نامه‌ی سرگشاده به رئیس جمهور؛ ما مستوجب چنین عقوبتی نیستیم

استاندارد

جناب دکتر روحانی ریاست محترم و عزیز جمهوری اسلامی ایران،

سلام علیکم.
جناب رئیس جمهور! ما مستوجب چنین عقوبتی نیستیم؛ ما مستوجب عقوبت چنین مسئولان اجرایی در خراسان رضوی نیستیم؛ ما مستوجب تحمل عقوبت بهترین و باشکوه ترین استقبال انتخاباتی از شما نیستیم؛ ما مستوجب چنین رنج و عذابی که استاندار و فرماندار شما بر ما تحمیل میکند نیستیم؛ ما در شهر امام مهربانی و شرف و وفای بعهد و بزرگواری، مستوجب تحمل بی حرمتی از سوی مدیرانی که چه بسا به شما تحمیل شده باشند نیستیم؛ ما مستوجب شرمندگی در مقابل رأی دهندگان مشهدی که تماس از تماسشان با ما قطع نمیشود و یکسره میپرسند «چه فرقی بین مشهد و دیگر شهرهای کشور است که مدیرانش با بولدزر روی اعصاب ما میکوبند و روح و روان ما را ویران میکنند» نیستیم.
جناب رئیس جمهور!
در این شهر یک نفر بر خلاف قانون و روندهای متعارف کشوری و ملی، تصمیم میگیرد کنسرت اجرا نشود و نمیشود. از این شهر بهترین مدیران کارآزموده و پاک را به شیراز و مناطق دیگر میبرند و ما را گرفتار کسانی میکنند که کوچکترین حرمتی برای پرسشها و دغدغه های مردم قایل نیستند. در این شهر و بلکه زندان سکندر، ما بدون داشتن حقّ و اجازه حضور در یک مسجد، بدون داشتن یک سقف برای یک میتینگ انتخاباتی و حزبی، بدون اجازه برگزاری یک سخنرانی در شبهای تبلیغات در مرکز شهر و در فقر مطلق امکانات به شما بالاترین آراء را تقدیم کردیم و روز جمعه با شکوهترین حضور رای دهندگان را رقم زدیم. اکنون از شما میپرسم که آرای ما گروگان چیست؟ چرا آرای مردم مشهد را اعلام نمیکنند و دیر اعلام میکنند؟
ما نه در ۸۸ و نه امروز به خیابان نیامدیم و نمیاییم. ما با رای خود رفراندم برگزار کردیم.؛ آنروز اما به مردی که شهره به دروغ و تهمت بود نامه ننوشتیم؛ چرا که بی فایده بود. من تنها به مقام معظّم رهبری تظلم کردم. خدمت ایشان عرض کردم که آن مرد که به یک ملت دروغ میگوید، به شما هم دروغ میگوید و خواهد گفت و دیدیم و دیدید و دیدند که شد آنچه شد. اکنون اما شما هستید. شما وکیل و نماینده مایید و مورد اعتماد ما و مردم. چرا تظلم ما را خدمت رهبری نمیبرید و از ایشان نمیخواهید در این شهر، در این زندان، ما را از شرّ کسانی که با وجدان و اعصاب و روح و روان ما بازی میکنند، نجات دهند و دهید؟
پس از این نامه به خداوند پناه میبریم و از حضرتش میخواهیم «ربّنا و لا تحملنا ما لا طاقه لنا واعف عنّا واغفرلنا وارحمنا انت مولینا …….. ربّنا اخرجنا من هذه القریه الظالم اهلها واجعل لنا من لدنک ولیّا واجعل لنا من لدنک نصیرا.» ولا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم.

ناصر آملی.

بامداد ۹ اسفند ۱۳۹۴

خاتمی محور جبهه فراگیر اصلاح طلبان (بخش آخر)

استاندارد

جان کندیم در این یکی دوسال و خون دل خوردیم و بردباری ورزیدیم، برای همین یکی دو روز؛ که از شبهای قدر سرنوشت ماست.
خُنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر!
بوسه و لعل چشم، بر دست و بازو و «ذهن زیبا» و شریف اصلاح طلبان خراسان بزرگ.
یا علی مدد.

مخلص. ناصر آملی.

پنجم اسفند نود و چهار.

در آستانه روز سرنوشت؛ هشدار به گندم نمای جو فروش! / خاتمی محور جبهه فراگیر اصلاح طلبان (۱۲)

استاندارد

پیش از اینها، آحادی بودیم، زنده؛ و به بهانه هایی گرد هم آمده؛ اما اکنون و در این لحظه، هیچگاه اصلاح طلبان چنین که میبینی، زنده و پرنشاط نبوده اند؛ حتی در ۷۶ و ۸۸. ما اکنون، یک « ارگانیزم زنده »ایم؛ و این یعنی « زندگی. »

چند عامل این «زندگی ارگانیک» و جمعی را بدست داده است:
—تجربه انباشته در مدار پایدار اصلاح طلبی؛
—پذیرش محوریّت و رهبری دموکراتیک خاتمی؛
—رقیب شناسی، و رصد دسیسه های «بولهبی.»
ما اکنون در حال تجربۀ تکامل جنبشی هستیم با دست کم دو و نیم دهه عمر، و برخوردار از فراز و فرودهای بسیار، و لذا سرشار از تجربه در بازی با رقیبی که در تاریکی و روشنی ما را رصد میکند و ما او را نه؛ و او ما را میداند و ما او را نه؛ و او هر چه میخواهد انجام میدهد؛ و ما را توان و خواست، نه؛ نه میتوانیم و نه میخواهیم.
در این سالهای آزگار ولی، تا حدّی بازی با دستهای بسته و زیر ضرب را آموخته ایم و سخن گفتن در سکوت، و فریاد در عمق نگاه؛ همچون مادری که آرام و دردمند و با طمئنینه، و با احتیاط تمام، به فرزندش نزدیک میشود، وقتی او بر لبه پرتگاهی عمیق و هولناک، ایستاده است!
و این فرزند، « میهن » ماست؛ و قالبی که قلبمان در آن می تپد.
رقیب را اما میشناسیم؛ ولی نمیدانیم!
او هر روز برنگی در میاید و هر بار با نامی ظهور میکند. یک روز حسین شریعتمداری است و روز دیگر نقدی و بار بعد با حروف جعلی و «انگریزی»، در پس پرده فریب و بازی و طرح ریزی. یک روز پر توش و توان ظاهر میشود و روز دیگر خُفّ و خِفت کرده و با نام مخفّف، از دور سنگ به شیشه پرتاب کننده؛ و حالا که جغد تفرقه به ماکیانی پرده نشین تبدیل شده، در سودای آویختن و پنجول کشیدن به کمیته انتخابات اصلاح طلبان، روز را به شب میسپارد و شب را به روز؛ و اینک را به هنوز!
آخرین بار از او خواستم خود را معرفی کند؛ او اما تن زد، همچون جنّی از بسم ا… پرسشی خُرد؛ و نشان داد که از علانیّت میهراسد و بازی در پس پرده را بر علانیّه سخن گفتن و مردانه پنجه در انداختن، ترجیح میدهد؛ و بلکه چاره نیز، جزاین، ندارد. این را در این چند روز بیاد آورده ام!
اینک اما این کوچک، محترمانه به وی میگوید این عرصه خطیر، و این وانفسا، جای «تردامنان» نیست. عرصه انتخابات جای «قاچافچیان» و پنهانکاران، نیست؛ و اکنون که آنسوی پرده را، و روزگار «خبر بینی و اخبار ویژه خوانی و سردبیری خراسان» را، در یاد میچرخانم و خبرهای آن روزگاران را از خاطرات خطیر در یاد مانده میگذرانم، محترمانه به وی میگویم اگر ادامه دهد، برغم میلم و بر تخت ترجیح مصلحت قومی مظلوم، نسبت به آبروی شخصی موهوم، برای خوانندگان توضیح خواهم داد که وی چه کسی است و چه گذشته ای دارد و دغدغه اش برای لیست، از کدام انبار و «کامیون خُفیه به تله رسوایی دراُفتاده»، بر میخیزد و از «جَنَم این جهنّم»، چه بر سر «نام و نان مردم» رفته است و چرا اصلاح طلب نیست و بدروغ و کید خود را در این میانه، «جا ساخته» است و با کجا ساخته و مخلص کلام اینکه:
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در محفل رندان خبری نیست که نیست!
این حقیر به وی میگوید که در مسیر وحدت جبهه اصلاحات و کمک به دولتی که جز حمایت مردم و نمایندگان مردم امید و سرمایه ای ندارد، هیچ ندارد که بیم از کف نهادنش، وی را به ورطه چندش آور محافظه کاری دراندازد؛ و سودای نام و ننگش نیز نیست؛ و هشدار که رگ خراسانی و کویری اش بجنبد و طشتِ راستِ در پوستین چپ خزیده را، بیندازد از بام؛ ولو بلغ ما بلغ، تا فرجام!
این بنده تا اطلاع ثانوی سکوت پیشه میکنم و رصد خط بخط تارهای این عنکبوت نیم سر، فعلا؛ و پاسخ شکایت و درد و داغ دل وی و امثال او را روز ۷ اسفند خواهیم داد، وقتی که کمیته های اصلاح طلبان ان شاالله در مشهد و کاشمر و طرقبه و چناران و بجنورد و اصفهان و تهران و سراسر کشور، طلسم شریر تفرقه را در صندوقهای رای، بفضل حضرت باری، خواهند درشکست.

