آیت اللهِ متفاوت!

استاندارد

سالها پیش وقتی توس را درمیآوردیم، یک روز عصر، وقتی به نزدیک روزنامه رسیدم، فضا را ملتهب و غریب دیدم. مأموران نیروی انتظامی، دور و بر ساختمان توس – که در خیابان سیمتری دوم احمد آباد بود — به چشم میآمدند و کاغذ پاره هایی این سو و آن سو ریخته بود؛ و درب ساختمان، بسته؛ و عده ای پیرامون آن، پراکنده!
نزدیکتر که شدم، جناب «رحمانپور» را دیدم که بسرعت جهید وسط خیابان؛ جلوی موتورم را گرفت؛ و مرا به منزلش دلالت کرد که در همان نزدیکی بود؛ و چون از اوضاع پرسیدم، گفت (……) آمده بودند، فریاد کنان و غریو سرایان؛ و وارد روزنامه شدند و زدند و شکستند و بهم ریختند و رفتند و هنوز البته عده ای از آنها – که لابد میدانید که بودند و هستند! – همین دور و برهایند و خطرناکان؛ لذا بهتر است شما نزدیک نروید؛ بگذارید آبها از آسیاب بیفتد و بعد وارد روزنامه شوید.
مسعود رحمانپور خبرنگار خبره و کارکشته حوادث توس بود، با کوله باری سنگین و پر خطر و خاطره از حوادث؛ از قتل گرفته تا ضرب و جرح؛ و از حوادث مربوط به مواد مخدر تا، چماق و چماقداری و قمه کشی؛ و هنوز نیز کمابیش کار میکند؛ منتها در یک مجلّۀ آرام و بی سر و صدا، با چشمهای درویش، چون آبیِ آرام صخره های مرجانیِ کیش!
باری؛ ساعتی در منزل رفیق شفیق خبرنگارم ماندم و سپس چارقل خوانان به روزنامه رفتم؛ که اوضاعش حسابی بهم ریخته بود و چند کامپیوتر و پرینتر در اتاق تایپ شکسته، و چند میز این سو و آن سو کج و کوله، و خانم دوراندیش – دفتر دار – ترسیده، و رنگ پریده؛ و برخی دیگر از رفقا، زانوی غم در بغل گرفته؛ و آقای جوادی نیز در کش و قوس پاسگاه و صورت جلسه، اما خم به ابرو نیاورده.
اما موضوع چه بود؟
آن روزها ما با برخی سیاستهای دور دوم ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی مخالف بودیم. هاشمی در دور دوم تاب نیاورده بود و وزارتهایی کلیدی را ناچار، سپرده بود به پاره ای عجیبان و غریبان؛ از بس بِستوهش آورده بودند، «راستان»، قهرمانان این داستان؛ کما اینکه، یک «مکانیک عهد بوقِ ماشینهای درون سوز» را، نهاده بودند بر مصدرِ ارشاد دولتی؛ بنده خدایی که نه، سر از «رُشد» در میآورد و نه، از مفهوم «دولت» در اواخر قرن بیستم، بویی به مشام مبارکش رسیده بود: وزیر ارشاد، آنهم پس از استعفای سید محمد خاتمی؛ وا… اگر دروغ بگویم!
خلاصه ما انتقاد میکردیم و راستان انقیاد میطلبیدند؛ و از جمله همان روز جلو روزنامه، و در هنگام «حمله گاز انبری» به درون دفتر نشریه، شعار داده بودند و پیش و پس از آن نیز میدادند، که « مخالف هاشمی، دشمن پیغمبر است»!
بهر صورت آن روزها، ما در زُمرۀ اولین روزنامه نگاران بودیم که بحثِ خطرِ «آقازاده ها و مقولۀ آقازادگی» را طرح میکردیم و نیز انتقاد از دولتی، که به راست غلطیده، و بعد بناچار، امتیازاتی بدانها داده، و چاره ای نیز نداشته بود؛ که سیاست از این تلخ و شیرینها بسیار دارد، و از این رنجهای آشکار و پنهان!
باری؛ از آن پس تا کنون میدانید و لابد شمرده اید که چه سالهای شیرین و تلخ که نگذشت؛ و طی آن بارها و بارها، چه اشارتها و دلالتها که به مقولۀ آقازادگان نرفت؛ منتها آن جماعتِ حمله ورِ پُر شوکتِ گار انبر صفت را، ظاهرا به «لطایف البراهین، للصدیقین و الخصّیصین»، دستور آمد که این بار اما، این است و جز این نیست که درست بیش از صد و هشتاد درجه متناقض با زماننا ماضی، الآن، و تا اطلاع ثانوی، «موافق هاشمی، دشمن پیغمبر است» و همچنان و بشدّت، مرگ بر آمریکا و انگلیس (استثنائا، بجز مذاکره با نیک براون!) و همپالگیهای آنها، بجز روسیه و چین و ونزوئلا!
و ما را نیز که میدانید، کارمان در تاریخ معاصر شده است ایستادن در صف محکومان و مظلومان؛ لذا اندک وجدان باقی مانده از توفان ویرانگر هرج و مرج اخلاق قدرت، حکم کرد تا در سال ۹۴، کمرِ خدمت در ستاد وی، بندیم؛ که البت از بدِ واقعات و تصمیمات فوقانی، این نیز میسّر نیفتاد؛ چرا که برغم جوانیِ مفرطِ رقیبانِ هاشمی، وی را عُمر بسیار بود! و بعد نیز دیدیم، و بعین عنایت، معاینه کردیم، که گویی در این مُلک، جز هاشمی را فرزندی نیست، و جز او را، لابد، آقازاده ای نه؛ که فرزندانش یک به یک در صف زندان و محاکمه اند و برادر زنش، به حبس میرود و خود هر روز معرض چه افتراها و نامردیها و نامردمیهاست، که عرق شرم بر چهرۀ قدرت بی اخلاق میرویاند، رگباران؛ اگر شرمی برجای مانده باشد، در این روزگاران!
ناصر آملی – خرداد ۹۵.

