مرگ و زندگی اصلاح طلبی (۳)

استاندارد

(طپانچه ای بر خود؛ شاید مرهمی نیز بر یک زخم!)
… برای تشکیل کمیته رنج بسیار برده شد و بردیم؛ کنار هم نشستن این ایل متکثّر و گاه متکسّر، وقت و اعصاب بسیار را گرفت و در هم فشرد؛ و چه تدبیرها که نرفت تا سرانجام «روش کار»، به نتیجه رسید و براستی که پیروزی بزرگی بود، نفس وحدتی که شکل گرفت: همین که همه در کنار هم نشستند و دست در دست و رأیها پنهان، تن به بازی دموکراسی سپردند؛ و مطابق با یک تعریف تقریبا جامع و مانع از دموکراسی : «روش معیّن برای رسیدن به نتایج نامعیّن.»
ما باید این مدل را دست کم در میان خود تمرین و اجرا میکردیم و شد؛ و هیچکس نیز معترض نبود و همه، حتی برخی «معترضان روزهای سخت، در آن روزهای ۳۹ نفرۀ نَرم»، لام تا کام نگشودند؛ جز یک تن که گرچه صاحب نظر بود، اتفاقا صاحب کرسی و رأی نبود و نمیدانم چرا با زبانی آنچنان تند و آتشین، کمیته و اعضای آنرا نواخت و متهم فرمود؛ از جمله به اختلاس و دزدی رأی(!)، بدون اشاره ای حتی، به اینکه حقّ و رأی چه کسی ایلغار شده است و اخلاص کدام بوده و اختلاس کدام؟
نقل است از امیرالمؤمنین، سلام ا… بر او، که «درهنگام خشم، نه تصمیم و نه تنبیه و نه … »؛ و طبعا و قطعا در این توصیۀ بغایت حکیمانه و معطّر به عطرِ وحیِ، حکمتهایی است آسمانی؛ و من این دقیقه را به چشم سر و وجدان بَصَر، و در ورطۀ عذابی مستَتَر، دیدم و نیوشیدم؛ و این را نیز بگویم، که از عذاب آن هنوز، نرهیده ام.
باری، آن اعتراض عصبی بود؛ و من نیز پاسخی دادم با عصبانیّت، و بیهوش؛ و در آن بیخودی مذموم، در چاهی از رنج فروشُدم، گویی، چاه شغاد؛ حُفرۀ تباهی اخلاق!
امّا چندی پیش، در روزهای پس از عید، به خصوصی آن دوست نادیده و از وی البته شنیده، و او را کمابیش شناخته، سر زدم و سر به دیوار صفحه اش؛ تا «غلط کردم نامه»ای بدهم و عذر بخواهم از اینکه در «عصبانیّت»، دچار خطا، بل گناهی ژرف، در آن وانفسای تحمل سوز شده ام؛ که همانا، سخن گفتن از امری مبهم و خصوصی، در حوزه ای عمومی، بود!
من نمیبایست به تلکسِ – در روزگاری — آمده از ناحیه ای نامعتمَد اعتماد میکردم که از آن دست اتهامات، بکرّات، به دیگران و حتی عزیزترین عزیزان نیز، وارد آورده است و میآورد و من خود بارها بدین و بدان شیوۀ سخیفِ غیر اخلاقیِ نامردانه، خرده گرفته بوده ام و ماست شان را سیاه، و شب شان را روز، تلقّی کرده ام.
«غلط کرده بودم»؛ همین، بی کم و کاست؛ و رنجی و عذابی که از این فقره در آن روزهای کذا بردم، اگر بیشتر از دست درازی دست درازان بی باک و بی مهابا به حق النّاس در آخر سال نبود، کمتر نیز نبود! و عیدم را بر آشفت و ناخن به روحم کشید تا همان شب که گفتم: سر زدن به صفحۀ آن «سیّد»؛ که سکوتش از هزار پاسخ و طپانچه بر صورت عصب و عصبیّت من دردناکتر می نمود و بود.
آن شب ابتدا بنا داشتم برایش بنویسم « آخر سیّد خدا! چرا چنان کردی و چنان نوشتی و بر روی و چشمِ بهترین و عادلانه ترین تصمیم و کار این طایفه، خاک انکار پاشیدی؛ تا ضعیفی را چون من، چنان از کوره برانگیزی، که در آینه، بر چهرۀ خود، آب دهان بیفکند؟!»
اما از پس این، در آن شب برنیامدم؛ و تنها کوتاه قَد، و خمیده قامَت، از ایشان پوزش و حلالیّت طلبیدم؛ چرا که نمیبایست با اشاره به خطای او، گناه و ظلم خود را می پوشانیدم؛ و بر ننگِ ارتکابی، رنگِ توجیه، می پاشیدم!
دکتر حسینی اما، پس از یکی – دو شب، درآمد که مرا بخشیده است و لازم نمیداند در عمومی بدان بپردازم؛ که نپذیرفتم. من در عمومی «غلطی» کرده بودم و در همانجا بایدش جبران، و بایدم پاک، میکردم؛ که «حقّ الناس» است و حقّ الناس همین است: «آبرو و عرض و مال و نام و ناموس، و البته، رأی مردم»؛ که بایدش چنانکه در حاشیه، در متن نیز محترم داشت!
اما آن واقعۀ درناک، بی فایدتی عبرت آلود نیز نبود؛ و آن اینکه این بار بر عصبیّت و خشم و رنج، فائق آیم و بر بی وفایی و زخمها که بر جگر، پس از انتخابات و اعلام آن نتایج غریب، دوستان و دوست نمایان زدند، دندان بگذارم و بگذرم و سکوت پیشه کنم تا این نیز بگذرد و عیارها سنجیده آید؛ که:
در طواف شمع میگفت این سخن پروانه ای
سوختم زین آشنایان، ای خوشا بیگانه ای!
متاسّفانه پس از انتخابات، و در روزهای عذاب آگینی که همه از زخم «نارقیبان»، خونِ دل میخوردیم، چه ناتیمارگران که چه ناپرستاریها کردند، از زخم زبان و حتی نسبت دروغ گرفته تا نسبت کج دستی به تیمی که زیر نگاه مبهوت مردم، در خاک می غلطید و بمصلحت، جز بنجوا، نمی مویید!
روزگار غریبی است نازنین!
به بازیگری ماند این چرخ مست | که بازی برآرد به هفتاد دست
زمانی به باد و زمانی به میغ | زمانی به خنجر، زمانی به تیغ.
و داد و بیداد از زمانه ای که در آن، فریاد علیه «بیداد»، گاه تنها حنجرۀ «داد» را زخم میزند؛ و شیشۀ پنجرۀ آزاد را میشکند.

