آیت اللهِ متفاوت!

استاندارد

سالها پیش وقتی توس را درمیآوردیم، یک روز عصر، وقتی به نزدیک روزنامه رسیدم، فضا را ملتهب و غریب دیدم. مأموران نیروی انتظامی، دور و بر ساختمان توس – که در خیابان سیمتری دوم احمد آباد بود — به چشم میآمدند و کاغذ پاره هایی این سو و آن سو ریخته بود؛ و درب ساختمان، بسته؛ و عده ای پیرامون آن، پراکنده!
نزدیکتر که شدم، جناب «رحمانپور» را دیدم که بسرعت جهید وسط خیابان؛ جلوی موتورم را گرفت؛ و مرا به منزلش دلالت کرد که در همان نزدیکی بود؛ و چون از اوضاع پرسیدم، گفت (……) آمده بودند، فریاد کنان و غریو سرایان؛ و وارد روزنامه شدند و زدند و شکستند و بهم ریختند و رفتند و هنوز البته عده ای از آنها – که لابد میدانید که بودند و هستند! – همین دور و برهایند و خطرناکان؛ لذا بهتر است شما نزدیک نروید؛ بگذارید آبها از آسیاب بیفتد و بعد وارد روزنامه شوید.
مسعود رحمانپور خبرنگار خبره و کارکشته حوادث توس بود، با کوله باری سنگین و پر خطر و خاطره از حوادث؛ از قتل گرفته تا ضرب و جرح؛ و از حوادث مربوط به مواد مخدر تا، چماق و چماقداری و قمه کشی؛ و هنوز نیز کمابیش کار میکند؛ منتها در یک مجلّۀ آرام و بی سر و صدا، با چشمهای درویش، چون آبیِ آرام صخره های مرجانیِ کیش!
باری؛ ساعتی در منزل رفیق شفیق خبرنگارم ماندم و سپس چارقل خوانان به روزنامه رفتم؛ که اوضاعش حسابی بهم ریخته بود و چند کامپیوتر و پرینتر در اتاق تایپ شکسته، و چند میز این سو و آن سو کج و کوله، و خانم دوراندیش – دفتر دار – ترسیده، و رنگ پریده؛ و برخی دیگر از رفقا، زانوی غم در بغل گرفته؛ و آقای جوادی نیز در کش و قوس پاسگاه و صورت جلسه، اما خم به ابرو نیاورده.
اما موضوع چه بود؟
آن روزها ما با برخی سیاستهای دور دوم ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی مخالف بودیم. هاشمی در دور دوم تاب نیاورده بود و وزارتهایی کلیدی را ناچار، سپرده بود به پاره ای عجیبان و غریبان؛ از بس بِستوهش آورده بودند، «راستان»، قهرمانان این داستان؛ کما اینکه، یک «مکانیک عهد بوقِ ماشینهای درون سوز» را، نهاده بودند بر مصدرِ ارشاد دولتی؛ بنده خدایی که نه، سر از «رُشد» در میآورد و نه، از مفهوم «دولت» در اواخر قرن بیستم، بویی به مشام مبارکش رسیده بود: وزیر ارشاد، آنهم پس از استعفای سید محمد خاتمی؛ وا… اگر دروغ بگویم!
خلاصه ما انتقاد میکردیم و راستان انقیاد میطلبیدند؛ و از جمله همان روز جلو روزنامه، و در هنگام «حمله گاز انبری» به درون دفتر نشریه، شعار داده بودند و پیش و پس از آن نیز میدادند، که « مخالف هاشمی، دشمن پیغمبر است»!
بهر صورت آن روزها، ما در زُمرۀ اولین روزنامه نگاران بودیم که بحثِ خطرِ «آقازاده ها و مقولۀ آقازادگی» را طرح میکردیم و نیز انتقاد از دولتی، که به راست غلطیده، و بعد بناچار، امتیازاتی بدانها داده، و چاره ای نیز نداشته بود؛ که سیاست از این تلخ و شیرینها بسیار دارد، و از این رنجهای آشکار و پنهان!
باری؛ از آن پس تا کنون میدانید و لابد شمرده اید که چه سالهای شیرین و تلخ که نگذشت؛ و طی آن بارها و بارها، چه اشارتها و دلالتها که به مقولۀ آقازادگان نرفت؛ منتها آن جماعتِ حمله ورِ پُر شوکتِ گار انبر صفت را، ظاهرا به «لطایف البراهین، للصدیقین و الخصّیصین»، دستور آمد که این بار اما، این است و جز این نیست که درست بیش از صد و هشتاد درجه متناقض با زماننا ماضی، الآن، و تا اطلاع ثانوی، «موافق هاشمی، دشمن پیغمبر است» و همچنان و بشدّت، مرگ بر آمریکا و انگلیس (استثنائا، بجز مذاکره با نیک براون!) و همپالگیهای آنها، بجز روسیه و چین و ونزوئلا!
و ما را نیز که میدانید، کارمان در تاریخ معاصر شده است ایستادن در صف محکومان و مظلومان؛ لذا اندک وجدان باقی مانده از توفان ویرانگر هرج و مرج اخلاق قدرت، حکم کرد تا در سال ۹۴، کمرِ خدمت در ستاد وی، بندیم؛ که البت از بدِ واقعات و تصمیمات فوقانی، این نیز میسّر نیفتاد؛ چرا که برغم جوانیِ مفرطِ رقیبانِ هاشمی، وی را عُمر بسیار بود! و بعد نیز دیدیم، و بعین عنایت، معاینه کردیم، که گویی در این مُلک، جز هاشمی را فرزندی نیست، و جز او را، لابد، آقازاده ای نه؛ که فرزندانش یک به یک در صف زندان و محاکمه اند و برادر زنش، به حبس میرود و خود هر روز معرض چه افتراها و نامردیها و نامردمیهاست، که عرق شرم بر چهرۀ قدرت بی اخلاق میرویاند، رگباران؛ اگر شرمی برجای مانده باشد، در این روزگاران!
ناصر آملی – خرداد ۹۵.