بثّ الشّکوا

استاندارد

این روزها کمتر توانسته ام صفحه را نگاه کنم؛ چرا که در سفر بودم و فرصت کم. اما چند روز پیش دیدم که برادرم جناب رضایی گله ای کرده بودند از بسیجی های دیروز و منتقدین امروز این سازمان و بعضا اعضای آن؛ و در آن طعنی نیز نهفته بود که همه میگویند « پیش از این بسیجی بودیم » و اینک کذا و هکذا !
اما من ندیدم که همه گفته باشند بسیجی بوده اند، جز اندکی، از جمله این حقیر؛ که در دوره شباب گهگاه سری به جبهه ها زده؛ و قدری مزه خون خود را چشیده؛ و چه سرها و دستها و پاها را بریده دیده؛ و در میان چه حجمی از خاک و خشم و خون دویده؛ و یا للعجب که چگونه تا این روزها رسیده، و تاب آورده، از آنهمه خشم و خوف و خون و خطر، که بر ما رفت؛ و ما را صد البت که بسخت جانی خود این گمان نبود.

بله، من و چه بسا بسیار همچون من، پُریم از آن خاطرات شورین و شرنگین؛ وهمین خود نشان میدهد که جنگ، یعنی « آن روز واقعه »، که اکنون میهنی اش میخوانم، در انحصار هیچکس نیست، بویژه انقلابیان انقلاب ندیده و رزمندگان رزم نادیده، و در خیابان و خیمه چای و نسکافه، قطار فشنگ بسته!
دیگر اینکه برادرم رضایی یک خطا نیز میکنند و آن اینکه بسیجی را چنان تصویر میکنند — خواسته و ناخواسته – که گویی بدون تصوُّر خیمه و بارگاه خیابانی و چای مفت و مجّانی و فریادهای گوش کر کُن راه بندانی و آزار رسانی و اکنون حضور در کنار لشکر بشّار بعثی آنچنانی، هیچگاه معنای دیگری نداشته است!

من با همه احترامی که برای این عزیز « اینک بسیجی » قائلم، و بردباری اش را برغم عادت مألوف هموندانش، ارج مینهم، ناگزیرم به عرضش برسانم که آری « آنچنان » بود برادر؛ نه « اینچنین »!

باری، من نیز در روزگاری طعم بسیجی بودن را چشیده ام؛ اما نه همراه با « تیمسار نقدی »؛ بلکه در پی فرماندهانی همچون « همّت و باکری و امیرخانی »، که عاشقانه به لقای ربّ الجمیل رفتند؛ و شیرانی چون « هادی سعادتی »، که همسنگری میگفت در شب واقعه، از « حُفره تَرکش بُرده کِتف او » در آن شب خونین ماهتابی، ماه را بعینه دیده است؛ آنقدر که جای ترکش گشوده بوده و هادی همچنان ایستاده، گوشی رادیو ( بی سیم ) در دست و فرمان دهنده و دغدغه خون بنا حق ریخته فرزندان خلق را مزیده!
هادی اکنون از نوادر آثار نفیس جنگ است که پاک و دست ناخورده و بهره از جنگ نابُرده، با تنی مجروح و روحی زخمی، دوران بازنشستگی اش — از معلمی — را میگذراند، شیر بیشه آزادگی و زهد.

او درست در غروب جنگ نزد محسن رضایی رفت و گفت: « جنگ تمام و کار ما تمام؛ و اینهم کلید بهشت؛ بار دیگر اما، هر گاه غریو توپ و صیحۀ خمسه خمسه برخاست، ما هستیم برادر؛ و این نیز آدرس من: مشهد مدرسه راهنمایی …. »
او به مدرسه اش باز گشت و گنجینۀ سینه اش را به ایلغار ستاره و قُپّه نداد. من نمیگویم هر که ماند سینه خود را بتاراج داد؛ اما میگویم هادی حتی تن به معامله مشروع با خدا نیز نداد و نعمات وی را به قیمت وجه جمیلش نخرید و از این معامله نیز دست کشید.
و همچون هادی، اما نه در اندازه او، کم نیستند و گناهی ندارند جز اینکه نخواستند و نمیخواهند جنگ و زخم و خون را، دستمایه سلیطه سیاست و سیطرۀ قدرت، و برج سازی بر روی کوخ، و پهلوبرآوردن در کاخ، کنند و همسو و دست در گردن « برادران قاچاقچی »، کمر همت به برپایی مدینۀ فاضله در « ناکجا آباد هزاره سوّم »، بربندند.

خطاب به برادرم رضایی میگویم:
ما نه در انقلاب، مصباح و احمد خاتمی و جنتی و علم الهدی را دیدیم و شناختیم، نه در جنگ امثال نقدی را؛ جز در توزیع هندوانه در ستاد و کمپ های اهواز؛ سر و کله این جماعت، در پسا انقلاب و پسا انحراب پیدا شد.
میدانم و اعتراف میکنم که سادگی ورزیدیم. ما بدنبال آزادی و عدالت راه میامدیم و کی و کجا حتی در خواب میدیدیم که همشاگردی تنبلی که در « تحکیم » راهش نمیدادیم، روزی با کمک همان پهلو برآوردگان، به سازمان ملل برود و خطاب به سنّیان عالم، دعای فرج بخواند و در کوره جنگ فرقه ای بدمد و در واقع با هر نفسش شمعهای تولد اسرائیل را فوت کند و از دست احمد جنّتی تقدیریّه الهام الهی دریافت کند و مصباح یزدی بنجاق دعای شب مؤمنان را زیر بغلش بگذارد و شرف و حیثیّت و ضیاع و عقار تاریخی یک قوم، از این مضحکۀ ابوالعجائب، بر باد رود؟!
من در پی توجیه خطاهای خود و هموندانم نیستم. ما ذلیل جهل خود بوده ایم؛ اما به شما میگویم کریم دانش و حافظه تاریخی خود باش؛ نکند استعداد رستگاری خود را به پلشتی اهالی ریاکار و دین فروش قدرت، تاخت زنی. و از من مرنج برادر؛ که من هر چه را از دست داده ام، اما همین یک در حافظه ام نقش بسته است که « چو میبینی که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است. »
راستی چرا نگاهی به همین تاریخ نزدیک نمی افکنید؟
اصحاب و حواری درجۀ اول حوالی امام و رهبر بلامنازع انقلاب چه کسانی بودند؟
بگذار برایت بشمارم:

