مرگ و زندگی اصلاح طلبی (۳)

استاندارد

(طپانچه ای بر خود؛ شاید مرهمی نیز بر یک زخم!)
… برای تشکیل کمیته رنج بسیار برده شد و بردیم؛ کنار هم نشستن این ایل متکثّر و گاه متکسّر، وقت و اعصاب بسیار را گرفت و در هم فشرد؛ و چه تدبیرها که نرفت تا سرانجام «روش کار»، به نتیجه رسید و براستی که پیروزی بزرگی بود، نفس وحدتی که شکل گرفت: همین که همه در کنار هم نشستند و دست در دست و رأیها پنهان، تن به بازی دموکراسی سپردند؛ و مطابق با یک تعریف تقریبا جامع و مانع از دموکراسی : «روش معیّن برای رسیدن به نتایج نامعیّن.»
ما باید این مدل را دست کم در میان خود تمرین و اجرا میکردیم و شد؛ و هیچکس نیز معترض نبود و همه، حتی برخی «معترضان روزهای سخت، در آن روزهای ۳۹ نفرۀ نَرم»، لام تا کام نگشودند؛ جز یک تن که گرچه صاحب نظر بود، اتفاقا صاحب کرسی و رأی نبود و نمیدانم چرا با زبانی آنچنان تند و آتشین، کمیته و اعضای آنرا نواخت و متهم فرمود؛ از جمله به اختلاس و دزدی رأی(!)، بدون اشاره ای حتی، به اینکه حقّ و رأی چه کسی ایلغار شده است و اخلاص کدام بوده و اختلاس کدام؟
نقل است از امیرالمؤمنین، سلام ا… بر او، که «درهنگام خشم، نه تصمیم و نه تنبیه و نه … »؛ و طبعا و قطعا در این توصیۀ بغایت حکیمانه و معطّر به عطرِ وحیِ، حکمتهایی است آسمانی؛ و من این دقیقه را به چشم سر و وجدان بَصَر، و در ورطۀ عذابی مستَتَر، دیدم و نیوشیدم؛ و این را نیز بگویم، که از عذاب آن هنوز، نرهیده ام.
باری، آن اعتراض عصبی بود؛ و من نیز پاسخی دادم با عصبانیّت، و بیهوش؛ و در آن بیخودی مذموم، در چاهی از رنج فروشُدم، گویی، چاه شغاد؛ حُفرۀ تباهی اخلاق!
امّا چندی پیش، در روزهای پس از عید، به خصوصی آن دوست نادیده و از وی البته شنیده، و او را کمابیش شناخته، سر زدم و سر به دیوار صفحه اش؛ تا «غلط کردم نامه»ای بدهم و عذر بخواهم از اینکه در «عصبانیّت»، دچار خطا، بل گناهی ژرف، در آن وانفسای تحمل سوز شده ام؛ که همانا، سخن گفتن از امری مبهم و خصوصی، در حوزه ای عمومی، بود!
من نمیبایست به تلکسِ – در روزگاری — آمده از ناحیه ای نامعتمَد اعتماد میکردم که از آن دست اتهامات، بکرّات، به دیگران و حتی عزیزترین عزیزان نیز، وارد آورده است و میآورد و من خود بارها بدین و بدان شیوۀ سخیفِ غیر اخلاقیِ نامردانه، خرده گرفته بوده ام و ماست شان را سیاه، و شب شان را روز، تلقّی کرده ام.
«غلط کرده بودم»؛ همین، بی کم و کاست؛ و رنجی و عذابی که از این فقره در آن روزهای کذا بردم، اگر بیشتر از دست درازی دست درازان بی باک و بی مهابا به حق النّاس در آخر سال نبود، کمتر نیز نبود! و عیدم را بر آشفت و ناخن به روحم کشید تا همان شب که گفتم: سر زدن به صفحۀ آن «سیّد»؛ که سکوتش از هزار پاسخ و طپانچه بر صورت عصب و عصبیّت من دردناکتر می نمود و بود.
آن شب ابتدا بنا داشتم برایش بنویسم « آخر سیّد خدا! چرا چنان کردی و چنان نوشتی و بر روی و چشمِ بهترین و عادلانه ترین تصمیم و کار این طایفه، خاک انکار پاشیدی؛ تا ضعیفی را چون من، چنان از کوره برانگیزی، که در آینه، بر چهرۀ خود، آب دهان بیفکند؟!»
اما از پس این، در آن شب برنیامدم؛ و تنها کوتاه قَد، و خمیده قامَت، از ایشان پوزش و حلالیّت طلبیدم؛ چرا که نمیبایست با اشاره به خطای او، گناه و ظلم خود را می پوشانیدم؛ و بر ننگِ ارتکابی، رنگِ توجیه، می پاشیدم!
دکتر حسینی اما، پس از یکی – دو شب، درآمد که مرا بخشیده است و لازم نمیداند در عمومی بدان بپردازم؛ که نپذیرفتم. من در عمومی «غلطی» کرده بودم و در همانجا بایدش جبران، و بایدم پاک، میکردم؛ که «حقّ الناس» است و حقّ الناس همین است: «آبرو و عرض و مال و نام و ناموس، و البته، رأی مردم»؛ که بایدش چنانکه در حاشیه، در متن نیز محترم داشت!
اما آن واقعۀ درناک، بی فایدتی عبرت آلود نیز نبود؛ و آن اینکه این بار بر عصبیّت و خشم و رنج، فائق آیم و بر بی وفایی و زخمها که بر جگر، پس از انتخابات و اعلام آن نتایج غریب، دوستان و دوست نمایان زدند، دندان بگذارم و بگذرم و سکوت پیشه کنم تا این نیز بگذرد و عیارها سنجیده آید؛ که:
در طواف شمع میگفت این سخن پروانه ای
سوختم زین آشنایان، ای خوشا بیگانه ای!
متاسّفانه پس از انتخابات، و در روزهای عذاب آگینی که همه از زخم «نارقیبان»، خونِ دل میخوردیم، چه ناتیمارگران که چه ناپرستاریها کردند، از زخم زبان و حتی نسبت دروغ گرفته تا نسبت کج دستی به تیمی که زیر نگاه مبهوت مردم، در خاک می غلطید و بمصلحت، جز بنجوا، نمی مویید!
روزگار غریبی است نازنین!
به بازیگری ماند این چرخ مست | که بازی برآرد به هفتاد دست
زمانی به باد و زمانی به میغ | زمانی به خنجر، زمانی به تیغ.
و داد و بیداد از زمانه ای که در آن، فریاد علیه «بیداد»، گاه تنها حنجرۀ «داد» را زخم میزند؛ و شیشۀ پنجرۀ آزاد را میشکند.

گرچه من هنوز از هیأت رئیسه کمیته گلایه دارم که چرا دست کم، آن چند منتقد بی انصاف یا کم انصاف را گرد نیاورد و نه در عمومی، که خصوصا، توجیهشان نکرد که چه شد و نشد؛ اما کم انصافان را فعلا دلالت بر همین چند بیت سعدی بس، تا پس :
شبی دود خلق آتشی برفروخت | شنیدم که بغداد، نیمی بسوخت
یکی شُکر گفت اندر آن خاک و دود | که دُکّان ما را گزندی نبود
جهان دیده ای گفتش ای بوالهوس | تو را خود غم خویشتن بود و بس
پسندی که شهری بسوزد بِ نار | وگرچه سرایت بود بر کنار؟!
(ادامه دارد) ناصر آملی. ۷ اردیبهشت ۹۵.

مرگ و زندگی اصلاح طلبی (۲)

