آیت اللهِ متفاوت!

استاندارد

سالها پیش وقتی توس را درمیآوردیم، یک روز عصر، وقتی به نزدیک روزنامه رسیدم، فضا را ملتهب و غریب دیدم. مأموران نیروی انتظامی، دور و بر ساختمان توس – که در خیابان سیمتری دوم احمد آباد بود — به چشم میآمدند و کاغذ پاره هایی این سو و آن سو ریخته بود؛ و درب ساختمان، بسته؛ و عده ای پیرامون آن، پراکنده!
نزدیکتر که شدم، جناب «رحمانپور» را دیدم که بسرعت جهید وسط خیابان؛ جلوی موتورم را گرفت؛ و مرا به منزلش دلالت کرد که در همان نزدیکی بود؛ و چون از اوضاع پرسیدم، گفت (……) آمده بودند، فریاد کنان و غریو سرایان؛ و وارد روزنامه شدند و زدند و شکستند و بهم ریختند و رفتند و هنوز البته عده ای از آنها – که لابد میدانید که بودند و هستند! – همین دور و برهایند و خطرناکان؛ لذا بهتر است شما نزدیک نروید؛ بگذارید آبها از آسیاب بیفتد و بعد وارد روزنامه شوید.
مسعود رحمانپور خبرنگار خبره و کارکشته حوادث توس بود، با کوله باری سنگین و پر خطر و خاطره از حوادث؛ از قتل گرفته تا ضرب و جرح؛ و از حوادث مربوط به مواد مخدر تا، چماق و چماقداری و قمه کشی؛ و هنوز نیز کمابیش کار میکند؛ منتها در یک مجلّۀ آرام و بی سر و صدا، با چشمهای درویش، چون آبیِ آرام صخره های مرجانیِ کیش!
باری؛ ساعتی در منزل رفیق شفیق خبرنگارم ماندم و سپس چارقل خوانان به روزنامه رفتم؛ که اوضاعش حسابی بهم ریخته بود و چند کامپیوتر و پرینتر در اتاق تایپ شکسته، و چند میز این سو و آن سو کج و کوله، و خانم دوراندیش – دفتر دار – ترسیده، و رنگ پریده؛ و برخی دیگر از رفقا، زانوی غم در بغل گرفته؛ و آقای جوادی نیز در کش و قوس پاسگاه و صورت جلسه، اما خم به ابرو نیاورده.
اما موضوع چه بود؟
آن روزها ما با برخی سیاستهای دور دوم ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی مخالف بودیم. هاشمی در دور دوم تاب نیاورده بود و وزارتهایی کلیدی را ناچار، سپرده بود به پاره ای عجیبان و غریبان؛ از بس بِستوهش آورده بودند، «راستان»، قهرمانان این داستان؛ کما اینکه، یک «مکانیک عهد بوقِ ماشینهای درون سوز» را، نهاده بودند بر مصدرِ ارشاد دولتی؛ بنده خدایی که نه، سر از «رُشد» در میآورد و نه، از مفهوم «دولت» در اواخر قرن بیستم، بویی به مشام مبارکش رسیده بود: وزیر ارشاد، آنهم پس از استعفای سید محمد خاتمی؛ وا… اگر دروغ بگویم!
خلاصه ما انتقاد میکردیم و راستان انقیاد میطلبیدند؛ و از جمله همان روز جلو روزنامه، و در هنگام «حمله گاز انبری» به درون دفتر نشریه، شعار داده بودند و پیش و پس از آن نیز میدادند، که « مخالف هاشمی، دشمن پیغمبر است»!
بهر صورت آن روزها، ما در زُمرۀ اولین روزنامه نگاران بودیم که بحثِ خطرِ «آقازاده ها و مقولۀ آقازادگی» را طرح میکردیم و نیز انتقاد از دولتی، که به راست غلطیده، و بعد بناچار، امتیازاتی بدانها داده، و چاره ای نیز نداشته بود؛ که سیاست از این تلخ و شیرینها بسیار دارد، و از این رنجهای آشکار و پنهان!
باری؛ از آن پس تا کنون میدانید و لابد شمرده اید که چه سالهای شیرین و تلخ که نگذشت؛ و طی آن بارها و بارها، چه اشارتها و دلالتها که به مقولۀ آقازادگان نرفت؛ منتها آن جماعتِ حمله ورِ پُر شوکتِ گار انبر صفت را، ظاهرا به «لطایف البراهین، للصدیقین و الخصّیصین»، دستور آمد که این بار اما، این است و جز این نیست که درست بیش از صد و هشتاد درجه متناقض با زماننا ماضی، الآن، و تا اطلاع ثانوی، «موافق هاشمی، دشمن پیغمبر است» و همچنان و بشدّت، مرگ بر آمریکا و انگلیس (استثنائا، بجز مذاکره با نیک براون!) و همپالگیهای آنها، بجز روسیه و چین و ونزوئلا!
و ما را نیز که میدانید، کارمان در تاریخ معاصر شده است ایستادن در صف محکومان و مظلومان؛ لذا اندک وجدان باقی مانده از توفان ویرانگر هرج و مرج اخلاق قدرت، حکم کرد تا در سال ۹۴، کمرِ خدمت در ستاد وی، بندیم؛ که البت از بدِ واقعات و تصمیمات فوقانی، این نیز میسّر نیفتاد؛ چرا که برغم جوانیِ مفرطِ رقیبانِ هاشمی، وی را عُمر بسیار بود! و بعد نیز دیدیم، و بعین عنایت، معاینه کردیم، که گویی در این مُلک، جز هاشمی را فرزندی نیست، و جز او را، لابد، آقازاده ای نه؛ که فرزندانش یک به یک در صف زندان و محاکمه اند و برادر زنش، به حبس میرود و خود هر روز معرض چه افتراها و نامردیها و نامردمیهاست، که عرق شرم بر چهرۀ قدرت بی اخلاق میرویاند، رگباران؛ اگر شرمی برجای مانده باشد، در این روزگاران!
ناصر آملی – خرداد ۹۵.

