آیت اللهِ متفاوت!

استاندارد

سالها پیش وقتی توس را درمیآوردیم، یک روز عصر، وقتی به نزدیک روزنامه رسیدم، فضا را ملتهب و غریب دیدم. مأموران نیروی انتظامی، دور و بر ساختمان توس – که در خیابان سیمتری دوم احمد آباد بود — به چشم میآمدند و کاغذ پاره هایی این سو و آن سو ریخته بود؛ و درب ساختمان، بسته؛ و عده ای پیرامون آن، پراکنده!
نزدیکتر که شدم، جناب «رحمانپور» را دیدم که بسرعت جهید وسط خیابان؛ جلوی موتورم را گرفت؛ و مرا به منزلش دلالت کرد که در همان نزدیکی بود؛ و چون از اوضاع پرسیدم، گفت (……) آمده بودند، فریاد کنان و غریو سرایان؛ و وارد روزنامه شدند و زدند و شکستند و بهم ریختند و رفتند و هنوز البته عده ای از آنها – که لابد میدانید که بودند و هستند! – همین دور و برهایند و خطرناکان؛ لذا بهتر است شما نزدیک نروید؛ بگذارید آبها از آسیاب بیفتد و بعد وارد روزنامه شوید.
مسعود رحمانپور خبرنگار خبره و کارکشته حوادث توس بود، با کوله باری سنگین و پر خطر و خاطره از حوادث؛ از قتل گرفته تا ضرب و جرح؛ و از حوادث مربوط به مواد مخدر تا، چماق و چماقداری و قمه کشی؛ و هنوز نیز کمابیش کار میکند؛ منتها در یک مجلّۀ آرام و بی سر و صدا، با چشمهای درویش، چون آبیِ آرام صخره های مرجانیِ کیش!
باری؛ ساعتی در منزل رفیق شفیق خبرنگارم ماندم و سپس چارقل خوانان به روزنامه رفتم؛ که اوضاعش حسابی بهم ریخته بود و چند کامپیوتر و پرینتر در اتاق تایپ شکسته، و چند میز این سو و آن سو کج و کوله، و خانم دوراندیش – دفتر دار – ترسیده، و رنگ پریده؛ و برخی دیگر از رفقا، زانوی غم در بغل گرفته؛ و آقای جوادی نیز در کش و قوس پاسگاه و صورت جلسه، اما خم به ابرو نیاورده.
اما موضوع چه بود؟
آن روزها ما با برخی سیاستهای دور دوم ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی مخالف بودیم. هاشمی در دور دوم تاب نیاورده بود و وزارتهایی کلیدی را ناچار، سپرده بود به پاره ای عجیبان و غریبان؛ از بس بِستوهش آورده بودند، «راستان»، قهرمانان این داستان؛ کما اینکه، یک «مکانیک عهد بوقِ ماشینهای درون سوز» را، نهاده بودند بر مصدرِ ارشاد دولتی؛ بنده خدایی که نه، سر از «رُشد» در میآورد و نه، از مفهوم «دولت» در اواخر قرن بیستم، بویی به مشام مبارکش رسیده بود: وزیر ارشاد، آنهم پس از استعفای سید محمد خاتمی؛ وا… اگر دروغ بگویم!
خلاصه ما انتقاد میکردیم و راستان انقیاد میطلبیدند؛ و از جمله همان روز جلو روزنامه، و در هنگام «حمله گاز انبری» به درون دفتر نشریه، شعار داده بودند و پیش و پس از آن نیز میدادند، که « مخالف هاشمی، دشمن پیغمبر است»!
بهر صورت آن روزها، ما در زُمرۀ اولین روزنامه نگاران بودیم که بحثِ خطرِ «آقازاده ها و مقولۀ آقازادگی» را طرح میکردیم و نیز انتقاد از دولتی، که به راست غلطیده، و بعد بناچار، امتیازاتی بدانها داده، و چاره ای نیز نداشته بود؛ که سیاست از این تلخ و شیرینها بسیار دارد، و از این رنجهای آشکار و پنهان!
باری؛ از آن پس تا کنون میدانید و لابد شمرده اید که چه سالهای شیرین و تلخ که نگذشت؛ و طی آن بارها و بارها، چه اشارتها و دلالتها که به مقولۀ آقازادگان نرفت؛ منتها آن جماعتِ حمله ورِ پُر شوکتِ گار انبر صفت را، ظاهرا به «لطایف البراهین، للصدیقین و الخصّیصین»، دستور آمد که این بار اما، این است و جز این نیست که درست بیش از صد و هشتاد درجه متناقض با زماننا ماضی، الآن، و تا اطلاع ثانوی، «موافق هاشمی، دشمن پیغمبر است» و همچنان و بشدّت، مرگ بر آمریکا و انگلیس (استثنائا، بجز مذاکره با نیک براون!) و همپالگیهای آنها، بجز روسیه و چین و ونزوئلا!
و ما را نیز که میدانید، کارمان در تاریخ معاصر شده است ایستادن در صف محکومان و مظلومان؛ لذا اندک وجدان باقی مانده از توفان ویرانگر هرج و مرج اخلاق قدرت، حکم کرد تا در سال ۹۴، کمرِ خدمت در ستاد وی، بندیم؛ که البت از بدِ واقعات و تصمیمات فوقانی، این نیز میسّر نیفتاد؛ چرا که برغم جوانیِ مفرطِ رقیبانِ هاشمی، وی را عُمر بسیار بود! و بعد نیز دیدیم، و بعین عنایت، معاینه کردیم، که گویی در این مُلک، جز هاشمی را فرزندی نیست، و جز او را، لابد، آقازاده ای نه؛ که فرزندانش یک به یک در صف زندان و محاکمه اند و برادر زنش، به حبس میرود و خود هر روز معرض چه افتراها و نامردیها و نامردمیهاست، که عرق شرم بر چهرۀ قدرت بی اخلاق میرویاند، رگباران؛ اگر شرمی برجای مانده باشد، در این روزگاران!
ناصر آملی – خرداد ۹۵.