منتظری-طالقانی-مطهری-بهشتی-رفسنجانی-بازرگان-خامنه ای-اردبیلی-صانعی-طاهری اصفهانی-دستغیب-اشرفی اصفهانی-صدوقی-میرمفیدی-شیخ ابوالحسن شیرازی-موسوی خوئینی ها- و ….

از این عدّه، بجز رهبر که موضعش معلوم است، آنها که زنده اند، اصلاح طلبند ( و بعبارت ساده، ناراضی ) و آنها که در قید حیات نیستند، خانواده ها و مَن تبعی اصلاح طلب دارند؛ حتی اعضای خانواده امام —کلهم اجمعین— یا اصلاح طلبند و یا در زمره حامیان رفسنجانی؛ و چنین است که شما باید پاسخ دهید که چرا چنین شد و چنین است؛ نه امثال من که بر خوان آشی مهمانم که شوری اش دل آشپزباشیان و حال خلقی را، بر هم زده است.

و من براستی نمیدانم « بر کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندۀ خود را؟ » که لابد شما میدانید و من، نه.

ناصر آملی. دیماه نود و چهار.

چرا جک و جیلی و لیفان …….. (۲)

استاندارد

میدانستم ورود به این بحث عوارضی خواهد داشت و بسا رفقا را خواهد رنجاند، آنها که رفیقند و از سر رفاقت و شفقت با مردم، با آن موج همراه شده‌اند و اصلاح‌طلبانه هم شده‌اند و مگر یکی از شاخصه‌های اصلاح و اصلاح‌طلبی همدردی و همراهی با مردمی نیست که از چیزی و چیزهایی دلگیرند و رنج میبرند؟

بله این هست. هر نوع مقاومت و اعتراض مدنی و قانونی حق ما مردم است. نه کسی حق دارد ما را مجبور به خرید چیزی کند، نه به فروش آن. من نیز مدعی نیستم که هر چه میگویم ثواب است و صواب؛ معاذا…!

و قطعا دست کم رفقای اصلاح‌طلب ما که با این موج اینترنتی همراه شده‌اند، با قصد و نیت خیر و همدردی و اصلاح بوده‌است و اصلاً گیرم عرایض من هیچ تأثیر نداشته باشد؛ بقول ایرانشهری‌های یزدی شیرین بیان‌مان « باکی‌ش نی »؛ حرفی میزنیم و میشنویم و من از دوستان چیز یاد میگیرم و آنها نیز عرایض من به گوششان میرسد؛ دلخراش‌تر از دیدن و شنیدن صحنه تصادف تریلی هجده‌چرخ با پراید که نیست این عرایض من!
عرض کردم هر حرکت انتقادی و اعتراضی قانونی و مدنی میتواند اصلاح‌طلبانه تلقی شود؛ اما و صد اما حرکت اصلاح‌طلبانه ملاکها و شاخصهای دیگر نیز دارد، از جمله محاسبه‌گری و آغاز و فرجام هر کار را دیدن و اسیر پوپولیسم نشدن و اسب چوبی « تروا» را به جای توسن راهوار زیر ران نکشیدن و در زمین دیگری بازی نکردن و منافع ملی را بقدر طاقت لحاظ کردن و برای دستمالی، قیصریه را به آتش نکشیدن و به نام خاتمی و موسوی بکام احمدی ندویدن و تصمیم مدنی و شبکه‌ای گرفتن و در مسیر، ضرورت گاز و ترمز و کلاج و گاه دور زدن و گرد کردن را دریافتن و مشروط و محتاط عمل کردن و از اطلاق تن‌زدن و فشار آوردن در سطح، و چانه در بالا جنباندن و زدن و ……!

اینها همه و نیز شاخصه‌هایی دیگر، از ملزومات عمل رفرمیستی و اصلاح‌طلبانه است.
اما من کی و کجا گفتم پژوی دوره تحریم « کالسکه عروس‌کشان شاه پریان »، و پراید، « سیندرلا»ی ماست و قطعه‌سازان دارند کفشی را میسازند که آن عجوزه پیر پنهانش کرده بود؟!

من خود از طایفه « بنی‌هندل‌» ام و یحتمل جز رفیق دیر و دورم جوادی ( میگویم جوادی، و پسوند آقایش را نمیاورم تا گفته باشم او بی‌پسوند، آقایی میکند و ببینید چه جوانمردانه از اتحادی که نیامده زیر ضرب و زور تمرین مقاومت میکند، رفیقانه دفاع میکند )کمتر کسی میداند که گواهینامه پایه یک دارم و آموخته و مأنوس روغن و بنزین و گازوئیل‌ام. از سوی دیگر، والله، بالله، هیچ صنمی نه با قطعه سازان دارم و نه با ایران خودرو و سایپا شریکم (!) ، و نه حتی آبدارچی آنها، که اگر میبودم نیز حرجی بر من و هویت صنفی و مدنی‌‌ام نبود.