تناقضات و حلقۀ مفقوده!

استاندارد

این بنده بنوبۀ خود از جناب آقای شریفی که با چنین دقتی آمار و گزارش مستند فوق را ارائه فرمودند، تشکر میکنم و نکاتی را با توجه به گزارش ایشان، مزید:
۱— سخنگوی ستاد انتخابات خراسان رضوی تعداد شرکت کنندگان را در مشهد و کلات ۱۳۵۰۰۰۰ نفر اعلام کرده است و فرماندار مشهد نیز میزان مشارکت را ۶۰ درصد (۶۰ در صد از ۲۳۰۰۰۰۰ واجد حق رای، میشود ۱۳۸۰۰۰۰ نفر)؛ یعنی با ۳۰۰۰۰ اختلاف ناقابل که چون درصدی اعلام شده، قابل اغماض است، اگر به چشم آسیب نرساند! بعد هم جناب سخنگو، طبق خبر «فارس» در روز شنبه فرموده نسبت به دوره قبل، حضور مردم ۱۲ درصد رشد داشته — نسبت به رای دهندگان دورۀ نهم — که در همانجا خودش شمار آن را ۹۲۳۰۰۰ رای، اعلام نموده است.
این آمار با توجه به حضور مردم تا ساعت ۱۲ شب در پای صندوقهای رای، معقول و قابل پیش بینی بنظر میرسید و میرسد.
۲— اما ناگهان نظر مبارک جناب فرماندار عوض میشود و هم او که خود، حضور را ۶۰ در صد اعلام کرده بود، این میزان را با کاهش و چرخش حدودا ۹ درصدی، اعلام میکند. (۱۱۶۶۰۰۰نفر!)
این از ارائۀ آمار حضرات مسئولان بسیار محترم؛ اما:
۳— طبق گزارش خبرگزاری ایضا بسیار محترم فارس، دبیر ستاد استان، ابتدا قول میدهد که «با توجه به حجم (البته منظور ایشان شمار بالا است) شرکت کنندگان، آراء از ظهر شنبه (۸ اسفند)بتدریج اعلام خواهد شد» و پیش بینی میکند که تا صبح یکشنبه نتیجۀ نهایی اعلام شود. سپس، فرماندار اعلام تدریجی را ناممکن قلمداد فرموده و میفرماید « تا آخرین صندوق ثبت و تایید نشود، جمع بندی در اختیار ما نخواهد بود! (پس در اختیار چه کسی خواهد بود؟) و همین ادعای گهربار را در روز ۹ اسفند، مهدی پور سخنگوی ستاد نیز برغم نظر دبیر ستاد تکرار میفرماید: « تا ثبت در سامانۀ وزارت کشور، امکان رسانه ای شدن آراء وجود ندارد.»
۴— اما و صد اما، در حالیکه امکان خیلی چیزها وجود ندارد، از جمله رسانه ای شدن عروس آرا، صبح روز شنبه یک بار ساعت هشت و پنجاه و هفت و حتی ساعت سه و شانزده(!) خبر گزاری های تابناک (نورانی باد) و فارس (ایرانی باد)، دقیقا عروس آراء ۱۰ نامزد اصولگرا و اصلاح طلب را،عینا رسانه ای فرموده بودند! و این در حالی بود که حضرت فرماندار (ایّده ا…) چنانکه معروض آمد فرموده بودند که تا عصر شنبه ۵۹۴ صندوق ثبت و تایید شده و تازه آمار آن نیز از دست ایشان خارج است و سخنگوی ستاد نیز فرمایش کرده بودند که «تا سامانه اجازه ندهد، امکان مشاهده وجود ندارد»!
بسیار خوب؛ اینکه چطور دو خبرگزاری نورانی و ایرانی، حتی پیش از شمارش آراء، رقم آنرا میدانستند، یحتمل از معجزات هزارۀ سوم نیز آن سو تر است و به همان وعدۀ معروف بهار می برازد و ظهور چاوز در آخرالزمان. و نیز اینکه چرا آمار ۶۰ درصد اعلام شده، بعدا، ۵۰ درصد اعلام میشود (حلقۀ مفقوده) و با افزایش «حجم» رای دهندگان، حجم اصلاح طلبان لاغر میشود؛ یا اینکه آرای همۀ کشور را میشود بتدریج اعلام کرد، بجز آرای مشهد، همه و همه، از کرامات یارِ معتمدِ ماست؛ که قند خورد و گفت: تُرُش است، این ماست.
۵— از ماست که بر ماست؛ و بنده غلط میکنم بگویم تقلّب شده یا تَدَلُّس یا تخلّف؛ و یا هرسه با هم جمیعا (رحمه لِلراست!)؛ فقط مانده ام که این شواهد تابناک در مشهد، — بقول مجازی نویسان — «عایا» موجب ابطال آرای خانم مینو خالقی در اصفهان شده، یا ضعف مفرط ستاد انتخاباتی اصلاح طلبان درمشهد!؟
سائلِ مبهوت، اصلاح طلب فرتوت، ناصر آملی.