درباره انقلاب، جنگ، و اصلاحات (۳)

استاندارد

آقا فرهاد مرا شرمنده کردند و بار دیگر یک جلد “کافه پیانو” از سر لطف هدیه آوردند و از این لطیف تر اینکه در ابتدای کتابشان، این عبارت را آوردند : ” جدل ها تا به این اندازه دوام نمیاوردند، اگر که تنها یک طرف مقصر بود! ”
این آب لطف که بر گفت و گوی پنهان و آشکار ما میافکنند، مرا میبرد به خاطرات توس و جوانتر بودنهایشان، و باعث میشود از خداوند بخواهم که خلق و خوی امروز مرا نزدیک فرماید به روحیات و خلقیات دیروز ایشان.
اما اینهمه، باعث نمیشود که چشم بر ریختن خون حقیقت در پای رفاقت بندیم و بر جنازه واقعیت، رحمی نیاوریم. اصلا مگر روشنفکری چیست؟
در نطر من، و بر پایه آنچه خوانده ام و جسته گریخته میدانم، کار روشنفکر – که روزنامه نگار جماعت نیز علی القاعده در این زمره است – نقد مدام است و گفتگو : نقد پیرامون، و آنچه در آن میگذرد، و نقد خود، و دیگری، حتی شدید، اما اخلاقی! و این با “گفتگو” ممکن است.
بله، “گفت و گو” نیز گاه لازم میافتد، چنانکه سال ۸۸ و در جریان انتخابات افتاد؛ و من و آقا فرهاد و آقای جوادی، در یک روز پر از شور و شرر، به جان مواضع سیاسی هم افتادیم تا از مخاطب، رای بگیریم. آنروز و در چنان روزها، گفتگو بدل شد و میشود به گفت و گو و بگو مگو  و عمل سیاسی برای رسیدن به رای، در فرصتی محدود؛ و آن نیز در موقع و موضعش بجای خود. آن روز من از میر حسین گفتم، آقا فرهاد از احمدی نژاد، و آقای جوادی از کروبی؛ که اکنون دو تن در حبس اند و دیگری از هفت دولت آزاد.
اما آنچه اکنون میخواهم بگویم، در واقع شرح همان است که در پیشانی این مقالات آمده است و من نه فقط در پاسخ به انتقادها و اتهامها، و نیز در رد دروغهای بزرگ “گوبلز”ی، و نه فقط در پاسداشت رهبران بزرگوار محبوس و محصور و ممنوع و شیران بندی و شهدای بزرگوار راه آزادی و اصلاح و عدالت، بلکه برای ثبت و نقش و نقر بر امواج منتشر ابدی است که مینویسم؛ امواجی که “مجازا” بدان “مجاز” میگویند، حال آنکه هیچ چیز از این واقعی تر نیست و این همان است که امروز ایران را از تجزیه و نابودی، و دیروز از جهل و نیرنگ و رمالی و جن گیری، دست کم برای مدتی و تنفسی، نجات داد. من سالها پیش بقول فروغ، “به آغاز فصل سرد، ایمان آوردم” و نیز بدین دقیقه که “تنها صداست که میماند”؛ و هیچ لشکری از سرمایه و سلاح و سین جین و میل داغ نیز، در این “مجازگاه”، دیگر از پس آن ظاهرا مجاز، برنمیاید.