استاندارد

(در انتهای سال ۹۴، بار دیگر ما، گام در رودخانه نهادیم؛ و رود خروشان بود و کف بر لب؛ و گل آلود؛ و کرانه، لغزنده!)
چند شب پیش در محفلی، کنار دوستی نشستم از منتقدین. از جمله نقدهایی که بویژه به این کوچک –ِ بی ربط وثیق به ستاد، و هماره بی ستاد! —داشت، تأکید بسیاری است که ما بر محوریّت خاتمی میکنیم و من میدانستم که تأکیدات بسیار این قلم بر آن «لوح نیالوده و سخنگو»، البته میتواند سوال انگیز باشد و شبهه ناک: این سوال که چرا اینهمه تأکید و تکرار(!)؛ و این شبهه که لابد این طیف میخواهد «نماد اصلاح طلبی» را مصادره کند بمطلوب خویش؛ که «تمام خواهی» است و کذا.
همانجا خدمت وی توضیحاتی عرض کردم که البته تازگی نداشت و همه در مقالاتِ « خاتمی بمثابه … »، تقریبا بتفصیل درآمده؛ و گفتگو ادامه داشت که غذا آوردند و بر پایه «هرم مازلو»، لازم آمد مقدمات حصول معنا را فراهم کنیم(!) و لذا در اینجا تنها به یک نکتۀ چه بسا مغفول میپردازم و آن اینکه:
خاتمی مصادره بردار نیست و این را همه میدانند؛ او با ناطق نوری و هاشمی مینشیند، تا صادق خرّازی و تاجزاده و میر حسین؛ و تازه زیرک تر از اینهاست که از ظاهر محجوبش برمیآید؛ چنانکه گاه با مخالفان و منتقدینش بیشتر گرم میآید، تا حتّی با برادرِ نسَبیِ متحَزِّبش! بعلاوه، طیف ما، هر چه در مصادره گرفته بود را، یا به زنجیر خورده بر درب «مشارکت و مجاهدین انقلاب» داد؛ یا در زندان و حبس و حصر، از دست نهاد؛ — جز گربه مرتضی علی ای چون من، در آن میان؛ و …..
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ یاسمنی
بصبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی، به دست اهرمنی.
و بگذرم و بپردازم به ماجرای رودخانه و انتخابات و آنچه گذشت:
در مرکز کشور، «مجمعی» فراهم آمده است «مشورتی» نام؛ که در آن نمایندگان همۀ گروهها و احزاب اصلاح طلب کشور، گرد آمده اند؛ و نیز شخصیتهای اصلاح طلب غیر حزبی، اما، ملّی. این مجمع همان است که در سال ۹۲، به خاتمی مشورت میداد و آن نظر سنجی معروف را سامان داد تا رأیِ به روحانی به قطعیّت و اعلام برسد؛ و رسید. در سطح ملّی اما، و با هماهنگی رهبران اعتدالی و اصلاحی، همچنان بنا بر این گذاشته شد که مجمع، از کار شایسته و نیکوی خویش باز نماند؛ و بدین ترتیب آن جمعِ ملّی، در تدارک توسعه دست و بال و بازوی خویش برآمد و ذیل آن ساختاری فراهم آمد: «شورای راهبردی اصلاح طلبان»؛ که این نیز مشتمل بر کافّۀ گرایشها و سلایق اصلاحی و اعتدالی بود و هست و دو سرِ گاه از هم دور شوندۀ سلایق اصلاحی و اعتدالی را، گِرد آورد تا ذائقه تاجزاده را بنشاند در کنار کرسی طعم خرّازی.
بگذارید مرور کنم: شورای راهبردی بدین ترتیب در تدارک انتخابات برآمد و کمیته انتخابات کشور تشکیل شد و سپس این توصیّۀ راهبردی زاده شد که «کمیته های انتخابات اصلاحی – اعتدالی، در سراسر مناطق تشکیل شود؛ البته بالاستقلال»؛ یعنی کمیته کشوری حق دخالت در گزینش نامزدها را ندارد؛ و تنها، نهادی است توصیه کننده و در شرایط اضطرار، داوری کننده در امر سازمان دهی و ساختاربخشی.
و چنین نیز شد؛ و از شورای راهبردی، به نقل از خاتمی پیام آمد که نه تنها همه گروههای اصلاح طلب – چه عضو شورای هماهنگی، و چه غیر عضو و هنوز به عضویّت وی در نیامده – و بلکه حتّی شخصیّتهای مشهور اصلاح طلب مناطق و نیز نهادهایی همچون دفاتر برخی مراجع، خوب است و نیکو و شایسته و بایسته که در کمیته، کرسی و حقّ رأی داشته باشند، تا چرخه اجماع در متن کمیته فراهم آید؛ که این نیز البته شد.
و بدین ترتیب کمیتۀ گزینش نامزدها در مشهد شکل گرفت؛ چنانکه در دیگر شهرها و مناطق کشور؛ و فی الواقع بنحوی بی نظیر و مشتمل بر همۀ احزاب و گروهها و شخصیّتهای اصلاح طلب؛ و البته بتوصیّه و بر راهبرد شورای راهبردی، که ذیل شورای مشاوران خاتمی عمل میکرد و میکند.
پس از آن نیز هیأت رئیسه کمیتۀ انتخابات خراسان رضوی، با رأی آشکار و شفّاف ۳۹ عضو، برگزیده شدند:
سادات از کارگزاران: رئیس؛ گندمی از مجمع مشورتی خراسان: نایب رئیس؛ انصاری از انجمن اسلامی مدرسین دانشگاه: خزانه دار؛ علیزاده از مجمع خط امام: سخنگو؛ عباسی از انجمن اسلامی فارغ التحصیلان دانشگاه آزاد: دبیر.
می بینید؟ اعضا، آراء را، بنحوی سنجیده و متوازن در گلدان کمیته ریختند و همۀ اعضای هیأت رئیسه، در زمرۀ اعضای پُر سابقه و مورد وثوق شورای هماهنگی نیز بودند و هستند. (ادامه دارد.)
ناصر آملی. ۲ اردیبهشت ۹۵.

مرگ و زندگی اصلاح طلبی (۱)

استاندارد

برخی اهل نظر، «اصلاح طلبی» را «پروژه = طرح» میدانند؛ و برخی، «پروسه = فرآیند»؛ اما بنظر میرسد فارغ از مجادله بر سر نام و عنوان، اصلاح طلبی را میتوان شریان و جریانی از پروژه های به هم پیوسته تلقی کرد که مجموعا خود به «پروسه ای هماره ناتمام» میماند؛ در این تلقی، اصلاح طلبی در حقیقت یک راه ناتمام است؛ و بلکه تمام ناشدنی؛ چنانکه «اصلاحاتِ قائم مقام»، به «امیر کبیر» راه بُرد؛ و وی، به «مشروطیّت»؛ و مشروطه، به «مصدّق و جنبش ملّی»؛ و هکذا آن، به «انقلاب اسلامی»؛ و انقلاب، به «دوم خرداد و خاتمی»؛ و… این رشته سر دراز دارد.
اما چه فرق میکند که اصلاحات را پروژه ببینیم، یا پروسه؟
دست کم یک فرق فارق آن این است که در «پروسه»، ناکامیِ «عامل»، معنا دار است؛ اما شکستِ «مطلق عمل»، بی معناست؛ و هر ناکامی، میتواند پلّه و گامی باشد در مسیر کامیابی.
«راهِ درست را رفتن»، یک «منطق» است؛ در حالیکه «درست راه رفتن»، «تکنیک» است و فنّ. میشود و ممکن است در «یک راه درست»، بد راه رفت و سرانجام رسید و دیر نیز رسید؛ اما نمیشود و ناممکن است در «راهِ نادرست»، حتی بفرض درست راه رفتن، به مقصد درست رسید؛ چنانکه جریان راست در این مُلک، یکسره در حال کوبیدن آب در هاون است؛ و یا پیمودنِ هم آن، در غربال!
آب یا خون جگرِ ملتی را کوبیدن و در غربال پیمودن، راهی است نادرست؛ ولو با تجهیزات و لجستیک سنگین و بسیار؛ و تکنیکهای «لیاخوفی و پلپوتی»!
و نادرست است واقعا؛ چرا که در چنین راهِ نادرست، «عنصر انسانی که پایه و مایه هر جنبش اصیل است»، تاب نمیآورد و فرومیریزد و نهایتا ننگ بر رنگ غلبه میکند و ریزشها، بر سر رویشها آوار میشود و حتی «دبیران و سردبیران کیهانی» را، مصون نمیگذارد؛ چنانکه نوری زاد و خزعلی و مهاجری را نگذاشت؛ و باز هم نخواهد گذاشت؛ و حتی – با عرض پوزش به محضر سه نامبرده اخیر — خود احمدی نژاد نیز بعید نیست که از همین زمره باشد؛ منتها، چشم جهل و دل سیاه او، «مو» را دید؛ اما رؤیت دانسته هایش، به «پیچش مو» درنگرفت؛ و نمیگیرد.
«اصلاح طلبی»، یک «راهِ درست» است؛ و تجربه شده، و بهره و ثمر برآورده؛ البته از ریشه و تنه و شاخسارِ عقلانیت و محاسبه و صبر؛ و در این مسیر، کامیابی و ناکامی و پیروزی و شکست، اموری در هم تنیده اند و حتی لازم و ملزوم هم.
بقول بزرگی، «شکستی که تو را از پای درنیاورد، خود مقدمه پیروزی است»؛ و اصلاح طلبی و اصلاح طلب، کما هو حقّهما، از پای در نمیایند؛ چرا که در مرگ و حتی قتل یک پروژه، حیاتِ پروژه ای دیگر، جوانه میزند و این معنای محَصّل همان است که دکتر حجّاریان میگفت و ظاهرا از «تروتسکی» وام کرده بود : «اصلاحات مُرد؛ زنده باد اصلاحات»!
«اصلاحات»ی، میمیرد؛ و زنده باد «اصلاحات»ی، که بار دیگر، در و سر میرسد؛ و این یعنی «پروسۀ ناتمام و بلکه بی انتهای اصلاح طلبی»: دیالکتیک پروژه ها؛ زایش و سنتز پروژه های پی در پی، و از دل هم.
با قدری تسامُح، و بقول آن فیلسوف یونانی، «ما دو بار در یک رودخانه نمیتوانیم وارد شد»؛ چرا که هم ما در حال تغییر مُدامیم، هم رودخانه در حال دیگرشدگی مدام؛ و در عین حال هویّت رودخانۀ در جریان، غیر قابل انکار است.
++++++++++++++
و انتخاباتها در پروسه اصلاح طلبی، یکسره، پروژه هایی ناتمام اند؛ و با همۀ اهمیتی که دارند، و اهمیتی که نتایج آنها در بردارد و بر سرنوشت ما تأثیر میگذارد، و ضرورتی که در بازبینی و نقد و حتی بازتعریف و عبرت از آنها احساس میشود، «یک بار گام نهادن در رودخانه است»؛ نه تمامت رود.
در انتهای سال ۹۴، بار دیگر ما، گام در رودخانه نهادیم؛ و رود خروشان بود و کف برلب؛ و گِل آلود؛ و کرانه، لغزنده! (ادامه دارد.)
ناصر آملی – ۲۴ فروردین ۹۵.