۲۹ اردیبهشت ۹۵.

در بارۀ خبر و نظر، در باب شریعتی

استاندارد

نویسنده پیام فوق اولا خوب است بپذیرند و اعلام کنند که آنچه در باره دروغگویی شریعتی در باب مدرک تحصیلی اش در صفحه گفته شد، خود، دروغ، یا شبهۀ دروغ، یا اغفال شدگی، و یا اطمینان به یک خبر دروغ، بیش نبوده است؛ ثانیا روشن کنند که میخواهند در باره دیدگاههای شریعتی بحث شود، یا خبرهایی در بارۀ او؟
این روزها مُد شده که در بارۀ آن مرحوم میگویند که «میگویند (!) وی با ساواک همکاری میکرده و در عین حال رهبر عقیدتی انقلاب علیه شاه و ساواک شاه بوده و مردم را تحریک به شورش میکرده و در عین حال تریاکی هم بوده و مدرک نداشته و با این همه در دانشگاه شاهی درس میداده و موهای پرپُشتی داشته و در عین حال بخاطر طاسی، کلاه گیس هم میگذاشته»!
بسیار خوب؛ اینها خبرهای زرد و خوشمزه ای است که میشود شب چهارشنبه سوری در مراسم ملاقه زنی آنها را گوش به گوش رساند و یا روز سیزده فروردین هر سال به نشر آنها پرداخت و بنابراین بر عهدۀ اهالی با کمالات رسانه و تاریخ است تا راست و دروغ آنها را برملا کنند و میدانید که دلیل نیز بر عهدۀ مدّعی است؛ نمیشود که کسی مثل بنده بگویم مثلا شجاع الدین شفا بقچه کش شاه بانو بوده و در عین حال کریستال و شیشه و گاهی ماری جو وانا هم مصرف میکرده، اما توضیح ندهم و اثبات نکنم که آیا اصلا در آن دوره، شاهبانو به حمام قصرش میرفته یا عمومی؟ بعد هم آیا بقچه داشته یا ساک حمام و از همۀ اینها گذشته اصلا آیا در آن دوره کریستال و شیشه بوده یا نه؟ ماری جو وانا تازه پیش کش. بنابراین همان که عرض کردم: البیّنه علی المُدّعی!
اما در بارۀ عقاید و مکتب شریعتی نیز نقل و البته نقد و ردّ و اثبات بسیار شده است و کار درستی هم هست و هر اهل فکری باید چه در زمانۀ خودش و چه بعد از آن مورد بیرحمانه ترین انتقادات منطقی قرار گیرد. آنچه از شریعتی در بالا نقل شده نیز مشمول همان قاعدۀ و ضرورت نقد و انتقاد است و باید دید چقدر درست میگوید و چقدر نادرست.
شریعتی ظاهرا طبق نقل فوق دو ادعا کرده:
— ملیّت ایرانی پس از حملۀ عرب بوجود آمد.
— حتی یک چهرۀ برجسته تاریخی بجز امثال بوعلی و خوارزمی و …. که مسبوق به پس از اسلام هستند، در پیش از آن وجود ندارد.
باری، سخن اوّل شریعتی درست است و نادرست! درست است، چون مقولۀ ملیّت یک مقولۀ مدرن است و متعلّق به جهان جدید و دوران شکل گیری «دولت – ملتها»، که در واقع شکل بارز آن پس از مشروطیت و بویژه در دوره پهلوی اول، تا حدّی در ایران نمود یافت. و نادرست است، چون پس از اسلام نیز ما تا دوران اخیر با مقوله ای بنام و اصطلاح ملیّت رو به رو نبوده ایم؛ و نیز نادرست است اگر بپذیریم که «سلطه یک حکومت و نظم سیاسی در یک ساحت سرزمینی را نیز شکل گیری ملّت و ملیت تلقّی کنیم»؛ که گرچه تلقی درستی نیست، اما رایج است؛ کما اینکه ما با سهل گیری، مادها و هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان و حتی پس از آن دولتهای پدر سالار (پاتریمونیال)ِ زیر سیطرۀ خلافت اموی و عباسی و سپس دولتهای تا دورۀ صفوی را نیز « دولت – ملت» ایرانی مینامیم؛ که ایرادی نیز ندارد، اما بیشتر محصول جمع زدگی مورّخان دوران اخیر است و البته همۀ حکومتهای مذکور نیز هریک، چه با ریشۀ پارسی و چه عرب و ترک و غز و قز و مغول و تاتار و صوف و صوفی و کرد و افغان (کم از دست این جانوران مهاجم نکشیده ایم؛ تا زماننا هذا و همین ۳ سال پیش، از سلطان محمود سمنانی، یار غار عیسی مسیح و هوگوچاوز)، بهر حال بی نسبت با ایران و ایرانیّت نبوده اند؛ منها محدود و مقیّد به خاک، نه نژاد و خون.
جالب است بدانید که در دورۀ رضا شاه است که کلمۀ «ایران» وارد ادبیات سیاسی و ژئوپولوتیک جهان میشود و اتفاقا مرحوم فروغی به این کار رضا خان خُرده گرفت و میگفت جهان با واژه «پرس»، «پرش»، و «پرسین و پرشین» خو کرده بود و وقتی ما به جای آن واژه های همریشه و معهود و مأنوس، «ایران» را نهادیم و آن واژه ها را حذف کردیم، در ادبیات جغرافیایی جهان نسبت به خودمان نوعی سردرگمی ایجاد کردیم! و این اعتراض فروغی واقعا بیراه نیست؛ چون الان نیز مردم سرزمینهای دیگر بر روی نقشه های قدیمی تر، بیشتر پرس و پارس را میشناسند، تا با تلفظ غربی، «ایرِن و ایرِینیِن». حالا بگذریم که یک بچه نابغه در بغل مامانش پیدا میشود و در آمریکا به زبان اسپانیولی میگوید : محمود محمود، و منظورش هم رئیس جمهور خُل و چِل قبلی همان ایرِن بوده است. بالاخره بقول شیرازیها «تا نباشد چیزکو —— دروغ نمیگو، پینوکیو»!