همه عرض من این است که ویرانگری هیچ نسبتی با اصلاح‌طلبی، نه در سیاست دارد و نه در فرهنگ و اقتصاد و صنعت‌؛ و این قهر نوعی ویرانگری است و نه حتی اوراقگری.
چیزی را اوراق میکنند تا جمع کنند، نه تقدیم به ازرائیل. مشتری را در این بازار نکبت از کارخانه‌ای در مرز ورشکستگی بر حذر داشتن، بمثابه صدور حکم مرگ اوست، نه اصلاح؛ و مگر کارخانه‌جات ایرانی مایملک ما نیست؟
به رفیق خطاکار که بر لب بام ایستاده‌است نهیب میزنند، و حتی دزد را به کلانتری تحویل میدهند، اعدام صحرایی که نمیکنند!

فردا باید دولت مجروح، و تأمین اجتماعی غارت زده، برای ده‌ها هزار کارگر و کارمند بیکار مقرری بیکاری بپردازد و نمیتواند و اینها عائله‌مندند، حقوق میخواهند و به خیابان میایند و قس‌علیهذا!
گوش خطاکار را میکشند و دزد را محاکمه میکنند. کندن گوش و خاموش کردن آتش فساد با بیل (!) کار و قرار و شأن ما نیست.
باری، این کار ما نیست و حسن نیت وحق‌طلبی اصلاح‌طلبانه عوارض ناخواسته یک موج مشکوک را توجیه نمیکند.

در خبر‌ها داریم که بنز و پژو و رنو دارند میایند برای مذاکره و یحتمل قرارداد و حتی خرید کارخانه‌ها یا مشارکت؛ و در همین اثنا واردکنندگان « چینی مینی جیلی پو » قیمتها را کاهش میدهند وسپس نمایش قهر نیز آغاز میشود و آنگاه کدام سرمایه‌گذار عاقلی جرئت میکند در میانه این آشوب، ارز و تکنولوژی مدرن به این ورطه توفانی بیاورد؟
مگر نمیخواهیم کیفیت بالا برود و قیمت کاهش پیدا کند؟ آیا راهش فراری دادن سرمایه و سرمایه‌گذاری خارجی است، آنهم در خدمت بنجول سازهای چینی؟ اصلا یکی از دلایل افت کیفیت ماشین داخلی قطعات چینی است که در دوره تحریم به خودروسازها تحمیل شده‌است؛ ضعف مدیریت و فساد که بر منکرش لعنت و در باره‌اش خواهم عرض کرد، جای خود.
آقا، در دوره محمود سمنان من دسته‌بیل و سنگ قبر چینی در این کشور دیدم، و کشمش چینی در کاشمر، و بقول « سید مظلوم محصور اهل سلامت» ، سیر چینی در همدان!

در دوره مصدق رحمه ا…، Mi6 و چماقداران مزدور سپهبد زاهدی دخلش را آوردند، نه عده‌ای از مردم!
اما آیا من میگویم اعتراض و انتقاد و حتی تحریم و قهر و اعتصاب بکلی نباشد؟
حاشا و کلا.

در نوبت بعد عرض میکنم که در نظر این شاگرد درگاه اصلاحات و اصلاح‌طلبی، چگونه میشود و لازم است و مطلوب، که گاه گوش نوکر و وکیل را کشید، اما از بیخ نبرید!

 

چرا جک و جیلی و لیفان و بند تنبان را تحریم نمیکنند؟

استاندارد

دقیقا بخاطر ندارم در « خراسان» بودم یا« توس» که شبی در تلوزیون دیدم جناب قراأتی دارد فضیلت میفروشد که « چرا اسم بهترین ماه کشور را بر روی بدترین کالای ممکن نهاده‌اید که سیگار باشد! »

بله، منظور حضرت علامه، نام « بهمن » بود که بر روی بهترین سیگار تولیدی کشور نهاده بودند که توتونش سوییسی بود و مونتاژش ایرانی. بعد هم طرحی نو درافکند تا هم به ریه ایرانیان مرهم نهد و هم به اقتصاد ملی درهم؛ و آن طرح مسیحایی که لابد با اقتصاد« اخباری » نیز میانه داشت، این بود که اولاً اسمی کریه بر بهترین سیگار ایرانی بگذارند و هم تصویری جانخراش و روح‌گداز بر آن نقش کنند و چنین بود که نام سیگار بهمن، « تیر » گردید و طراحان بارگاه مرهم و درهم سیاست و حکمت اخباری، طرحی بر روی سیگار تیر زدند که عبارت بود از « قلب تیره و تیره روزی که تیری کج و معوج آن را دریده بود، با دریدگی تمام »، لعنه‌ا… علی ذالک، که همان دخان باشد و دخانیات که مصرف آن در پمپ بنزین نیز میدانید ممنوع است!

باری، چندی گذشت و این میرزاقلمدان در توس یا خراسان ( محدوده سالهای ۶۸ تا ۷۲. من از حدود سال ۶۴ تا ۶۹ خراسان بودم و ۷۰ را در خراسان فرهنگی، که سر « زا » با یک کودتای مطبوعاتی همراه با مدیر مسؤولش به زندان رفت و تبعید قم؛ و سپس با جوادی حصار رفتیم توی نخ یک روزنامه که شد « توس » و در این یک بودم تا ۶۸ که البته در غیاب من به تیر قاضی مرتضوی رفت جایی که عرب نی‌‌ انداخت و جوادی را نیز چندی در زندان، همراه با شمس و جلایی‌پور و قس علی‌هذا و حرکت روی لبه تیغ تا اکنون که جریده میرویم همچون لویی‌دوفونس در افتادن از پله و نگاه داشتن فنجان قهوه در همان‌حال! )

و میگفتم که در توس یا خراسان بودم که متنی نوشتم در باب دخانیات علیه ما علیه، و نقدی بر حکمت درهم و مرهم اخباریون که « جناب قراأتی! میدانی حاصل دلسوزی‌ات چه شد؟ بر قلب اهل دخان مرهمی ننهادی که هیچ، از کیسه اهل ایران درهم‌ها به باد دادی که واویلا؛ و حکمتت منجر به فتح بازار دخانیات ایران توسط شیطان بزرگ و کوچک شد و سیگار وینستون اصل آمریکایی و فرع پاکستانی – که مرکز فساد و قاچاق و نظامیگری و کودتاست – جای سیگار وطنی را گرفت! »
و الحق و والانصاف چه سودی کردند سیگار فروشان عالم شیطانی و قاچاق فروشان بین‌المللی دودزای آنچنانی!