در آستانه روز سرنوشت؛ هشدار به گندم نمای جو فروش! / خاتمی محور جبهه فراگیر اصلاح طلبان (۱۲)

استاندارد

پیش از اینها، آحادی بودیم، زنده؛ و به بهانه هایی گرد هم آمده؛ اما اکنون و در این لحظه، هیچگاه اصلاح طلبان چنین که میبینی، زنده و پرنشاط نبوده اند؛ حتی در ۷۶ و ۸۸. ما اکنون، یک « ارگانیزم زنده »ایم؛ و این یعنی « زندگی. »

چند عامل این «زندگی ارگانیک» و جمعی را بدست داده است:
—تجربه انباشته در مدار پایدار اصلاح طلبی؛
—پذیرش محوریّت و رهبری دموکراتیک خاتمی؛
—رقیب شناسی، و رصد دسیسه های «بولهبی.»
ما اکنون در حال تجربۀ تکامل جنبشی هستیم با دست کم دو و نیم دهه عمر، و برخوردار از فراز و فرودهای بسیار، و لذا سرشار از تجربه در بازی با رقیبی که در تاریکی و روشنی ما را رصد میکند و ما او را نه؛ و او ما را میداند و ما او را نه؛ و او هر چه میخواهد انجام میدهد؛ و ما را توان و خواست، نه؛ نه میتوانیم و نه میخواهیم.
در این سالهای آزگار ولی، تا حدّی بازی با دستهای بسته و زیر ضرب را آموخته ایم و سخن گفتن در سکوت، و فریاد در عمق نگاه؛ همچون مادری که آرام و دردمند و با طمئنینه، و با احتیاط تمام، به فرزندش نزدیک میشود، وقتی او بر لبه پرتگاهی عمیق و هولناک، ایستاده است!
و این فرزند، « میهن » ماست؛ و قالبی که قلبمان در آن می تپد.
رقیب را اما میشناسیم؛ ولی نمیدانیم!
او هر روز برنگی در میاید و هر بار با نامی ظهور میکند. یک روز حسین شریعتمداری است و روز دیگر نقدی و بار بعد با حروف جعلی و «انگریزی»، در پس پرده فریب و بازی و طرح ریزی. یک روز پر توش و توان ظاهر میشود و روز دیگر خُفّ و خِفت کرده و با نام مخفّف، از دور سنگ به شیشه پرتاب کننده؛ و حالا که جغد تفرقه به ماکیانی پرده نشین تبدیل شده، در سودای آویختن و پنجول کشیدن به کمیته انتخابات اصلاح طلبان، روز را به شب میسپارد و شب را به روز؛ و اینک را به هنوز!
آخرین بار از او خواستم خود را معرفی کند؛ او اما تن زد، همچون جنّی از بسم ا… پرسشی خُرد؛ و نشان داد که از علانیّت میهراسد و بازی در پس پرده را بر علانیّه سخن گفتن و مردانه پنجه در انداختن، ترجیح میدهد؛ و بلکه چاره نیز، جزاین، ندارد. این را در این چند روز بیاد آورده ام!
اینک اما این کوچک، محترمانه به وی میگوید این عرصه خطیر، و این وانفسا، جای «تردامنان» نیست. عرصه انتخابات جای «قاچافچیان» و پنهانکاران، نیست؛ و اکنون که آنسوی پرده را، و روزگار «خبر بینی و اخبار ویژه خوانی و سردبیری خراسان» را، در یاد میچرخانم و خبرهای آن روزگاران را از خاطرات خطیر در یاد مانده میگذرانم، محترمانه به وی میگویم اگر ادامه دهد، برغم میلم و بر تخت ترجیح مصلحت قومی مظلوم، نسبت به آبروی شخصی موهوم، برای خوانندگان توضیح خواهم داد که وی چه کسی است و چه گذشته ای دارد و دغدغه اش برای لیست، از کدام انبار و «کامیون خُفیه به تله رسوایی دراُفتاده»، بر میخیزد و از «جَنَم این جهنّم»، چه بر سر «نام و نان مردم» رفته است و چرا اصلاح طلب نیست و بدروغ و کید خود را در این میانه، «جا ساخته» است و با کجا ساخته و مخلص کلام اینکه:
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در محفل رندان خبری نیست که نیست!
این حقیر به وی میگوید که در مسیر وحدت جبهه اصلاحات و کمک به دولتی که جز حمایت مردم و نمایندگان مردم امید و سرمایه ای ندارد، هیچ ندارد که بیم از کف نهادنش، وی را به ورطه چندش آور محافظه کاری دراندازد؛ و سودای نام و ننگش نیز نیست؛ و هشدار که رگ خراسانی و کویری اش بجنبد و طشتِ راستِ در پوستین چپ خزیده را، بیندازد از بام؛ ولو بلغ ما بلغ، تا فرجام!
این بنده تا اطلاع ثانوی سکوت پیشه میکنم و رصد خط بخط تارهای این عنکبوت نیم سر، فعلا؛ و پاسخ شکایت و درد و داغ دل وی و امثال او را روز ۷ اسفند خواهیم داد، وقتی که کمیته های اصلاح طلبان ان شاالله در مشهد و کاشمر و طرقبه و چناران و بجنورد و اصفهان و تهران و سراسر کشور، طلسم شریر تفرقه را در صندوقهای رای، بفضل حضرت باری، خواهند درشکست.

و اما محوریّت خاتمی.
اکنون کافّه بزرگان خدمتگزار اصلاحات گرد آمده اند؛ از عجم و نوروزی که شرف روحانیت علوی این شهرند، بگیرید تا عبایی و جوادی و سادات و گندمی های عمری هزینه پرداخته، تا بی ادعا ترین رجل اصلاحی این خطّه و پرکارترین، که حیدری است، و تا میرزاده و رمارم که جان در کمان آرش مصلحت قوم نهاده اند، و تا کاملان و طیف وسیع و پرشماری که شورا و کمیته اصلاح طلبان، بی نام و نشان و امضای آنها، پا و جا نمیگرفت. ( و اگر نامی از این دست، و در این تنگنای شغادین، از حافظه پیرانه سرم گریخت، نباید بر من گرفت! )

خاتمی محور جنبش نجیب و شریف اصلاح طلبی است و همین سرمایه گرانسنگ است که مایه چنین وحدت بی نظیر شده است و لذاست که این «شکل، در واقع اولی و مُرَجّح بر محتواست» و در برگیرنده و حافظ آن؛ و طرفه اینکه بهیچ دسیسه و حیله، و بضرب هیچ تانک و توپ نیز نمیتوان « آن حجّت موجّه، و سَنَد مُستند، و شَرَف مُشرّف » را، از اصلاح طلبان دریغ کرد و دزدید؛ حتی به کیدِ پرده نشین اخیر و اجیرِ دموکراسی خواه (!)ی که بر آن است تا بنام خاتمی، علیه او، و بنام دموکراسی، علیه او، و بر ضدّ دموکرات ترین شیوه ها، «آفتابه» بردارد!
در تاریخ معاصر (!) آمده است که بُنداری حرامخوار، کالاهایش را بنرخ بالا چوب میزد تا نفروشد و قیمت را بی کران و بی مرز کند؛ اما اگر بخت برگشته ای سر میرسید و از سر اضطرار، نرخ بالا را، چوب درآستین، میپذیرفت، جناب بندار آفتابه کنار دستش را که القصّه «ابزار اصلی معامله» بود، بر میداشت و رو به سوی آبریزگاه میشتافت! و از آن هنگام است که هر گاه بنداری در عالم سیاست و اقتصاد، جُبن و خِسّت و شِید و دروغ در کار میکند، و مال قدرت و ثروت را از آغوش فرو نمی نهد، عامّه میگویند « فلانی آفتابه برداشت »؛ و این «عوام گل آقا» دیده، و تَرکه شین و شید و کید سیاست خورده، عرض میکند در این فقره، که حاشا و کلّا که بُندار قصّه ما، حتی آفتابه داشته باشد؛ چه رسد به کالایی، و قصد معامله ای!

ناصر آملی. ۲۳ بهمن ۹۴ .

خاتمی محور جبهه فراگیر اصلاح طلبان (۱۱) / پارلمان اصلاح طلبان

استاندارد

شاید برای اولین بار است که دارم بمعنای واقعی کلمه از کار سیاسی و تشکیلاتی لذت میبرم!

واقعا در گذشته چنین نبود! دغدغه ای میگفت باید کار کرد و نمیتوان نشست و فقط نظاره کرد.
اما کار چه بود؟
باید میدویدیم و سر به سنگ میکوبیدیم و با قِلّت امکانات و بِضاعتِ مُزجاه، و هزار اِن قُلت و قِلّتِ عذاب آور، آنچنانکه اُفتد و دانید، در بزنگاه انتخابات، کاری صورت میدادیم و لیستی ارائه میکردیم و منتظر میماندیم تا تقدیر چه حکم کند!