اما در بارۀ ادعای دیگر دکتر شریعتی لازم نیست دعوا راه بیندازیم و «رگهای گردن بحُجّت قوی» کنیم؛ بلکه خوب است بقول شیخ اجل «دلایل قوی و معنوی» بیاوریم و یک دانشمند پیشا اسلام را معرّفی کنیم و یک اثر مهم و ماندگار و بدرد خورِ وی را نام ببریم تا شریعتی سیه روی شود و شجاع الدین شفا و جناب پورداوود و احمد کسروی، سپید روی.
البته منظور تلویحی من — زبانم لال — این نیست که ایرانیان استعداد دانشمند پروری نداشته اند؛ که اگر چنین بود مولوی و حافظ و ابوریحان و خوارزمی و رازی و بوعلی و … نیز از میان این قوم برنمیخاست؛ منظور این است که باید تامل کرد که چرا قبلا چنین چهره هایی بوجود نیامده اند؛ و حتی پس از اسلام نیز در میان عربها یا بوجود نیامده اند و یا بسیار کم آمده اند؛ و اکثر دانشمندان دوران پسا اسلام یا ایرانی بوده اند، یا افریقایی و اندلسی؛ و طرفه اینکه دستور زبان عربی را نیز یک دانشمند ایرانی نوشته است و خود عربها یا نتوانسته اند و یا لازم نمیدانسته اند! اما و صد اما که:
چه جای گُل، که درخت کهن، زِ ریشه بسوخت
از این سموم نَفَس کُش که در جوانه گرفت
زهی پسند کماندار فتنه، کَز بُنِ تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا، نشانه گرفت! (سایه)

مرگ و زندگی اصلاح طلبی (۳)

