در بارۀ «حقّ» و «تکلیف» و «حدِّ» اخلاق بر دستانِ «شرع»

استاندارد

یکی از مهمترین، و بلکه کانونی ترین اصلِ «آدمی شمولِ» اخلاق، «رواداری» است؛ همان که «آنچه بر خود نمی پسندی، بر دیگری نیز مپسند»؛ و بر عکس، «آنچه بر خود روا میداری، بر دیگری نیز بدار.»

«رواداری»، به عنوان یک اصلِ اصیل و «فرادینی و ورادینی و بلکه فرا و وراایدئولوژیک» و در واقع «پیشاعقیدتی»، مقدمه و میزان و محک و ملاکِ سنجشِ «خوب و بد، و شایستۀ پذیرش بودنِ» هر عقیده ای است؛ چه دینی، و چه غیر دینی.
بعبارت دیگر، دین و عقیده نمیتواند بگوید چه چیز خوب است، و چه، بد؛ بلکه میزان و ملاکهای اخلاقیِ سنجشگرِ خوبی و بدی اند که میتوانند گفت کدام عقیده – حتّی دین – خوب است، یا بد؛ شایستۀ پذیرش است، یا نه! ( شاید لازم بتوضیح نباشد که البته برای فردی که دینی را برمیگزیند، گزاره ها و توصیه های مختار آن دین، البته اخلاقی تلقّی میشوند؛ برای خود وی، نه نامؤمنان به دینِ وی.)
بنابراین، «اخلاق، میزان سنجش عقیده است؛ نه برعکس»؛ و بر پایه همین گزاره – بفرض پذیرش صِدق آن — «ما حق داریم هر عقیده ای را مورد سنجش و پذیرش قرار دهیم و حقّ داریم و باید این حق را برای دیگران – هر که – نیز روا بداریم.»
همینجا میتوان به داستان «حقّ» و «تکلیف»، ورود کرد: ما «حقّ» داریم هر عقیده ای را مورد سنجش و پذیرش قرار دهیم؛ و لذا، «تکلیف» داریم همین حقّ را برای دیگران نیز منظور کنیم و برسمیت بشناسیم؛ این همان نسبت برابر و «دیالکتیکی» میان حقّ و تکلیف است که بر پایه نگاه خوشبینانه و «درون دینی – پساعقیدتیِ» امثال من، «سنتز» آن باید علی القاعده، «غنای زیست اخلاقیِ» بشر باشد که انبیاء، بدان مبعوث شده اند؛ و البته میدانم این تعریف از فلسفه و نقش دین، موجب رویش سؤالات بسیار میشود و شده است و تدارکاتی نیز برای پاسخ بدانها صورت گرفته و میگیرد.
اکنون بنحو خلاصه، اشاره ای عرض میکنم به مبحث این چند روز در صفحه:
آیا فلان مثلا عالم دینی در ایران، و ابوبکر بغدادی در بغداد و شام و وزیرستان پاکستان، «حقّ» دارند بغدادی صفت، با همه ویژگیها و مشخٌصات عقیدتی خود باشند و بمانند؟
بله؛ پاسخ مثبت است؛ امّا بشرطها و شروطها؛ منوط به اینکه به «تکلیفِ» پذیرشِ «حقِّ حضورِ» دیگرباشان و دیگربودگان و دیگرآیندگان، پابند باشند! امّا نیستند؛ و چه باید کرد؟
اخلاق فردی در عرصه عمومی و در تاریخ مدرن، تبدیل به قاعده و قراردادِ سَیّال شده و میشود و در واقع، قانون همان ادامه و استمرار اخلاق ذاتی و فردی، در عرصه عمومی است؛ لذا ما باید، و بنحو اجتناب ناپذیر، به سوی نهادهای «فصل مخاصمه» برویم؛ و میرویم؛ و این اجتناب ناپذیر است.
آدمیان از تناقضِ ویرانگرِ نهفته در ذاتِ «ناسیونالیسم»ی که تبدیل به ایدئولوژی شد، سر از «نهاد فصل مخاصمه سازمان ملل» درآوردند؛ و همین آدمیان ناگزیرند از تناقضِ آدمی سوزِ نهفته در ذات ایدئولوژی ها – چه دینی، چه غیر دینی —، تن به «نهاد فصل مخاصمه سازمان نِحَل» (فرقه ها) بدهند؛ کما اینکه داستان حقوق بشر از همین نقطه عزیمت برخاسته و باید عرض و طول و سازمان و کارآمدی ضمانت شده بیشتری پیدا کند و ان شاالله خواهد کرد و بنظر نمیرسد چشم انداز دیگری متصوَّر باشد.
باری، تنها چنین قرار دادهای قابل اجرا و متکّی به الزامات و سازوکارهای عملی و حتی تنبیهی جدّی است که میتواند بر دست و پا و چنگالهای خونین این «اژدهای دیروز یخزده از فراق قدرت، و امروز خزیده به وصال گرمای قدرت در عراق و شام، خودی و غیر خودی»، قید زند و «حدّ» جاری کند. در واقع باید «حدود اخلاق» را بر «شرعِ غیر اخلاقی* و فرا اخلاق»، جاری کرد؛ در حالیکه مأخذ این حدود، قرارداد ناشی از اجماع وجدانی آدمیان است، نه «نمایندگیهای خود خواندۀ بِرَندهای الهی»!
ناصر آملی. نوروز ۹۵. پس از انفجارهای بروکسل.
*— شرع ذاتا باید اخلاقی باشد؛ اما چنانکه میبینیم جان آدمیان بیگناه را دارند بحکم شرع میگیرند و اخلاق «بود» را فدای جامعۀ «موعود» میکنند!