این بار اما بر خلاف گذشته و چنانکه در مرتبه پیش باشارت آوردم، با تدبیر «محور منیع اصلاح طلبان، خاتمی کرام»، و اطمینانی که به سیّد بزرگوار میرود، اصلاح طلبان توانسته اند کاری کارستان صورت دهند و آن اینکه تا ممکن است از واگرایی و تفرّق اصلاح طلبان پیشگیری کنند.
همین چند روز پیش بود که طی دو نشست بغایت منظّم، حدود ۶۴۰ ساعت – نفر کار ( ۳۹ نفر در ۱۶ ساعت ) برای بررسی کارنامه و کیفیات نامزدهای اصلاح طلب مجلس در مشهد صرف شد و اعضای کمیته ( پارلمان ) اصلاح طلبان منطقه، صلاحیتهای اظهار شده نامزدهای محترم را مورد بررسی و پرسش و پاسخ دقیق قرار دادند و نمرات کسب شده هر نامزد را بمُهر و موم سپردند تا در نشستی دیگر و پس از روشن شدن تکلیف اعتراضهای قانونی به ردّ صلاحیتها، پارلمان مذکور تکلیف لیست نهایی را تعیین و نهایتا خدمت مردم شریف اعلام کند.
باری، آنچه میخواهم بگویم همان است که از قدیم گفته اند و بارها شنیده ایم که «دستی که حاکم ببرد، خون ندارد» و اکنون باید گفت دستی که حاکم بفشارد درد ندارد! و حاکم در میان ما کیست؟ «رأی و عقل جمعی.»

این رأی و عقل جمعی از کجا برآمد؟ از حاصل جمع نمایندگان کافّه احزاب و گروههای اصلاح طلب و نیز انجمنها و صنوف و شخصیّتهای معتبر اصلاح طلب مشهد: « ۳۹ رأیِ در کنار هم نشسته، و بنحوی تا کنون بی نظیر دست یکدیگر را برفاقت و نیز رقابت فشرده، و تن به محصول رأی جمعی، سپرده.»
بله، اصلاح طلبان بمثابه جدی ترین حامیان دموکراسی و مردمسالاری در ایران، دارند برای امروز و فردای میهن یک الگوی عادلانه و دموکراتیک ارائه میکنند و آن اینکه ما برای تحقق دموکراسی و اجرای قانون، خود به این شیوه و طریقه در میان خود نیز پابندیم و همچون برخی رقبایمان، «واعظ غیر متّعظ» نیستیم که مرگ را خوب تلقی میکند، اما فقط برای دختر همسایه!

بهر روی آنچه که روی داده و مبارک است، این است که با این ترکیب و تفصیل، تا کنون سه کار کرده ایم:
اولا، حفره های نفوذ و برند سازی تقلبی را گِل گرفتیم تا «پشیمان شود آنکس که در اندیشه ماست!» یعنی آنکه از اصلاحات و اعتدال دم میزند، اما، آب به آسیاب محافظه کاران میریزد و برای باغ بی برگ راستِ تمام خواه، میرابی میکند! که میدانیم و میدانید که در گذشته چنین کردند و بنام پرواز، سوی زیر زمینی زدند!
ثانیا، بدین وسیله و در این بزنگاه، دست بکار جدی ترین سازماندهی شدیم؛ آنهم پس از آنهمه مصائب که بر این نهال ترِ مظلوم هموار کردند و تاب آوردیم؛ چون بلندای کوه بید، در دامنه های بینالود و هزار مسجد، و رها شده از اما و اگر و، تردید.
ثالثا، بی هیچ خود پسندی — که به ما مربوط نیست و محصول مبارک باور ملتی به صلاحیّت یک جنبش تاریخی است — بیش از پیش ارج و قدر و قُرب دامان پاک و نام نیاغشته به تمام خواهی اصلاح طلبی را، دانستیم. چگونه؟

وقتی با اقبال بزرگانی از نامزدها رو به رو شدیم که هر یک برای خود و برای مردم اعدادی اند بزرگ، و شخصیّتهایی پاک، چنانکه نمیدانیم و مانده ایم که با این تعداد از شایستگان و خوبان، چه کنیم، و از میان این کان جواهرات، کدام نگین را بر «خاتم» بنهیم، و کدام را به «گنجینه» بسپاریم؛ و جدّا این دقیقه در زمرۀ دشوارترین دقایق این فرایند بینظیر است، تا اکنون.

در عین حال میدانید شیرین ترین فراز این مسابقه بر سر آزادی و حقوق ملّی، چیست؟
اینکه ما در بدبینانه ترین فرضیات، یا پیروز مطلقیم، یا نسبی. اکنون خود را بنیکی یافته و باز سازی کرده ایم و این فتح الفتوح اول است؛ و نمایندگان اهل تدبیر و اصلاح را به فضل باری به خانه مردم میبریم، که در این شرایط، گران ترین هدیه به صاحبان مِلک و مُلک خواهد بود، که این مردمند، فقط مردم؛ یعنی ان شاالله، فتح دوم.

ناصر آملی. نیمهٔ بهمن ۹۴ .

سر خُمّ می سلامت!

استاندارد

روز پنجشنبه عصر رفته بودم جلسه کمیته انتخابات اصلاح طلبان، که با حضور نامزدهای انتخابات تشکیل شده بود، چه در پسِ منع ماندگان، و چه از منع گذشتگان.
نشست خوب و غیر منتظره ای بود. اصلا باور نمیکردم دست اصلاح طلبان چنین پر باشد که حتی با وجود ردّ صلاحیت گسترده مشاهیر نامزدان، باز آنقدر نامزدهای صالح و پا به رکاب داشته باشیم که گزینش از میان آنها مشکل باشد، از بس همه خوبند و شایسته و آماده فداکاری برای جمع.

نامزدها یکی یکی شروع کردند به معرفی خود، بیش از ۵۰ ثبت نام کرده، چه ردّ شده ها و چه ردّ ناشده؛ و تازه اینها آن تعداد بودند که فرصت کرده و به کمیته آمده بودند؛ وگرنه معلوم است که تعداد بیش از اینها بوده است؛ و چه خوب تاکتیک ثبت نام پرشمار مؤثّر افتاده، و حضرات را گیج باقی نهاده که چه کنند با تلسکوپ هایی که اسیر آینه‌های مات شده است، آینه های مات!

آینه های مات دو خاصیّت دارد: خود مات است و تو را نیز مات میکند!
اما واقعیت و حقیقت؛ این دو، مات نیست و به حیات و راه خود ادامه میدهد؛ چه در پس بلورهای روشن و پاکتر از آب چشم، و چه در آنسوی شیشه های مشجّر!
و ماه همیشه در پشت ابر نمیماند و اصل، بر ماهتاب است و تابش خورشید برماه؛ و فرع، بر ابرهای تیره و مات کننده، و شونده، که نمی پایند و میبارند و میروند؛ و باز این ماییم و ماه و ماهتاب و خورشید حقیقت، و ماه واقعیّت.

**************

ما میدانستیم چه در پیش است؛ بار اول نبود که در انتظار انتخابات بودیم. بزرگان ما و محور شریف جبهه‌ی اصلاحی، بویژه آن سیّد خردادی، دو توصیّه مهم داشتند:
واگنهای قطار اصلاحی را به هم برسانید و راه بیندازید و مراقبت کنید که نه کوپه‌ای، که حتی یک صندلی، از راه باز نماند.
دیگر اینکه انتخابات مهم است؛ جدّی اش بگیرید و انبوه در آن شرکت کنید؛ چه در نامزدی، و چه در رأی دهی.
وقطار را فراهم آوردیم: واگن های احزاب، کوپه های گروهها و انجمنها، و نیز صنوف و شخصیتهای اصلاح طلب؛ همه گرد هم آمدند و شورایی بزرگ و وسیع و فراگیر فراهم آمد و آنگاه از این میانه، جمعی شکل گرفت، شناسنامه اصلاح طلبان خراسان رضوی؛ کمیته ای که نام فامیل ماست؛ و گروهها و احزاب و افرادی که نامها و اعضای بهم پیوسته این فامیل بزرگند؛ و بدین ترتیب کمیته اصلاح طلبان استان شکل گرفت، با مأموریّت گزینش نامزدهای اصلاح طلبان از میان جمع قابل توجهی که ثبت نام کرده اند. و شکل گیری چنین جمعی، آنهم با دموکراتیک ترین روشها، اکنون سرمایه‌ای است که در بلند مدت از خود انتخابات مهم تر است.

و پس از این بود که سیل ثبت نامها نیز براه افتاد، چنانکه سیّد بزرگوار خواسته و توصیه کرده بود؛ و اکنون ما با دست پر به عرصه انتخابات وارد میشویم؛ گرچه از سوی موانع رقیب، تلاش بسیار شد تا مشاهیر اصلاح طلب از راه بمانند.
نکته مهم اما این است که در نشست کمیته انتخاباتی اصلاح طلبان، همه آمده بودند، حتی ردّ صلاحیت شدگان؛ و مهمتر اینکه با این پیام: « ضمن تلاش و پیگیری برای اثبات صلاحیت خود از طرق قانونی، به لیستی که از سوی کمیته انتخابات ارائه خواهد شد، وفاداریم و همراه و کمک کننده به ستاد اصلاح طلبان.»