و اما محوریّت خاتمی.
اکنون کافّه بزرگان خدمتگزار اصلاحات گرد آمده اند؛ از عجم و نوروزی که شرف روحانیت علوی این شهرند، بگیرید تا عبایی و جوادی و سادات و گندمی های عمری هزینه پرداخته، تا بی ادعا ترین رجل اصلاحی این خطّه و پرکارترین، که حیدری است، و تا میرزاده و رمارم که جان در کمان آرش مصلحت قوم نهاده اند، و تا کاملان و طیف وسیع و پرشماری که شورا و کمیته اصلاح طلبان، بی نام و نشان و امضای آنها، پا و جا نمیگرفت. ( و اگر نامی از این دست، و در این تنگنای شغادین، از حافظه پیرانه سرم گریخت، نباید بر من گرفت! )

خاتمی محور جنبش نجیب و شریف اصلاح طلبی است و همین سرمایه گرانسنگ است که مایه چنین وحدت بی نظیر شده است و لذاست که این «شکل، در واقع اولی و مُرَجّح بر محتواست» و در برگیرنده و حافظ آن؛ و طرفه اینکه بهیچ دسیسه و حیله، و بضرب هیچ تانک و توپ نیز نمیتوان « آن حجّت موجّه، و سَنَد مُستند، و شَرَف مُشرّف » را، از اصلاح طلبان دریغ کرد و دزدید؛ حتی به کیدِ پرده نشین اخیر و اجیرِ دموکراسی خواه (!)ی که بر آن است تا بنام خاتمی، علیه او، و بنام دموکراسی، علیه او، و بر ضدّ دموکرات ترین شیوه ها، «آفتابه» بردارد!
در تاریخ معاصر (!) آمده است که بُنداری حرامخوار، کالاهایش را بنرخ بالا چوب میزد تا نفروشد و قیمت را بی کران و بی مرز کند؛ اما اگر بخت برگشته ای سر میرسید و از سر اضطرار، نرخ بالا را، چوب درآستین، میپذیرفت، جناب بندار آفتابه کنار دستش را که القصّه «ابزار اصلی معامله» بود، بر میداشت و رو به سوی آبریزگاه میشتافت! و از آن هنگام است که هر گاه بنداری در عالم سیاست و اقتصاد، جُبن و خِسّت و شِید و دروغ در کار میکند، و مال قدرت و ثروت را از آغوش فرو نمی نهد، عامّه میگویند « فلانی آفتابه برداشت »؛ و این «عوام گل آقا» دیده، و تَرکه شین و شید و کید سیاست خورده، عرض میکند در این فقره، که حاشا و کلّا که بُندار قصّه ما، حتی آفتابه داشته باشد؛ چه رسد به کالایی، و قصد معامله ای!

ناصر آملی. ۲۳ بهمن ۹۴ .

خاتمی محور جبهه فراگیر اصلاح طلبان (۱۱) / پارلمان اصلاح طلبان

استاندارد

شاید برای اولین بار است که دارم بمعنای واقعی کلمه از کار سیاسی و تشکیلاتی لذت میبرم!

واقعا در گذشته چنین نبود! دغدغه ای میگفت باید کار کرد و نمیتوان نشست و فقط نظاره کرد.
اما کار چه بود؟
باید میدویدیم و سر به سنگ میکوبیدیم و با قِلّت امکانات و بِضاعتِ مُزجاه، و هزار اِن قُلت و قِلّتِ عذاب آور، آنچنانکه اُفتد و دانید، در بزنگاه انتخابات، کاری صورت میدادیم و لیستی ارائه میکردیم و منتظر میماندیم تا تقدیر چه حکم کند!

این بار اما بر خلاف گذشته و چنانکه در مرتبه پیش باشارت آوردم، با تدبیر «محور منیع اصلاح طلبان، خاتمی کرام»، و اطمینانی که به سیّد بزرگوار میرود، اصلاح طلبان توانسته اند کاری کارستان صورت دهند و آن اینکه تا ممکن است از واگرایی و تفرّق اصلاح طلبان پیشگیری کنند.
همین چند روز پیش بود که طی دو نشست بغایت منظّم، حدود ۶۴۰ ساعت – نفر کار ( ۳۹ نفر در ۱۶ ساعت ) برای بررسی کارنامه و کیفیات نامزدهای اصلاح طلب مجلس در مشهد صرف شد و اعضای کمیته ( پارلمان ) اصلاح طلبان منطقه، صلاحیتهای اظهار شده نامزدهای محترم را مورد بررسی و پرسش و پاسخ دقیق قرار دادند و نمرات کسب شده هر نامزد را بمُهر و موم سپردند تا در نشستی دیگر و پس از روشن شدن تکلیف اعتراضهای قانونی به ردّ صلاحیتها، پارلمان مذکور تکلیف لیست نهایی را تعیین و نهایتا خدمت مردم شریف اعلام کند.
باری، آنچه میخواهم بگویم همان است که از قدیم گفته اند و بارها شنیده ایم که «دستی که حاکم ببرد، خون ندارد» و اکنون باید گفت دستی که حاکم بفشارد درد ندارد! و حاکم در میان ما کیست؟ «رأی و عقل جمعی.»

