در بارۀ خبر و نظر، در باب شریعتی

استاندارد

نویسنده پیام فوق اولا خوب است بپذیرند و اعلام کنند که آنچه در باره دروغگویی شریعتی در باب مدرک تحصیلی اش در صفحه گفته شد، خود، دروغ، یا شبهۀ دروغ، یا اغفال شدگی، و یا اطمینان به یک خبر دروغ، بیش نبوده است؛ ثانیا روشن کنند که میخواهند در باره دیدگاههای شریعتی بحث شود، یا خبرهایی در بارۀ او؟
این روزها مُد شده که در بارۀ آن مرحوم میگویند که «میگویند (!) وی با ساواک همکاری میکرده و در عین حال رهبر عقیدتی انقلاب علیه شاه و ساواک شاه بوده و مردم را تحریک به شورش میکرده و در عین حال تریاکی هم بوده و مدرک نداشته و با این همه در دانشگاه شاهی درس میداده و موهای پرپُشتی داشته و در عین حال بخاطر طاسی، کلاه گیس هم میگذاشته»!
بسیار خوب؛ اینها خبرهای زرد و خوشمزه ای است که میشود شب چهارشنبه سوری در مراسم ملاقه زنی آنها را گوش به گوش رساند و یا روز سیزده فروردین هر سال به نشر آنها پرداخت و بنابراین بر عهدۀ اهالی با کمالات رسانه و تاریخ است تا راست و دروغ آنها را برملا کنند و میدانید که دلیل نیز بر عهدۀ مدّعی است؛ نمیشود که کسی مثل بنده بگویم مثلا شجاع الدین شفا بقچه کش شاه بانو بوده و در عین حال کریستال و شیشه و گاهی ماری جو وانا هم مصرف میکرده، اما توضیح ندهم و اثبات نکنم که آیا اصلا در آن دوره، شاهبانو به حمام قصرش میرفته یا عمومی؟ بعد هم آیا بقچه داشته یا ساک حمام و از همۀ اینها گذشته اصلا آیا در آن دوره کریستال و شیشه بوده یا نه؟ ماری جو وانا تازه پیش کش. بنابراین همان که عرض کردم: البیّنه علی المُدّعی!
اما در بارۀ عقاید و مکتب شریعتی نیز نقل و البته نقد و ردّ و اثبات بسیار شده است و کار درستی هم هست و هر اهل فکری باید چه در زمانۀ خودش و چه بعد از آن مورد بیرحمانه ترین انتقادات منطقی قرار گیرد. آنچه از شریعتی در بالا نقل شده نیز مشمول همان قاعدۀ و ضرورت نقد و انتقاد است و باید دید چقدر درست میگوید و چقدر نادرست.
شریعتی ظاهرا طبق نقل فوق دو ادعا کرده:
— ملیّت ایرانی پس از حملۀ عرب بوجود آمد.
— حتی یک چهرۀ برجسته تاریخی بجز امثال بوعلی و خوارزمی و …. که مسبوق به پس از اسلام هستند، در پیش از آن وجود ندارد.
باری، سخن اوّل شریعتی درست است و نادرست! درست است، چون مقولۀ ملیّت یک مقولۀ مدرن است و متعلّق به جهان جدید و دوران شکل گیری «دولت – ملتها»، که در واقع شکل بارز آن پس از مشروطیت و بویژه در دوره پهلوی اول، تا حدّی در ایران نمود یافت. و نادرست است، چون پس از اسلام نیز ما تا دوران اخیر با مقوله ای بنام و اصطلاح ملیّت رو به رو نبوده ایم؛ و نیز نادرست است اگر بپذیریم که «سلطه یک حکومت و نظم سیاسی در یک ساحت سرزمینی را نیز شکل گیری ملّت و ملیت تلقّی کنیم»؛ که گرچه تلقی درستی نیست، اما رایج است؛ کما اینکه ما با سهل گیری، مادها و هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان و حتی پس از آن دولتهای پدر سالار (پاتریمونیال)ِ زیر سیطرۀ خلافت اموی و عباسی و سپس دولتهای تا دورۀ صفوی را نیز « دولت – ملت» ایرانی مینامیم؛ که ایرادی نیز ندارد، اما بیشتر محصول جمع زدگی مورّخان دوران اخیر است و البته همۀ حکومتهای مذکور نیز هریک، چه با ریشۀ پارسی و چه عرب و ترک و غز و قز و مغول و تاتار و صوف و صوفی و کرد و افغان (کم از دست این جانوران مهاجم نکشیده ایم؛ تا زماننا هذا و همین ۳ سال پیش، از سلطان محمود سمنانی، یار غار عیسی مسیح و هوگوچاوز)، بهر حال بی نسبت با ایران و ایرانیّت نبوده اند؛ منها محدود و مقیّد به خاک، نه نژاد و خون.
جالب است بدانید که در دورۀ رضا شاه است که کلمۀ «ایران» وارد ادبیات سیاسی و ژئوپولوتیک جهان میشود و اتفاقا مرحوم فروغی به این کار رضا خان خُرده گرفت و میگفت جهان با واژه «پرس»، «پرش»، و «پرسین و پرشین» خو کرده بود و وقتی ما به جای آن واژه های همریشه و معهود و مأنوس، «ایران» را نهادیم و آن واژه ها را حذف کردیم، در ادبیات جغرافیایی جهان نسبت به خودمان نوعی سردرگمی ایجاد کردیم! و این اعتراض فروغی واقعا بیراه نیست؛ چون الان نیز مردم سرزمینهای دیگر بر روی نقشه های قدیمی تر، بیشتر پرس و پارس را میشناسند، تا با تلفظ غربی، «ایرِن و ایرِینیِن». حالا بگذریم که یک بچه نابغه در بغل مامانش پیدا میشود و در آمریکا به زبان اسپانیولی میگوید : محمود محمود، و منظورش هم رئیس جمهور خُل و چِل قبلی همان ایرِن بوده است. بالاخره بقول شیرازیها «تا نباشد چیزکو —— دروغ نمیگو، پینوکیو»!