میدانید؟ آنچه که از نفس برگزاری این انتخابات مهمتر است (حتی با توجه به اینکه نامزدهای باقیمانده اصلاح طلب، در واقع همه واجد صلاحیت کاندیداتوری هستند و چهره‌هایی خوش سابقه و در تراز جنبش اصلاحی)، نفس این همگرایی و بردباری و وحدتی است که با همت و راهنمایی و محوریت رهبری اصلاح‌طلبان شکل گرفته که در سالهای اخیر بی‌نظیر است و از هم اکنون رایحه خوش پیروزی را به مشام میرساند و این واقعه و واقعیت مبارک، مختصّ مشهد نیز نیست؛ بلکه در اکثر نقاط استان و کشور شاهد آن بوده‌ایم؛ از جمله در چناران و طرقبه و شاندیز و کاشمر و اصفهان و تهران و ….

ولذاست که این روزها با همه خبرهای تلخ و شیرینی که در میرسد و ما اصلاح طلبان سالهاست که با آن خو گرفته ایم، یکسره این بیت شعر لطیف در ذهنم تداعی میشود که:

بشکست اگر دل من، بفدای چشم مستت \ سر خُمّ می سلامت، شکند اگر سبویی!

ناصر آملی ۴ بهمن ۹۴.

بثّ الشّکوا

استاندارد

این روزها کمتر توانسته ام صفحه را نگاه کنم؛ چرا که در سفر بودم و فرصت کم. اما چند روز پیش دیدم که برادرم جناب رضایی گله ای کرده بودند از بسیجی های دیروز و منتقدین امروز این سازمان و بعضا اعضای آن؛ و در آن طعنی نیز نهفته بود که همه میگویند « پیش از این بسیجی بودیم » و اینک کذا و هکذا !
اما من ندیدم که همه گفته باشند بسیجی بوده اند، جز اندکی، از جمله این حقیر؛ که در دوره شباب گهگاه سری به جبهه ها زده؛ و قدری مزه خون خود را چشیده؛ و چه سرها و دستها و پاها را بریده دیده؛ و در میان چه حجمی از خاک و خشم و خون دویده؛ و یا للعجب که چگونه تا این روزها رسیده، و تاب آورده، از آنهمه خشم و خوف و خون و خطر، که بر ما رفت؛ و ما را صد البت که بسخت جانی خود این گمان نبود.

بله، من و چه بسا بسیار همچون من، پُریم از آن خاطرات شورین و شرنگین؛ وهمین خود نشان میدهد که جنگ، یعنی « آن روز واقعه »، که اکنون میهنی اش میخوانم، در انحصار هیچکس نیست، بویژه انقلابیان انقلاب ندیده و رزمندگان رزم نادیده، و در خیابان و خیمه چای و نسکافه، قطار فشنگ بسته!
دیگر اینکه برادرم رضایی یک خطا نیز میکنند و آن اینکه بسیجی را چنان تصویر میکنند — خواسته و ناخواسته – که گویی بدون تصوُّر خیمه و بارگاه خیابانی و چای مفت و مجّانی و فریادهای گوش کر کُن راه بندانی و آزار رسانی و اکنون حضور در کنار لشکر بشّار بعثی آنچنانی، هیچگاه معنای دیگری نداشته است!

من با همه احترامی که برای این عزیز « اینک بسیجی » قائلم، و بردباری اش را برغم عادت مألوف هموندانش، ارج مینهم، ناگزیرم به عرضش برسانم که آری « آنچنان » بود برادر؛ نه « اینچنین »!

باری، من نیز در روزگاری طعم بسیجی بودن را چشیده ام؛ اما نه همراه با « تیمسار نقدی »؛ بلکه در پی فرماندهانی همچون « همّت و باکری و امیرخانی »، که عاشقانه به لقای ربّ الجمیل رفتند؛ و شیرانی چون « هادی سعادتی »، که همسنگری میگفت در شب واقعه، از « حُفره تَرکش بُرده کِتف او » در آن شب خونین ماهتابی، ماه را بعینه دیده است؛ آنقدر که جای ترکش گشوده بوده و هادی همچنان ایستاده، گوشی رادیو ( بی سیم ) در دست و فرمان دهنده و دغدغه خون بنا حق ریخته فرزندان خلق را مزیده!
هادی اکنون از نوادر آثار نفیس جنگ است که پاک و دست ناخورده و بهره از جنگ نابُرده، با تنی مجروح و روحی زخمی، دوران بازنشستگی اش — از معلمی — را میگذراند، شیر بیشه آزادگی و زهد.

او درست در غروب جنگ نزد محسن رضایی رفت و گفت: « جنگ تمام و کار ما تمام؛ و اینهم کلید بهشت؛ بار دیگر اما، هر گاه غریو توپ و صیحۀ خمسه خمسه برخاست، ما هستیم برادر؛ و این نیز آدرس من: مشهد مدرسه راهنمایی …. »
او به مدرسه اش باز گشت و گنجینۀ سینه اش را به ایلغار ستاره و قُپّه نداد. من نمیگویم هر که ماند سینه خود را بتاراج داد؛ اما میگویم هادی حتی تن به معامله مشروع با خدا نیز نداد و نعمات وی را به قیمت وجه جمیلش نخرید و از این معامله نیز دست کشید.
و همچون هادی، اما نه در اندازه او، کم نیستند و گناهی ندارند جز اینکه نخواستند و نمیخواهند جنگ و زخم و خون را، دستمایه سلیطه سیاست و سیطرۀ قدرت، و برج سازی بر روی کوخ، و پهلوبرآوردن در کاخ، کنند و همسو و دست در گردن « برادران قاچاقچی »، کمر همت به برپایی مدینۀ فاضله در « ناکجا آباد هزاره سوّم »، بربندند.

خطاب به برادرم رضایی میگویم:
ما نه در انقلاب، مصباح و احمد خاتمی و جنتی و علم الهدی را دیدیم و شناختیم، نه در جنگ امثال نقدی را؛ جز در توزیع هندوانه در ستاد و کمپ های اهواز؛ سر و کله این جماعت، در پسا انقلاب و پسا انحراب پیدا شد.
میدانم و اعتراف میکنم که سادگی ورزیدیم. ما بدنبال آزادی و عدالت راه میامدیم و کی و کجا حتی در خواب میدیدیم که همشاگردی تنبلی که در « تحکیم » راهش نمیدادیم، روزی با کمک همان پهلو برآوردگان، به سازمان ملل برود و خطاب به سنّیان عالم، دعای فرج بخواند و در کوره جنگ فرقه ای بدمد و در واقع با هر نفسش شمعهای تولد اسرائیل را فوت کند و از دست احمد جنّتی تقدیریّه الهام الهی دریافت کند و مصباح یزدی بنجاق دعای شب مؤمنان را زیر بغلش بگذارد و شرف و حیثیّت و ضیاع و عقار تاریخی یک قوم، از این مضحکۀ ابوالعجائب، بر باد رود؟!
من در پی توجیه خطاهای خود و هموندانم نیستم. ما ذلیل جهل خود بوده ایم؛ اما به شما میگویم کریم دانش و حافظه تاریخی خود باش؛ نکند استعداد رستگاری خود را به پلشتی اهالی ریاکار و دین فروش قدرت، تاخت زنی. و از من مرنج برادر؛ که من هر چه را از دست داده ام، اما همین یک در حافظه ام نقش بسته است که « چو میبینی که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است. »
راستی چرا نگاهی به همین تاریخ نزدیک نمی افکنید؟
اصحاب و حواری درجۀ اول حوالی امام و رهبر بلامنازع انقلاب چه کسانی بودند؟
بگذار برایت بشمارم:

منتظری-طالقانی-مطهری-بهشتی-رفسنجانی-بازرگان-خامنه ای-اردبیلی-صانعی-طاهری اصفهانی-دستغیب-اشرفی اصفهانی-صدوقی-میرمفیدی-شیخ ابوالحسن شیرازی-موسوی خوئینی ها- و ….

از این عدّه، بجز رهبر که موضعش معلوم است، آنها که زنده اند، اصلاح طلبند ( و بعبارت ساده، ناراضی ) و آنها که در قید حیات نیستند، خانواده ها و مَن تبعی اصلاح طلب دارند؛ حتی اعضای خانواده امام —کلهم اجمعین— یا اصلاح طلبند و یا در زمره حامیان رفسنجانی؛ و چنین است که شما باید پاسخ دهید که چرا چنین شد و چنین است؛ نه امثال من که بر خوان آشی مهمانم که شوری اش دل آشپزباشیان و حال خلقی را، بر هم زده است.

و من براستی نمیدانم « بر کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندۀ خود را؟ » که لابد شما میدانید و من، نه.

ناصر آملی. دیماه نود و چهار.