پس از آن بود که یکبار نمیدانم و فراموش کرده‌ام کجا بود که شنیدم آن حکیم خستگی‌ناپذیر در جایی فرموده بودند « اگر حرف من غلط بود، ایکاش در خلوت تذکر میدادند، نه در جلوت »؛ که من نیز به محضرشان پیام فرستادم که جناب‌عالی، مگر حضرت‌عالی در خلوت، حکمت و طرح ترمیم ریه و کیسه ملت را صادر فرمودید؟ بعلاوه، روزنامه‌نگار لاغر عینکی که با سایه خودش دوپینگ میورزد را چه رسد به جسارت تحلیل برای اهل‌الحکمه و تحذیر ایشان از صدور سخن و حکم ناصواب؟!

باری، اکنون اما الحمد ل… رب‌العالمین میتوانم با رفقای شریف هم‌قد و اندازه خود بگویم آخر با انصافها! مرگ خوب است برای نه دختر همسایه، که خواهر و خواهر زده خودمان؟!
خب چرا ماشین « جک و جیلی لیفان و تنبان و بند تنبان چینی » را تحریم نمیکنید؟ چرا افتاده‌اید به جان این پراید مادر‌مرده که رفیق گرمابه و گلستان مسافر‌کش جماعت است و از دم و دنباله‌اش میلیونها نفر نان میخورند، از قطعه‌ساز و تعمیر‌کار بگیر، تا دولت غارت زده وارث مواهب و ماترک « محمود سمنان.»
و کسی نیست بگوید در این میانه که منم (!) سر گردنه را ول نهاده، جیب برها را فلک میکنید، عزیز برادر؟

سر گردنه، مجلس است؛ آن را بچسبید تا مدیر خودرو را عوض کنید و جلو پاداش و کوفت و زهر مار را بگیرید؛ و یادتان باشد وقتی سیکلت ژاپنی میکند به عبارت دوازده میلیون تومان، میخواهید با هجده یا نوزده میلیون به شما « آلفا‌رومؤو » تقدیم کنند؟

چار تا تکه تخته و روکش را در « ویرانی » میگویند سی میلیون؛ زمینها را پهلوانان خورده‌اند و دلارها را بابکان برده‌اند و دکلها را بالا‌کشیده و راستهای اصولگرا اصولا به ریش ما و جد و آبادمان خندیده‌اند و ما چسبیده‌ایم به یقه صنعت مادر مرده رو به موت خودرو خودمان که ان‌شاالله در یک مجلس اصولاً غیر اصولگرا بشود او را از شرّ هر‌چه دولت است به دامان مردم و بخش خصوصی‌ افکند و خدا رحمت کند به مادری که پستان در دهان محمود خیّامی نهاد و لا حول و لا قوّه الا با… العلی العظیم.

بازیِ بی مزه!

استاندارد

جوانترها یادشان نیست احتمالا، که در این کشور سازمانی بود به نام مجاهدین خلق که مدعی بود راه اسلافش را میرود و گذشتگانش عناصر شریف و شهیدی بودند مثل محمد حنیف و سعید محسن و بدیع زادگان و فاطمه امینی و (……) البته مشی ان سازمان مورد نقد و رد جدی قرار گرفت و اکنون منطقی و پسندیده نیست و معلوم شد که حتی در همان موقع هم نبوده است.

اما پس از شهادت بنیانگذاران اولیه، رفته رفته انحرافات غریبی دامن آنها را گرفت و عنصری که بعدها هزاران نفر از اعضا و هواداران را به مرگ و مهاجرت و ذلت و فلاکت و جاسوسی سوق داد، به رهبری آنها رسید، یعنی “رجوی” که هر از چند به ملاحظات مبارزاتی (!)زنی میگرفت و آخر کار نیز چون همسر رفیقش ابریشمچی، ارتقای تشکیلاتی یافته بود، “ایدیولوژیکمان” لازم آمد طلاق بگیرد و زن او شود و رییس جمهور انقلاب خلق!

باری در باره این گروه حرف و نقل و حدیث بسیار است؛ اما آنهاکارهایی میکردند که امروز مشتی توهم خوار قدرت و پست و عقب مانده های عتیقه، دانسته و ندانسته، در همان روش مشی میکنند؛ با این تفاوت که کار آنها “تراژیک” بود و کار اینها، “کمیک”! و میدانید که حوادث تاریخی، بار اول ظهوری تراژیک دارند؛ و در تکرار، کمدیکمان ظاهر میشوند.

به یاد دارم و همسن های من نیز لابد دارند، که آن جماعت با اینکه حساسیت مردم را نسبت به خود میدانستند، میامدند و گوله به گوله کنار خیابانها بساط کتاب و تبلیغ راه میانداختند و هر روز فیلمی و  سیانسی و شعبده ای کوک میکردند؛ بعض مردم و جوانهای طرفدار امام نیز گاه ندانسته در تله آنها میافتادند و شروع میکردند به کل کل؛  و گاه کار به  دعوا و درگیری میکشید و نیز بعضا، به جاهای باریک؛ و این روند ادامه داشت تا ماجرا به جاهای فوق باریک کشید و زد و خورد و کشت و کشتار؛ که داستانش بلند است و ملالت خیز؛ و جای روایتش اینجا، نه.

باری برخی از هواداران و اعضای آن سازمان، رفقای دانشجوی من بودند و بعدها که آبها از آسیاب و آتشها از کوره افتاد، به شخص من میگفتند خط تشکیلات این بود که حزب اللهی ها را تحریک به درگیری کنیم و بدینوسیله خبر سازی و جلب نظر و توجه. البته سازمانی و نظمی نیز داشتند و نیز تواناییهایی باصطلاح تراژیک؛ و خلاصه اینکه از تکنیکهای جنگ روانی بهره میبردند تا خودی نشان دهند.