گرچه من هنوز از هیأت رئیسه کمیته گلایه دارم که چرا دست کم، آن چند منتقد بی انصاف یا کم انصاف را گرد نیاورد و نه در عمومی، که خصوصا، توجیهشان نکرد که چه شد و نشد؛ اما کم انصافان را فعلا دلالت بر همین چند بیت سعدی بس، تا پس :
شبی دود خلق آتشی برفروخت | شنیدم که بغداد، نیمی بسوخت
یکی شُکر گفت اندر آن خاک و دود | که دُکّان ما را گزندی نبود
جهان دیده ای گفتش ای بوالهوس | تو را خود غم خویشتن بود و بس
پسندی که شهری بسوزد بِ نار | وگرچه سرایت بود بر کنار؟!
(ادامه دارد) ناصر آملی. ۷ اردیبهشت ۹۵.

مرگ و زندگی اصلاح طلبی (۲)

استاندارد

(در انتهای سال ۹۴، بار دیگر ما، گام در رودخانه نهادیم؛ و رود خروشان بود و کف بر لب؛ و گل آلود؛ و کرانه، لغزنده!)
چند شب پیش در محفلی، کنار دوستی نشستم از منتقدین. از جمله نقدهایی که بویژه به این کوچک –ِ بی ربط وثیق به ستاد، و هماره بی ستاد! —داشت، تأکید بسیاری است که ما بر محوریّت خاتمی میکنیم و من میدانستم که تأکیدات بسیار این قلم بر آن «لوح نیالوده و سخنگو»، البته میتواند سوال انگیز باشد و شبهه ناک: این سوال که چرا اینهمه تأکید و تکرار(!)؛ و این شبهه که لابد این طیف میخواهد «نماد اصلاح طلبی» را مصادره کند بمطلوب خویش؛ که «تمام خواهی» است و کذا.
همانجا خدمت وی توضیحاتی عرض کردم که البته تازگی نداشت و همه در مقالاتِ « خاتمی بمثابه … »، تقریبا بتفصیل درآمده؛ و گفتگو ادامه داشت که غذا آوردند و بر پایه «هرم مازلو»، لازم آمد مقدمات حصول معنا را فراهم کنیم(!) و لذا در اینجا تنها به یک نکتۀ چه بسا مغفول میپردازم و آن اینکه:
خاتمی مصادره بردار نیست و این را همه میدانند؛ او با ناطق نوری و هاشمی مینشیند، تا صادق خرّازی و تاجزاده و میر حسین؛ و تازه زیرک تر از اینهاست که از ظاهر محجوبش برمیآید؛ چنانکه گاه با مخالفان و منتقدینش بیشتر گرم میآید، تا حتّی با برادرِ نسَبیِ متحَزِّبش! بعلاوه، طیف ما، هر چه در مصادره گرفته بود را، یا به زنجیر خورده بر درب «مشارکت و مجاهدین انقلاب» داد؛ یا در زندان و حبس و حصر، از دست نهاد؛ — جز گربه مرتضی علی ای چون من، در آن میان؛ و …..
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ یاسمنی
بصبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی، به دست اهرمنی.
و بگذرم و بپردازم به ماجرای رودخانه و انتخابات و آنچه گذشت:
در مرکز کشور، «مجمعی» فراهم آمده است «مشورتی» نام؛ که در آن نمایندگان همۀ گروهها و احزاب اصلاح طلب کشور، گرد آمده اند؛ و نیز شخصیتهای اصلاح طلب غیر حزبی، اما، ملّی. این مجمع همان است که در سال ۹۲، به خاتمی مشورت میداد و آن نظر سنجی معروف را سامان داد تا رأیِ به روحانی به قطعیّت و اعلام برسد؛ و رسید. در سطح ملّی اما، و با هماهنگی رهبران اعتدالی و اصلاحی، همچنان بنا بر این گذاشته شد که مجمع، از کار شایسته و نیکوی خویش باز نماند؛ و بدین ترتیب آن جمعِ ملّی، در تدارک توسعه دست و بال و بازوی خویش برآمد و ذیل آن ساختاری فراهم آمد: «شورای راهبردی اصلاح طلبان»؛ که این نیز مشتمل بر کافّۀ گرایشها و سلایق اصلاحی و اعتدالی بود و هست و دو سرِ گاه از هم دور شوندۀ سلایق اصلاحی و اعتدالی را، گِرد آورد تا ذائقه تاجزاده را بنشاند در کنار کرسی طعم خرّازی.
بگذارید مرور کنم: شورای راهبردی بدین ترتیب در تدارک انتخابات برآمد و کمیته انتخابات کشور تشکیل شد و سپس این توصیّۀ راهبردی زاده شد که «کمیته های انتخابات اصلاحی – اعتدالی، در سراسر مناطق تشکیل شود؛ البته بالاستقلال»؛ یعنی کمیته کشوری حق دخالت در گزینش نامزدها را ندارد؛ و تنها، نهادی است توصیه کننده و در شرایط اضطرار، داوری کننده در امر سازمان دهی و ساختاربخشی.
و چنین نیز شد؛ و از شورای راهبردی، به نقل از خاتمی پیام آمد که نه تنها همه گروههای اصلاح طلب – چه عضو شورای هماهنگی، و چه غیر عضو و هنوز به عضویّت وی در نیامده – و بلکه حتّی شخصیّتهای مشهور اصلاح طلب مناطق و نیز نهادهایی همچون دفاتر برخی مراجع، خوب است و نیکو و شایسته و بایسته که در کمیته، کرسی و حقّ رأی داشته باشند، تا چرخه اجماع در متن کمیته فراهم آید؛ که این نیز البته شد.
و بدین ترتیب کمیتۀ گزینش نامزدها در مشهد شکل گرفت؛ چنانکه در دیگر شهرها و مناطق کشور؛ و فی الواقع بنحوی بی نظیر و مشتمل بر همۀ احزاب و گروهها و شخصیّتهای اصلاح طلب؛ و البته بتوصیّه و بر راهبرد شورای راهبردی، که ذیل شورای مشاوران خاتمی عمل میکرد و میکند.
پس از آن نیز هیأت رئیسه کمیتۀ انتخابات خراسان رضوی، با رأی آشکار و شفّاف ۳۹ عضو، برگزیده شدند:
سادات از کارگزاران: رئیس؛ گندمی از مجمع مشورتی خراسان: نایب رئیس؛ انصاری از انجمن اسلامی مدرسین دانشگاه: خزانه دار؛ علیزاده از مجمع خط امام: سخنگو؛ عباسی از انجمن اسلامی فارغ التحصیلان دانشگاه آزاد: دبیر.
می بینید؟ اعضا، آراء را، بنحوی سنجیده و متوازن در گلدان کمیته ریختند و همۀ اعضای هیأت رئیسه، در زمرۀ اعضای پُر سابقه و مورد وثوق شورای هماهنگی نیز بودند و هستند. (ادامه دارد.)
ناصر آملی. ۲ اردیبهشت ۹۵.