این رأی و عقل جمعی از کجا برآمد؟ از حاصل جمع نمایندگان کافّه احزاب و گروههای اصلاح طلب و نیز انجمنها و صنوف و شخصیّتهای معتبر اصلاح طلب مشهد: « ۳۹ رأیِ در کنار هم نشسته، و بنحوی تا کنون بی نظیر دست یکدیگر را برفاقت و نیز رقابت فشرده، و تن به محصول رأی جمعی، سپرده.»
بله، اصلاح طلبان بمثابه جدی ترین حامیان دموکراسی و مردمسالاری در ایران، دارند برای امروز و فردای میهن یک الگوی عادلانه و دموکراتیک ارائه میکنند و آن اینکه ما برای تحقق دموکراسی و اجرای قانون، خود به این شیوه و طریقه در میان خود نیز پابندیم و همچون برخی رقبایمان، «واعظ غیر متّعظ» نیستیم که مرگ را خوب تلقی میکند، اما فقط برای دختر همسایه!

بهر روی آنچه که روی داده و مبارک است، این است که با این ترکیب و تفصیل، تا کنون سه کار کرده ایم:
اولا، حفره های نفوذ و برند سازی تقلبی را گِل گرفتیم تا «پشیمان شود آنکس که در اندیشه ماست!» یعنی آنکه از اصلاحات و اعتدال دم میزند، اما، آب به آسیاب محافظه کاران میریزد و برای باغ بی برگ راستِ تمام خواه، میرابی میکند! که میدانیم و میدانید که در گذشته چنین کردند و بنام پرواز، سوی زیر زمینی زدند!
ثانیا، بدین وسیله و در این بزنگاه، دست بکار جدی ترین سازماندهی شدیم؛ آنهم پس از آنهمه مصائب که بر این نهال ترِ مظلوم هموار کردند و تاب آوردیم؛ چون بلندای کوه بید، در دامنه های بینالود و هزار مسجد، و رها شده از اما و اگر و، تردید.
ثالثا، بی هیچ خود پسندی — که به ما مربوط نیست و محصول مبارک باور ملتی به صلاحیّت یک جنبش تاریخی است — بیش از پیش ارج و قدر و قُرب دامان پاک و نام نیاغشته به تمام خواهی اصلاح طلبی را، دانستیم. چگونه؟

وقتی با اقبال بزرگانی از نامزدها رو به رو شدیم که هر یک برای خود و برای مردم اعدادی اند بزرگ، و شخصیّتهایی پاک، چنانکه نمیدانیم و مانده ایم که با این تعداد از شایستگان و خوبان، چه کنیم، و از میان این کان جواهرات، کدام نگین را بر «خاتم» بنهیم، و کدام را به «گنجینه» بسپاریم؛ و جدّا این دقیقه در زمرۀ دشوارترین دقایق این فرایند بینظیر است، تا اکنون.

در عین حال میدانید شیرین ترین فراز این مسابقه بر سر آزادی و حقوق ملّی، چیست؟
اینکه ما در بدبینانه ترین فرضیات، یا پیروز مطلقیم، یا نسبی. اکنون خود را بنیکی یافته و باز سازی کرده ایم و این فتح الفتوح اول است؛ و نمایندگان اهل تدبیر و اصلاح را به فضل باری به خانه مردم میبریم، که در این شرایط، گران ترین هدیه به صاحبان مِلک و مُلک خواهد بود، که این مردمند، فقط مردم؛ یعنی ان شاالله، فتح دوم.

ناصر آملی. نیمهٔ بهمن ۹۴ .

سر خُمّ می سلامت!

استاندارد

روز پنجشنبه عصر رفته بودم جلسه کمیته انتخابات اصلاح طلبان، که با حضور نامزدهای انتخابات تشکیل شده بود، چه در پسِ منع ماندگان، و چه از منع گذشتگان.
نشست خوب و غیر منتظره ای بود. اصلا باور نمیکردم دست اصلاح طلبان چنین پر باشد که حتی با وجود ردّ صلاحیت گسترده مشاهیر نامزدان، باز آنقدر نامزدهای صالح و پا به رکاب داشته باشیم که گزینش از میان آنها مشکل باشد، از بس همه خوبند و شایسته و آماده فداکاری برای جمع.

نامزدها یکی یکی شروع کردند به معرفی خود، بیش از ۵۰ ثبت نام کرده، چه ردّ شده ها و چه ردّ ناشده؛ و تازه اینها آن تعداد بودند که فرصت کرده و به کمیته آمده بودند؛ وگرنه معلوم است که تعداد بیش از اینها بوده است؛ و چه خوب تاکتیک ثبت نام پرشمار مؤثّر افتاده، و حضرات را گیج باقی نهاده که چه کنند با تلسکوپ هایی که اسیر آینه‌های مات شده است، آینه های مات!

آینه های مات دو خاصیّت دارد: خود مات است و تو را نیز مات میکند!
اما واقعیت و حقیقت؛ این دو، مات نیست و به حیات و راه خود ادامه میدهد؛ چه در پس بلورهای روشن و پاکتر از آب چشم، و چه در آنسوی شیشه های مشجّر!
و ماه همیشه در پشت ابر نمیماند و اصل، بر ماهتاب است و تابش خورشید برماه؛ و فرع، بر ابرهای تیره و مات کننده، و شونده، که نمی پایند و میبارند و میروند؛ و باز این ماییم و ماه و ماهتاب و خورشید حقیقت، و ماه واقعیّت.

**************

ما میدانستیم چه در پیش است؛ بار اول نبود که در انتظار انتخابات بودیم. بزرگان ما و محور شریف جبهه‌ی اصلاحی، بویژه آن سیّد خردادی، دو توصیّه مهم داشتند:
واگنهای قطار اصلاحی را به هم برسانید و راه بیندازید و مراقبت کنید که نه کوپه‌ای، که حتی یک صندلی، از راه باز نماند.
دیگر اینکه انتخابات مهم است؛ جدّی اش بگیرید و انبوه در آن شرکت کنید؛ چه در نامزدی، و چه در رأی دهی.
وقطار را فراهم آوردیم: واگن های احزاب، کوپه های گروهها و انجمنها، و نیز صنوف و شخصیتهای اصلاح طلب؛ همه گرد هم آمدند و شورایی بزرگ و وسیع و فراگیر فراهم آمد و آنگاه از این میانه، جمعی شکل گرفت، شناسنامه اصلاح طلبان خراسان رضوی؛ کمیته ای که نام فامیل ماست؛ و گروهها و احزاب و افرادی که نامها و اعضای بهم پیوسته این فامیل بزرگند؛ و بدین ترتیب کمیته اصلاح طلبان استان شکل گرفت، با مأموریّت گزینش نامزدهای اصلاح طلبان از میان جمع قابل توجهی که ثبت نام کرده اند. و شکل گیری چنین جمعی، آنهم با دموکراتیک ترین روشها، اکنون سرمایه‌ای است که در بلند مدت از خود انتخابات مهم تر است.

و پس از این بود که سیل ثبت نامها نیز براه افتاد، چنانکه سیّد بزرگوار خواسته و توصیه کرده بود؛ و اکنون ما با دست پر به عرصه انتخابات وارد میشویم؛ گرچه از سوی موانع رقیب، تلاش بسیار شد تا مشاهیر اصلاح طلب از راه بمانند.
نکته مهم اما این است که در نشست کمیته انتخاباتی اصلاح طلبان، همه آمده بودند، حتی ردّ صلاحیت شدگان؛ و مهمتر اینکه با این پیام: « ضمن تلاش و پیگیری برای اثبات صلاحیت خود از طرق قانونی، به لیستی که از سوی کمیته انتخابات ارائه خواهد شد، وفاداریم و همراه و کمک کننده به ستاد اصلاح طلبان.»