خشونت و رسانه

استاندارد

چند روز پیش بدعوت «ایسنا» میزی برگزار شد که من نیز گِرد آن نشستم. در دعوت آمده بود که عنوان گفتگو، «آسیب شناسی رسانه، در بازتاب خشونت» است. و از این سو من دعوت بودم و برادرم «جوادی حصار»؛ و از آن سو، «فیّاضی» (مدیر سابق قدس) و «شجاعی» (مدیر سابق خراسان) که هنوز هم در آن قلم میزند. متاسفانه نمیدانم چرا آقای جوادی نیامد و لذا میز، نه گِرد و نه مربّع، که مثلث برگزار شد و دوستان سخنان خود را گفتند و من سخنانم؛ و البته آنچه حضرات آوردند مفید بود و لابد ایسنا انتشار خواهد داد و نقاط مشترک میان فرمایشاتشان و عرایض من نیز بود؛ منتها پس از برگزاری میز، چیزهای دیگری نیز بیاد آوردم که در اینجا مزید میکنم.
کُل عرایضم این بود و هست:
۱- میز باید همان «گرد» میبود و علاوه بر اهالی رسانه، عالمان دانشگاهی مربوطه را نیز در برمیگرفت؛ مثلا جامعه شناسان و روان شناسان اجتماعی و نیز عالمان علوم تربیتی؛ تا بتوان بنحو تخصصی به اصل سوژه که خشونت است و مصادیق آن، پرداخت؛ و سپس بدین رسید که سوژه، یعنی خشونت، را، چگونه بازتاب باید داد تا نه سیخ و میخ بسوزد و خم شود – مثلا –، نه کباب و کتاب! و براستی چگونه میتوان از پدیده ای سخن بقاعده گفت، پیش از آن که همان را بدرستی و قاعده شناخت (؟) که این البته، در تخصص متخصصان و دانشگاهیان است.
۲- اما رسانه، چنانکه از نامش پیداست، رسانه خواهد بود اگر رسانایی را فرو نگذارد؛ درست مانند بلور و پنجره، که اگر نور و هوای تازه را ندمند، از پنجره و بلورینگی میشکنند و فرومیریزند.
رسانه باید رسانا باشد؛ همین و بس؛ و فارغ از آن، ملاحظات «مصلحت» است از سویی، و تحمیلات کاملا محتمل «قدرت» است، از سوی دیگر(!)؛ که اولّی مطلوب است و دوّمی، طبعا، نامطلوب. اوّلی مطلوب است و رسانه باید در قید آن (مصلحت) باشد؛ چرا که کار رسانه معطوف به «صلاح و اصلاح» است و صلاح و اصلاح حاصل نمیشود مگر بسنجش کارشناسی اهل خبره؛ یعنی «متخصصان دانشگاهی علوم اجتماعی و روانی و تربیتی»؛ که راه را بر رسانه باز میکنند و میبندند؛ که تا کجا میتوان خشونت موجود و عارضۀ نامطلوب را منعکس کرد و تا کجا، نه!
بعبارت دیگر، وقتی زنی و مردی و کودکی شکنجه میبیند و آزار میشود؛ یا وقتی تیری جراحت میزند و میمیراند؛ و یا حلقۀ داری و گاه حُقّۀ ماری، جان میگیرد؛ بازتاب و تصویر اینهمه بر روح و روان مخاطب و اجتماع چه خواهد بود و لاجرم کار را به سمت و سوی صلاح و اصلاح میبرد یا به ناکجاآباد؟ و این تخصص البته که باید لباس قرارداد و قانون دوزد و در برکند. بنابراین و در یک کلام، رسانه باید رسانا باشد و هیچ قیدی برندارد، مگر بحکم قانون؛ و قانون، قانونیّت ذاتی و مصلحتی ندارد، مگر بحکم علوم، و خواست و رأی عموم.