حالا اما وقتی میبینم مشتی آدم فانتزی دارند آن بازی شریرانه را – که در پسا تراژدی، کمیک و مسخره میزند – تکرار میکنند، با خود میگویم و دریغ میخورم که “آنجا که عقاب پر بریزد/ از پشه لاغری چه خیزد؟!

بنده خدایی، هر از چند که کسی وقعی بر او نمی نهد، و محلی نه، و هیچ موضع و درک و سابقه تیوریک و راهبردی نیز ندارد و جامعه مدنی را با تیمچه آقاجانش عوض گرفته و نیز هیچ سابقه عملی ندارد، جز کارمندی رانتیر و دم و دستگاهی و عصایی زرین، سرش را میکند در بوقی و تکه ای میپراند و تحریکی میکند تا از کمون چرت و  فراموشی، به ظهور تراووشی (!) نزول اجلال فرماید و کارش نیز مدتهاست  شده بافتن اباطیل و تکذیب نواقیل.

به یاد دارم در دانشکده استادی داشتیم و نیز همکلاسی شرور و جویای نام؛ و هر بار که استاد رقمی جدی بر تخته و کلاس میزد، او  مخالف بود و مخالف خوان. یک روز حوصله دکتر محمدی سر آمد و پرسید انگیزه ات از این مخالف خوانیها چیست، فلانی؟
فلانی گفت بالاخره یکی باید باشد که جور دیگر باشد و بگوید و حرفش شنیده و خودش دیده شود!
دکتر گفت توصیه میکنم بروی از بازار دباغها پوست دباغی نشده ای بگیری و چپه بر سرت بکشی تا بیشتر عطر افشانی کنی و جور دیگر دیده شوی و مورد توجه قوای شامه و باصره مردمان؛ آنگاه از یاد هیچکس نیز نخواهی رفت! بلند شو و برو وقت کلاس را بیش از این مگیر، تا بازار دباغها تعطیل نشده است.

و من در آنجا و از آنجا دریافتم که برای در یادها ماندن، تظاهر به کراهت، معلوم نیست کم اثرتر باشد از، تجلای وجاهت؛  و اخلاق را که پشت سر و در  بگذاری، در بازار مکاره تبلیغ، هر کاری مباح میشود، حتی پوست خلق را دریدن، و در آن خزیدن، و پاره خونینش را بر سر کشیدن، و خاک و خاکستر پاشیدن، در چشم حقیقت.

درباره انقلاب، جنگ، و اصلاحات (۳)

استاندارد

آقا فرهاد مرا شرمنده کردند و بار دیگر یک جلد “کافه پیانو” از سر لطف هدیه آوردند و از این لطیف تر اینکه در ابتدای کتابشان، این عبارت را آوردند : ” جدل ها تا به این اندازه دوام نمیاوردند، اگر که تنها یک طرف مقصر بود! ”
این آب لطف که بر گفت و گوی پنهان و آشکار ما میافکنند، مرا میبرد به خاطرات توس و جوانتر بودنهایشان، و باعث میشود از خداوند بخواهم که خلق و خوی امروز مرا نزدیک فرماید به روحیات و خلقیات دیروز ایشان.
اما اینهمه، باعث نمیشود که چشم بر ریختن خون حقیقت در پای رفاقت بندیم و بر جنازه واقعیت، رحمی نیاوریم. اصلا مگر روشنفکری چیست؟
در نطر من، و بر پایه آنچه خوانده ام و جسته گریخته میدانم، کار روشنفکر – که روزنامه نگار جماعت نیز علی القاعده در این زمره است – نقد مدام است و گفتگو : نقد پیرامون، و آنچه در آن میگذرد، و نقد خود، و دیگری، حتی شدید، اما اخلاقی! و این با “گفتگو” ممکن است.
بله، “گفت و گو” نیز گاه لازم میافتد، چنانکه سال ۸۸ و در جریان انتخابات افتاد؛ و من و آقا فرهاد و آقای جوادی، در یک روز پر از شور و شرر، به جان مواضع سیاسی هم افتادیم تا از مخاطب، رای بگیریم. آنروز و در چنان روزها، گفتگو بدل شد و میشود به گفت و گو و بگو مگو  و عمل سیاسی برای رسیدن به رای، در فرصتی محدود؛ و آن نیز در موقع و موضعش بجای خود. آن روز من از میر حسین گفتم، آقا فرهاد از احمدی نژاد، و آقای جوادی از کروبی؛ که اکنون دو تن در حبس اند و دیگری از هفت دولت آزاد.
اما آنچه اکنون میخواهم بگویم، در واقع شرح همان است که در پیشانی این مقالات آمده است و من نه فقط در پاسخ به انتقادها و اتهامها، و نیز در رد دروغهای بزرگ “گوبلز”ی، و نه فقط در پاسداشت رهبران بزرگوار محبوس و محصور و ممنوع و شیران بندی و شهدای بزرگوار راه آزادی و اصلاح و عدالت، بلکه برای ثبت و نقش و نقر بر امواج منتشر ابدی است که مینویسم؛ امواجی که “مجازا” بدان “مجاز” میگویند، حال آنکه هیچ چیز از این واقعی تر نیست و این همان است که امروز ایران را از تجزیه و نابودی، و دیروز از جهل و نیرنگ و رمالی و جن گیری، دست کم برای مدتی و تنفسی، نجات داد. من سالها پیش بقول فروغ، “به آغاز فصل سرد، ایمان آوردم” و نیز بدین دقیقه که “تنها صداست که میماند”؛ و هیچ لشکری از سرمایه و سلاح و سین جین و میل داغ نیز، در این “مجازگاه”، دیگر از پس آن ظاهرا مجاز، برنمیاید.
ارتشی مثلا سایبری، تشکیل داده اند با ۶۰ هزار پایگاه در حال ارتزاق از اموال عمومی، تا در عرصه فرهنگ، پشت تانک، سرهنگی کنند و فیلم و کلیپ و خبر جعل کنند و رمالی بفروشند و در عین حال، هر گاه که موج اصلاح بر میخیزد، چون کاهی بر اقیانوس، گم میشوند و چنان بزدل و حقیرند که تاب دیدن و شنیدن صدا و تصویر مردی که جز عقل و مدارا و لبخند، سرمایه ای ندارد را نیز ندارند و من نمیدانم که این کدام جمهور جعلی و منفور است که عرضه و وجود رو به رو شدن با “سید”ی یک لا قبا را ندارد، اگر او نماد واقعی و حقیقی جمهوریت نیمه تمام فعلی ما نیست؟!
و خدا را، خدا را، که این چه وقاحت است که دست “معاویه” را در دروغ، و “ابوهریره” را در جعل، و “شریح” را در مزدوری دستگاه ظلمه، از پشت بسته و آن لشکر منحوسه تاریخی را از رو برده است!
و این اتفاقا چنانکه پیشتر آوردم، وجه کمیک همان قومی است که هزار و اندی پیش نیز بنام دین، بدین ملک هجوم کرد و زد و بست و ویرانید و سوزانید و آنهمه را نیز بنام خلیفه خدا کرد، چنانکه با خاندان پیامبر خدا (ص) هم کرد!
آن عنصر سیه روی روی ناشسته که در پیش خطبه ای علیه اصلاح طلبان فتوای مرگ داد و خبر از چمدانهای دلار برای اصلاح طلبان (چنان که رفیق ما را مجازا به ایستگاه قطار کشاند که شرحش مفصل است!) و برده داری را مباح و مجاز دانست و وقیحانه، هم اکنون نیز میداند، همان است که مهاجمان و ایلغارچیان و ویرانگران معاصر هشت ساله را محصول دعا و نماز شب مومنان میدانست و اکنون در مواجهه با چنین توفانی از دزدی و چپاول و غارت دکل و ملل و نحل، خناق گرفته است و هر از چندی، قیقاج جیغ کبودش، در هیاهوی نفرت و نفرین خلق، محو میشود.
“مهار این شتر مست را که میگیرد     کنون که مرتعی، این گونه خوش چرا دیده ست؟     به سایه سار خوش بید و باد جوباران     دگر نخواهد هرگز، به رفته ها پیوست.
به برکه تلخاب شور و کور کویر     و آفتاب گدازان دشتها، هرگز     دوباره باز نگردد، که آن حریم شکست.
دگر به بار و به خار شتر نخواهد ساخت     نه ساربان شناسد و نه صاحب شناسد این بد مست     نگاه کن که دهانش چگونه کف کرده است!
مهار این شتر مست را که میگیرد؟”  (دکتر کدکنی)
              (ادامه دارد….)