خاتمی محور جبهه فراگیر اصلاح طلبان (بخش آخر)

استاندارد

جان کندیم در این یکی دوسال و خون دل خوردیم و بردباری ورزیدیم، برای همین یکی دو روز؛ که از شبهای قدر سرنوشت ماست.
خُنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر!
بوسه و لعل چشم، بر دست و بازو و «ذهن زیبا» و شریف اصلاح طلبان خراسان بزرگ.
یا علی مدد.

مخلص. ناصر آملی.

پنجم اسفند نود و چهار.

وحدت بر سر حدّاقل‌ها

استاندارد

داریم بسرعت به انتخابات مجلس نزدیک میشویم و گمان میکنم اکثر مردم ایران در یک نقطه نظر مشترک اند و آن اینکه نباید به دوره هشت ساله معجزه هزاره سوّم (!) برگشت.

امّا برگشت به آن دوره سیاه ویرانگر، چندان نیز نامحتمل نیست! راستش نمیخواهم تشویش اذهان عمومی و ایجاد دلهره کنم! امّا مگر آش معجزه را پس از دوره اصلاحات نپختند؟

میگویم پختند و نمیگویم اصلاح طلبان پختند. آن آش که همه چیز در آن بود، بجز هیچ (!) بی سبب از دیگ سیاست سر نرفت. در عالم سیاست و اجتماع و بلکه در جهان، هیچ پدیده ای بی علت خلق نمیشود، حتّی علف هرز. علف هرز نیز تخم و ترکه ای دارد  و حتی اگر از زیر بوته بعمل آمده باشد، محتاج بذری است و رطوبتی و خاکی، و دست پنهان نوازشگری، و خار آشکار بوته ای، که نمیگذارد سر زدن آن را از خاک ببینی، تا بتوانی بموقع از رشدش بکاهی و نگذاری کشتت را نابود کند.

باغبان و کشاورز و صاحب زمین اگر زمین را به امان خدا رها کنند و بروند دنبال صفاسیتی و بی خیالیتی، علف هرز، باغچه و باغ و کشت را فرا میگیرد و آنگاه علف قد میکشد و گاه مزرعه را درمی نوردد و از ساقه گندم در میگذرد و پوک میکند حبّه های گندم را؛ و طرفه اینکه خشک هم نمیشود براحتی. اگر کشت مثمر ات را بموقع آب ندهی و آفت نزدایی، بسرعت خشک میشود؛ ولی علف هرز، نه!  پررو و وقیح و دریده و مقاوم است؛ مثل میش نازا و درخت نامثمر که چون برّه و میوه نمیدهد، هیچ مرگش نمیزند و هی پهن میشود و بالا میرود و ریشه جان قوچ و زمین را میکشد و نم و حاصلی نیز پس نمیدهد.

بله، ناگزیریم از تحمل علف هرز؛ امّا ناگزیر از تحمّل خشکیدن زمین و میوه و گندم نیستیم. باغ و زمین را باید رسید و هرس کرد و خاک را بحال آورد تا سبزی و آب و میوه و محصول را بدمد در جان گیاه. اگر علف هرز خودرُو، و بی عار است، میوه و گل آفتاب گردان و انگور چنین نیست و « گمان مبر که به آخر رسید کار مغان —— هزار باده ناخورده در رگ تاک است.»
امّا چنان که معروض افتاد، باید این باده ناخورده را کشف کرد و مراقبت و هرس و میرآبی، در شب و روز و سرما و گرما و زیر آفتاب تموز، و حتی سرمای دیماهی.