اما چنانکه گفتم، قید قدرت بر رسانه، نه معقول است و نه مطلوب و لاجرم، نه مشروع. چرا؟
چون قدرت خود در مظانّ «عاملیّت»، و دست کم «مسببیّتِ» خشونت، است؛ و لذا در مقابل مردم صاحب حق باید پاسخگو باشد، نه تعیین کنندۀ حدود مصلحت! و هیچ مصلحتی بالاتر از این نیست که قدرت را در اتاق شیشه ای رسانه، خود به تماشا بگذاریم؛ برهنه و بی ردا و عریان از هر باید و نباید.
این کلام طلایی را باید بِ زَر نوشت و در دروازۀ هر رسانه و شهر و روستا و کشور آویخت که «قدرت فساد میآورد؛ و قدرت مطلق، فسادِ مطلق»! لذا معلوم و مبرهن است که آنکه برمصدر مصلحتِ «رسانۀ ذاتا رسانا» مینشیند، هر که باشد، قدرت نیست.
۳- این روزها میبینیم و میشنویم که مثلا زنی و کودکانی در خانه حصر و حبس شده بودند و شکنجه و سوخته؛ و میشنویم که قلدرانی قمه کِش، بزرگی و مظلومی را در تهران تهدید و سپس مجروح کرده اند؛ و یا در جایی عنصری مشکوک تیری انداخته و جراحتی به چندی وارد آورده و یا معلّمی پا از گلیم تربیت و تعلیم فرا نهاده، بِ تعذیب پرداخته و حیثیّت شغل انبیا را بر باد داده است؛ و قس علیهذا در خیابان و کوچه و برزن، گاه زخم بر زخم میروید و میفزاید!
باری، رسانه در این ابواب باید چه کند؛ تا رسانایی را فرو نگذارد و به واقعیّت خیانت نکند؟
دو کار:
— در کار گزارشی و تحلیلی، به نقد قدرت بپردازد و بگوید و بلند بگوید که «تا نتوان پرسید چرا کسی بدون حکم در زندان و حبس و حصر است (؟) و چرا برغم اینکه جوانی باتهام نقش زدنِ یک کارتون سالها به حبس میرود، هنوز و پس از سالها، تکلیف متهمان جنایت کهریزک روشن نشده است (؟) و چرا بدون برگزاری هیچ دادگاه و صدور هیچ حکم، بزرگی و معتمد اکثریتی از مردم در حبس و منعِ تصویر و خبر و نظر است»، نه تنها پدیدۀ خشونت در این ملک را نمیتوان حد زد و رسوا نمود و منع کرد، بلکه برخی از رفتار برخی از اهالی قدرت، از آنجا که خود از مصادیق خشونت فرا قانون و وراقرارداد است، خود بمثابه مهمیز کشیدن بر گردۀ قاطر چموش و رم کردۀ خشونت است.

و دیگر اینکه رسانه، باید در کار خبر و تصویر واقعیّتِ خشونت، مطلقا رسانا باشد و بهیچ قید و بندی تن ننهد، مگر بحکم قانون و قرارداد.
اما مگر میشود؟!

 

ناصر آملی. ۲۳ اردیبهشت ۹۵.