چند خاطره برای رفقای توسی – ۱

استاندارد

سالهاست که میخواسته ام خاطرات، یا بخشی از خاطراتم را بنویسم؛ شب نوشتهایی نیز دارم که بیش از هزار صفحه است و در خانه اقوام و ملل(!) پراکنده ام، از بیم عسس و بر باد رفتن حاصل عمر.

اما برخی از آن خاطرات اکنون گفتنی و نوشتنی است و قابل درج در این صفحه، که خودی و خانوادگی است، با وجود همه اختلاف سلایق گاه شدید. چند خاطره ای که میاورم، در خود پاسخ به برخی شبهات مندرج در نوشته های آقای جعفری را نیز دارد و لذا میتوان آن را نوعی گفت و گوی استعاری نیز قلمداد کرد، بویژه با رفقایی که خود اهل قبیله قلم اند و با “به در بگو و دیوار را مراد کن”، آموخته.

سال ۶۱ بود و دو سال از ازدواجم گذشته، که با یک وانت بار که بر روی آن کار میکردم (دانشگاهها تعطیل بود به علت مثلا انقلاب فرهنگی) با همسرم زدیم به جاده، به سوی شمال.

پیش از پلمپ دانشگاه، که البته ملقمه ای از تصمیمات درست و غلط بود، دوستان دانشجوی بسیار خوبی داشتم، از جمله یک رفیق شمالی، اهل فریدونکنار، که شکارچی مرغابی در فصلش بود و ماهیگیر و کشاورز و کشاورز زاده و دانشجوی بسیار مستعد ریاضی در دانشگاه تربیت معلم که من نیز در آن بودم، اما محصل ادبیات و بعدا،انتقالی گرفته به فردوسی مشهد.

رفتیم و شهرهای کوچک و بزرگ را رد کردیم تا فریدونکنار. میدانستم که خانه “علی مظلومی” پشت مسجد شهر است، ولی آدرس دقیقش را نداشتم. ماشین را جلو مسجد پارک کردم و از فردی که سرکوچه مجاور مسجد ایستاده بود، پرسیدم منزل مظلومی کجاست؟

بنده خدا مثل اینکه برقش بگیرد، یکه ای خورد و چون یک روح از برابرم گریخت! روستایی بود؛ با خود گفتم شاید سوالم را بد فهمید، که روستایی و لهجه و گوش و گویشش، مازنی است. صبر کردم تا دیگری سر رسید، اما از او که پرسیدم، نگاه غریبی به من و ریش کم پشتم انداخت و گفت “ما خانه این آدمها را نمیدانیم”!