اما در بارۀ ادعای دیگر دکتر شریعتی لازم نیست دعوا راه بیندازیم و «رگهای گردن بحُجّت قوی» کنیم؛ بلکه خوب است بقول شیخ اجل «دلایل قوی و معنوی» بیاوریم و یک دانشمند پیشا اسلام را معرّفی کنیم و یک اثر مهم و ماندگار و بدرد خورِ وی را نام ببریم تا شریعتی سیه روی شود و شجاع الدین شفا و جناب پورداوود و احمد کسروی، سپید روی.
البته منظور تلویحی من — زبانم لال — این نیست که ایرانیان استعداد دانشمند پروری نداشته اند؛ که اگر چنین بود مولوی و حافظ و ابوریحان و خوارزمی و رازی و بوعلی و … نیز از میان این قوم برنمیخاست؛ منظور این است که باید تامل کرد که چرا قبلا چنین چهره هایی بوجود نیامده اند؛ و حتی پس از اسلام نیز در میان عربها یا بوجود نیامده اند و یا بسیار کم آمده اند؛ و اکثر دانشمندان دوران پسا اسلام یا ایرانی بوده اند، یا افریقایی و اندلسی؛ و طرفه اینکه دستور زبان عربی را نیز یک دانشمند ایرانی نوشته است و خود عربها یا نتوانسته اند و یا لازم نمیدانسته اند! اما و صد اما که:
چه جای گُل، که درخت کهن، زِ ریشه بسوخت
از این سموم نَفَس کُش که در جوانه گرفت
زهی پسند کماندار فتنه، کَز بُنِ تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا، نشانه گرفت! (سایه)

جهان و دانش جدید و دانشگاه

استاندارد

پس از کودتای بیست و هشت مرداد هزار و سیصد و سی و دو، هنگامیکه بقول مهدی اخوان ثالث « دارها را برچیده، خونها را شسته بودند »، نیکسون که معاون رئیس جمهور وقت آمریکا بود به ایران سفری پر هیاهو کرد. رژیم شاه با دعوت از نیکسون در پی ارائه یک نمایش قدرت و ثبات بود. او میخواست به غرب و جهانیان اعلام کند که جزیره ثبات در منطقه است و مخالفان سیاسی خود را بچیزی نمیگیرد.

از سوی دیگر مخالفان و سرکوب شدگان کودتا، برآن بودند تا دقیقا خلاف آن را وانمود کنند و به غرب و جهانیان اعلام کنند که رژیم کودتاگر، مشروعیت و وجاهت ملی ندارد و حکایت درد و رنج مردم از استبداد مطلقه همچنان باقیست.

اما همه نهادهای مدنی و شبه مدنی و احزاب و گروهها و جبهه ها بشدت سرکوب شده بودند و « در مزار آباد شهر بی تپش، نای جغدی هم نمیآمد بگوش. » شهر در زیر داغ و درفش، تن به کودتا داده بود و در بُغضی گلوگیر و خوفناک غنوده بود و در این میانه ظلمت و تباهی، تنها و تنها از یک پنجره گهگاه کور سوی نوری و امیدی جلوه مینمود و آن سر در و پنجره دانشگاه بود.

دانشجویان دانشکده فنّی دانشگاه تهران که کانون آگاهی و مقاومت بود، در روز حضور نیکسون در تهران اعلام اعتصاب کردند و از حضور در کلاسها خود داری ورزیدند و چنین بود که عمله ظلم و جور برغم مخالفت شدید و استعفای رئیس شریف و شجاع دانشگاه، به این کانون درک و درد و داغ حمله بردند و تعداد زیادی از دانشجویان را مجروح و زندانی و سه تن از آنان را با سبعیت بشهادت رساندند.