استاندارد

(طپانچه ای بر خود؛ شاید مرهمی نیز بر یک زخم!)
… برای تشکیل کمیته رنج بسیار برده شد و بردیم؛ کنار هم نشستن این ایل متکثّر و گاه متکسّر، وقت و اعصاب بسیار را گرفت و در هم فشرد؛ و چه تدبیرها که نرفت تا سرانجام «روش کار»، به نتیجه رسید و براستی که پیروزی بزرگی بود، نفس وحدتی که شکل گرفت: همین که همه در کنار هم نشستند و دست در دست و رأیها پنهان، تن به بازی دموکراسی سپردند؛ و مطابق با یک تعریف تقریبا جامع و مانع از دموکراسی : «روش معیّن برای رسیدن به نتایج نامعیّن.»
ما باید این مدل را دست کم در میان خود تمرین و اجرا میکردیم و شد؛ و هیچکس نیز معترض نبود و همه، حتی برخی «معترضان روزهای سخت، در آن روزهای ۳۹ نفرۀ نَرم»، لام تا کام نگشودند؛ جز یک تن که گرچه صاحب نظر بود، اتفاقا صاحب کرسی و رأی نبود و نمیدانم چرا با زبانی آنچنان تند و آتشین، کمیته و اعضای آنرا نواخت و متهم فرمود؛ از جمله به اختلاس و دزدی رأی(!)، بدون اشاره ای حتی، به اینکه حقّ و رأی چه کسی ایلغار شده است و اخلاص کدام بوده و اختلاس کدام؟
نقل است از امیرالمؤمنین، سلام ا… بر او، که «درهنگام خشم، نه تصمیم و نه تنبیه و نه … »؛ و طبعا و قطعا در این توصیۀ بغایت حکیمانه و معطّر به عطرِ وحیِ، حکمتهایی است آسمانی؛ و من این دقیقه را به چشم سر و وجدان بَصَر، و در ورطۀ عذابی مستَتَر، دیدم و نیوشیدم؛ و این را نیز بگویم، که از عذاب آن هنوز، نرهیده ام.
باری، آن اعتراض عصبی بود؛ و من نیز پاسخی دادم با عصبانیّت، و بیهوش؛ و در آن بیخودی مذموم، در چاهی از رنج فروشُدم، گویی، چاه شغاد؛ حُفرۀ تباهی اخلاق!
امّا چندی پیش، در روزهای پس از عید، به خصوصی آن دوست نادیده و از وی البته شنیده، و او را کمابیش شناخته، سر زدم و سر به دیوار صفحه اش؛ تا «غلط کردم نامه»ای بدهم و عذر بخواهم از اینکه در «عصبانیّت»، دچار خطا، بل گناهی ژرف، در آن وانفسای تحمل سوز شده ام؛ که همانا، سخن گفتن از امری مبهم و خصوصی، در حوزه ای عمومی، بود!
من نمیبایست به تلکسِ – در روزگاری — آمده از ناحیه ای نامعتمَد اعتماد میکردم که از آن دست اتهامات، بکرّات، به دیگران و حتی عزیزترین عزیزان نیز، وارد آورده است و میآورد و من خود بارها بدین و بدان شیوۀ سخیفِ غیر اخلاقیِ نامردانه، خرده گرفته بوده ام و ماست شان را سیاه، و شب شان را روز، تلقّی کرده ام.
«غلط کرده بودم»؛ همین، بی کم و کاست؛ و رنجی و عذابی که از این فقره در آن روزهای کذا بردم، اگر بیشتر از دست درازی دست درازان بی باک و بی مهابا به حق النّاس در آخر سال نبود، کمتر نیز نبود! و عیدم را بر آشفت و ناخن به روحم کشید تا همان شب که گفتم: سر زدن به صفحۀ آن «سیّد»؛ که سکوتش از هزار پاسخ و طپانچه بر صورت عصب و عصبیّت من دردناکتر می نمود و بود.
آن شب ابتدا بنا داشتم برایش بنویسم « آخر سیّد خدا! چرا چنان کردی و چنان نوشتی و بر روی و چشمِ بهترین و عادلانه ترین تصمیم و کار این طایفه، خاک انکار پاشیدی؛ تا ضعیفی را چون من، چنان از کوره برانگیزی، که در آینه، بر چهرۀ خود، آب دهان بیفکند؟!»
اما از پس این، در آن شب برنیامدم؛ و تنها کوتاه قَد، و خمیده قامَت، از ایشان پوزش و حلالیّت طلبیدم؛ چرا که نمیبایست با اشاره به خطای او، گناه و ظلم خود را می پوشانیدم؛ و بر ننگِ ارتکابی، رنگِ توجیه، می پاشیدم!
دکتر حسینی اما، پس از یکی – دو شب، درآمد که مرا بخشیده است و لازم نمیداند در عمومی بدان بپردازم؛ که نپذیرفتم. من در عمومی «غلطی» کرده بودم و در همانجا بایدش جبران، و بایدم پاک، میکردم؛ که «حقّ الناس» است و حقّ الناس همین است: «آبرو و عرض و مال و نام و ناموس، و البته، رأی مردم»؛ که بایدش چنانکه در حاشیه، در متن نیز محترم داشت!
اما آن واقعۀ درناک، بی فایدتی عبرت آلود نیز نبود؛ و آن اینکه این بار بر عصبیّت و خشم و رنج، فائق آیم و بر بی وفایی و زخمها که بر جگر، پس از انتخابات و اعلام آن نتایج غریب، دوستان و دوست نمایان زدند، دندان بگذارم و بگذرم و سکوت پیشه کنم تا این نیز بگذرد و عیارها سنجیده آید؛ که:
در طواف شمع میگفت این سخن پروانه ای
سوختم زین آشنایان، ای خوشا بیگانه ای!
متاسّفانه پس از انتخابات، و در روزهای عذاب آگینی که همه از زخم «نارقیبان»، خونِ دل میخوردیم، چه ناتیمارگران که چه ناپرستاریها کردند، از زخم زبان و حتی نسبت دروغ گرفته تا نسبت کج دستی به تیمی که زیر نگاه مبهوت مردم، در خاک می غلطید و بمصلحت، جز بنجوا، نمی مویید!
روزگار غریبی است نازنین!
به بازیگری ماند این چرخ مست | که بازی برآرد به هفتاد دست
زمانی به باد و زمانی به میغ | زمانی به خنجر، زمانی به تیغ.
و داد و بیداد از زمانه ای که در آن، فریاد علیه «بیداد»، گاه تنها حنجرۀ «داد» را زخم میزند؛ و شیشۀ پنجرۀ آزاد را میشکند.