میدانید؟ آنچه که از نفس برگزاری این انتخابات مهمتر است (حتی با توجه به اینکه نامزدهای باقیمانده اصلاح طلب، در واقع همه واجد صلاحیت کاندیداتوری هستند و چهره‌هایی خوش سابقه و در تراز جنبش اصلاحی)، نفس این همگرایی و بردباری و وحدتی است که با همت و راهنمایی و محوریت رهبری اصلاح‌طلبان شکل گرفته که در سالهای اخیر بی‌نظیر است و از هم اکنون رایحه خوش پیروزی را به مشام میرساند و این واقعه و واقعیت مبارک، مختصّ مشهد نیز نیست؛ بلکه در اکثر نقاط استان و کشور شاهد آن بوده‌ایم؛ از جمله در چناران و طرقبه و شاندیز و کاشمر و اصفهان و تهران و ….

ولذاست که این روزها با همه خبرهای تلخ و شیرینی که در میرسد و ما اصلاح طلبان سالهاست که با آن خو گرفته ایم، یکسره این بیت شعر لطیف در ذهنم تداعی میشود که:

بشکست اگر دل من، بفدای چشم مستت \ سر خُمّ می سلامت، شکند اگر سبویی!

ناصر آملی ۴ بهمن ۹۴.

خاتمی محور جبههٔ فراگیر اصلاح طلبان (۱۰)

استاندارد

می‌دانستیم چه خبر است!
عدل، همزمان با اعلام اجرایی شدن برجام، رد صلاحیت های گسترده را اعلام میکنند!
چه شرارتی از این شریرانه تر؟! (زمان اعلام را میگویم!)

اما ما این را میدانستیم. ما که میگویم، یعنی هر کس سرش توی حساب و کتاب است و میداند از این دوزخی ها «جنّتی» در نمیاید و تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است!
فکر میکنید روحانی را پس از منع خاتمی و حذف هاشمی، از «دل خوش»  میدان دادند؟!

نه عزیزم، نه جانم؛ هیچ راه دیگر نداشتند و نیز مثقالی آبرو. پس از انداختن هاشمی، زدن روحانی — بقول رفقا — رسوا ضایع بود. همه بصیرتشان را بسیج کردند تا به این نتیجه معوّج برسند که «شیخ حسن» رای ندارد و این را گفتند و میگفتند؛ از این گذشته برآوردشان این بود که روحانی و عارف، سر و رأی هم را خواهند تراشید تا، بابصیرتی «جلیل» را، بار دیگر در آستین مردم بدمند و اینقدر حتی «زیست شناس» نبودند تا دریابند که حتی جانوران از تاراج و ایلغار و اضمحلال تمام، و تورم ۵۰ درصد، میگریزند، چه رسد به آدمیان.

بیچاره «جلیل» ی که تابلو عدالت احمدی را بر داشته بود؛ و همینقدر بصیرت نداشت تا دریابد که طی ۸ سال سیاه و آزگار، «عدالت» در فرهنگستان «حداد عادل»، به «تاراج»، مفرّس (فارسی شده) شده است.

بسیار خوب؛ هر کس سرش در حساب و کتاب اصلاح طلبی است میداند که از آتش راست، آبی برای مردم گرم نمیشود؛ اما مگر قرار است و بوده که بنشینیم تا آنها در باره ما تصمیم بگیرند؟
آنها میخواهند مجلس را ناپلئونی فتح کنند؛ چنانکه تاکنون کرده اند؛ لذا در کوره یأس میدمند؛ آنهم درست همزمان با اجرایی شدن مفاد توافق؛ یعنی میخواهند کام مردم تلخ بماند و امید به آینده نابود شود تا باز بتوانند کریمی قدوسی را با رأی چهار تا محله ببرند به مجلس.

این بار اما نمیتوانند؛ نمیگذاریم ناپلئونی مجلس را بار دیگر صحنه تاخت و تاز ساکتین اختلاس و ایلغار کنند. باید «بقیّهالسّیف» فتنه احمدی را جاروب کنیم ونگذاریم بار دیگر به شعور ما مردم اهانت شود؛  «با رأی.»

من یک بار در مناظره با سخنگوی ستاد احمدی گفتم «امیرعباس هویدا» بر «احمدی» شرف دارد و حالا میگویم هزار بار؛ او «بار» را داد تا ببرند؛  و این یک، «خر را با بار.» نباید بنشینیم و نظّاره گر سرقت خر باشیم و دل خوش بدانکه وی را بسته ایم و آنگاه در جرگه و حلقه «سماع خر برفت و خر برفت و خر برفت»، وارد شویم!

ما میدانستیم چه در انتظارمان است و هیچگاه به این جماعت اعتماد نکردیم؛ و اگر از «محوریّت خاتمی» و شکل گیری «کمیته و پارلمان اصلاح طلبان» سخن گفتیم، بهمین منظور بود و مبتنی بر چنان و چنین دانسته ای؛ اگر به رفقا و دوستان گفتیم و خواهش کردیم تا «انبوه» ثبت نام کنند، بهمین منظور بود و بر پایه چنان و چنین دانسته ای؛ و اکنون نیز بهیچ روی اتفاق غیر منتظره ای نیفتاده است؛ ملتی را که نتوانستند ردّ صلاحیت کنند!

بله، نام و نشان دارها را زده اند؛ اما ما نام و نشان برمیآوریم. ما قلب راست را با رأی سال ۸۸ درنوردیدیم و میمنه و میسره اش را تاراندیم و همین بس که سرمقاله نویس کیهان (نوری زاد) و «مهدی خزعلی» را بُراندیم تا امروز حتی «علی لاریجانی» ناگزیر شود به نعل و میخ توأمان «اصول و اصلاح» بزند؛ این بازی که در مقابل آن یک، به «منچ» میماند در قیاس با «شطرنج»!
ما سالهاست که «ایمان آورده ایم به آغاز فصل سردِ» اصولگرایان بی اصول، که در کف هیچ ندارند جز تمنّای بقا؛ اما ما هیچگاه با بقای کسی مشکلی نداشته ایم؟! آنها در پی حذف مایند و ما در تمنّای رقابتی عادلانه. آنها سالهاست برای ما سفره حبس و منع و حصر و …. چیده اند؛ و ما یکسره آنها را خوانده ایم و نشانده ایم بر خوان عدل و انصاف؛ و زهی بی انصافا کسان که راستانند.

باری. ما سبزیم و از خاکستر خود نیز چون ققنوس برمیخیزیم. ما در حال تولید و تولّدیم. مشاهیر ما را خانه نشین میکنند؛ اما ما «مشاهیرسازندگانیم» و اصلاحات بهمین زندگی و سرزندگیست که زنده است. «سیّد محمد خاتمی» را از وزارت بزیر کشیدند؛ ما او را به ریاست جمهوری رساندیم! «موسوی» را ایزوله کردند؛ اما او سر از تابناکترین فرازهای تاریخ ملی میهن درآورد و «احمد زید» به زندان رفت تا خزعلی و نوریزاد از زندان فصل سرد راست افراطی رها شوند؛ و مشاهیر ما را ردّ میکنند تا بتوانیم بذرهای نهفته در دل این خاک بارور را، از این فصول سرد گذر دهیم:

کرده موج برکه در یخبرف \ دست و پای خویشتن را گُم؛ \ زیر صد فرسنگ برف، اما \ در عبور است از زمستان \ دانه گندم!
فراموش نکنیم؛ ما مردمیم، بسیاران؛ و انتخابات را میبریم، همچون برجام.
بستن در میکده ها  و نشان کردن عیّاران، گره از کار فروبسته راست نمیگشاید:
گمان مبر که به آخر رسید،  کار مغان
هزار بادۀ  ناخورده در رگِ  تاک است!