خاتمی محور جبهه فراگیر اصلاح طلبان (۱۱) / پارلمان اصلاح طلبان

استاندارد

شاید برای اولین بار است که دارم بمعنای واقعی کلمه از کار سیاسی و تشکیلاتی لذت میبرم!

واقعا در گذشته چنین نبود! دغدغه ای میگفت باید کار کرد و نمیتوان نشست و فقط نظاره کرد.
اما کار چه بود؟
باید میدویدیم و سر به سنگ میکوبیدیم و با قِلّت امکانات و بِضاعتِ مُزجاه، و هزار اِن قُلت و قِلّتِ عذاب آور، آنچنانکه اُفتد و دانید، در بزنگاه انتخابات، کاری صورت میدادیم و لیستی ارائه میکردیم و منتظر میماندیم تا تقدیر چه حکم کند!

این بار اما بر خلاف گذشته و چنانکه در مرتبه پیش باشارت آوردم، با تدبیر «محور منیع اصلاح طلبان، خاتمی کرام»، و اطمینانی که به سیّد بزرگوار میرود، اصلاح طلبان توانسته اند کاری کارستان صورت دهند و آن اینکه تا ممکن است از واگرایی و تفرّق اصلاح طلبان پیشگیری کنند.
همین چند روز پیش بود که طی دو نشست بغایت منظّم، حدود ۶۴۰ ساعت – نفر کار ( ۳۹ نفر در ۱۶ ساعت ) برای بررسی کارنامه و کیفیات نامزدهای اصلاح طلب مجلس در مشهد صرف شد و اعضای کمیته ( پارلمان ) اصلاح طلبان منطقه، صلاحیتهای اظهار شده نامزدهای محترم را مورد بررسی و پرسش و پاسخ دقیق قرار دادند و نمرات کسب شده هر نامزد را بمُهر و موم سپردند تا در نشستی دیگر و پس از روشن شدن تکلیف اعتراضهای قانونی به ردّ صلاحیتها، پارلمان مذکور تکلیف لیست نهایی را تعیین و نهایتا خدمت مردم شریف اعلام کند.
باری، آنچه میخواهم بگویم همان است که از قدیم گفته اند و بارها شنیده ایم که «دستی که حاکم ببرد، خون ندارد» و اکنون باید گفت دستی که حاکم بفشارد درد ندارد! و حاکم در میان ما کیست؟ «رأی و عقل جمعی.»

این رأی و عقل جمعی از کجا برآمد؟ از حاصل جمع نمایندگان کافّه احزاب و گروههای اصلاح طلب و نیز انجمنها و صنوف و شخصیّتهای معتبر اصلاح طلب مشهد: « ۳۹ رأیِ در کنار هم نشسته، و بنحوی تا کنون بی نظیر دست یکدیگر را برفاقت و نیز رقابت فشرده، و تن به محصول رأی جمعی، سپرده.»
بله، اصلاح طلبان بمثابه جدی ترین حامیان دموکراسی و مردمسالاری در ایران، دارند برای امروز و فردای میهن یک الگوی عادلانه و دموکراتیک ارائه میکنند و آن اینکه ما برای تحقق دموکراسی و اجرای قانون، خود به این شیوه و طریقه در میان خود نیز پابندیم و همچون برخی رقبایمان، «واعظ غیر متّعظ» نیستیم که مرگ را خوب تلقی میکند، اما فقط برای دختر همسایه!

بهر روی آنچه که روی داده و مبارک است، این است که با این ترکیب و تفصیل، تا کنون سه کار کرده ایم:
اولا، حفره های نفوذ و برند سازی تقلبی را گِل گرفتیم تا «پشیمان شود آنکس که در اندیشه ماست!» یعنی آنکه از اصلاحات و اعتدال دم میزند، اما، آب به آسیاب محافظه کاران میریزد و برای باغ بی برگ راستِ تمام خواه، میرابی میکند! که میدانیم و میدانید که در گذشته چنین کردند و بنام پرواز، سوی زیر زمینی زدند!
ثانیا، بدین وسیله و در این بزنگاه، دست بکار جدی ترین سازماندهی شدیم؛ آنهم پس از آنهمه مصائب که بر این نهال ترِ مظلوم هموار کردند و تاب آوردیم؛ چون بلندای کوه بید، در دامنه های بینالود و هزار مسجد، و رها شده از اما و اگر و، تردید.
ثالثا، بی هیچ خود پسندی — که به ما مربوط نیست و محصول مبارک باور ملتی به صلاحیّت یک جنبش تاریخی است — بیش از پیش ارج و قدر و قُرب دامان پاک و نام نیاغشته به تمام خواهی اصلاح طلبی را، دانستیم. چگونه؟