گفتم که ما مردم، از چپ و راست و مستقیم، اکثرا در یک تصمیم مشترکیم و آن اینکه نباید همچون آن دوره سیاه، تورم به پنجاه درصد برسد و جهان، ما را ایزوله کند و سرمایه هامان در چین و روسیّه و کاستاریکا بیغما رود و « ب. ز » و « س. م » و حروف جعلی و نجس دیگری که همه می شناسیم، به ریشمان بخندند و گردنهاشان را مثل غاز راست بگیرند و در چشمهامان زُل بزنند!
باری، اگر مجلس به دست علفهای هرز افتاد، کلاهمان پس معرکه است؛ چون مجلس معجزه نخواهد گذاشت این دولت نفسی تازه و کمری راست کند؛ و اگر چنین شد، در دور بعد هم معلوم نیست رأی بیاورد و بدین ترتیب تشویش اذهان (!) تبدیل به یک واقعیّت لزج و چسبنده و ویرانگر دیگر میشود.
این بنده طی هفته های اخیر، بالاخره با هزار یا علی مدد، در چند مناظره دانشگاهی با اصولگرایان شرکت داشتم. جالب است:
هیچ اصولگرای معقولی حاضر به حمایت از دولت قبل نیست، حتّی همانها که شدیدا از او پیش از آن دفاع میکردند.

جز اعضای جبهه پایداری که خود درواقع مسبب اصلی آن دوره بودند، و اکنون نیز پنهانکارانه از وی بهره میبرند، هیچ اصولگرایی حاضر به پذیرش مسئولیّت دولت قبل نیست ؛ چرا که بهر حال نوعی نفی محترمانه خود محسوب میشود؛ بعلاوه حضرات میخواهند نامزد انتخابات شوند و حاضر نیستند شرف خود را در گروی دوره انفجار اختلاسها در تاریخ ایران بگذارند.

بسیار خوب؛ امّا ما اصلاح طلبان باید چه کنیم؟
ما راهی و چاره ای جز وحدت بر سر خواستهای حداقلی نداریم. برای درنیفتادن به ورطه اختلاف سلایق و میدان را به حریف وانهادن، هیچ راهی جز وحدت با توسل به کوتاه آمدن از بخشی از خواستهامان نداریم. حتی میتوان گفت که این دوره، دوره و زمین بازی مغز استخوانهای اصلاحات نیست و تنها کفایت میکند که از این مرحله، مردم و میهن جان بسلامت در برند. بقول حجّاریان در این دوره باید تلاش کنیم تا شرایط کشور عادّی و نرمال و نرمالتر شود و این یعنی طرّاحی و عمل هوشمندانه برای نباختن بازی به ضدّ اصلاحات؛ نه اینکه الّا و لابد، فقط اصلاح طلبان به مجلس بروند؛ که نه ممکن است و نه حتی مطلوب!

دولت روحانی دولت اصلاحات نیست و مسئولیت آن نیز با ما نیست؛ امّا ما باید این دولت و همین شرایط آرام را که بستر توسعه است، حفظ کنیم و کمک کنیم تا بتواند به وعده هایش عمل کند و کشور را از تنگناهای موجود عبور دهد و برای رسیدن به این هدف، نباید مجلس به تیول راست افراطی درآید و در باتلاق جهل و فساد غرق شود؛ این هدف نزدیک و قابل حصول ماست و برای رسیدن بدین هدف، رئیس دولت اصلاحات و مشاوران وی یک ساختار دموکراتیک و شورایی و فراگیر طرّاحی کرده اند تا در سطح ملّی و مناطق، راه رسیدن به وحدت رویّه و وحدت در تصمیمگیری هموار شود. این ساختار منطقی و عادلانه در اکثر استانها و مناطق شکل گرفته و در حال شکل گیری است و دست پخت آن برای انتخابات، هر چه باشد، بهتر و مفیدتر است از بازی برای هیچ و  رقابت بی حاصل و فرساینده نامزدهای بسیاری که ممکن است ندانسته رأی خود را بخورند تا رقیب ویرانگر دوباره باز گردد.

      ناصر آملی. آذر ۹۴