ناصر آملی. آخر دیماه نود و چهار.

درباره‌ی مباحثات گروه (۲)

استاندارد

علم و دین (۲)

چنانکه عرض کردم، دین و علم، دو مقوله متفاوتند و میان این دو یک فصل و مرز منطقی حائل است و نه از دین میتوان به علم تجربی رسید، نه از علم تجربی به دین.
علوم تجربی علومی اند که باصطلاح معرفت شناختی، «ابطال پذیر»اند؛ یعنی دانسته هایی اند محصول تجربه و آزمایش؛ و اگر از تجربه و آزمایش سربلند بیرون آیند، معتبر میمانند؛ وگرنه، از اعتبار علمی ساقط میشوند. دیگر اینکه موضوعات آنها، محدود به حدود، و قابل تجربه و آزمایش اند و میتوان آنها را بعینه دید و مورد تجربه و آزمایش قرار داد و پذیرفت، یا باطل اعلام کرد؛ چنانکه عالمان و دانشمندان علوم تجربی میکنند و عرصه موضوعات علم تجربی یکسره در معرض حدس (فرضیه)، و اثبات و ابطال است و مثلا پس از سالها سیطره فیزیک نیوتنی، نظریه نسبیت انیشتین جا را بر آن تنگ میکند و بسا گزاره های آنرا از میدان صحت خارج میسازد و همچنین فیزیک کوانتوم و قس علیهذا.

سالها و بلکه قرنها عالمان نجوم قدیم بر آن بودند که خورشید بر گرد زمین میچرخد؛ اما بعد، این نظریه که شکل دینی نیز پیدا کرده بود ابطال شد؛ چرا که معلوم شد و ابتدا اندکی، و سپس همگان دیدند که این زمین است که دور خورشید میچرخد و آنگاه و بعدها معلوم گردید که نه تنها زمین ساکن نیست که خورشید هم نیست و آسمان و افلاک نیز نیستند و کهکشان و کیهان نیز در حرکت و گردش اند و بتعبیر و معنای دینی (نه علمی و تجربی و قابل معاینه و مشاهده) «یسبح لله ما فی السموات و الارض.»

بله، تجربه و علم جدید بسیاری از تجربیات و علوم قدیم را ابطال و از عرصه عِلمیّت خارج کرد و بِرغم قیل و قال مرتجعین و عقب ماندگان و مدعیان تخیّلی علوم، و حتی جنایاتی که علیه عالمان جدید بنام علوم و تکالیف دینی مرتکب شدند، علم جدید جهان شمول شد و امروز هیچ دانشمند علوم جدید از ردِّ فرضیه و دستآورد خود، با ورود یک فرضیه و سپس دستآورد جدید، بر نمیاشوبد؛ بلکه فرضیه و دستاورد و عالم جدید را تشویق و ترغیب میکند و دعوای میان دانشمندان علوم تجربی، از عرصه کلیسا و احکام قتل و سوزاندن و مثله کردن، به آزمایشگاه و عرصه معاینه و مشاهده منتقل شده است و لذا اکنون در میان دانشمندان علوم تجربی، دعوایی بر سر صِحّت و سُقم دستاوردهای علمی جدید نیست.

اما آیا در عرصه دین نیز چنین است؟
نه؛ و قطعا نه. طب قدیم رفت و طب جدید آمد؛ و مهندسی چوب جای خود را به مهندسی آهن داد؛ و فیزیک نیوتنی به فیزیک نسبیت و کوانتوم؛ اما زرتشتی گری برجای ماند و بودیسم و هندوئیسم و یهودیت و مسیحیت و اسلام و اهل سنت و تشیع.
بندرت میتوان یهودی ای را سراغ کرد که به مسیحیت بگرود و نیز مسیحی ای که مسلمان شود و شیعه ای سنی و سنی ای شیعه.

اینجا بحث بر سر حق و باطل نیست؛ بحث بر سر تفاوت میان جنس علم و دین است. آزمایشگاه اصلی دین یک آزمایشگاه درونی است؛ در حالیکه آزمایشگاه علم، بیرونی است. دین، حد و حدود فیزیکی و قابل اندازه گیری ندارد و خدا را و نبوّت را و معاد را نمیتوان به آزمایشگاه برد و اثبات یا ابطال تجربی بمعنی فیزیکال آن کرد؛ اما شیئ محدود و دارای ابعاد را میتوان؛ و چنین است که دعوا بر سر ادیان و عقاید پابرجا مانده است؛ اما در مورد علم، نه.
بگذارید مثالی قابل تأمّل بیاورم:

همین ملا ابوبکر بغدادی را نگاه کنید! او میگوید من از جانب خدا بر شما حق حکومت دارم. چطور میشود در یک آزمون و آزمایشگاه تجربی بعینه اثبات کرد که وی راست میگوید یا دروغ؟!
البته معلوم است که ما شیعیان و اکثر اهل سنت میگوئیم ادعای او چرند است؛ اما برخی ها چطور؟ کافی است به وی اعتماد کنند و باور آورند و میبینید که دست کم دهها هزار نفر کرده اند و آورده اند و در راه منحط او حتی جان میدهند! ادعاهای وی در عرصه اجتماع قابل اثبات یا رد نیست و باصطلاح معرفت شناختی، ابطال ناپذیر است. او میگوید بر روی زمین بهشت درست خواهم کرد و اگر در مسیر موعودش پیشرفتی کند، میگوید وعده های الهی دارند تحقق مییابند؛ و اگر بجای بهشت جهنّم فراهم آورد، و مردمش را به مرگ و فقر و بیچارگی انداخت که انداخته است، میگوید این یک آزمایش الهی است؛ اگر دشمنانش را بکشد، میگوید نصر الهی است؛ و اگر دوستانش کشته و نابود شوند، میگوید خواست الهی است و همه به بهشت رفته اند!

میدانید این مضحکه تاریخی و ملاعمرطالبانی و ملاابوبکربغدادی داعشی و امثال این دو، دست پخت چه نظریه ای اند؟
نظریه «آش شله قلمکار دین و علم»، و درآمیختن این دو با هم، و توقّع دین را از علم کردن، و دین را بجای علم نشاندن، و از دین جامعه شناسی و علم حکومت و روش حکومت طلب کردن، و همه علوم و دانشهای بشری را در ذیل دین تعریف کردن، و سپس اصل دینِ الرحم الرّاحمین را نیز به ظلم و جنایت آغشتن و بانحطاط کشاندن، و دنیا و آخرت را توامان بر باد دادن، و با وعده بهشت زمینی، جهنم در زمین و آخرت فراهم آوردن!

آیا تا کنون دیده اید یک عالم سنّی یا شیعه یا مسیحی یا یهودی، از آنجهت که عالم دین است، و با تکیه بر دانسته های دینی، بگوید من جرّاح و یا خلبان نیز هستم؟!
معلوم است که نه؛ چون حتی همسر و فرزندانش نیز حاضر نیستند خود را بتیغ وی بسپارند، و یا سوار هواپیمایی شوند که وی خلبان آن است(!)؛ مگر اینکه علاوه بر درس دین، درس طب و خلبانی خوانده و آزمایشهای هر دو را داده و دارای مدرک معتبر باشد.