در باره انقلاب، جنگ، و اصلاحات – ۸

استاندارد

نه، من اصلا فکر نمیکنم این بحثها به کینه و نقار بکشد. ما روزنامه نگاریم و مثلا اهل فرهنگ و بقول رفیقی ” نباید نگران بار گذاشتن کله هم باشیم!” منتها، باید توجه داشته باشیم – و به آن رفیق هم گفتم- که بار گذاشتن کله فرد، یعنی کاری که حسین شریعتمداری و یار غار احمدی، مرتضوی و امثال ذالک، میکنند، کاری است، و بار گذاشتن کله اندیشه افراد، امری.
بله، اوراقگری اندیشه، لازم است و بلکه هیچ راهی جز این نداریم. ما باید تار و پود فکر هم را بدریم و تجزیه کنیم، اما برای “پرو” دوباره و دوختن و باز دوختن؛ وگرنه همان میشود که احمدی میکند و امثال او : ویرانگری مدام، ناشی از جهل و فقدان تیوری و بیماری توهم آخرالزمانی و سرانجام جهان را به آتش و خون کشیدن.
سال ۸۴، خبرنگار یک روزنامه اروپایی به مشهد آمده بود، بهمراه خانم نجمه بزرگمهر که او هم خبرنگار و مترجم بود. اسم نشریه را الان از خاطر برده ام، ولی پیدا میکنم و میاورم.
باری، من سخنگوی ستاد معین بودم. آنها به همه ستادها رفته بودند، از جمله به ستاد احمدی و معین. پس از مصاحبه با من، ضبط را خاموش کردند و آن خبرنگار به من گفت “من رفتار و سخنان بوش و احمدی نژاد را بطور تطبیقی بررسی کرده ام؛ بوش دچار توهم الکل و توهم ناشی از ایدیولوژی مسیحیان صهیونیست است؛ و احمدی نژاد دچار توهم ارتجاع آخرالزمانی شیعی؛ و این هر دو توهم، اگر مجال پیدا کنند، جهان را به آتش میکشند.”
اتفاقا، توازی مکمل این دو جریان را دقیقا مشاهده کردیم. حقیقتا من بشدتی که او میگفت، در باره احمدی بدبین نبودم؛ کما اینکه در یک مناظره با صفار هرندی که خودش را برای احمدی تکه پاره میکرد نیز گفتم که نباید پس از پیروزی احمدی و رای محرومان به او، آنها را ناامید کرد. صفار هرندی بعدا وزیر احمدی شد و فرهنگ را که در ارشاد نظامی و تکه پاره کرد، به جایگاه اصلی اش که سرهنگی فرهنگی بود و هست، برگشت.
اما چکیده سخن آقای جعفری این است : احمدی نژاد چهره و نماد جمهور مردم، در مقابل نظم الیگارشیک موجود است و ماموریت خود را نیز انجام داده و این نظم را فروپاشانده است. دیگر اینکه، همه جریانهای دیگر، از جمله اصلاح طلبان و حتی مخالفان دیگر احمدی نژاد، یا آخوندند، یا آخوندزاده، یا وابسته به الیگارشی مورد نظر وی، یا آخوند زده؛ و تنها این ماییم، یعنی احمدیان، طاووس علیین شده!”

واقعا همه اندام حرفهای آقای جعفری را که بتکانید و غربال کنید، جز همینها که گفتم و تکرار و تکرار و تکرار آن، چیز دیگری در غربال نمیماند. این سخنان از جنس تخیل است و اگر بخواهیم اعتبار بیشتری برای آنها قایل شویم، با مسامحه میتوان گفت، یک فرضیه بغایت نامدلل و بسیار ضعیف است که تازه از تجربه نیز ناموفق بیرون آمده است و لذا ابطال شده و طرح آن پس از یک شکست فاحش، اصلا محلی از اعراب ندارد و به ارایه “تیوری مارکس” میماند برای بنای “لاس وگاس”!
اگر به کنه ادعای غریب دوست قصه پردازمان که خوب قصه مینویسد دقت کنیم، میتوانیم قصه ای دیگر نیز سربیندازیم و آن اینکه، “ساواک شاه، بزرگترین دشمن وی و عامل شکست وی بود؛ و بر عکس، آیت ا… خمینی و نهضت آزادی که شاه را نسبت به عملکردش هشدار میدادند، بزرگترین دوستان شاه؛ چرا که نمیخواستند در بادی امر، نظم سلطنتی فرو بریزد.”
ملاحظه کنید! گزاره فوق، نه درست است، نه غلط؛ بلکه یک مغالطه تخیلی ابطال ناپذیر است و گزاره “ابطال ناپذیر” ، غیر علمی و اثبات ناپذیر هم هست.
گزاره های علمی، ابطال پذیرند؛ بدین معنا که میتوان آنها را تجربه، رد، و یا اثبات کرد؛ اما ضد انقلاب بودن احمدی نژاد، مادام که خود وی بدان اقرار نکند، فقط یک توهم ابطال ناپذیر است، و البته اثبات ناپذیر نیز؛ و لذا گفتن و نگفتنش بی معنا؛ چنانکه ضد سلطنت بودن ساواک شاه!
من البته نمیخواستم و نمیخواهم این مباحث را شخصی کنم تا نتوان در جاهای دیگر ارایه داد؛ اما متاسفانه آقای جعفری، بحث را به حواشی مصداقی میکشانند؛ لذا برای احتراز از ذبح حقیقت، ناگزیرم گهگاه به نکات شخصی نیز بپردازم.
من و آقای جعفری، هر دو، هم مطبوعاتی بوده ایم، و هم، سیاسی. آقای جعفری، هم یکبار در انتخابات مجلس تایید صلاحیت شده اند و هم مجوز نشریه گرفته اند؛ یعنی بقول خودشان، این الیگارشی موجود، دست کم دو بار ایشان را تایید کرده است؛ یکبار برای مجلس، یکبار برای نشریه؛ اما حقیر چه؟
بنده چندین بار برای مجلس و شورای شهر،ثبت نام کرده ام ( در باره انگیزه ام از ثبت نامها، بعدا میگویم ) ،اما حتی دریغ از یکبار تایید حداقل فرمانداری، شورای نگهبان که هیچ! از سال ۶۹ نیز برای امتیاز نشریه، دوبار تقاضا داده ام، یکبار در مشهد و همراه آقای جوادی، یکبار در تهران، سال ۷۶، همراه با اکبر گنجی و رضا تهرانی و ماشاالله شمس الواعظین؛ اما دریغ از یک پاسخ ارشاد.
من، از سال ۶۴ تا اکنون، یکسره کار مطبوعاتی کرده ام؛ یا نوشته ام، یا مسیولیت مطبوعاتی داشته ام. از سال ۶۵ تا ۶۹، سردبیر خراسان بودم و از ۷۰ یا ۷۱، تا ۷۸، سردبیر توس، جز گاهی که در سفر بودم یا خسته میشدم و چند ماه تحاشی میکردم. پس از آن نیز در پیام هامون و نشریات دیگر کار کرده ام و هم اکنون نیز اترک را چند سالی است متناوبا، در میاورم.
باری، با این سابقه، الیگارشی مورد نظر آقای جعفری، به من مجوز نشریه نداد و نمیدهد، ولی به آقای جعفری داد و ایشان را برای مجلس نیز یکبار تایید کرد.
اکنون، اگر بنا به ارایه دلیل و برهان باشد، کدام کور و کری، میتواند مرا وابسته به الیگارشی مورد ادعای آقای جعفری بپذیرد، و آقای جعفری را ضد آن؟
جالب است! پس از توقیف توس، من به کار کارگاهی و صنعتی مشغول شدم. پس از چندی، اداره اماکن فشار آورد که حق کار نداری و باید پروانه کسب بگیری. من مقاومت کردم، تا آستانه پلمپ کارگاهم؛ و بالاخره برای گرفتن جواز حمالی و آهنگری اقدام کردم. همه کارها انجام شد تا رسید به خود اماکن و تایید صلاحیت حمالی بنده توسط این اداره انتظامی؛ اما در آنجا گفتند شما نمیتوانید جواز کار بگیرید!
چرا؟
گفتند به اداره ارشاد مراجعه کن!
گفتم ارشاد را چه به آهنگری؟
گفتند حرف مفت نزن و برو ارشاد!
گفتم به ارشاد چه بگویم؟
گفتند بگو تقاضای نشریه ای که دادی را باطل کنند!
گفتم والله بارها رفته ام برای پیگیری؛ مشهد میگوید پرونده تهران است و تهران میگوید در مشهد است!
گفتند ما حرف مفت نمیزنیم مثل تو. برو تقاضای ابطال درخواستت را بده، پرونده پیدا میشود.
رفتم و شد! برای گرفتن پروانه حمالی، تقاضای ابطال درخواست مجوز نشریه که در سال ۶۹ داده بودم را نوشتم تا در سال ۸۵، در دولت کریمه احمدی، به من اجازه آهنگری بدهند.
آقای جعفری! من الیگارچ ام و شما که حامی احمدی هستید نیستید؟
عزیز برادر، این ادعاها که میکنید، به درد بسیجی های سکولار میخورد! نگویید بسیجی که سکولار نمیشود. اگر لیبرال و بقول خودتان ضد انقلاب، احمدیانی شود، سکولار شدن بسیحی نیز ممکن میافتد. آقای خاتمی شخصا دستور داد تا به شما مجوز نشریه بدهند؛ اما رفقای من، احمد بورقانی و عیسی سحر خیز، که هر دو مسیولیتهای مهم در ارشاد مهاجرانی داشتند نیز نتوانستند برای من کاری بکنند و من نیز حاضر نشدم و زیر گیوتین نیز حاضر نمیشوم برای گرفتن نشریه تقاضای سلب تابعیت کنم.
خوب است. این مباحثه جالب است و بهانه برای مرور تاریخ این شهر و حلاجی اندیشه و عمل بازیگران و برزیگران عرصه فرهنگ و سیاست؛ و شب دراز است و قلندر بیدار.
در عین حال این را نیز بگویم که من، قرینه و شاهدی دال بر اثبات وابستگی آقای جعفری به هیچ دم و دستگاه الیگارشیک و غیر آن نیافته ام و آنچه واقعا برایم مهم است، تلاش برای -بقول آن بزرگ- تقریر حقیقت است و تقلیل مرارت. و گرچه ممکن است آقای جعفری بفرمایند ” به تو هیچ مربوط نیست “، اما غیرت صنفی و اندیشگی ام هنوز نمیتواند مصادره آقا فرهاد را توسط طایفه ای که هیچ سنخیتی با وی ندارند، بپذیرد.
ایشان، مثل همه هنرمندان و شایستگان این خاک، در هر سو که باشد، دیندار و سکولار و لاییک و ….، اما شایسته ایستادن کنار حامی درجه اول قاضی مرتضوی نیست. این توازی و تناسب، از نگاه من مجازی و دروغ است و من امید میبرم که این ابراهیم از این آتش، سالم بیرون آید.
بله، این مباحث نباید شخصی شود. من در نوبت آینده، به نگاه اصلاح طلبانه به حکومت، جمهوری اسلامی، امام، و ولایت فقیه میپردازم.
نه مرداد نود و چهار، ناصر آملی.