ارتشی مثلا سایبری، تشکیل داده اند با ۶۰ هزار پایگاه در حال ارتزاق از اموال عمومی، تا در عرصه فرهنگ، پشت تانک، سرهنگی کنند و فیلم و کلیپ و خبر جعل کنند و رمالی بفروشند و در عین حال، هر گاه که موج اصلاح بر میخیزد، چون کاهی بر اقیانوس، گم میشوند و چنان بزدل و حقیرند که تاب دیدن و شنیدن صدا و تصویر مردی که جز عقل و مدارا و لبخند، سرمایه ای ندارد را نیز ندارند و من نمیدانم که این کدام جمهور جعلی و منفور است که عرضه و وجود رو به رو شدن با “سید”ی یک لا قبا را ندارد، اگر او نماد واقعی و حقیقی جمهوریت نیمه تمام فعلی ما نیست؟!
و خدا را، خدا را، که این چه وقاحت است که دست “معاویه” را در دروغ، و “ابوهریره” را در جعل، و “شریح” را در مزدوری دستگاه ظلمه، از پشت بسته و آن لشکر منحوسه تاریخی را از رو برده است!
و این اتفاقا چنانکه پیشتر آوردم، وجه کمیک همان قومی است که هزار و اندی پیش نیز بنام دین، بدین ملک هجوم کرد و زد و بست و ویرانید و سوزانید و آنهمه را نیز بنام خلیفه خدا کرد، چنانکه با خاندان پیامبر خدا (ص) هم کرد!
آن عنصر سیه روی روی ناشسته که در پیش خطبه ای علیه اصلاح طلبان فتوای مرگ داد و خبر از چمدانهای دلار برای اصلاح طلبان (چنان که رفیق ما را مجازا به ایستگاه قطار کشاند که شرحش مفصل است!) و برده داری را مباح و مجاز دانست و وقیحانه، هم اکنون نیز میداند، همان است که مهاجمان و ایلغارچیان و ویرانگران معاصر هشت ساله را محصول دعا و نماز شب مومنان میدانست و اکنون در مواجهه با چنین توفانی از دزدی و چپاول و غارت دکل و ملل و نحل، خناق گرفته است و هر از چندی، قیقاج جیغ کبودش، در هیاهوی نفرت و نفرین خلق، محو میشود.
“مهار این شتر مست را که میگیرد     کنون که مرتعی، این گونه خوش چرا دیده ست؟     به سایه سار خوش بید و باد جوباران     دگر نخواهد هرگز، به رفته ها پیوست.
به برکه تلخاب شور و کور کویر     و آفتاب گدازان دشتها، هرگز     دوباره باز نگردد، که آن حریم شکست.
دگر به بار و به خار شتر نخواهد ساخت     نه ساربان شناسد و نه صاحب شناسد این بد مست     نگاه کن که دهانش چگونه کف کرده است!
مهار این شتر مست را که میگیرد؟”  (دکتر کدکنی)
              (ادامه دارد….)

چند خاطره برای رفقای توسی – ۱

استاندارد

سالهاست که میخواسته ام خاطرات، یا بخشی از خاطراتم را بنویسم؛ شب نوشتهایی نیز دارم که بیش از هزار صفحه است و در خانه اقوام و ملل(!) پراکنده ام، از بیم عسس و بر باد رفتن حاصل عمر.