اما ابوبکر بغدادی براحتی مدعی است که میتواند تاریخ را جرّاحی کند و با سرعت، خلافت عراق و شام را پیروز گرداند! و میدانید چرا چنین ادعای گزافی میکند؟
چون محصول آزمایشات تاریخی سریع به دست نمیاید و ملتی و ملتهایی گاه قربانی میشوند تا معلوم شود یک ادعای گزاف ابطال ناپذیر، چه نتایج هولناکی در جامعه و تاریخ، بدست خواهد داد؛ و واعتبروا یا اولی الالباب. (ادامه دارد.)

ناصر آملی. دیماه ۹۴.

در باره‌ی مباحثات گروه (۱)

استاندارد

آن شب قرار بود این بنده نظرم را در باره دموکراسی و دوران خاتمی عرض کنم و سپس به سوالات محتمل پاسخ دهم؛ اما کار به مجادله انجامید و گفتگو ناتمام ماند.
باری، فضای مجازی فرصت خوبی برای گفتگو و نزدیکی اندیشه هاست. میشود در این فضا هر کس دیدگاه خود را بگذارد و اهالی صفحه نیز داوری کنند و سپس خود نیز نظر بدهند. مجادله اما چندان مطلوب نیست. در کار مجادله، معمولا دعوای حنجره ها درمیگیرد و بجای معناها، صداها با هم درمیاویزند و رگهای گردن جای را بر برهان و حُجّت، تنگ میکند و در هیاهوی صدا و فریاد و گرد و غبار نفس و نَفَس، علی الاغلب حقیقت گم میشود.
بهر روی قرار شد در پاسخ به سوالات مصرّانه ای که برخی دوستان کردند، من نظرم را آشکارا در باب وقایع ۸۸ به عرض گروه برسانم؛ منتها هنوز به این مقوله نپرداخته بودم که برادری مرا متهم کرد که تو دین را مانع پیشرفت معرفی کرده ای و بعد نیز معلوم شد که آن دوست عجول، رَجما بِالغیب، اتهامی زده اند؛ و آنچه من در سخنرانی دانشگاه پزشکی بیرجند گفته ام، در باب فصل (جدایی – مرز) منطقی میان علم و دین بوده است و نمیدانم آن برادر از آن فصل چگونه مفهوم ممانعت دین در برابر پیشرفت را برداشت کرده بودند(!) که لابد خود توضیح میدهند. واما وقتی متوجّه خطای اخلاقی خود علیه یک برادر دینی شدند نیز لازم نیست عذر بخواهند؛ اما کافی است مِن بعد انصاف را رعایت کنند و من نمیفهمم طرفداران احمدی نژاد یا دیگر اصولگرایان، چه بهره ای از بی دین معرفی کردن همنوعان خود میبرند!
معمولا پیروان ادیان تلاش میکنند تا تعداد خود را بیشتر نشان دهند؛ در حالیکه در اینجا اصولگرایان در کورس و حرص قدرت، مایل اند همه را بجز خود بی دین معرفی کنند و مثلا وقتی احمدی مادر چاوز را در آغوش میکشد سکوت کنند و در یک تصویر مبهم نشان دهند که در یک لحظه دست خاتمی به دست دخترکی خورده است؛ یا وقتی او دست خود را دراز کرده، خاتمی نیز اجابتی کرده است.
البته من خطاهای احمدی را به بغل کردن مادر چاوز تنزّل نمیدهم و بلکه آنرا اصلا خطا نمیدانم. آن زن در یک لحظه بنا بر فرهنگ خود احمدی را درآغوش گرفت و این یک نیز غافلگیر شد و در واقع نمیتوانست آن زن را هل دهد و از خود دور کند! در آن فیلم نیز که من از خاتمی دیده ام، خاتمی در حال عبور از مقابل صفی از دوستداران خود در ایتالیاست و در این بین، دختری دستش را دراز میکند و دستش به دست خاتمی میخورد، یا خاتمی دستش را کنار نمیکشد.
از این گذشته، اصلا در همین حوزه قم مجتهد بزرگوار و بسیار با سوادی است که متخصص فقه تلفیقی است و حتی در فقه اهل سنت نیز مجتهد است و در فقه شیعه نیز مجتهدی مسلّم، بنام آیت الله ابراهیم جنّاتی، که دست دادن زنان با مردان را بشرط فقدان انگیزه و حس التذاذ، مباح میداند. این عالم بزرگ و فرا ملیتی، مرجع نیز هست و میتوان به وی رجوع کرد و هیچ منع شرعی و فقهی نیز ندارد. من مصاحبه ای از وی خواندم در مجله حوزه که گفته بود پس از یک سخنرانی در جمع زنان غربی در باب حقوق زن در اسلام، خانمی که از محتوای سخنان وی به هیجان آمده بوده به سوی وی خیز برداشته و این عالم روحانی برای اینکه آن زن وی را در آغوش نگیرد – که عادت آنهاست – دست خود را دراز میکند و با وی دست میدهد!
بگذرم. اکنون من ناگزیرم ابتدا به نسبت میان علم و دین اشاره کنم و سپس به وقایع سال ۸۸ بپردازم.
چنانکه گفتم دین و علم از جنس هم نیستند و با یکدیگر بکلی متفاوتند، البته نه متناقض؛ و منظورم از علم نیز علوم تجربی است. علوم تجربی، مثل طب و فیزیک و شیمی و نجوم و امثال ذالک ربطی به دین ندارند؛ نه دین از دل علم بیرون آمده است و نه علم محصول دین است و هکذا فلسفه. البته فلسفه و علم میتوانند به فهم دینی کمک کنند و نیز دین میتواند به انگیزه های توسعه علم و فلسفه کمک کند. نسبت علم و دین به نسبت اتوموبیل و راننده میماند. ما متدینین میتوانیم ادعا کنیم که با رانندگیِ دین، ماشینِ علم به مقصد بهتر و انسانی تری میرسد؛ ولی نمیتوانیم ادعا کنیم که دین ماشین بهتری میسازد؛ چرا که اساسا کار دین تولید علوم تجربی و نیز فراورده های آن نیست.
ظاهرا رفیق منتقد ما به فرق فارق دانش و علم توجه نکرده اند. هر دانستنی و از جمله علم، در زمره دانش بشری است؛ اما هر دانشی لزوما « علم تجربی » نیست؛ مثلا دانش جفر و اسطرلاب نیز دانش است و نیز تعبیر خواب؛ اما اینها لزوما علم تجربی نیستند و همچنین فلسفه و نیز دانش دینی که خود این دانش نیز لاجرم متضمن حصول ایمان نیست؛ که خود باز مقوله ای دراز دامن است.

البته در مثل مناقشه نیست و دانش دینی قابل قیاس با دانشهای دیگر. بنابراین وقتی من در بیرجند از علم سخن میگفتم، باقتضای فضای علمی دانشکده پزشکی، سخنم معطوف به علوم تجربی بود؛ ضمن اینکه بهیچ وجه سخنی از ممانعت دین در برابر پیشرفت نگفتم و نسبت دادن چنین گزاره ای به این حقیر دروغ محض، و دست کم یک خطای فاحش است.
بگذارید مثالی بزنم: وقتی پیامبر میفرمود «علم را حتی در چین بیاموزید»، منظورشان دین نبود؛ دانش دینی نیز نبود؛ بلکه علوم تجربی بود؛ و وقتی از دانش مهندسی سلمان فارسی در حفر خندق بهره بردند، این دانش، همان علم تجربی بود، نه دانش دینی؛ و وقتی هنگام بیماری خود حضرت نزد طبیب میرفتند به علم تجربی طبیب متوسل میشدند، نه به علم دینی او! اگر طب محصول دین میبود، چه ضرورت داشت که پیامبر یا امام علی و دیگر ائمه برای مداوا در هنگام بیماری به اطبا مراجعه کنند؟
و اما و صد اما، وقتی پیامبر میفرمود « من شهر علم ام و علی دروازه آن است»، منظور حضرتش دانش دینی و وحیانی بود، نه علم تجربی. بله؛ بین این دو یک فصل فاصل منطقی و نوعی است؛ این چیزی است و آن چیزی. ( ادامه دارد )

ناصر آملی. دیماه ۹۴.