وقتی با اقبال بزرگانی از نامزدها رو به رو شدیم که هر یک برای خود و برای مردم اعدادی اند بزرگ، و شخصیّتهایی پاک، چنانکه نمیدانیم و مانده ایم که با این تعداد از شایستگان و خوبان، چه کنیم، و از میان این کان جواهرات، کدام نگین را بر «خاتم» بنهیم، و کدام را به «گنجینه» بسپاریم؛ و جدّا این دقیقه در زمرۀ دشوارترین دقایق این فرایند بینظیر است، تا اکنون.

در عین حال میدانید شیرین ترین فراز این مسابقه بر سر آزادی و حقوق ملّی، چیست؟
اینکه ما در بدبینانه ترین فرضیات، یا پیروز مطلقیم، یا نسبی. اکنون خود را بنیکی یافته و باز سازی کرده ایم و این فتح الفتوح اول است؛ و نمایندگان اهل تدبیر و اصلاح را به فضل باری به خانه مردم میبریم، که در این شرایط، گران ترین هدیه به صاحبان مِلک و مُلک خواهد بود، که این مردمند، فقط مردم؛ یعنی ان شاالله، فتح دوم.

ناصر آملی. نیمهٔ بهمن ۹۴ .

سر خُمّ می سلامت!

استاندارد

روز پنجشنبه عصر رفته بودم جلسه کمیته انتخابات اصلاح طلبان، که با حضور نامزدهای انتخابات تشکیل شده بود، چه در پسِ منع ماندگان، و چه از منع گذشتگان.
نشست خوب و غیر منتظره ای بود. اصلا باور نمیکردم دست اصلاح طلبان چنین پر باشد که حتی با وجود ردّ صلاحیت گسترده مشاهیر نامزدان، باز آنقدر نامزدهای صالح و پا به رکاب داشته باشیم که گزینش از میان آنها مشکل باشد، از بس همه خوبند و شایسته و آماده فداکاری برای جمع.

نامزدها یکی یکی شروع کردند به معرفی خود، بیش از ۵۰ ثبت نام کرده، چه ردّ شده ها و چه ردّ ناشده؛ و تازه اینها آن تعداد بودند که فرصت کرده و به کمیته آمده بودند؛ وگرنه معلوم است که تعداد بیش از اینها بوده است؛ و چه خوب تاکتیک ثبت نام پرشمار مؤثّر افتاده، و حضرات را گیج باقی نهاده که چه کنند با تلسکوپ هایی که اسیر آینه‌های مات شده است، آینه های مات!

آینه های مات دو خاصیّت دارد: خود مات است و تو را نیز مات میکند!
اما واقعیت و حقیقت؛ این دو، مات نیست و به حیات و راه خود ادامه میدهد؛ چه در پس بلورهای روشن و پاکتر از آب چشم، و چه در آنسوی شیشه های مشجّر!
و ماه همیشه در پشت ابر نمیماند و اصل، بر ماهتاب است و تابش خورشید برماه؛ و فرع، بر ابرهای تیره و مات کننده، و شونده، که نمی پایند و میبارند و میروند؛ و باز این ماییم و ماه و ماهتاب و خورشید حقیقت، و ماه واقعیّت.

**************

ما میدانستیم چه در پیش است؛ بار اول نبود که در انتظار انتخابات بودیم. بزرگان ما و محور شریف جبهه‌ی اصلاحی، بویژه آن سیّد خردادی، دو توصیّه مهم داشتند:
واگنهای قطار اصلاحی را به هم برسانید و راه بیندازید و مراقبت کنید که نه کوپه‌ای، که حتی یک صندلی، از راه باز نماند.
دیگر اینکه انتخابات مهم است؛ جدّی اش بگیرید و انبوه در آن شرکت کنید؛ چه در نامزدی، و چه در رأی دهی.
وقطار را فراهم آوردیم: واگن های احزاب، کوپه های گروهها و انجمنها، و نیز صنوف و شخصیتهای اصلاح طلب؛ همه گرد هم آمدند و شورایی بزرگ و وسیع و فراگیر فراهم آمد و آنگاه از این میانه، جمعی شکل گرفت، شناسنامه اصلاح طلبان خراسان رضوی؛ کمیته ای که نام فامیل ماست؛ و گروهها و احزاب و افرادی که نامها و اعضای بهم پیوسته این فامیل بزرگند؛ و بدین ترتیب کمیته اصلاح طلبان استان شکل گرفت، با مأموریّت گزینش نامزدهای اصلاح طلبان از میان جمع قابل توجهی که ثبت نام کرده اند. و شکل گیری چنین جمعی، آنهم با دموکراتیک ترین روشها، اکنون سرمایه‌ای است که در بلند مدت از خود انتخابات مهم تر است.