اما برخی از آن خاطرات اکنون گفتنی و نوشتنی است و قابل درج در این صفحه، که خودی و خانوادگی است، با وجود همه اختلاف سلایق گاه شدید. چند خاطره ای که میاورم، در خود پاسخ به برخی شبهات مندرج در نوشته های آقای جعفری را نیز دارد و لذا میتوان آن را نوعی گفت و گوی استعاری نیز قلمداد کرد، بویژه با رفقایی که خود اهل قبیله قلم اند و با “به در بگو و دیوار را مراد کن”، آموخته.

سال ۶۱ بود و دو سال از ازدواجم گذشته، که با یک وانت بار که بر روی آن کار میکردم (دانشگاهها تعطیل بود به علت مثلا انقلاب فرهنگی) با همسرم زدیم به جاده، به سوی شمال.

پیش از پلمپ دانشگاه، که البته ملقمه ای از تصمیمات درست و غلط بود، دوستان دانشجوی بسیار خوبی داشتم، از جمله یک رفیق شمالی، اهل فریدونکنار، که شکارچی مرغابی در فصلش بود و ماهیگیر و کشاورز و کشاورز زاده و دانشجوی بسیار مستعد ریاضی در دانشگاه تربیت معلم که من نیز در آن بودم، اما محصل ادبیات و بعدا،انتقالی گرفته به فردوسی مشهد.

رفتیم و شهرهای کوچک و بزرگ را رد کردیم تا فریدونکنار. میدانستم که خانه “علی مظلومی” پشت مسجد شهر است، ولی آدرس دقیقش را نداشتم. ماشین را جلو مسجد پارک کردم و از فردی که سرکوچه مجاور مسجد ایستاده بود، پرسیدم منزل مظلومی کجاست؟

بنده خدا مثل اینکه برقش بگیرد، یکه ای خورد و چون یک روح از برابرم گریخت! روستایی بود؛ با خود گفتم شاید سوالم را بد فهمید، که روستایی و لهجه و گوش و گویشش، مازنی است. صبر کردم تا دیگری سر رسید، اما از او که پرسیدم، نگاه غریبی به من و ریش کم پشتم انداخت و گفت “ما خانه این آدمها را نمیدانیم”!

عجیب بود. علی بچه همان مسجد و در شهرشان شهره بود؛ این را میدانستم؛ اما چرا کسی آدرسش را نمیدانست یا نمیداد؟

کم کم، داشتم متوجه چیزی میشدم. علی از بچه های مسجد و بشدت انجمن حجتیه ای بود؛ اما سال ۵۸ که من در تک و تای انتقال به فردوسی بودم، او رفته رفته به سوی مجاهدین گرایش یافت، اما نه آنچنانکه احتمال عضویتش برود. پسر آزاده و با سوادی بود و خیلی متدین و حتی گاه بسیار سنت زده و طرفدار شیخ محمود حلبی مشهدی که قطب انجمن بود. وقتی به سوی مجاهدین گرایش پیدا کرد – که داستان چگونگی اش بلند است – من که خود از موسسین انجمن اسلامی دانشجویان بودم، با او مواجهه سیاسی و ایدیولوژیک – مثلا – پیدا کرده بودم؛ منتها او رفیق شفیق و آزاده ای بود و گرچه از ما جدا شده بود، ولی رفاقت و آمد و شد و چای و نمازمان برقرار بود؛ با هم به کوه میرفتیم و گاه در روزهای تعطیل، عملگی برای خود سازی! بارها هنگام کار، وقتی خسته میشدیم، به امثال من میخندید و میگفت هر روز کار در شالیزار، به قدر چند روز عملگی انرژی میبرد و خود سازی شما بچه بورژواها را باید سر کوزه گذاشت؛ و آبش را خورد را، نمیگفت؛ چون مازنی بود و بخش دوم ضرب المثل را نمیدانست یا به یاد نمیاورد.

باری، از کوچه شان بیرون آمدم و وارد یک خواربارفروشی کوچک شدم و به بغال میانسالش موضوع رفاقت و هم دانشگاه بودن با علی را گفتم و اینکه میخواهم بیینمش.

مرد در چشمانم خیره شد و گفت ” تنهایی؟”

گفتم نه، و همسر و دختر یکساله ام را که در وانت نشسته بودند،  نشانش دادم. از مغازه بیرون آمد، نگاهی به اطراف کرد و برگشت داخل؛ آنگاه آدرس را تند و شفاهی داد و گفت برو!