بثّ الشّکوا

استاندارد

این روزها کمتر توانسته ام صفحه را نگاه کنم؛ چرا که در سفر بودم و فرصت کم. اما چند روز پیش دیدم که برادرم جناب رضایی گله ای کرده بودند از بسیجی های دیروز و منتقدین امروز این سازمان و بعضا اعضای آن؛ و در آن طعنی نیز نهفته بود که همه میگویند « پیش از این بسیجی بودیم » و اینک کذا و هکذا !
اما من ندیدم که همه گفته باشند بسیجی بوده اند، جز اندکی، از جمله این حقیر؛ که در دوره شباب گهگاه سری به جبهه ها زده؛ و قدری مزه خون خود را چشیده؛ و چه سرها و دستها و پاها را بریده دیده؛ و در میان چه حجمی از خاک و خشم و خون دویده؛ و یا للعجب که چگونه تا این روزها رسیده، و تاب آورده، از آنهمه خشم و خوف و خون و خطر، که بر ما رفت؛ و ما را صد البت که بسخت جانی خود این گمان نبود.

بله، من و چه بسا بسیار همچون من، پُریم از آن خاطرات شورین و شرنگین؛ وهمین خود نشان میدهد که جنگ، یعنی « آن روز واقعه »، که اکنون میهنی اش میخوانم، در انحصار هیچکس نیست، بویژه انقلابیان انقلاب ندیده و رزمندگان رزم نادیده، و در خیابان و خیمه چای و نسکافه، قطار فشنگ بسته!
دیگر اینکه برادرم رضایی یک خطا نیز میکنند و آن اینکه بسیجی را چنان تصویر میکنند — خواسته و ناخواسته – که گویی بدون تصوُّر خیمه و بارگاه خیابانی و چای مفت و مجّانی و فریادهای گوش کر کُن راه بندانی و آزار رسانی و اکنون حضور در کنار لشکر بشّار بعثی آنچنانی، هیچگاه معنای دیگری نداشته است!

من با همه احترامی که برای این عزیز « اینک بسیجی » قائلم، و بردباری اش را برغم عادت مألوف هموندانش، ارج مینهم، ناگزیرم به عرضش برسانم که آری « آنچنان » بود برادر؛ نه « اینچنین »!

باری، من نیز در روزگاری طعم بسیجی بودن را چشیده ام؛ اما نه همراه با « تیمسار نقدی »؛ بلکه در پی فرماندهانی همچون « همّت و باکری و امیرخانی »، که عاشقانه به لقای ربّ الجمیل رفتند؛ و شیرانی چون « هادی سعادتی »، که همسنگری میگفت در شب واقعه، از « حُفره تَرکش بُرده کِتف او » در آن شب خونین ماهتابی، ماه را بعینه دیده است؛ آنقدر که جای ترکش گشوده بوده و هادی همچنان ایستاده، گوشی رادیو ( بی سیم ) در دست و فرمان دهنده و دغدغه خون بنا حق ریخته فرزندان خلق را مزیده!
هادی اکنون از نوادر آثار نفیس جنگ است که پاک و دست ناخورده و بهره از جنگ نابُرده، با تنی مجروح و روحی زخمی، دوران بازنشستگی اش — از معلمی — را میگذراند، شیر بیشه آزادگی و زهد.

او درست در غروب جنگ نزد محسن رضایی رفت و گفت: « جنگ تمام و کار ما تمام؛ و اینهم کلید بهشت؛ بار دیگر اما، هر گاه غریو توپ و صیحۀ خمسه خمسه برخاست، ما هستیم برادر؛ و این نیز آدرس من: مشهد مدرسه راهنمایی …. »
او به مدرسه اش باز گشت و گنجینۀ سینه اش را به ایلغار ستاره و قُپّه نداد. من نمیگویم هر که ماند سینه خود را بتاراج داد؛ اما میگویم هادی حتی تن به معامله مشروع با خدا نیز نداد و نعمات وی را به قیمت وجه جمیلش نخرید و از این معامله نیز دست کشید.
و همچون هادی، اما نه در اندازه او، کم نیستند و گناهی ندارند جز اینکه نخواستند و نمیخواهند جنگ و زخم و خون را، دستمایه سلیطه سیاست و سیطرۀ قدرت، و برج سازی بر روی کوخ، و پهلوبرآوردن در کاخ، کنند و همسو و دست در گردن « برادران قاچاقچی »، کمر همت به برپایی مدینۀ فاضله در « ناکجا آباد هزاره سوّم »، بربندند.

خطاب به برادرم رضایی میگویم:
ما نه در انقلاب، مصباح و احمد خاتمی و جنتی و علم الهدی را دیدیم و شناختیم، نه در جنگ امثال نقدی را؛ جز در توزیع هندوانه در ستاد و کمپ های اهواز؛ سر و کله این جماعت، در پسا انقلاب و پسا انحراب پیدا شد.
میدانم و اعتراف میکنم که سادگی ورزیدیم. ما بدنبال آزادی و عدالت راه میامدیم و کی و کجا حتی در خواب میدیدیم که همشاگردی تنبلی که در « تحکیم » راهش نمیدادیم، روزی با کمک همان پهلو برآوردگان، به سازمان ملل برود و خطاب به سنّیان عالم، دعای فرج بخواند و در کوره جنگ فرقه ای بدمد و در واقع با هر نفسش شمعهای تولد اسرائیل را فوت کند و از دست احمد جنّتی تقدیریّه الهام الهی دریافت کند و مصباح یزدی بنجاق دعای شب مؤمنان را زیر بغلش بگذارد و شرف و حیثیّت و ضیاع و عقار تاریخی یک قوم، از این مضحکۀ ابوالعجائب، بر باد رود؟!
من در پی توجیه خطاهای خود و هموندانم نیستم. ما ذلیل جهل خود بوده ایم؛ اما به شما میگویم کریم دانش و حافظه تاریخی خود باش؛ نکند استعداد رستگاری خود را به پلشتی اهالی ریاکار و دین فروش قدرت، تاخت زنی. و از من مرنج برادر؛ که من هر چه را از دست داده ام، اما همین یک در حافظه ام نقش بسته است که « چو میبینی که نابینا و چاه است اگر خاموش بنشینی گناه است. »
راستی چرا نگاهی به همین تاریخ نزدیک نمی افکنید؟
اصحاب و حواری درجۀ اول حوالی امام و رهبر بلامنازع انقلاب چه کسانی بودند؟
بگذار برایت بشمارم:

منتظری-طالقانی-مطهری-بهشتی-رفسنجانی-بازرگان-خامنه ای-اردبیلی-صانعی-طاهری اصفهانی-دستغیب-اشرفی اصفهانی-صدوقی-میرمفیدی-شیخ ابوالحسن شیرازی-موسوی خوئینی ها- و ….