درباره‌ی دین (۱)

استاندارد

در گفتگوی مکتوبی که با آقای جعفری داشتم، بنایم بر این بود تا نگاه خود را به مقوله “دین، و نیز نسبت سیاست ورزی با دین، و لاجرم اصلاح طلبی و دین”، ارایه کنم؛ متاسفانه آن بحث ادامه نیافت؛ چرا که دست کم من پس از اعتراض برخی دوستان به آن گفتگوی کشدار، به این نتیجه رسیدم که جمع، مایل به پرداختن به اینگونه مباحث نیست. اما اکنون میبینم که دوستان بدین مقولات ورود کرده اند؛ لذا بنده نیز در این زمینه عرایضی را تقدیم میکنم.

۱-در آن نوشتار کوتاه، اجمالا گفتم “دین باید برهان اثبات خود را با خود حمل کند.” در این مورد اما، آقای خجسته فرمودند “برهان عقلانی قانع کننده ای در باب بسیاری از اصول دینی وجود ندارد” و “عقلانیت امروز ما با بسیاری از رهیافتهای متون مقدس قابل جمع نیست” و بالاخره “هیچ برهان عقلانی در اثبات وجود خدا و حیات پس از مرگ دستگیر ما نیست.”
رو به رو با آنچه آقای خجسته آوردند، البته خوب است که من در باب مدعای خود دقیق تر سخن بگویم و آن نیز اینکه “دین واجد برهانهایی عقلانی است که از عهده پاسخ به سوالات و دغدغه های کثیری از آدمیان، و نیز مومنان، بر میاید”؛ در عین حال، آنچه آقا رضا گفتند، چندان دقیق و قابل دفاع نیست؛ چرا؟
چون معنای معکوس عبارت ایشان این است که “پس دینداران، عناصری جاهل (مقابل عاقل) اند که به اصول دینی و خدا و حیات پس از مرگ باور دارند!”
البته میدانم که آقای خجسته دست کم در کامنتهایی که گذاشتند،چنین معنایی را مراد نکرده اند؛ اما چنانکه عرض کردم، معنای معکوس مستفاد از آنچه ایشان آوردند، همین است که عرض کردم و البته که نفس چنین ادعایی، خود، نه علمی است و نه عقلانی! چرا؟
“علمی” نیست، چون “تجربه”، حکم به غیر عقلانی بودن رفتار و گفتار کافه دینداران نمیدهد و شاهد این ادعا نیز مثلا نگاه دینی “اینشتین و ماکس پلانگ و هایزنبرگ” و امثال آنها – الی ماشاالله- است و نیز باورهای دینی اکثر مردم پیشرفته ترین جامعه امروزی جهان، یعنی آمریکا؛ و عقلانی نیست، چرا که چگونه میتوان فحولی از عالمان و فلاسفه دیروز و امروز جهان را جاهل فرض کرد، از آن جهت که به جهان و عالم و آدم، نگاهی دینی دارند؟! چگونه میتوان ادعا کرد که پروفسور حسابی و دکتر سروش جاهلند، و مثلا فریدون فرخزاد، عاقل!
اما این البته درست بنظر میرسد که برهانهای دینی، در مواجهه با ادله غیر یا ضد دینی، هماره در جدل با غیر متدینین، کفایت نمیکنند؛ و نیز بر عکس؛ یعنی برهانهای غیر یا ضد دینی نیز در مواجهه با دلایل دینی، چنین اند؛ و در اصطلاح فلسفی بدین مواجهه دراز دامن کم نتیجه، “تکافوی ادله”، یا “هم زوری براهین”، میگویند.
باری، بهیچ روی نمیتوان گفت که نگاه و باور دینی، از آن جهت که دینی است، غیر عقلانی است؛ بلکه اتفاقا عقلانی ترین دلایل، برای دینداران، دلایل دینی است. در نگاه یک دیندار متوسل به حکمت دینی، که به اندازه درک و فهم خود اوست (البته به تدرج مدارج هوشی و علمی هر یک، از بوعلی تا قربونعلی) اتفاقا فهم جهان با فرض نبود خدا، و هستی نا مستمر و بی معنا، ناشی از عدم درک عقلانی و هوشمندانه جهان و هستی است.
بگذارید برای توضیح بیشتر ادعای فوق، یک مثال امروزی بیاورم. همین چندی پیش کتابی خواندم که روایتهایی از اندیشه “ویتگنشتاین”، حکیم اتریشی- انگلیسی شهیر، ارایه میکرد. (نام کتاب را بعدا میاورم؛ اکنون بخاطر ندارم.)
ویتگنشتاین البته، یک فیلسوف دینی نیست؛ منتها وی همچون “هایدگر و هگل”، گویی گاه بر مرز و آستانه احساس و فکر معنوی، سیر میکرده است. وی در یکی از روایتهای مذکور -نقل به مضمون- میگوید “اگر ندانیم از کجا آمده ایم و به کجا میرویم، لاجرم، حد فاصل بین این دو کجا، نا کجا و بی معنا میشود!” و سپس خود میگوید، بر پایه چنین رهیافتی، بنظر میرسد دارم به درکی از مقوله خدا نزدیک میشوم!
من وقتی روایت مذکور را میخواندم، به یاد آن جمله داستایفسکی افتادم که میگفت “جهان بدون خدا، یک لش متعفن است “؛ چرا که فاقد معنی است و در آن هر کاری مباح!
بله، از منظر دینداران، واقعا زندگی و هستی، بی معنا میشود، آنگاه که هیچ فرضیه ای برای پاسخ به “از کجایی” و “به کجایی” آن، نداشته باشیم!
در این باره بیشتر توضیح خواهم داد.