رفتم داخل کوچه، پشت مسجد، و روبه روی خانه ای با سقف سیخی- سفالی ایستادم و درب حلبی موجدارش را کوبیدم. صدای پیرزنی، گویی از ته چاهی، با لهجه غلیظ مازنی دعوت به درونم کرد. پیرزن روی لبه پله یک تراس نشسته و تا خورده بود و پیرمردی روی همان تراس، دراز کشیده و به سقف چوبی، خیره، نگران. بوی نم و نا، همه جا را پر کرده بود و چند مرغابی و مرغ، با جوجه هایشان سلانه سلانه در حیاط کوچک شنی، هراسان از حضور یک غریبه، به آسمان و زمین، تک میزدند، اطراف را نیز رصد کنان…….

بسختی روی پاهایم بند بودم. گویی سرم باد کرده، بر روی گردنم سنگینی میکرد و دو گام تا ماشین را فرمان نمیداد. بی نگاه و تفاوت به کسانی که مثل یک جزامی شاید، به من مینگریستند، خودم را تا وانت کشیدم و نفهمیدم چگونه از خیابان گذشتم و روی صندلی، پشت فرمان، فرو ریختم، منهدم، ویران؛ و همسرم حیران و نگران و دختر یکساله ام مریم گریان از گرما و سرسام شرجی تابستان شمال، و من زار زار زنان، سرم بر روی فرمان، و فرمان لیچ اشک، زیر هق هق من، بی امان……

علی مظلومی، اعدام شده بود و برادر کم سالترش ، اسلحه برداشته و برای انتقام، مخفی شده بود و سپس در یک درگیری، کشته؛ و مانده بودند پیرزنی و پیرمردی هر د

و خمیده و دوتا، چون کمان

 شکسته، تنها.

این اما همه داستان رنج من و نسل من نیست.

نمیدانم قانون تداعی یا آزمایش پاولف را خوانده اید؟

 او برای آزمایش، مستطیلی را به سگی، بارها نشان میداد، و همزمان به وی گوشت ؛ بطوریکه پس از تکرار این تداول مستطیل و گوشت، تا مستطیل را به سگ نشان میداد، بزاق دهان سگ شروع به ترشح میکرد. آنگاه و نیز در میانه، دایره ای به همان سگ مینمود و سپس حیوان را با زنجیر میزد و این تداول را نیز تکرار و تکرار میکرد؛ چنانکه حیوان، تا دایره را میدید، زوزه کشان دمش را لای پاهایش برده و در گوشه ای کز میکرد و میلرزید.

اما، پس از تکرار و تکرار این تداولها، ناگهان یک روز، به حیوان یک بیضی، شکلی میان مستطیل و دایره، نشان میداد. آنطور که خوانده ام، اکثر سگها پس از طی این آزمایش چند مرحله ای، با دیدن بیضی، سنکوب میکردند و میمردند.

 اما من نمردم و تاب آوردم، سخت جان تر از سگ!

من بشدت از رجوی و باند تبهکارش متنفر بودم و از طرفی، به اقتضای دوران جوانی و تحصیل و خوابگاه دانشجویی و آن محیطهای مالوف، دوست با بسیاری از بچه های مجاهدین. من  در جبهه امام و انقلاب و شیفته پیرمرد بودم، اما نمیتوانستم گام بر روی قلبم و رفاقتم بگذارم. بسیاری از آن رفقا، بسیار پاک و متدین و فداکار و اخلاقی بودند، مثل علی مظلومی. اما میان ما جنگ افتاد، یک تراژدی غیر قابل توصیف.

در خانه کوچک و ماسه ای علی، با آن سقف سیخی- سفالی، مادر و پدر علی، شکسته و متلاشی، با چشمهایی خشک از اشک و بیرون زده از حدقه، به من یک بیضی نشان دادند؛ اما من سخت جان تر از سگ پاولف، تاب آوردم و جنازه ام را تا امروز بر دوش میکشم، در آرزوی ذوق طعم عشق، همان که سایه گفت:

گر خون دلی بیهده خوردم، خوردم

چندان که شب و روز شمردم، مردم

آری همه باخت بود سرتا سر عمر

دستی که به گیسوی تو بردم، بردم!