گرچه من هنوز از هیأت رئیسه کمیته گلایه دارم که چرا دست کم، آن چند منتقد بی انصاف یا کم انصاف را گرد نیاورد و نه در عمومی، که خصوصا، توجیهشان نکرد که چه شد و نشد؛ اما کم انصافان را فعلا دلالت بر همین چند بیت سعدی بس، تا پس :
شبی دود خلق آتشی برفروخت | شنیدم که بغداد، نیمی بسوخت
یکی شُکر گفت اندر آن خاک و دود | که دُکّان ما را گزندی نبود
جهان دیده ای گفتش ای بوالهوس | تو را خود غم خویشتن بود و بس
پسندی که شهری بسوزد بِ نار | وگرچه سرایت بود بر کنار؟!
(ادامه دارد) ناصر آملی. ۷ اردیبهشت ۹۵.

در باره انتخابات مجلس دهم در مشهد

استاندارد

چنانکه لابد رفقا میدانند، این بنده هیچ سمتی در ستاد انتخابات استان نداشتم و فقط در خدمت آن بودم؛ لذا آنچه در اینجا میآورم نتایجی است که خود با پرس و جو بدانها رسیده ام؛ چنانکه آن نامه به رئیس جمهور نیز بر اثر یک تصمیم شخصی درآمد و لذا نه آن و نه این، البته هیچیک ربطی به ستاد محترم و مظلوم اصلاح طلبان ندارد.
اما چرا این یک را دارم قدری دیر مینویسم؟
زیرا باید پرس و جوهایم را به نتایجی میرساندم و نیز صبر میکردم تا برخی دوستان ناشکیبا و گاه کم انصاف هر چه دل تنگشان میخواهد بسرایند و ناسروده و ناگفته و زخم و سُمب و سُقلمه ای خدای ناکرده باقی نگذارند! و نیز از آنسو، آن یک، که گویی بر منصب وکالت مجریان انتخابات نشسته است، در دفاع از این طایفه شریف، سنگ تمامی نمانده باشد که زبانم لال نگذارده باشد!
باری، معلوم است که این حقیر نمیتواند نتایج اعلام شده را باور آورد و جریان رقیب را که رقیب هم نیست و چیز دیگری است و خود میدانید که چیست و کیست، پیروز واقعی آن میدان در مشهد و برخی دیگر از شهرستانها، بداند.
حقیقت این است که در نوشتن این وجیزه قدری تعلّل موجّه نیز صورت گرفت؛ چرا که با خود میاندیشیدم که اگر در قبال نتایج اعلام شده، در گرماگرم کار هیاهو کنیم، در واقع بر اصرار اهالی تحریم صحّه خواهیم نهاد و برای نوبتهای بعد، برای دعوت به حضور و رأی، از آستین برهان و دلیل، چه درآوریم؟!
اما پاسخ خود و تحریمیّون را چنین مفروض گرفتم که «اصرار بر صندوقهای رأی»، و تاکید بر «تغییر از مسیر رأی»، تنها راهی است که «نظم پذیری و قانونگرایی»، بر ما مباح میشمارد؛ از سوی دیگر اگر در قبال «روندهای ناصواب» سکوت کنیم، در واقع به روند صواب که همانا «ماهیّت انتخابات» است جفا ورزیده ایم؛ و اگر به صندوق پشت کنیم نیز، به حقّ مشروع خود، پشت پا زده ایم؛ که هر دو بویژه در این شرایط، نامعقول و خود ناصواب مینماید؛ و لذا راهی جز این نمیماند که نهاد محترم و معتبر انتخابات را با رأی دادن، حفاظت کنیم و پاس بداریم و بر حقّ مالکیّت مشاع خود بر کشور، و نیز حقّ ذاتی تعیین سرنوشت برای خود، تأکید ورزیم و گامی نیز فراتر از قانون برنداشته، و خواسته ای همچنین فرا و فروتر از آن، نداشته باشیم. بهر روی، آنچه من از مصادیقِ – بخوانید — تدلیس یا تخلیف یا تقلیب، میدانم از این قرار است:
یک) در این شهر چند حزب و گروه جمع شده و مجمعی را شکل دادند تا مشورت کنند و هماهنگی برای عمل سیاسی؛ اما به آنها حتی اجازه گردهم آیی در فضاهای سربسته نیز ندادند و تا آنها مجوّز رسمی فعالیّت نگرفتند، ماجرای منع و اصرار بر منع – حتّی برای دور هم جمع شدن – ادامه داشت؛ اما چنانکه اُفتد و دانید، سالهاست در همین شهر، جریانی که میدانیم چیست و کیست، اما بی نام و نشان، در بزنگاه هر انتخابات، همچون یک سازمان زیر زمینی (!) بر میخیزد و لیستی را در گستره ای وسیع منتشر میکند و هیچ «حدّ و مرز و زمانی» را نیز نمیشناسد و از فرط بذل دوستی و شفقت بر خلق (!)، تا آخرین دقایق برگزاری انتخاباتها نیز به فعالیت زیر زمینی اش مشغول است؛ و حتّی بر روی میزهای رأی نویسی! و طرفه اینکه آنها که پشّه را در آسمان این شهر نعل میزنند و جمع شدن چند گروه را در یک مؤسّسه مذهبی برنمی تابند و از ورود مهمانی به خانه ای در نمیگذرند، سالهاست که نشسته و نظّاره گر این رفتار متقلّبانه و متدلّسانه و متخلّفانه غیر قانونی و غیر شرعی اند؛ همانها که اجازه برگزاری سخنرانی واجد مجوّز در تالار ابن سینا را زیر پا نهادند و بر در سالن قفل!