عجیب بود. علی بچه همان مسجد و در شهرشان شهره بود؛ این را میدانستم؛ اما چرا کسی آدرسش را نمیدانست یا نمیداد؟

کم کم، داشتم متوجه چیزی میشدم. علی از بچه های مسجد و بشدت انجمن حجتیه ای بود؛ اما سال ۵۸ که من در تک و تای انتقال به فردوسی بودم، او رفته رفته به سوی مجاهدین گرایش یافت، اما نه آنچنانکه احتمال عضویتش برود. پسر آزاده و با سوادی بود و خیلی متدین و حتی گاه بسیار سنت زده و طرفدار شیخ محمود حلبی مشهدی که قطب انجمن بود. وقتی به سوی مجاهدین گرایش پیدا کرد – که داستان چگونگی اش بلند است – من که خود از موسسین انجمن اسلامی دانشجویان بودم، با او مواجهه سیاسی و ایدیولوژیک – مثلا – پیدا کرده بودم؛ منتها او رفیق شفیق و آزاده ای بود و گرچه از ما جدا شده بود، ولی رفاقت و آمد و شد و چای و نمازمان برقرار بود؛ با هم به کوه میرفتیم و گاه در روزهای تعطیل، عملگی برای خود سازی! بارها هنگام کار، وقتی خسته میشدیم، به امثال من میخندید و میگفت هر روز کار در شالیزار، به قدر چند روز عملگی انرژی میبرد و خود سازی شما بچه بورژواها را باید سر کوزه گذاشت؛ و آبش را خورد را، نمیگفت؛ چون مازنی بود و بخش دوم ضرب المثل را نمیدانست یا به یاد نمیاورد.

باری، از کوچه شان بیرون آمدم و وارد یک خواربارفروشی کوچک شدم و به بغال میانسالش موضوع رفاقت و هم دانشگاه بودن با علی را گفتم و اینکه میخواهم بیینمش.

مرد در چشمانم خیره شد و گفت ” تنهایی؟”

گفتم نه، و همسر و دختر یکساله ام را که در وانت نشسته بودند،  نشانش دادم. از مغازه بیرون آمد، نگاهی به اطراف کرد و برگشت داخل؛ آنگاه آدرس را تند و شفاهی داد و گفت برو!

رفتم داخل کوچه، پشت مسجد، و روبه روی خانه ای با سقف سیخی- سفالی ایستادم و درب حلبی موجدارش را کوبیدم. صدای پیرزنی، گویی از ته چاهی، با لهجه غلیظ مازنی دعوت به درونم کرد. پیرزن روی لبه پله یک تراس نشسته و تا خورده بود و پیرمردی روی همان تراس، دراز کشیده و به سقف چوبی، خیره، نگران. بوی نم و نا، همه جا را پر کرده بود و چند مرغابی و مرغ، با جوجه هایشان سلانه سلانه در حیاط کوچک شنی، هراسان از حضور یک غریبه، به آسمان و زمین، تک میزدند، اطراف را نیز رصد کنان…….

بسختی روی پاهایم بند بودم. گویی سرم باد کرده، بر روی گردنم سنگینی میکرد و دو گام تا ماشین را فرمان نمیداد. بی نگاه و تفاوت به کسانی که مثل یک جزامی شاید، به من مینگریستند، خودم را تا وانت کشیدم و نفهمیدم چگونه از خیابان گذشتم و روی صندلی، پشت فرمان، فرو ریختم، منهدم، ویران؛ و همسرم حیران و نگران و دختر یکساله ام مریم گریان از گرما و سرسام شرجی تابستان شمال، و من زار زار زنان، سرم بر روی فرمان، و فرمان لیچ اشک، زیر هق هق من، بی امان……

علی مظلومی، اعدام شده بود و برادر کم سالترش ، اسلحه برداشته و برای انتقام، مخفی شده بود و سپس در یک درگیری، کشته؛ و مانده بودند پیرزنی و پیرمردی هر د

و خمیده و دوتا، چون کمان

 شکسته، تنها.

این اما همه داستان رنج من و نسل من نیست.

نمیدانم قانون تداعی یا آزمایش پاولف را خوانده اید؟

 او برای آزمایش، مستطیلی را به سگی، بارها نشان میداد، و همزمان به وی گوشت ؛ بطوریکه پس از تکرار این تداول مستطیل و گوشت، تا مستطیل را به سگ نشان میداد، بزاق دهان سگ شروع به ترشح میکرد. آنگاه و نیز در میانه، دایره ای به همان سگ مینمود و سپس حیوان را با زنجیر میزد و این تداول را نیز تکرار و تکرار میکرد؛ چنانکه حیوان، تا دایره را میدید، زوزه کشان دمش را لای پاهایش برده و در گوشه ای کز میکرد و میلرزید.

اما، پس از تکرار و تکرار این تداولها، ناگهان یک روز، به حیوان یک بیضی، شکلی میان مستطیل و دایره، نشان میداد. آنطور که خوانده ام، اکثر سگها پس از طی این آزمایش چند مرحله ای، با دیدن بیضی، سنکوب میکردند و میمردند.

 اما من نمردم و تاب آوردم، سخت جان تر از سگ!

من بشدت از رجوی و باند تبهکارش متنفر بودم و از طرفی، به اقتضای دوران جوانی و تحصیل و خوابگاه دانشجویی و آن محیطهای مالوف، دوست با بسیاری از بچه های مجاهدین. من  در جبهه امام و انقلاب و شیفته پیرمرد بودم، اما نمیتوانستم گام بر روی قلبم و رفاقتم بگذارم. بسیاری از آن رفقا، بسیار پاک و متدین و فداکار و اخلاقی بودند، مثل علی مظلومی. اما میان ما جنگ افتاد، یک تراژدی غیر قابل توصیف.

در خانه کوچک و ماسه ای علی، با آن سقف سیخی- سفالی، مادر و پدر علی، شکسته و متلاشی، با چشمهایی خشک از اشک و بیرون زده از حدقه، به من یک بیضی نشان دادند؛ اما من سخت جان تر از سگ پاولف، تاب آوردم و جنازه ام را تا امروز بر دوش میکشم، در آرزوی ذوق طعم عشق، همان که سایه گفت:

گر خون دلی بیهده خوردم، خوردم

چندان که شب و روز شمردم، مردم

آری همه باخت بود سرتا سر عمر

دستی که به گیسوی تو بردم، بردم!