و پس از این بود که سیل ثبت نامها نیز براه افتاد، چنانکه سیّد بزرگوار خواسته و توصیه کرده بود؛ و اکنون ما با دست پر به عرصه انتخابات وارد میشویم؛ گرچه از سوی موانع رقیب، تلاش بسیار شد تا مشاهیر اصلاح طلب از راه بمانند.
نکته مهم اما این است که در نشست کمیته انتخاباتی اصلاح طلبان، همه آمده بودند، حتی ردّ صلاحیت شدگان؛ و مهمتر اینکه با این پیام: « ضمن تلاش و پیگیری برای اثبات صلاحیت خود از طرق قانونی، به لیستی که از سوی کمیته انتخابات ارائه خواهد شد، وفاداریم و همراه و کمک کننده به ستاد اصلاح طلبان.»

میدانید؟ آنچه که از نفس برگزاری این انتخابات مهمتر است (حتی با توجه به اینکه نامزدهای باقیمانده اصلاح طلب، در واقع همه واجد صلاحیت کاندیداتوری هستند و چهره‌هایی خوش سابقه و در تراز جنبش اصلاحی)، نفس این همگرایی و بردباری و وحدتی است که با همت و راهنمایی و محوریت رهبری اصلاح‌طلبان شکل گرفته که در سالهای اخیر بی‌نظیر است و از هم اکنون رایحه خوش پیروزی را به مشام میرساند و این واقعه و واقعیت مبارک، مختصّ مشهد نیز نیست؛ بلکه در اکثر نقاط استان و کشور شاهد آن بوده‌ایم؛ از جمله در چناران و طرقبه و شاندیز و کاشمر و اصفهان و تهران و ….

ولذاست که این روزها با همه خبرهای تلخ و شیرینی که در میرسد و ما اصلاح طلبان سالهاست که با آن خو گرفته ایم، یکسره این بیت شعر لطیف در ذهنم تداعی میشود که:

بشکست اگر دل من، بفدای چشم مستت \ سر خُمّ می سلامت، شکند اگر سبویی!

ناصر آملی ۴ بهمن ۹۴.

اینجا مگر خورشید نیست؟ / صورت مسئله و باقیِ قضایا! (۲)

استاندارد

از کفر من تا دینِ تو، راهی به جز تردید نیست
دلخوش به فانوسم نکن! اینجا مگر خورشید نیست
با حس ویرانی بیا، تا بشکند دیوار من
چیزی نگفتن بهتر از تکرار طوطی وارِ من
بی جستجو ایمان ما، از جنس عادت می شود
حتی عبادت بی عمل، وهم سعادت می شود
با عشق آنسوی خطر، جایی برای ترس نیست
در انتهای موعظه دیگر مجال درس نیست
کافر اگر عاشق شود، بی پرده مؤمن می شود
چیزی شبیه معجزه، با عشق ممکن می شود.
( افشین یداللهی )

