلوم است که این نیز یک روایت جعلی‌است؛ اما اسطوره است و اسطوره‌ها در نسبت با فولکلور و فرهنگ عامّه و حکایت منویّات فروخفته اقوام و ملل، فراتاریخی، فراواقعی، امّا، « حقیقی‌ »اند و ناسیونالیسم بدون اسطوره، مثل ماست پاستوریزه کم‌چرب و سلطنت بدون فرّه ایزدی‌است!

   ادامه دارد.