(*) نام نشریه، فاینشنال تایمز بود.

درباره‌ی انقلاب، جنگ، و اصلاحات – ۷

استاندارد

یکبار مرحوم شیخ انصاری پیاده از یزد به مشهد میامده است. در راه در رباط پشت بادام، بین راه طبس و یزد، اطراق میکند و در مجلس روضه ای نیز شرکت؛ منتها خودش را معرفی نمیکند؛ عبایش را بر سر میکشد تا از روضه ثوابی دشت کند. روضه خوان در مقدمه روضه، شرحی از دین و ایمان میدهد و سپس به عنوان الگوی دینداری به فضایل و مناقب شیخ انصاری میپردازد و خوب که اوج میگیرد میگوید به “شیخ وحی هم میشود!”

شیخ، به شخصی که کنارش نشسته بوده میگوید به این روضه خوان بگو  “آن که نسبت وحی به او میدهی خودش اینجاست. من خود شیخ هستم. از قول من بگو این دروغها را بر من مبند.”

آن شخص سر در گوش واعظ میکند که شیخ اینجاست و چنین میگوید. واعظ به پیام آور میگوید به شیخ بگو تو غلط میکنی، من خود میدانم که به تو وحی میشود!

والا، نسبتهایی که آقا فرهاد به احمدی نژاد میدهند، کم از استعداد وحیانی شیخ انصاری نیست و گمان نمیکنم حتی تکذیبهای خود معجزه نیز موثر افتد؛ از جمله مثلا تکذیب ضد انقلاب بودن احمدی، یا ضد الیگارشی بودن وی و البته قدری شک دارم که حضرت معجزه اصلا بداند الیگارچ و الیگارچی ( oligarch,, oligarchi ) یعنی چه و آیا نسبتی با تولید انرژی هسته ای در زیر زمین دارد یا نه و ربط و وصلش با فرضیه های زبانشناختی که کودک سه ساله اسپانیولی را وادار به تایید حضرت احمدی میکند چیست و میتواند کجای آدم را بسوزاند، تا فیها خالدون!

حقیر وعده کردم تا ثابت کنم ضد انقلابها خود انقلابی اند و تلویحا نیز عرض کردم که ضد انقلابیگری انقلابی، در واقع وجه کمیک تراژدی انقلاب است و اصلا بلحاط جامعه شناختی، همه انقلابیون پسا انقلاب، عناصری کمیک و فانتزی اند؛ چون انقلابها، درست یا غلط، ماموریتی دارند برای انهدام نظمی، و ایجاد نظمی دیگر؛ لذا آنکه ضد انقلاب است، در واقع در پی انقلابی علیه انقلاب است و این انقلاب در انقلاب، هیچ نام و عنوانی در فرهنگ بشری ندارد جز “ویرانگری مدام”؛ یعنی ماموریت جناب معجزه که الحق والانصاف، در این اوراقگری ( دیکانسترکشن) فوق العاده موفق بود.

بله، در میان متمدنین و چنانکه تاریخ نشان میدهد، چه در حوزه نظر، چه در عرصه عمل، چیزی را اوراق و تجزیه میکنند، البته برای ترکیب پس از تجزیه. یک فکر را تجزیه میکنند تا آن را بپالایند و در ترکیب، فکری نو  پدید آورند؛ کما اینکه انقلاب و اوراقگری فرانسه و انگلیس و آمریکا، برای رسیدن به ترکیبی بود که الان داریم میبینیم. اگر قرار بود پس از انقلاب فرانسه، یکسره عناصری مثل “روبسپیر نژاد” سر کار بیایند، امروز چیزی از تمدن جدید باقی نبود!

اوراقگری، کار انقلاب است، اما ترکیب و جمع آوری، کار اصلاحات و این منافاتی با پذیرش یا عدم پذیرش ضرورت اصل انقلاب ندارد؛ یعنی چه انقلاب را امری مفید بدانیم و چه مضر، انقلاب در انقلاب را نمیتوان تایید عقلانی کرد و برای همین است که من میگویم پسر شاه از این دلواپسان دایما اوراقگر، دست کم در ظاهر با شرف تر است و احتمالا در باطن نیز؛ چرا که وقتی میبیند توافقی حاصل شد و شبح جنگ تا حدی رفع، آن را تایید کرد. این نشان میدهد که او فارغ از اینکه چه کسی حاکم است، نمیخواهد این خانه ویران شود و همین را میگوید؛ حال یا مومنانه میگوید، یا بدروغ؛ و احتمالا چهار تا آدم عاقل به او مشورت میدهند که نکند احمقی کنی و از یک مصالحه بین المللی اظهار نارضایتی کنی و کنار شیخ سعودی و نتانیاهو و مریم “ابریشم-رجوی-چی” قرار بگیری.

من در مناظره با آقا فرهاد در دانشگاه مهندسی در سال ۸۸ گفتم هویدا را به احمدی نژاد ترجیح میدهم؛ الان هم میگویم زن شاه را با شرف تر از احمدی میدانم. میدانید چرا؟

چون فرح از احمدی نژاد مردتر و زن تر، یعنی انسان تر بود و من در موزه کاخ گلستان دیدم که او حتی دست دوزیهای هدیه گرفته اش را با خود نبرده  و برای ایران و فرهنگ ایران باقی گذاشته است؛ در حالیکه آن لباسهای نفیس را خود از زنان کرد و بلوچ و ترکمن خریده بوده؛ ولی احمدی با کامیون هدایای ریاست جمهوری را – که متعلق به مردم ایران است، برد و نمیدانم توانسته اند از وی پس بگیرند یا نه. او اتوموبیلهای نهاد ریاست جمهوری را برده است و الیگارشی (!) نمیتواند از وی پس بگیرد؛ چرا که حالا معلوم شده اسنادی که از جاهای امن برده، بر خلاف دروغهایی که میگفت، نه علیه اصلاح طلبان، بلکه علیه حامیان دیروز خودش بوده و هست.

این جماعت، پستان مادرشان را نیز گاز میگیرند و بلکه میبرند. من پس از انتخابات ۸۸، نامه ای برای رهبری نوشتم و گفتم حمایت از احمدی نژاد خطای بزرگی است و او که به یک ملت دروغهایی چنین آشکار میگوید، به شما نیز رحم نخواهد کرد. از آن نامه نسخه ای برای آقای طبسی و نسخه ای برای اطلاعات نیز فرستادم. پس از آن، اهل خفیه زنگ زدند و تهدید کردند که داری پرونده ات را قطور میکنی و سراغت میاییم و از این قبیل. اما این اواخر که برای بازجویی دعوت شدم به بازجو گفتم آیا مرا برای پیش بینی درستم مواخذه میکنید؟

بله، من نه ضد انقلابم، و نه امروز انقلابی. من یک عنصر اصلاحگرم که تلاش میکنم در چارچوبهای حقوقی، وضع موجود را از آنچه هست، بهتر کنم و گرچه همچنان ضد سلطنت ام، اما اگر آنچه را امروز میدانم و تجربه کرده ام را سال ۵۷ میدانستم، فرضیه اصلاح طلبانه بازرگان را به انقلاب ترجیح میدادم و این را ناشی از فرایند منطقی نقد انقلابیون میدانم، نه انقلاب؛ که در این باره نیز توضیح خواهم داد و وجوه تاریخی و تیوریک آن را باز خواهم کاوید، در همینجا.