دو) به تعدادی از نظّاری که ستاد اصلاح طلبان برای صنوقها معرّفی کرده بودند، مجوّز حضور در صندوقها ندادند! چرا؟
سه) چرا آمار آرای ریخته شده به صندوقها در این شهر، بر خلاف مناطق و شهرهای دیگر، بتدریج اعلام نشد؟ حضرات فرمایش فرمودند که ما اجازه رؤیت آراء را نداریم، مادام که وزارت کشور اجازه صادر نماید! چرا؟ مگر مشهد تافته ای جدا بافته از دیگر شهرها و مناطق است؟ یعنی چه که اجازه رؤیت نداریم؟ از این گذشته، آیا وزارت کشور دستور داده بود که پی در پی وعده اعلام آراء را بدهند و سپس بتعویق بیندازند؟ چرا بر خلاف دیگر شهرها و مناطق کشور، آرای مشهد را در روز سوّم پس از برگزاری انتخابات اعلام کردند؛ آنهم طی دو مرحله در صبح و بعد از ظهر؟ مگر نگفتند که اجازه اعلام مرحله ای آراء را ندارند؟!
بعلاوه، آیا خواندن و رؤیت (!) آرای مشهد، دشوارتر و زمانبرتر از تهران ده میلیونی بود و هست؟
چهار) جناب استاندار در جمعه شب هفتم اسفند تعداد رأی دهندگان را بالغ بر یک میلیون و دویست هزار نفر اعلام کردند و نیز در روز بعد، یک میلیون و سیصد و پنجاه یا سی هزار نفر. اما فرماندار بعدا تعداد آرای ریخته شده به صندوق، یا شمار رأی دهندگان را، یک میلیون صد و شصت هزار نفر اعلام کرد. جناب استاندار خطا کردند یا فرماندار؛ و مأخذ هر کدام، چه، که، وکجا بود؛ و این تفاوت سنگین، چرا؟ روشن است که بالا نشان دادن تعداد رأی دهندگان در شب و روز پس از انتخابات طبعا نمیتواند محمل تبلیغی برای حضور بیشتر مردم داشته باشد که اگر میداشت نیز منطقی و نیز اخلاقی نبود؛ بنابراین جای این سؤال جدی است که پاسخ مسئولان به اختلاف حدود ۲۰۰ هزار رأی در دو گزارش، چیست؟
پنج) طبق اطلاعاتی که این بنده دارد، مسئولان ابتدا حاضر به بررسی اعتراض نامزدها نبودند و آن را بی نتیجه میدانستند؛ منتها شواهد چنان روشن بوده که ناگزیر به بررسی وضع چند صندوق مورد دلالت معترضین میشوند و نتایجی قابل تامّل کشف میشود؛ مثلا در بررسی یک صندوق معلوم میشود که برای دو نامزد لیست امید، در مجموع، بالغ بر ۱۵۵۰ رأی در همان صندوق منظور نشده و در ۵ صندوق دیگر رأی هر پنج نفر صفر اعلام شده بوده است (!) لذا بناگزیر میپذیرند که صندوقهای دیگری را مورد بررسی قرار دهند؛ و این در حالی بود که فرماندار گفته بود تخلف و اختلاف بین شمارش صندوق و صورتجلسه و سایت غیر ممکن است و سیستم خطا را نمی پذیرد و طرفه اینکه در یکی از صندوقها معلوم میشود که آمار صندوق عددی است و آمار لیست عددی دیگر و آنچه در سایت ثبت شده نیز رقمی متفاوت با آن دو!
شش) فرماندار در مصاحبه ای گفته است که نُه تا ده درصد صندوقها مورد بررسی قرار گرفته است؛ در حالیکه خود در همان مصاحبه اقرار کرده که تعداد صندوقهای بررسی شده، سی و هشت عدد میباشد؛ و معلوم است که نسبت ۳۸ با ۱۱۵۹ صندوق، کمی بیش از سه درصد است، نه ۹ یا ۱۰ درصد! و حقیقت این است که قرار بود یکصد صندوق مورد شمارش مجدد واقع شود که بدین قول عمل نشد و ۶۱ یا ۶۲ صندوق مورد نظر نامزدهای لیست امید مورد بررسی و شمارش مجدد قرار نگرفت و بازشماری تعطیل شد.
ضمنا جناب فرماندار مدعی شده اند که نامزدهای معترض، از فرمانداری تشکّر نیز کرده اند؛ که متاسّفانه این نیز صحّت ندارد؛ بلکه مشارالیهم، طی نامه ای به رئیس جمهور خواستار بررسی اعتراضات خود از مسیرهای کاملا قانونی شده اند؛ البته با قید اینکه نباید حاصل یک پیروزی بزرگ ملی را در کام مردم تلخ وانمود کرد و لذا نامزدهای معترض نجیبانه از رسانه ای کردن اعتراضات خود استنکاف کرده و به مکاتبه با مسئولان بالادستی اکتفا کرده اند.
باری و بهر روی، ما برای عمل سیاسی راهی جز قرار گرفتن در چارچوبهای مقرر قانونی، و برای تغییر روندها، در نظامی که خود برآورده ایم و در میهنی که فضای سینه مان را پُر کرده است، راهی جز مَعبَر صندوق رأی نمیشناسیم؛ اما این بدان معنا نیست که تاریخ آنچه را در اینجا میگذرد، بفراموشی خواهد سپرد و برای ما عبرت بیشتر و تجربه اندوخته تر به ارمغان نخواهد آورد.
ناصر آملی – ۲۸ اسفند ۹۴ .