از همه دوستان، منتقدان، مویدان،  و خلاصه همه کسانی که این بنده را بانحای مختلف نواختند و حتی از فرزندم احسان میرزاده و پدر کرامش که لابد بیشتر از بقیه حق نوازش بر سر من دارند نیز، جدا متشکرم و مرهم نقدشان را به از حلوای نسیه نفاق، پاس میدارم و بر چشم و دل میگذارم.
همین خوب است؛ اینکه احسان ما احسان کند و رو در روی این فقیر حرفش را بزند و به رویت عام بگذارد و والله که من بدین راضی و سپاسمندم.
و نیز از برادر یا خواهری بدین عنوان:  hashemi. نیز بسیار متشکرم که عرایضم را بتیغ نقد زدند و ادب و آداب گفت و گو را کریمانه بجا آوردند و مرا به رعایت اخلاق و کرامت نفس، هشدار و انذار دادند و آیینه ای برابر آیینه ام نهادند تا آن روایت امام صادق علیه السلام را پیش چشم و دل آورم که « مومن آیینه مومن است. »
اما و صد اما که من چه پیش، و چه پس از ارسال بخش اول این وجیزه، بارها و بارها دست چین خود را خواندم و در ذهن تکه پاره کردم تا مگر بویی از اهانت در آن بیابم و با عطر ویرایش و پیرایش بروبم؛ و نیافتم.
اما دست چین من نقد است و نقدی جدی و بدون رو دربایستی و میپندارم که از سر صدق.
میگویند علامه حلی را در باب حکم فقهی چاهی که در آن موشی افتاده بود پرسیدند. علامه پاسخ را به فردا وانهاد و چون فردا حکم را گفت، سایل از دلیل یک روز تاخیر پرسید. علامه فرمود « در خانه چاهی داشتم؛ چاه را پر کردم تا فتوایم متاثر از چاهم نباشد. »
من نه اما البته، علامه ام و نه قطعا، واجد تقوای علامه حلی؛ و این را خود خوب میدانم! اما مرا از ابتدا در این بازی « چاه »ی در میان نبود و اکنون نیز نیست. من میرزاقلمدان بعنف آهنگری ام که دست قضا مرا از دامن شریعتی و بازرگان و طالقانی، به وادی سیاست و آهنگری پرتاب کرد و در عین حال به زانوی ادب شاگردی، در محضر سروش، واداشت و اکنون میبینم عجب ورطه هولناک و خطر خیزی است این دیوانه بازار و آشفته دریا،  که هرچه در آن بال میزنم، فروتر میکشدم.
این را دوستان و رفقا همه نیک میدانند که بنده هیچگاه نه سودای وکالت داشته ام، نه وزارت و نه عرضه این هردو؛ و تازه بفرض ظهور و بروز سودا، تکلیف همچو من ی در پیشگاه جناب میمنت اثر و همایون « نظر » شیخ احمد جنتی، تا قیام قیامت روشن است.
بگذارید همینجا حرف آخرم را بزنم تا بین الخطوط نیز بدرستی خوانده شود:
فرض کنیم که سرکار خانم رمارم که برپادارنده کمپین « رای زنان به زنان هستند » نامزد مجلس شوند؛ آنگاه، اگر کمیته انتخابات شورای هماهنگی یا هر شورای دیگری که موید به تایید خاتمی باشد، ایشان را به عنوان نامزد اصلاح طلبان تایید کند که یحتمل مورد تایید خواهند بود، بنده شرافتمندانه قول میدهم هر خدمتی که از دستم براید برای ایشان، صمیمانه و بیدریغ انجام دهم، حتی اگر هر چهار نامزد مورد تایید دیگر نیز از خواهران کرام باشند.
مسیله، واقعا،و  لله، نه شخصی است و نه زنانه مردانه؛ کما اینکه اگر هر جریان فکری دیگر را بتوان به مخالفت با حضور زنان متهم کرد، ما مشارکتی ها را نمیتوان. چرا؟
اصلا برای اولین بار در تاریخ احزاب سیاسی ایران، در کنگره مشارکت بود که پذیرش سهمیه از پیش تعیین شده و تبعیض مثبت برای حضور زنان، با افتخار و صدای بلند تصویب شد. برای اولین بار در تاریخ معاصر، این نامزد مشارکت بود که پیشاپیش معاون اول خود را یک زن معرفی کرد. برای اولین بار در تاریخ احزاب عمدتا مرد ساخته ایران است که یک زن در کنگره حزب اتحاد رای اول را برای شورای مرکزی و حتی دبیر کلی کسب کرد ( سرکار خانم منصوری ) و چون ایشان خود مایل نبودند، دبیر کلی