درباره‌ی انقلاب، جنگ، و اصلاحات – ۶

استاندارد

امشب (۹۴/۵/۶) “کافه پیانو” را تمام کردم، همین نسخه که آقا فرهاد اخیرا لطف کرده اند. دفعه پیش هم رمان را محبت کرده بودند؛ اما نتوانستم تمامش کنم؛ و پیش از این گفتم چرا، و نمیخواهم ملال بر ملال بیفزایم.

من نه رمان شناس خوبی هستم، نه رمان خوان خوب؛ اما از خواندن این کار، بهره و لذت بردم. بهره بردم، چرا که آقای جعفری را بیشتر شناختم؛ با اینکه قبلا نیز کمابیش میشناختم؛ و لذت بردم، چرا که در آن لحظه هایی ناب یافتم. آقا فرهاد در کافه پیانو، بدل به زبان یک نسل سرخورده و عصبانی شده است و این را در همان لحظات ناب نیز بازتاب میدهد و البته این حق اوست که جور دیگر ببیند و جور دیگر بیندیشد و اظهار کند.چیزهای دیگری نیز در این کتاب ایشان به نظرم میرسد که باید خصوصا به خودشان بگویم که در خصوصی خواهم گفت.

مخصوصا، مقدمه اول را آوردم تا قبل از گفتن عیب “می”، پیشاپیش هنرش را نیز گفته باشم. البته نفی و اثبات هنر این “می” که آقای جعفری باشد، بسته و وابسته به نظر من در باره هنر ارجمند قصه نویسی ایشان و  کافه پیانو نیست. ایشان قصه نویسی هنرمند است که تیراژ وسیع کتابش وی را بی نیاز از داوری رمان ناشناسی چون من میکند.

اما مقدمه دوم. چند روز پیش آقا رضا خجسته خطاب به آقا فرهاد توصیه کرد تا از پوستین احمدی نژادی درآید! آقا فرهاد نیز -دیدم – که پس از آن در کامنتی گفت که به سوال کننده ای گفته که نه چپ است و نه راست و نه کارگزار؛ بلکه “سرکار گزار”!

البته این هم حرفی است و ظن سالهای مرا تقویت میکند که چنین فرد زیبا شناس زیبا نویسی، نمیتواند واقعا، حامی زشتخویی و ناشسته رویی باشد و مومنانه سخنان نا مدلل بگوید؛ مثلا اینکه “رحیمی دزد جاعل و سارق آرای مردم” که طشت رسوایی اش از بام افتاده است، نسبتش با احمدی نژاد کمتر است تا با الیگارشی ادعایی آقا فرهاد!

حالا فرض کنیم این عنصر کلاهبردار، به الیگارشی وابسته باشد؛ چطور معاون اول احمدی شد و چگونه احمدی، و چرا، تا داخل زندان حتی، از وی حمایت کرد؛ و چرا از اکثر عوامل حلقه نزدیک خودش، مثل کردان و مرتضوی و این یکی که تازه به جرم ایلغار مایملک مردم به حبس افتاده، حمید بقایی، تا آخر حمایت میکند و از رو نمیرود؟

آقا فرهاد میگوید اینها همه جزو دستکاه الیگارشی اند؛ سلمنا؛ چرا خود احمدی نباشد که کارگزار شورای نگهبان در تقلب آرا و احوال بوده است و حامی سعید امامی قاتل تا آخرین لحظه، و شاکی روزنامه سلام پس از افشای سعید امامی، و مورد حمایت آشکار روح ا… حسینیان در همین اکنون، که همه میدانند چه موجودی است و رسما خود تایید میکند و کرده است که در زمره قاتلان است و لذا از قتل روشنفکران با وقاحت تمام در برنامه کثیف “چراغ” دفاع کرد و هم اکنون نیز میکند، چنانکه از احمدی، هم اکنون؟!

آقا فرهاد میگوید موسوی بار اتهام اعدامهای ۶۷ را بر دوش دارد- که دروغ است و من شاهد استعفاهای پی در پی وی در آن سالها بوده ام و متن اعتراضهای وی به مثلا انتقال فلان ماده منفجره به فلان جا؛ و دستنوشته چنین اعتراضهایی موجود است- و در عین حال چشم عین و وجدان خود را بر روی حمایت مصرانه و وقیحانه احمدی نژاد از مرتضوی میبندد؛ مرتضوی که فقط یکی از اتهاماتش، ماجرای هولناک کهریزک است؛ کهریزکی که در آن به فرزندان مردم تجاوز میشود و آنها را تحت شکنجه میکشند و حتی به پزشک قانونی موید شکنجه و قتل نیز، رحم نمیاورند!

آقا فرهاد در حالی برای زندانیان سیاسی دیروز دل میسوزاند و علیه منتظری و موسوی، دروغهای شبکه قتلهای زنجیره ای را پژواک میدهد، که منتظری خود اولین افشاگر آن اعدامها بود و سپس بهمین اتهام به حبس و حصر افتاد و موسوی نیز اکنون در حبس است و باز بهمین دست اتهامات مسخره. این دو بزرگ، از عالیترین مناصب حکومتی برای دفاع از حقوق مردم چشم پوشیدند و در رنج و حبس و حصر، شکیب ورزیدند؛ و من از آقا فرهاد میپرسم چرا زندانیان مجاهد قابل دفاعند، ولی آنکه برغم مخالفتش با آنها، بر سر حقوق انسانی همانها به رنج و حصر افتاد، قابل تهاجم و اتهام خوردن؟

این دیگر چه منطقی است که در قوطی هیچ بغالی یافت نمیشود، چه رسد که بر قلم یک داستان نویس مدرن بروید؟

آیا حمله بی مهابا و دروغ بافی علیه مظلومان بندی که امکان دفاع از خود ندارند، از اخلاقیات لیبرالیستی است؟ دست کم بگذارید آن مظلومان محاکمه و زندانی شوند؛ آنگاه علیه آنها ادعانامه بنویسید. والله طپانچه زدن بر گونه مظلومان و محبوسان، تحت هر شرایطی، اخلاقی نیست و با هیچ ایسمی جز ماکیاولیسم، سازگار نیست.

آقا فرهاد از من میخواهند بگویم اصلاح طلبان قبلا چه و چگونه بوده اند که حالا اصلاح شده اند؟

برادر عزیز! آنها چنان بوده اند که من و شما، در خراسان و قدس. من همانقدر در انقلاب و جنگ متهمم، که شما با حضور در قدس و عملیات رمضان. البته من خود را متهم نمیشمارم؛ اما اگر من متهم باشم، چرا شما نباشید؟ در همان روزها که من و سید ابوالفضل موسویان در خراسان چون بید بر سر ایمان خویش لرزیدیم و او به حبس و تبعید رفت و اتهامش نیز حمایت از منتظری افشاگر اعدامهای ۶۷ بود، شمای متهم کننده منتظری، در روزنامه قدسی قلم میزدید، که برای زندان و تبعید موسویان برای حمایت او از منتظری، سناریو نوشت، بقلم حسین انتظامی، که میدانم میشناسیدش. هر گاه قدس علیه ما چیزی مینوشت، در انتظار وقوع یک فاجعه میلرزیدیم و این نقشی است که بعد از اخراج چپها از کیهان، این جارچی کثیف و متعفن ظلم بر عهده گرفته است و ادامه دارد.

چرا مرا وام

یدارید تا مباحث را شخصی کنیم؟ چرا با شیوه و حتی ادبیات مجاهدین خلق -که میدانم یک سلولتان با آنها سازگار نیست- با مخالفان و متفاوتان، مواجه میشوید؟

“الیگارسی، شبکه خویشاوندی آخوندی، مزدوران دستگاه، جیره خواران فلان…….”؛ اینها همه ادبیات و اجزای دستگاه تبلیغی همانهاست که میدانم از بیخ و بن برنمیتابیدشان؛ پس چرا ناخواسته بدانها تشبه میجویید؟

ممکن است خیلیها ندانند که این دستگاه تبلیغ و ضد تبلیغ از کجا میاید؛ اما من که میدانم اینها ادبیات جدید توابان مجاهد خلق، در کیهان و رجا نیوز است. چرا شرافت عفیف خود را بدین بازی ناشریف آغشته میکنید؟

از احمدی نژاد دفاع کنید؛ اما نه ایستاده بر روی پیکر بیجان ندا و سهراب و نه شلاق زننده به دستهای در زنجیر شیرهای در بند.

نمیگویم از موسوی و منتظری و کروبی دفاع کنید. میدانم که هیچ نسبتی با مزاج و مذاق آنها ندارید. اما شلاق زدن به روح زندانی و گره دستبند او را فشردن و زمینه طول حبس وی را فراهم آوردن، برازنده دست کم فرهادی که من میشناختم و بر صداقت و شرفش رشک میبردم، نیست و من صمیمانه میگویم که در این حیص و بیص، این فرهاد را نمیشناسم و هر چه میکوشم درک نمیکنم. شما چه نیازی به فراهم آوردن تدارکات دستگاه ظلم دارید، نمیفمم!