مرحوم دکتر علی شریعتی از این واقعه تلخ و دردناک تصویری سوکناک بدست داده است. او میگوید پس از آن واقعه، چندین نسل آمدند و رفتند و کوپن نام و نان خود را گرفتند؛ اما آن سه شهید همچون سه قطره خون همچنان بر چهره دانشگاه تر و تازه مانده اند!
و بدین ترتیب روز شانزده آذر در تاریخ ایران و دانشگاه ثبت و ضبط شد و بلکه جاودانه میماند.

اما مسئله این است که چرا دانشگاه و دانشجویان؟ و چرا در جهان توسعه نایافته و در حال توسعه؟
بعبارت دیگر سوال این است که چرا دانشگاه در جهان در حال توسعه به کانون مقاومت در مقابل ظلم و نابرابری اجتماعی و سیاسی تبدیل میشود؟ دانشگاه فضای علم آموزی و مدرسه عالی دانش است و کارکرد ذاتی آن آموزش و کسب علم است؛ اما چرا در جهان توسعه نایافته، کانون علم به کانون مقاومت سیاسی تبدیل میشود؟

زیرا در جهان توسعه نایافته، هیچ چیز در جای خود نیست؛ از جمله دانشگاه! در جهان توسعه نایافته و در پی انقلاب ارتباطات، ذهنیت دنیای جدید و فلسفه و چرایی آن وارد میشود، پیش از آنکه بستر و زمینه ظهور دنیای جدید در این مناطق فراهم آید.
از جمله پیش فرضهای ورود به دنیای جدید این است که بر خلاف جهان کهن، آدمیان در این جهان نسبت به حکومتها دارای حق اند و بر عکس این حاکمان اند که در قبال مردم بدهکار و مکلّفند. این آموزه کانونی و مهم جهان جدید در جریان انقلاب ارتباطات به اقصی نقاط جهان میرود و در مقابل این موج آگاهی دو اتفاق روی میدهد:

مقاومت حاکمان در مقابل آن و مطالبه آگاهان نسبت بدان؛ و از آنجا که دانشگاه مرکز ثقل همین آگاهی حیاتبخش است، زودتر و بیشتر از این روند متاثر میگردد.

دانش و دانشگاه در دست حاکمان مستبد به ماهی لذیذ و پر ویتامینی میماند که همانقدر که لذیذ است، بشدت لغزنده و فرّار است. دانش، البته ابزار قدرت است؛ اما در دانشگاه و در جهان مدرن، از حوزه اختصاصی حاکمان، به حوزه عمومی مردمان، منتقل میشود و بلکه بیش از حاکمان، به مردمان قدرت میبخشد و بحران از آنجا آغاز میشود که حاکمان جلو قدرت منتشر و از بند رسته مردم، سد و منع بند ایجاد میکنند و چالش بدین ترتیب سر میگیرد؛ و تا قدرت عمومی مردم به استقرار نرسد و حق و حقوق عمومی در جای خود قرار نگیرد، دانش و دانشگاه آرام و قرار نمیگیرد.
رضا شاه پهلوی با یک پارادکس که قطعا برای وی ناشناخته بود رو به رو بود. او دریافته بود که دانش جدید و دانشگاه معتبر ترین ابزار قدرت است و لذا دست بکار تاسیس آن شد. او این را دریافته بود که بدون دانش جدید و دانشگاه، تاسیس حکومت و قدرت مدرن ممکن نیست؛ منتها این را نمیدانست که دانش جدید همچون کتابهای خطی قدیم، تنها در دست دیوانسالاران وی نخواهد ماند؛ بلکه علم جدید ذاتا مستعد مالکیت عمومی است و از چنگ و چنگال قدرت میگریزد و ذاتا عمومی و مردمی است.
فرزند رضا شاه نیز این عبرت را نیندوخت. او در آخرین سالهای عمرش یکسره میپرسید که چرا دانشگاهی که بدان پر و بال و پول بخشیده بود، از فرمان وی سر می پیچد و علیه وی می شورد؟!

باری او نیز همچون پدرش و نیز همچون همه دیکتاتورها متوجه و متفطن بدین دقیقه نبود که در جهان و دانش جدید، هرم قدرت باژگونه تعریف میشود و آنکه باید ببخشد، مالکان واقعی و ذاتی، یعنی مردم، اند؛ و آنکه باید بستاند تا خدمت بگزارد، حاکم و حکومت است و این مردم اند که بر حکومت حق دارند و این حکومت است که در قبال مردمان موظف و مکلّف است؛ درست بر خلاف جهان قدیم که رعیّت طفیلی حکومت و موظّف و مکلّف در مقابل آن بود.
باری جهان جدید را دانش جدید ساخت و خانه این دانش، دانشگاه، و حاملان آن، اساتید و دانشجویانند.