از این عدّه، بجز رهبر که موضعش معلوم است، آنها که زنده اند، اصلاح طلبند ( و بعبارت ساده، ناراضی ) و آنها که در قید حیات نیستند، خانواده ها و مَن تبعی اصلاح طلب دارند؛ حتی اعضای خانواده امام —کلهم اجمعین— یا اصلاح طلبند و یا در زمره حامیان رفسنجانی؛ و چنین است که شما باید پاسخ دهید که چرا چنین شد و چنین است؛ نه امثال من که بر خوان آشی مهمانم که شوری اش دل آشپزباشیان و حال خلقی را، بر هم زده است.

و من براستی نمیدانم « بر کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژندۀ خود را؟ » که لابد شما میدانید و من، نه.

ناصر آملی. دیماه نود و چهار.

وحدت بر سر حدّاقل‌ها

استاندارد

داریم بسرعت به انتخابات مجلس نزدیک میشویم و گمان میکنم اکثر مردم ایران در یک نقطه نظر مشترک اند و آن اینکه نباید به دوره هشت ساله معجزه هزاره سوّم (!) برگشت.

امّا برگشت به آن دوره سیاه ویرانگر، چندان نیز نامحتمل نیست! راستش نمیخواهم تشویش اذهان عمومی و ایجاد دلهره کنم! امّا مگر آش معجزه را پس از دوره اصلاحات نپختند؟

میگویم پختند و نمیگویم اصلاح طلبان پختند. آن آش که همه چیز در آن بود، بجز هیچ (!) بی سبب از دیگ سیاست سر نرفت. در عالم سیاست و اجتماع و بلکه در جهان، هیچ پدیده ای بی علت خلق نمیشود، حتّی علف هرز. علف هرز نیز تخم و ترکه ای دارد  و حتی اگر از زیر بوته بعمل آمده باشد، محتاج بذری است و رطوبتی و خاکی، و دست پنهان نوازشگری، و خار آشکار بوته ای، که نمیگذارد سر زدن آن را از خاک ببینی، تا بتوانی بموقع از رشدش بکاهی و نگذاری کشتت را نابود کند.

باغبان و کشاورز و صاحب زمین اگر زمین را به امان خدا رها کنند و بروند دنبال صفاسیتی و بی خیالیتی، علف هرز، باغچه و باغ و کشت را فرا میگیرد و آنگاه علف قد میکشد و گاه مزرعه را درمی نوردد و از ساقه گندم در میگذرد و پوک میکند حبّه های گندم را؛ و طرفه اینکه خشک هم نمیشود براحتی. اگر کشت مثمر ات را بموقع آب ندهی و آفت نزدایی، بسرعت خشک میشود؛ ولی علف هرز، نه!  پررو و وقیح و دریده و مقاوم است؛ مثل میش نازا و درخت نامثمر که چون برّه و میوه نمیدهد، هیچ مرگش نمیزند و هی پهن میشود و بالا میرود و ریشه جان قوچ و زمین را میکشد و نم و حاصلی نیز پس نمیدهد.

بله، ناگزیریم از تحمل علف هرز؛ امّا ناگزیر از تحمّل خشکیدن زمین و میوه و گندم نیستیم. باغ و زمین را باید رسید و هرس کرد و خاک را بحال آورد تا سبزی و آب و میوه و محصول را بدمد در جان گیاه. اگر علف هرز خودرُو، و بی عار است، میوه و گل آفتاب گردان و انگور چنین نیست و « گمان مبر که به آخر رسید کار مغان —— هزار باده ناخورده در رگ تاک است.»
امّا چنان که معروض افتاد، باید این باده ناخورده را کشف کرد و مراقبت و هرس و میرآبی، در شب و روز و سرما و گرما و زیر آفتاب تموز، و حتی سرمای دیماهی.

گفتم که ما مردم، از چپ و راست و مستقیم، اکثرا در یک تصمیم مشترکیم و آن اینکه نباید همچون آن دوره سیاه، تورم به پنجاه درصد برسد و جهان، ما را ایزوله کند و سرمایه هامان در چین و روسیّه و کاستاریکا بیغما رود و « ب. ز » و « س. م » و حروف جعلی و نجس دیگری که همه می شناسیم، به ریشمان بخندند و گردنهاشان را مثل غاز راست بگیرند و در چشمهامان زُل بزنند!
باری، اگر مجلس به دست علفهای هرز افتاد، کلاهمان پس معرکه است؛ چون مجلس معجزه نخواهد گذاشت این دولت نفسی تازه و کمری راست کند؛ و اگر چنین شد، در دور بعد هم معلوم نیست رأی بیاورد و بدین ترتیب تشویش اذهان (!) تبدیل به یک واقعیّت لزج و چسبنده و ویرانگر دیگر میشود.
این بنده طی هفته های اخیر، بالاخره با هزار یا علی مدد، در چند مناظره دانشگاهی با اصولگرایان شرکت داشتم. جالب است:
هیچ اصولگرای معقولی حاضر به حمایت از دولت قبل نیست، حتّی همانها که شدیدا از او پیش از آن دفاع میکردند.

جز اعضای جبهه پایداری که خود درواقع مسبب اصلی آن دوره بودند، و اکنون نیز پنهانکارانه از وی بهره میبرند، هیچ اصولگرایی حاضر به پذیرش مسئولیّت دولت قبل نیست ؛ چرا که بهر حال نوعی نفی محترمانه خود محسوب میشود؛ بعلاوه حضرات میخواهند نامزد انتخابات شوند و حاضر نیستند شرف خود را در گروی دوره انفجار اختلاسها در تاریخ ایران بگذارند.

بسیار خوب؛ امّا ما اصلاح طلبان باید چه کنیم؟
ما راهی و چاره ای جز وحدت بر سر خواستهای حداقلی نداریم. برای درنیفتادن به ورطه اختلاف سلایق و میدان را به حریف وانهادن، هیچ راهی جز وحدت با توسل به کوتاه آمدن از بخشی از خواستهامان نداریم. حتی میتوان گفت که این دوره، دوره و زمین بازی مغز استخوانهای اصلاحات نیست و تنها کفایت میکند که از این مرحله، مردم و میهن جان بسلامت در برند. بقول حجّاریان در این دوره باید تلاش کنیم تا شرایط کشور عادّی و نرمال و نرمالتر شود و این یعنی طرّاحی و عمل هوشمندانه برای نباختن بازی به ضدّ اصلاحات؛ نه اینکه الّا و لابد، فقط اصلاح طلبان به مجلس بروند؛ که نه ممکن است و نه حتی مطلوب!

دولت روحانی دولت اصلاحات نیست و مسئولیت آن نیز با ما نیست؛ امّا ما باید این دولت و همین شرایط آرام را که بستر توسعه است، حفظ کنیم و کمک کنیم تا بتواند به وعده هایش عمل کند و کشور را از تنگناهای موجود عبور دهد و برای رسیدن به این هدف، نباید مجلس به تیول راست افراطی درآید و در باتلاق جهل و فساد غرق شود؛ این هدف نزدیک و قابل حصول ماست و برای رسیدن بدین هدف، رئیس دولت اصلاحات و مشاوران وی یک ساختار دموکراتیک و شورایی و فراگیر طرّاحی کرده اند تا در سطح ملّی و مناطق، راه رسیدن به وحدت رویّه و وحدت در تصمیمگیری هموار شود. این ساختار منطقی و عادلانه در اکثر استانها و مناطق شکل گرفته و در حال شکل گیری است و دست پخت آن برای انتخابات، هر چه باشد، بهتر و مفیدتر است از بازی برای هیچ و  رقابت بی حاصل و فرساینده نامزدهای بسیاری که ممکن است ندانسته رأی خود را بخورند تا رقیب ویرانگر دوباره باز گردد.

      ناصر آملی. آذر ۹۴