به دیگری سپرده شد؛ و برای اولین بار در تاریخ فعالیتهای سیاسی در این شهر و بلکه کشور است که باز یک زن به ریاست مجمعی از افراد و گرایشهای سیاسی متبوع ما انتخاب میشود. هم اکنون خانم گندمی رییس مجمع مشورتی اصلاح طلبان خراسانند که نه فقط من، بلکه چند تن از اساتید من، افتخار عضویت در آن را داریم؛ و حتی سرکار خانم رمارم که در کار تشکیلاتی و حزبی معلم من محسوب میشده اند از اعضای با سابقه تشکیلات متبوع و محترم من بوده اند و نیز مورد احترام همه صنوف اصلاح طلب خراسان.
بنابراین، چنین وصله های ناچسب، ولی « خوشمزه! »، دست کم به طیف ما نمیچسبد و نمیبرازد.
تمام دغدغه امثال من این است که از اردوی اصلاح طلبان خراسان یک لیست خارج شود؛ چه مردانه، چه زنانه، و چه ترکیبی. و در اینجا، یعنی در بازی دموکراسی مظلومانه ای که ما در پیش داریم، « منطق و روش، اشرف از افراد و موضوع و محتواست.»
اگر در سال ۹۲ موضوع زنان یا مردان، یا این و آن حزب و گروه در میان میامد، امروز بجای روحانی باید رنج تحمل معجزه دوم قرن را باستمرار تحمل میکردیم!
عرض من خدمت خواهر محترممان سرکار خانم رمارم این است که تبلیغ « اختصاص رای زنان به زنان »، یک خطای راهبردی و مهلک است و هیچ چهره برجسته اصلاح طلب و نیز هیچ تیوری پرداز هوشمندی آن را تایید نمیکند. در تبلیغات کمپین مذکور مثلا سخن جناب رفسنجانی را در باره حضور زنان میاورند و بالایش حرف میچینند که « رای زنان به زنان »! اینکه زنان همچون مردان و بلکه اکنون بیشتر از مردان باید مورد لحاظ قرار گیرند، حرفی است، و « در انتخابات پیش رو، رای زنان به زنان »، حرفی؛ و نیز نامربوط و خطا و ویرانگر. چرا؟
زیرا زنان نیمی و بلکه بیشتر از نیمی از جمعیت رای دهنده اند، اما تعداد نامزدهای زن در تناسب بسیار کمتر از این است و لذا بفرض تحقق شعار کمپین مذکور، نتیجه آن شقه شدن آرای اصلاح طلبان و شکستی مسلم و حتمی است و کاملا بصورت حتی شمارشی، از همین حالا قابل پیش بینی؛ و بقول اهالی منطق، این خبر و گزاره ای است که نیاز به برهان ندارد و « تصور آن موجب تصدیق وی است. »
برادر یا خواهری فرموده بودند که شما از کجا پیش بینی میکنید که این کمپین به لیست اصلاح طلبان وفادار نخواهد بود؟!
عرض میکنم از تیتر و تبلیغ مستمر و سرسام آور و رباتیک و غیر رباتیک آن. آیا این کار و درک مشکلی است که دریابیم که معنی « رای زنان به زنان » و  دست کم یک مدلول نوشته و صریح آن این است که زنان رای دهنده خوب است به زنان کاندیدا رای دهند و لا غیر؟!
اما اگر مدلول و معنای آن چیز دیگری است و نمیخواهیم فارسی را پاس بداریم، صریحا اعلام بفرمایند که معنی رای زنان به زنان چیست و اگر بالفرض در گزینه های کمیته انتخابات اصلاح طلبان نام یک یا چند زن نبود،
یا کم بود، و در عوض کاندیدایی مثل خانم آلیا، با آلیاژ سعید مرتضوی و روح ا… حسینیان « بتون ریز » و پایداری چی بود، آیا زنان اصلاح طلب باید به وی رای دهند، فقط چون وی یک زن است؟!
انصافا این هم شد منطق اعتدال و اصلاح؟!
اتفاقا بضرس قاطع میگویم که این یک منطق ضد اصلاحی، ضد اعتدالی و بلکه ضد زن است. این نا منطق، موجب استمرار تسلط یک جریان ضد زن و بلکه ضد حقوق بشر و دموکراسی بر مجلس میشود و تازه همه اینها بفرض این است که معدلی از نامزدهای اعتدال و اصلاح تایید صلاحیت شوند.
باری من اجمالا میدانم که حامیان چنین کمپینی، البته چنان منظور کریهی ندارند و چون چنین است، عرض کم عرض بنده این است که چرا تیتری را انتخاب کنیم که بر مراد ما دلالت نکند؟

      ناصر آملی. ۱۶ آبان ۹۴