نامه‌ی سرگشاده به رئیس جمهور؛ ما مستوجب چنین عقوبتی نیستیم

استاندارد

جناب دکتر روحانی ریاست محترم و عزیز جمهوری اسلامی ایران،

سلام علیکم.
جناب رئیس جمهور! ما مستوجب چنین عقوبتی نیستیم؛ ما مستوجب عقوبت چنین مسئولان اجرایی در خراسان رضوی نیستیم؛ ما مستوجب تحمل عقوبت بهترین و باشکوه ترین استقبال انتخاباتی از شما نیستیم؛ ما مستوجب چنین رنج و عذابی که استاندار و فرماندار شما بر ما تحمیل میکند نیستیم؛ ما در شهر امام مهربانی و شرف و وفای بعهد و بزرگواری، مستوجب تحمل بی حرمتی از سوی مدیرانی که چه بسا به شما تحمیل شده باشند نیستیم؛ ما مستوجب شرمندگی در مقابل رأی دهندگان مشهدی که تماس از تماسشان با ما قطع نمیشود و یکسره میپرسند «چه فرقی بین مشهد و دیگر شهرهای کشور است که مدیرانش با بولدزر روی اعصاب ما میکوبند و روح و روان ما را ویران میکنند» نیستیم.
جناب رئیس جمهور!
در این شهر یک نفر بر خلاف قانون و روندهای متعارف کشوری و ملی، تصمیم میگیرد کنسرت اجرا نشود و نمیشود. از این شهر بهترین مدیران کارآزموده و پاک را به شیراز و مناطق دیگر میبرند و ما را گرفتار کسانی میکنند که کوچکترین حرمتی برای پرسشها و دغدغه های مردم قایل نیستند. در این شهر و بلکه زندان سکندر، ما بدون داشتن حقّ و اجازه حضور در یک مسجد، بدون داشتن یک سقف برای یک میتینگ انتخاباتی و حزبی، بدون اجازه برگزاری یک سخنرانی در شبهای تبلیغات در مرکز شهر و در فقر مطلق امکانات به شما بالاترین آراء را تقدیم کردیم و روز جمعه با شکوهترین حضور رای دهندگان را رقم زدیم. اکنون از شما میپرسم که آرای ما گروگان چیست؟ چرا آرای مردم مشهد را اعلام نمیکنند و دیر اعلام میکنند؟
ما نه در ۸۸ و نه امروز به خیابان نیامدیم و نمیاییم. ما با رای خود رفراندم برگزار کردیم.؛ آنروز اما به مردی که شهره به دروغ و تهمت بود نامه ننوشتیم؛ چرا که بی فایده بود. من تنها به مقام معظّم رهبری تظلم کردم. خدمت ایشان عرض کردم که آن مرد که به یک ملت دروغ میگوید، به شما هم دروغ میگوید و خواهد گفت و دیدیم و دیدید و دیدند که شد آنچه شد. اکنون اما شما هستید. شما وکیل و نماینده مایید و مورد اعتماد ما و مردم. چرا تظلم ما را خدمت رهبری نمیبرید و از ایشان نمیخواهید در این شهر، در این زندان، ما را از شرّ کسانی که با وجدان و اعصاب و روح و روان ما بازی میکنند، نجات دهند و دهید؟
پس از این نامه به خداوند پناه میبریم و از حضرتش میخواهیم «ربّنا و لا تحملنا ما لا طاقه لنا واعف عنّا واغفرلنا وارحمنا انت مولینا …….. ربّنا اخرجنا من هذه القریه الظالم اهلها واجعل لنا من لدنک ولیّا واجعل لنا من لدنک نصیرا.» ولا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم.

ناصر آملی.

بامداد ۹ اسفند ۱۳۹۴